«اما اشفورد»، عضو ارشد برنامه بازاندیشی استراتژی کلان ایالات متحده در مرکز استیمسون، در یادداشتی تحلیلی برای مجله «ریزن» با بازخوانی سیاست خارجی آمریکا در ربع قرن پس از حملات ۱۱ سپتامبر استدلال می‌کند که این حملات، واشنگتن را وارد مسیری کاملاً تازه نکرد، بلکه روندی را تشدید کرد که از دهه ۱۹۹۰ و پس از فروپاشی اتحاد شوروی آغاز شده بود؛ روندی مبتنی بر هژمونی لیبرال، مداخله‌گری نظامی، ملت‌سازی و تلاش برای بازطراحی نظم جهانی. به نوشته او، جنگ‌های افغانستان و عراق، مداخله در لیبی و گسترش مأموریت‌های ناتو، بیش از آنکه محصول مستقیم شوک ۱۱ سپتامبر باشند، ادامه و تشدید همان گرایش‌هایی بودند که پیش‌تر در سیاست خارجی آمریکا ریشه دوانده بودند.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، مجله «ریزن» در یادداشتی تحلیلی به قلم «اما اشفورد»، عضو ارشد برنامه بازاندیشی استراتژی کلان ایالات متحده در مرکز استیمسون، به بررسی ریشه‌های مداخله‌گری آمریکا پیش و پس از حملات ۱۱ سپتامبر، شکل‌گیری اجماع بر سر «هژمونی لیبرال» پس از فروپاشی شوروی، گسترش ناتو، جنگ‌های افغانستان و عراق و تداوم سیاست‌های تغییر حکومت در دوره‌های بعدی پرداخت و استدلال کرد که ۱۱ سپتامبر مسیر سیاست خارجی آمریکا را ایجاد نکرد، بلکه تمایلات مداخله‌گرانه‌ای را که از دهه ۱۹۹۰ شکل گرفته بود، به‌شدت تسریع کرد و نوشت: تجربه من از یازده سپتامبر، مانند بسیاری از ساکنان مناطق شهری واشنگتن دی‌سی و نیویورک، هم‌زمان هولناک و درعین‌حال عادی بود. من دانش‌آموزی ۱۶ساله و بریتانیایی بودم که یک سال را در دبیرستانی آمریکایی در آرلینگتون ویرجینیا، در چند کیلومتری پنتاگون، می‌گذراندم. صبح آن سه‌شنبه مانند هر روز دیگری آغاز شد. هوا آفتابی و گرم بود؛ واشنگتن در میانه سپتامبر یکی از موج‌های گرمای همیشگی و دیرهنگام تابستان را تجربه می‌کرد.

 

OIP (3)

 

در ساعت دوم کلاس، کسی تلویزیون را روشن کرد. تصاویر حادثه برخورد یک هواپیما در نیویورک پخش می‌شد. اتفاقی غم‌انگیز بود، اما ظاهراً دلیلی برای برهم‌زدن برنامه عادی مدرسه وجود نداشت. معلم موسیقی تلویزیون را خاموش کرد و به تدریس ادامه داد.

اما طولی نکشید که همه‌چیز از مسیر عادی خارج شد. هنگامی که به سوی کلاس بعدی می‌رفتم، در انتهای راهرو هیاهویی به پا شد. کسی جیغ می‌کشید و صدای وحشت‌زده‌اش در راهروی کاشی‌کاری‌شده می‌پیچید. بعدها فهمیدم دختری می‌کوشید با والدینش که در پنتاگون کار می‌کردند تماس بگیرد، اما موفق نمی‌شد.

وقتی مدیر مدرسه تعطیلی کلاس‌ها را اعلام کرد، شایعه و وحشت در میان دانش‌آموزان گسترش یافته بود.

آنچه پس از آن اتفاق افتاد، در ذهنم به تصاویری گسسته و مبهم تبدیل شده است: انتظار در کلاس‌ها تا والدین دانش‌آموزانی که وسیله رفت‌وآمد نداشتند برای بردنشان بیایند؛ برخی از والدین گریان از راه می‌رسیدند. مادرم سرانجام توانست خط تلفنی پیدا کند و کوتاه با من تماس بگیرد. او روی سکوی مترو گیر افتاده بود؛ قطارها همه مسافران را پیاده می‌کردند و از سرویس خارج می‌شدند.

حتی اخبار تلویزیونی نیز آشفته و نامشخص بود: هواپیمای دیگری به سوی کاخ سفید می‌رود؛ نه، به طرف مقر سازمان سیا در مک‌لین می‌رود؛ در مرکز شهر خودروهای بمب‌گذاری‌شده وجود دارد؛ رئیس‌جمهور به مکانی مخفی منتقل شده است.

