گفتگوی اختصاصی پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

گفت و گو با پدر شهید زهرا شرفی؛

تکرار قصه گوشواره

کادر مدرسه، اولیا را خبر می کنند تا زودتر بیایند بچه ها را ببرند خانه. زهرا و محمد اما همیشه با خاله خدیجه می رفتند خانه و این بار هم همین قرار بود اما موشک به خاله و زهرا فرصت نداد تا مدرسه را ترک کنند.

جماران ـ منصوره جاسبی: سرشان را انداخته‌ اند پایین و سربالایی حسینیه جماران را می‌ آیند بالا. سه چهار خانواده بیشتر نیستند اما انگار غم یک شهر را نه بهتر بگویم یک کشور را روی دوش‌های رنجورشان می‌ کشند. نجابتی که نشسته توی چشم‌هایشان می‌ گوید که انگار گِل جنوبی‌ها را با صبر آمیخته کرده‌اند از بس صبورند و مهربان.

پایشان که پله‌ های کوتاه حیاط کوچک خانه امام را لمس می‌ کند انگار خدا درهای آسمان را به رویشان گشوده است. تأیید این حس را هم از میان کلام آقای شرفی گرفتم، هم آقای سالاری. پدرانی که پیکرهای قطعه قطعه شده کودکان‌شان از میان سنگ و آجر کلاس‌های مدرسه میناب بیرون کشیده شد. همه که برای بازدید از نگارخانه جماران می‌ روند از آقای شرفی می‌ خواهم بماند و کمی از آن روز بگوید. روز نهم اسفند 404؛ روزی که صبح با امید، دخترش را راهی مدرسه کرد و نیمه‌ های شب پیکرش را شناسایی.

 

حضور جمعی از خانواده معظم شهدای میناب در جماران

می‌گوید: «نهم اسفند شد یک روز تاریخی برای ما. ساعت یازده و بیست دقیقه باخبر شدیم که میناب مورد اصابت قرار گرفته. من محل کارم سیریک است. دوستانم خبر دادند که مدرسه را زده‌اند.»

دلشوره مهمانش می‌ شود. به خانه زنگ می‌ زند. همسرش هنوز از مورد اصابت قرار گرفتن مدرسه خبر ندارد و فقط صدای انفجار را شنیده است. تهران را که می‌ زنند مدیر و معاونان دست به گوشی می‌ شوند و از اولیا می‌ خواهند که بیایند و بچه‌ ها را ببرند اما خدیجه کمالی، مربی قران مدرسه، خواهر همسرش است و مسئول آوردن و بردن زهرا و محمد و آنها خیالشان همیشه راحت بود که خدیجه هست. تلفن خانه آنها زنگی نمی‌ خورد.

دلش طاقت نمی‌ آورد. نیم ساعت بعد دوباره با خانه تماس می‌ گیرد. این بار گریه امان همسرش را بریده بود. موتورسواری، محمد  را با بدن سوخته رسانده بود خانه. همسایه‌ ها جمع می‌ شوند و یکی از آنها محمد را می‌ رساند بیمارستان. شش ماه از بمباران میناب گذشته و دست‌ها و صورت محمد همچنان جنایت دژخیمان امریکایی را فریاد می‌ کشند. از زهرا و خدیجه اما خبری نبود.

محمد بعدها برای پدرو مادرش تعریف کرده: «مدیر مدرسه‌مون اومد توی کلاس و گفت که قراره بارون بیاد.» کادر مدرسه می‌ دانستند تهران را زده‌ اند. به مدرسه‌ها گفته بودند باید تعطیل شوند. مدرسه شجره طیبه میناب دو طبقه است. طبقه بالا با حیاطی مجزا دخترانه و پایین نیز با حیاطی مجزا برای پسرها. محمد خودش را به طبقه بالا و پیش خاله خدیجه می‌ رساند. خاله از او می‌ خواهد همان جا توی دفتر بماند تا او بچه‌ها را راهی کند و بیاید و آنگاه سه تایی یعنی محمد و زهرا و خاله راه خانه را در پیش بگیرند. آقای شرفی می‌ گوید: «مدرسه بی‌نظیری بود. همیشه صبر می‌ کردند تا همه بچه‌ ها از مدرسه بروند بیرون. بعد نوبت رفتن معلم‌ ها و کادر مدرسه می‌ شد.»

