دختر امام درباره تشخیص بیماری امام گفته است: وقتی من با دکتر طباطبایی صحبت کردم و ایشان را در جریان قرار دادم، ایشان خدمت امام رسیده بودند که ما می خواهیم از شما آزمایش بگیریم ولی امام رضایت نداده بودند و باز فردایش صحبت کرده بودند و صبح فردا، راضی شده بودند.
به گزارش جماران، خانم زهرا مصطفوی، دختر امام خمینی در گفت و گویی که با مجله حضور داشتند، به سوالاتی که درباره چگونگی تشخیص بیماری امام خمینی (س) بود، پاسخ داده اند. این خاطرات یادآور روزهای تلخ بیماری و از دست دادن امام است؛ روزهایی که هیچ کس فکر نمی کرد که بیماری بتواند پیر و مرادمان را از ما بگیرد و همه با هم دست به دعا برداشته بودیم و برای سلامتی روح الله قرنمان دعا می کردیم. با هم گفت و گو را مرور می کنیم:
از چه زمانی احساس کردید که حضرت امام(س) بیمارند و از بیماری ایشان مطلع شدید؟
- بسم الله الرحمن الرحیم. یک روز ظهر هنگام ناهار خدمت امام بودم، هیچ وقت سابقه نداشت ایشان مطالبه غذا کنند بلکه همیشه می نشستند تا هر وقتی غذا برایشان آورده می شد مشغول شوند. آن روز رو به من کردند و گفتند: «بگو غذا را بیاورند». ظاهراً خودشان هم متوجه این نکته شدند که بر خلاف همیشه غذا را مطالبه کرده اند، فوراً گفتند: «خیلی ضعف دارم حتی قاشق را نمی توانم بلند کنم». با سابقۀ اخلاقی ای که از ایشان داشتم که اصلاً اهل اینکه اظهار ضعف کنند نبودند متوجه شدم که حتماً باید مورد خاصی باشد، به همین جهت فوری آمدم و با آقای دکتر طباطبایی مسأله را در میان گذاشتم و بعد هم به دکتر عارفی آیفن زدم که امام اظهار ضعف شدیدی فرموده اند که حتی قاشق را نمی توانند بلند کنند. دکتر عارفی هم گفتند که: «بسیار خوب حتماً اقدام می کنیم» و من دیگر در جریان اقدامات آنها نبودم ولی فردایش معلوم شد که قرار شده است امام را تحت آزمایش و مراقبت قرار دهند.
ظاهرا وقتی من با دکتر طباطبایی صحبت کردم و ایشان را در جریان قرار دادم، ایشان خدمت امام رسیده بودند که ما می خواهیم از شما آزمایش بگیریم ولی امام رضایت نداده بودند و باز فردایش صحبت کرده بودند و صبح فردا، راضی شده بودند.
حضرت امام(س) در این زمینه بعداً چیزی نفرمودند؟
بله، من فردا ظهر بعد از درس به منزل ایشان برای احوالپرسی رفتم، صبح آن روز برای آمادگی امتحان دکترا درس می خواندم و ظهر فرصت شد که خدمت ایشان برسم و امام فرمودند: «مرا از صبح برده اند آزمایشگاه. آقای دکتر از من پرسید ناراحتی تان چیه؟ گفتم: من مزاجم رنگش تیره شده. گفتند: یعنی چه رنگی؟ گفتم: مثل این جوراب، این رنگی!» و خودشون با دست اشاره به جوراب پایشان کردند که سیاه بود. بعد هم فرمودند: «قرار شد مرا ببرند برای آزمایش.»
دربارۀ آزمایشاتی که انجام گرفته چیزی نفرمودند؟
چیز خاصی نبود ولی در عین حال ایشان خیلی اظهار ناراحتی کردند نسبت به آزمایشها و چند بار به من گفتند که: «شاید سی عمل (یعنی آزمایش) روی من انجام دادند و خیلی مرا اذیت کردند» و همینطور به طور ضمنی این را فرمودند و نشان می داد که خیلی اذیت شده بودند.
