۲۴ ساعته مراقب، محافظ و کنار پدرش و عملاً یکی از مهمترین اعضای تیم امنیتی آقای دکتر بود و به اذعان اعضای تیم حفاظت، آقا مرتضی نقش بزرگی در به تأخیر افتادن زمان شهادت آقای دکتر ایفا کرد و همین امر هم باعث شد که جامعه شناخت بیشتر و کاملتری نسبت به ایشان پیدا کند و نهایتاً هم مرتضی عزیزمون در همین راه هم عمر کوتاه، ولی سرشار از حرکت و برکت خودش رو با شهادت پر افتخار به پایان رسوند و ما رو با کولهباری از خاطره، غم و اندوه تنها گذاشت و همچون ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد؛ ولی اینبار ستاره ما سرخ درخشید و جاودان شد.
به گزارش جماران، محمدحسین عباسپور پسر خاله ی شهید مرتضی لاریجانی در مطلبی با عنوان «ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد...» که در اختیار جماران قرار داد، نوشت:
«ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد.. این جملهای بود که آقا مرتضی عزیز ۱۱ فروردین و در روز تولدش برام به شوخی میفرستاد... ما با هم نه تنها پسرخاله، بلکه هممهد قرآنی، هممهد کودکی، همپیشدبستانی، هممدرسهای و این اواخر هم یک دوره همکار بودیم و فقدان کسی که خدا رو گواه میگیرم که در همه این سالها جز دینداری، تقوا، دغدغهمندی، مدیریت قوی و صدالبته مهربانی بیپایان چیزی ازش ندیدم، نه فقط برای من، بلکه برای همه خانواده و دوستان کمرشکن، غیرقابل باور و طاقتفرساست؛ ولی چیزی که همه ما رو آروم میکنه، اینه که آقا مرتضی عزیز و شهیدمون، در راستای آرمانها، اهداف و علایقش و اونم در بالاترین درجه خودش و البته در کنار پدر بزرگوارشون که شرح حالات و بینظیر بودن ایشون در این مجال نمیگنجه؛ جان ارزشمندش رو تقدیم پروردگارش کرد و در جایی هم آرام گرفته که آرزویی دست نیافتنی برای شخص من و صد البته جایگاهی شایسته برای اوست.
یادمه جدای از همه سفرهایی که حالا یا خانوادگی یا با دوستان با هم میرفتیم، یک بار در بهار سال ۹۵ دو نفری سفر کوتاهی به حوالی آمل داشتیم، حدوداً عصر رسیدیم و تا شام مشغول رتق و فتق امور بودیم، بعد از صرف شام من رفتم پای تلویزیون و مشغول تماشای نیمهنهایی لیگقهرمانان اروپا بین رئال مادرید و منچسترسیتی شدم. بعد از مدتی متوجه شدم که خیلی وقته از آقا مرتضی خبری نیست. نگران شدم و رفتم ببینم کجاست، دیدم توی اتاق نشسته و داره نماز میخونه؛ باز برگشتم و ادامه بازی رو دیدم و بعد از پایان مسابقه دوباره برگشتم و دیدم باز داره دعا میخونه. دیگه خیلی تعجب کردم و بهش گفتم که چی میخونی، آخه ایام مذهبی خاصی هم نبود. با یک تواضع خاصی گفت که هر روز نماز و دعای خودش رو داره و باد صبا رو بریز که خیلی بهت کمک میکنه. (توی پرانتز اینم بگم که در اکیپسازی و راه انداختن افراد، دغدغه و تخصص خاصی داشت). من تشکر کردم و از اتاق خارج شدم و دعا، نماز و قرآنش همچنان ادامه داشت.
بسیار پرکار و پرانرژی بود، همیشه جزء اولین نفراتی بود که توی شرکت حاضر و جزء آخرین نفراتی بود که خارج میشد و حتی میدونم که بعضی وقتها اصلاً همونجا با اینکه امکانات رفاهی خاصی هم نداشت، میخوابید. قطعاً اگر کسی بدون شناخت قبلی وارد محیط شرکت میشد و رفتار مهربانانه، متواضعانه و کاملاً خاکیش رو با همه بچهها میدید، غیر ممکن بود که بتونه حدس بزنه که ایشون نفر اوّل و همه کاره شرکته.
ولی همیشه دغدغه اصلیش دین و خانواده بود و نهایتاً در راستای همین اصول مقدسش، همین کارش رو که خیلی هم براش مهم بود و کلّی براش زحمت کشیده بود رو هم به دیگران سپرد و همچنین با رضایت همسر همفکرش و سپردن دو فرزند خردسالش، از بعد از جنگ ۱۲ روزه و خطرات و تهدیدهایی که برای پدر بزرگوارش پیش اومده بود؛ ۲۴ ساعته مراقب، محافظ و کنار پدرش و عملاً یکی از مهمترین اعضای تیم امنیتی آقای دکتر بود و به اذعان اعضای تیم حفاظت، آقا مرتضی نقش بزرگی در به تأخیر افتادن زمان شهادت آقای دکتر ایفا کرد و همین امر هم باعث شد که جامعه شناخت بیشتر و کاملتری نسبت به ایشان پیدا کند و نهایتاً هم مرتضی عزیزمون در همین راه هم عمر کوتاه، ولی سرشار از حرکت و برکت خودش رو با شهادت پر افتخار به پایان رسوند و ما رو با کولهباری از خاطره، غم و اندوه تنها گذاشت و همچون ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد؛ ولی اینبار ستاره ما سرخ درخشید و جاودان شد.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد...»