یادداشت پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

معلم قرآن ۱۹ ساله

سعید شمقدری از دیروز چهره آشنایی شد برایمان. نخبه ای که صهیونیستها او و فرزندانش را به شهادت رساندند.

به گزارش خبرنگار جماران، خبر شهادت سعید شمقدری، استاد برق دانشگاه علم و صنعت دیروز میان خبرها نه گم شد که گل کرد. باز هم ترور یک نخبه. یکی از همکارانش دل نوشته ای برای نوشته:

*دیشب* حالم اصلا خوب نبود

درد قفسه سینه‌ام شدید بود

*تا صبح بیدار بودم*

و نفهمیدم کی خوابم برد

حوالی ساعت۱۲ از خواب پریدم

دیدم یکی از همکاران دانشگاه زنگ زده

باهاش تماس گرفتم

گفت *از سعید خبر داری؟*

گفتم نه! چطور مگه؟!

گفت یه ساعتیه که شایعه شده ترورش کردن

یادم نیست که چه جوابی دادم

درد سینه‌ام بیشتر شد

گروه بله دانشگاه رو باز کردم

دیدم ساعت ۱۱ یکی از همکاران این پیام رو فوروارد کرده:

«دعا کنید واسم

*پدرم

خواهرم

برادرم*

رفتن

شهید شدن»

چندتا پیام بعدش نوشته بودن، این *پیام دختر دکتره!*

دستام می‌لرزید

حالا هم که دارم اینا رو می‌نویسم، بدنم می‌لرزه

در گروه رفتم پایین‌تر

یکی‌ دیگه نوشته بود:

«با دخترشون در ارتباطم

ختم سوره عصر گرفتیم

*حال روحی خودشون و مادرشون* خوب نیست»

گیج‌تر شدم

چندتا پیام پایین‌تر یکی از مسئولین دانشگاه نوشته بود:

« *انا لله و انا الیه راجعون* 

مطلع شدم متاسفانه خبر شهادت آقای دکتر شمقدری صحیح است. 

 این ضایعه بزرگ را به جامعه علم و صنعت ایران تسلیت عرض میکنم.»

خدایا چه خبره؟!

*سعید شمقدری* به قول دخترش *رفته؟*

کجا؟ برا چی آخه؟

 

و بالاخره چنتا پیام بعدتر همین تصویر رو گذاشته بودن با این زیرنویس:

«خداحافظ *معلم شهید ۱۹ ساله‌* بیت القرآن 

ما رو حلال کن و برای ما دعا کن»

فهمیدم *پسر سعید* بوده

وای بر من

فهمیدم معاون پژوهشی دانشکده برق، *رفیق شفیقم* و برادر نازنین‌ام، دکتر سعید شمقدری در خانه‌اش با *محمد۱۹ساله و ریحانه کوچولوش* شهید شده

دست و پام گزگز می‌کرد

خواستم زنگ بزنم به رضا (برادرزاده شهید سعید که دوست بسیار صمیمی منه و اخیرا در مشهد مهمانش بودم)

اما دست و دلم نمی‌رفت که تماس بگیرم

راستشو بخوای، می‌ترسیدم

داشتم توی خونه تندتند راه می‌رفتم

دیدم اسم رضا شمقدری افتاد روی گوشی‌م

برداشتم

هول شدم

نذاشتم گریه‌م رو بفهمه

گفتم تسلیت می‌گم رضا

خندید، با لهجه خوشگلش گفت:

*«تسلیت چرا، تبریک بگین آقای دکتر»*

و بعد براش *خاطره* آخرین جلسه‌مون توی دانشکده رو گفتم که چقدر سعید رو خندوندم و گفتم که چقدددر سعید مهربون و مودب و محبوب بود؛ همه دانشجوها و اساتید دانشکده با هر تفکر و سلیقه‌ای قلبا دوستش داشتن و....

رضا هم جزئیات اتفاق ۵صبح رو تعریف کرد که کاش اجازه داشتم بگویم

خیلی *غبطه* خوردم

خدا به *همسرش و دخترش* چنان صبری بده که زیر بار کوه از دست دادن چنین شوهر (پدر) مهربان و پسر و ‌دختر (برادر وخواهر) مظلوم و معصومی تاب بیارن.

گویی این فراز دعای افتتاح برای همین روزهاست

چقدر دقیقه و درست:

خدایا به تو شکایت می‌آورم

اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْک

 فَقْدَ نَبِیِّنَا صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِهِ

وَ غَیْبَةَ وَلِیِّنَا

وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنَا

وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا،

وَ شِدَّةَ الْفِتَنِ بِنَا

وَ تَظَاهُرَ الزَّمَانِ عَلَیْنَا

فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ

وَ أَعِنَّا عَلَی ذَلِکَ بِفَتْحٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ

وَ بِضُرٍّ تَکْشِفُهُ

وَ نَصْرٍ تُعِزُّهُ

وَ سُلْطَانِ حَقٍّ تُظْهِرُهُ

وَ رَحْمَةٍ مِنْکَ تُجَلِّلُنَاهَا

وَ عَافِیَةٍ مِنْکَ تُلْبِسُنَاهَا

بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.

بارالها ما به درگاه تو شکایت می کنیم

از *نبودن پیغمبرت*

و *از غیبت امام مان*

و از *تعداد زیاد دشمان‌مان*

 و *کمی تعداد خودمان*

 و از *فتنه های سخت* بر ما 

و *غلبه محیط روزگار بر ما*

پس درود بر محمد و آلش فرست و ما را در همه این امور *یاری* کن

به ‌*پیروزی زودهنگامی* از جانب خود

و *برطرف ساختن رنج و سختی*

و *نصرت با اقتدار و عزت*

و *سلطنت حقه* که تو آشکار گردانی

و *رحمتی* از توجهت که بر همه ما شامل گردد

و *لباس عافیت* که ما را بپوشاند

به حق رحمت نامنتهایت ای مهربانترین مهربانان عالم.

نمی‌دانم چه بگویم

خدایا *هیچ پناهگاهی غیر تو نداریم*

در رثای شهید سعید شمقدری

تهران ۱۴۰۵/۱/۳

علی عبدالعالی

 

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.