چون قبل از آن، چند سال پیش که ایشان کسالت پیدا کرده بودند - که آن هم داستان مفصلی دارد ایشان هیچ شکایتی از کارهای آقایان دکترها نمی کردند.
چه زمانی تصمیم گرفته شد که حضرت امام(س) باید عمل شوند؟
الان دقیقا یادم نیست که فردای روز آزمایش، قرار شد ایشان را عمل کنند یا دو روز بعد ولی در هر حال وقتی به من اطلاع دادند که قرار است صبح فردا ایشان را برای عمل به بیمارستان ببرند، شب قبل از آن خدمت حضرت امام رسیدم. ایشان فکر می کردند که من از ماجرای عمل بی اطلاعم و چون فکر می کردم که میل دارند من ماجرا را ندانم، من هم اصلا به روی خودم نیاوردم و هیچ اظهار ناراحتی نکردم و دیدم که به خانم (مادرم) فرمودند: «به فهیم نگید که فردا مرا عمل می کنند» می خواستند احیانا ناراحت نشوم، من هم چیزی نگفتم چون احساس کردم ایشان اینجوری راحت ترند، بعد شب رفتم منزل.
صبح فردا روز امتحان دکترای من بود و درست همان روزی که قرار شد ایشان را عمل کنند، صبح زود آمدم خدمت ایشان که قبل از رفتن برای عمل ببینمشان و بعد بروم برای امتحان. وقتی وارد منزل امام شدم دیدم که همه با خوشحالی گفتند: «آقا را عمل نمی کنند، دکترها گفته اند حالا واجب نیست حتما امروز عمل بشوند» ظاهرا می خواستند یکسری آزمایشهای دیگری انجام دهند و خودشان هم از اینکه می دیدند اینقدر ما خوشحالیم خوشحال بودند، وقتی من رفتم خدمتشان، مرا بغل کردند و بوسیدند و گفتند: «تو برو» می دانستند که من امتحان دارم شاید هم اینکه سفارش کرده بودند کسی به من نگوید که می خواهند ایشان را عمل کنند برای همین بود که فکر می کردند اگر من بدانم نگران می شوم و به امتحانم لطمه وارد می شود زیرا شاهد درس خواندن و امتحان دادن من بودند. به من گفتند: «نه، تو برو، با خیال راحت، برو امتحانت را بده، من دیگر عمل ندارم.» ما هم خیلی خوشحال شدیم و برای امتحان رفتیم. بعد از امتحان، ظهر برگشتم و آمدم که دیدم، گفته اند باز عمل می خواهد و فردا صبح ایشان را برای عمل می بردند.
ساعت نه صبح. من آخر شب آمدم منزل، خوابیدم و صبح ساعت هفت و نیم تقریبا رفتم منزل ایشان دیدم نیستند و ایشان را برده بودند اتاق عمل. همان لحظه گفتند که تازه برده اند اتاق عمل. من خیلی ناراحت شدم که قبل از رفتن به اتاق عمل خدمت ایشان نرسیدم ولی در هر حال خودم مقصر بودم. باید یا زودتر می رفتم یا شب را همانجا می خوابیدم.
شما کی اطلاع پیدا کردید که بیماری حضرت امام(س) نیاز به عمل جراحی دارد؟
من قبل از عمل، همان روزی که دکترها ایشان را دیده بودند. منزل خانم بودم ایشان از طرف خودشان آمدند توی حیاط منزل خانم (مادرم). طبق معمول وقتی می آمدند توی حیاط، می آمدند کنار پله ها و جلوی آشپزخانه، اگر کسی بود می ایستادند صحبتی می کردند و اگر کسی نبود به قدم زدن خودشان ادامه می دادند. آن روز آمدند پای پله ها و فرمودند: «قرار شده مرا عمل کنند» گفتم: «شما که فقط ضعف دارید. ضعف که عمل نمی خواهد.» گفتند: «خب دیگر، اینجوری گفته اند.» من با توجه به سن ایشان و ضعف ایشان حدس قوی زدم ولی فقط در حد حدس بود. به همین جهت رفتم نزد آقایِ دکتر پورمقدس، گفتم: «با وضعی که ایشان دارند و سِن ایشان چطور می شود ایشان را عمل کرد.» ولی باز نگفتم که من از اصل مسأله بی اطلاعم فقط دربارۀ عمل ایشان سؤال کردم، ایشان هم شروع کردند به توضیح دادن که اگر عمل نکنیم این زخم ممکن است خونریزی شدید کند و خونریزی برای ایشان بیشتر ضرر دارد ولی ما اگر ایشان را عمل کنیم بهتر است. و خلاصه ایشان توضیح دادند که چاره ای جز عمل نیست. البته به همین جهت هم عمل انجام شد و همان روز عمل هم، باز یکی از آقایان دکترها آمدند گفتند: «فکر نمی کردیم که زخم تا این حد باشد» یعنی بیشتر تأیید می کردند که چه خوب شد ما عمل کردیم.