محمد حرف خاله را به گوش می‌ گیرد. همان جا می‌ ماند. دقایقی بعد به فاصله سی ثانیه تا یک دقیقه  دو موشک، مدرسه را سیبل می‌ کنند. موشک اول که می‌ خورد، محمد را هم موج می‌ گیرد و هم آتش. محمد اما هم خودش را نجات می‌ دهد هم رقیه سالاری را که هم قد و قواره خودش است. توی حیاط شلنگ آب را روی سر او می‌گیرد تا آتشش خاموش شود و قصه کربلا این بار در مدرسه میناب رخ می‌ نماید با صورت‌ها و مقنعه‌هایی که آب می‌ شود و می‌ چسبد به موهای دخترکان.

آقای شرفی مثل همه پدرها، مثل همه مینابی‌ها خودش را می‌ رساند تا اگر شده آجری هم از آوار پایین‌آمده‌ی روی بچه‌ ها بردارد. می‌ گوید: «ساعت دوازده شب بود که رسیدم بیمارستان. یک بنده خدایی به من گفت که لنگه کفش خواهر خانمت رو می‌ شناسی و با تایید من، اون رو نشونم داد.»

 

حضور جمعی از خانواده معظم شهدای میناب در جماران

آن پیکری که لنگه کفشش را نشانش دادند، خدیجه بود. تا آن لحظه خبری از پیکر زهرا نبود. باید خودش را می‌ رساند تیاب. مسئول شناسایی پیکرها رو کرد به او و گفت: «یه نشونی بده.» باید نشانی می‌داد. سوختگی، قطعه قطعه شدن، شناسایی پیکرها را سخت کرده بود. آقای شرفی یاد گوشواره زهرا افتاد. گوشواره‌ ها همیشه برای خودشان قصه‌ای دارند و این بار گوشواره زهرا شد وسیله شناسایی‌اش. می‌ گوید: «صورت و دستای زهرا سوخته بود اما خفگی باعث شهادتش شده بود.»

آقای شرفی 35 ساله است. زهرا هم بچه اولش بود و هم تک دخترش. محمد، علی و حسین سه پسری هستند که بعد از زهرا خدا آنها را به زندگی‌شان بخشیده. او با اینکه جگرش از داغ زهرا و هم مدرسه‌ای‌هایش سوخته است اما می‌ گوید: «به خاطر اقتدار کشورمون و به خاطر عزتمون میگیم که شهدای ما فدای اسلام.»

آقای شرفی بغضی که چنگ انداخته بیخ گلویش را فرو می‌ دهد و ادامه می‌ دهد: «حسین آقا چهل و پنج روزه بود که زهرا شهید شد. دلش می‌ خواست حسین آقا رو خودش بزرگ کنه. اما امریکای جنایتکار آرزوی دخترمو ازش گرفت. ان شاءالله ما شاهد نابودی امریکا و اسرائیل باشیم.»

اینکه شهدا منشأ خیر و برکت هستند نه یک ادعا که موضوعی اثبات شده است. نه اینکه این خیر فقط برای خانواده که شامل حال همه می‌ تواند باشد. او می‌ گوید: «شهادت زهرا خیلی برکت توی زندگی‌مون داشته اصلا همین که ما تونستیم بیاییم بیت امام یعنی برکت خون زهرا و همه شهدا. من یه بار دیگه هم تهران اومدم و اون هم برای مراسم تشییع آقا البته نه فقط تشییع که برای خونخواهی و انتقام.»

آقای شرفی نگاهش روی تصویری از زهرا که از ابتدای گفت و گو تا انتها دستش است، ثابت می‌ ماند و می‌ گوید: «دخترم محجبه و قرآنی بود. همیشه به خانمم می‌ گفتم یک روزی این دختر ما را سربلند می‌کنه اما نمی‌دونستم با شهادتش قراره این اتفاق بیفته. چون قران حفظ می‌ کرد و 26 سوره هم از جزء سی حفظ کرده بود فکر می‌کردم توی حفظ قرآن قراره افتخار آفرینی کنه.»

 با اینکه پدرها دختری هستند اما اینکه آقای شرفی می‌ گوید، زهرا خیلی باادب بود و خوش خنده، از رابطه پدری دختری نیست. این خوش خنده بودن را حتی از توی عکس هم می‌ شود حدس زد. شاید همین خنده زدن های زهرا، محبتش را مانند بذری میان دل های مردمان میناب کاشته بود که بعد از شهادتش گفتند که ما فرشته ای را از دست دادیم.

 

 

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.