در هنگام عمل، کجا تشریف داشتید؟
در هنگام عمل در سالن بیمارستان تلویزیون مدار بسته ای بود که اتاق عمل و فعالیت دکترها را نشان می داد و من هم در همان سالن روبروی تلویزیون نشسته بودم. و آقایان نیز در همین سالن بودند، احمد آقا بود، آقای موسوی اردبیلی، آقای خامنه ای، آقای رفسنجانی، آقای توسلی، آقای آشتیانی، آقای صدوقی، همه این آقایان بودند و عدۀ دیگری هم بودند، آمدند گفتند: «خانمها نباشند!» ولی من گفتم: «من هستم!» چون قصدم این بود ببینم دکترها چه می کنند و می خواستم ناظر باشم که در عمل چه کاری انجام می دهند به همین علت نشستم و چون در مسألۀ اصل عمل خیلی دقت داشتم اصلا یادم رفته بود که ماجرا چیست. ولی البته آقایان بودند، آقای موسوی اردبیلی بلند، بلند، گریه می کردند. آقای خامنه ای تشریف بردند برای نماز خواندن، آقای رفسنجانی گریه می کردند و آقایانی که طرف دیگر نشسته بودند بلندبلند گریه می کردند. و من از اول تا آخر عمل را همانجا نشستم، در این میان خانم با همشیره (صدیقه خانم) تشریف آوردند و نشستند. یک چند لحظه ای که نشستند، آقای هاشمی به خانم گفتند: «شما تشریف ببرید، چه فایده ای دارد اینجا بنشینید جز اینکه شما را ناراحت می کند.» ایشان گفتند چشم، و از جا بلند شدند ولی آقای هاشمی دیدند من پا نشدم رو کردند به من گفتند که: «شما هم با خانم تشریف ببرید اندرون.» گفتم: «نخیر، من خدمت شما هستم.» بعد رو کردند به خانم که: «شما ایشان را ببرید، ناراحت می شوند.» گفتم: «نه، من ناراحت نمی شوم و می خواهم مخصوصا ناظر باشم.» ایشان هم دیگر حرفی نزدند. من هم قصدم همین بود که ببینم عمل چیست؟ یک کنجکاوی خاصی داشتم و چون مقید بودم، وضعیت داخل اتاق یا خصوصیات دیگر عمل برایم حل شده بود. و در ضمن عمل می دیدم که شکم را چگونه پاره کردند و یک مقداری چیزهایی را بریدند و کنار گذاشتند و بعد می دیدم که چگونه تا نزدیک آرنج را داخل شکم می کردند و اینها دیگر مربوط به عمل بود، بعد که عمل تمام شد بیرون آمدم.
بعد از عمل، هنگامی که آقایان دکترها از اتاق عمل بیرون آمدند، آیا از عمل راضی بودند؟
دکترها اظهار ناراحتی به آن معنی نمی کردند، البته آقای دکتر فاضل که عمل را انجام داده بود خیلی اظهار خوشحالی می کرد که عمل با موفقیت انجام شد و ظاهر امام هم بعدا که به هوش آمدند خوب بود. البته دوران به هوش آمدن ایشان خیلی طولانی شد که باعث نگرانی ما شد ولی گفتند: «طبیعی است و اشکالی ندارد.» بعد از آن هم که می رفتیم خدمت ایشان هیچ اظهار ناراحتی و درد نمی کردند. البته بستگی داشت چگونه از ایشان سؤال کنیم. اگر می پرسیدیم: حالتان چطور است؟ در جواب می گفتند: «خوبه، بد نیستم» یا یک جواب مناسب دیگری ولی اگر می پرسیدیم: «درد دارید؟» چون اهل دروغ گفتن نبودند همیشه جواب می دادند: «درد دارم» من هر وقت پرسیدم که آیا درد دارند یا نه. ایشان فرمودند: «تمام بدنم درد می کند» شاید این جمله را بارها از ایشان شنیدم.
در مدتی که حضرت امام در بیمارستان تشریف داشتند شما چکار می کردید؟
ما اکثرا منزل ایشان و بیمارستان بودیم، مخصوصا من، چون غذای ایشان را بر عهده گرفته بودم که درست کنم معمولا آنجا بودم. همشیره ها و همشیره زاده ها هم معمولا آنجا بودند. از آنجا که می دانستم ایشان از نظر غذا، چه غذایی را دوست دارند، مقدار ترشی و چیزهای دیگرش را می دانستم، غذای ایشان تقریباً بر عهده من بود. در همان سال ۵۸ هم که ایشان را بردند بیمارستان قلب باز من از منزل غذا درست می کردم و برای ایشان می بردم. این دفعه نیز درست کردن و پختن و کشیدن با من بود و معمولا لیلی (دخترم) یا شخص دیگری می برد یا اگر من نبودم به فریده خانم (همشیره) یا فاطی خانم (خانم احمد آقا) یا فرشته (خواهرزاده ام) می سپردم. دکترها گفته بودند روزی پنج وعده غذا باید به ایشان داده شود و در هر وعده مقدار غذا کم و مقوی باشد زیرا در هنگام عمل تقریبا دو سوم حجم معده را برداشته بودند. ما هم معمولا صبحانه، چایی و یک چیز مختصری به ایشان می دادیم، اصلا باورکردنی نیست که چقدر کم بود. فقط اسمش صبحانه بود. روزآخری، وقتی رفتم خدمت ایشان و چایی را بردم عرض کردم: «آقا، چایی میل می کنید.» گفتند: «اینکه بر گردن من هست بده و خلاصم کن» من هم ایشان را نشاندم و دو لقمه، دقیقا دو لقمه نان هر کدام به اندازه یک قاشق چایخوری که به اندازه سر سوزن پنیر بر آنها گذاشتم، میل کردند. نان شیرینی بود که به ایشان دادم و نصف استکان چای هم بعد از آن خوردند. غذا هم، در این مدت مقداری گوشت را با چیزهای دیگر مثل عدس و سبزیجات می پختیم و بعد صاف می کردیم و به صورت یک مایع غلیظی به ایشان می دادیم. گاهی در میان روز کمپوت و امثال آن می دادیم.
شما چگونه در جریان روند بیماری حضرت امام(س) قرار می گرفتید؟
من غیر از اینکه، آنچه را خودم به ظاهر می دیدم یا می شنیدم، مقید بودم از آقایان دکترها جداگانه بپرسم به احمد آقا هم سفارش کرده بودم که من به عنوان یک دختر این حق را دارم که از جزئیات حال ایشان مطلع باشم، ایشان هم گفتند: «اشکالی ندارد» به این جهت هر وقت بودم، مرا در جریان وقایع قرار می دادند و اگر هم نبودم ایشان مقید بودند هر روز به من تلفن کنند و حال آقا را برایم بازگو کنند. البته گاهی سفارش می کردند به خانم نگویید یا مثلا به همشیره نگویید که طاقتشان کمتر است ممکن است اظهار ناراحتی کنند. و البته روز جمعه آخر احمد آقا خودشان خانم و همشیره ها و دخترها را جمع کردند که دربارۀ کسالت آقا با آنها صحبت کنند و چون من می دانستم، شرکت نکردم.
برشی از مجله حضور، ش 4