پدر یکی از هم‌کلاسی‌هایم که در پنتاگون کار می‌کرد، هنگام رفتن به مطب دندان‌پزشکی، برخورد هواپیما را در آینه عقب خودرو دیده بود.

مادرم سرانجام به مدرسه رسید و مرا به خانه برد. چند ساعت دیگر طول کشید تا پدرم که در فاصله چند ساختمان از کاخ سفید کار می‌کرد، به خانه برسد. او نیز مانند بسیاری دیگر ناچار شده بود پیاده از واشنگتن خارج شود، از پل‌ها عبور کند و چندین کیلومتر در حومه شهر راه برود.

این تجربه‌ها همچنان در ذهن من حک شده‌اند؛ آن‌قدر هولناک که حتی پس از گذشت این همه سال تازه به نظر می‌رسند. بااین‌حال، تجربه من به‌هیچ‌وجه منحصربه‌فرد نبود.

در روزها، ماه‌ها و سال‌های بعد، روایت‌های گوناگون بسیاری از همان داستان را شنیدم: گروهی از دانش‌آموزان که در سفری مدرسه‌ای، هواپیما را هنگام پایین‌آمدن به سوی ساختمان دیده بودند؛ هم‌کلاسی‌ای که پدرش را با بالگرد دولتی به مکانی نامعلوم منتقل کرده بودند و خانواده‌اش نمی‌دانستند او کجاست؛ پژوهشگری در یک اندیشکده که فرزندش در مهدکودک داخل محوطه پنتاگون نگهداری می‌شد.

پس از آنکه خودم مادر شدم، بارها به داستان آخر فکر کردم. آیا اصلاً می‌توانم وحشت و اضطراب والدینی را که در چنین وضعیتی قرار گرفته‌اند تصور کنم؟

وسوسه‌انگیز است که به شوک و هراس یازده سپتامبر—آسیبی روانی که بخش بزرگی از طبقه سیاست خارجی واشنگتن آن را تجربه کرد—به‌عنوان سرچشمه بسیاری از اشتباهات بعدی سیاست خارجی نگاه کنیم. چنان‌که گفته می‌شود، انسان‌های آسیب‌دیده به دیگران آسیب می‌زنند.

وقتی رویدادهای سال‌های بعد یکی پس از دیگری رخ دادند—سرنگونی طالبان، حمله به عراق، حبس افراد در گوانتانامو، تصویب قانون میهن‌دوستی آمریکا و موارد دیگر—این تصور قوت گرفت که همه آنها نتیجه همان روز یگانه و آکنده از رنج و وحشت بوده‌اند.

اما اکنون که به بیست‌وپنجمین سالگرد حملات رسیده‌ایم، باید محدودیت‌های این روایت را درک کنیم. رویدادهای یازده سپتامبر بی‌تردید تأثیر عمده‌ای بر سیاست خارجی آمریکا گذاشتند، اما این تأثیر کمتر به معنای تغییر مسیر و بیشتر به معنای تشدید روندهایی بود که از قبل وجود داشتند.

حملات یازده سپتامبر فضای سیاسی و روانی مساعدی برای نوع خاصی از سیاست خارجی ایجاد کردند؛ اما به‌تنهایی آمریکا را در مسیر مداخله‌گری لیبرال و جنگ‌های بی‌پایان قرار ندادند. برای یافتن ریشه‌های این مسیر باید به دهه ۱۹۹۰ بازگردیم.

 

لحظه تک‌قطبی

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی دست آمریکا را باز گذاشت. چندین دهه رکود اقتصادی و نارضایتی اجتماعی، شوروی را تضعیف کرده بود و مجموعه‌ای از دیوانسالاران سالخورده بر این رکود و نارضایتی حکومت می‌کردند.

ظهور میخائیل گورباچف و سلسله‌ای ناگهانی و دور از انتظار از توافق‌های کنترل تسلیحاتی، دوران تنش‌زدایی را به همراه آورد. هم‌زمان، انقلاب‌های مردمی در اروپای شرقی، وابستگان بلوک شرق را از اتحاد شوروی جدا کردند.

هنگامی که در روز کریسمس سال ۱۹۹۱ پرچم شوروی از فراز کرملین پایین کشیده شد، برای همه روشن بود که آمریکا در جنگ سرد پیروز شده است.

این نتیجه در واشنگتن امید به ساختن جهانی بهتر را برانگیخت. جورج اچ. دبلیو. بوش، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، در سخنرانی خود در کنگره گفت شاید طلوع وضعیتی بهتر دیده شود: «از دل این دوران پرآشوب، پنجمین هدف ما—نظم نوین جهانی—می‌تواند پدیدار شود؛ عصری که در آن ملت‌های جهان، در شرق و غرب و شمال و جنوب، بتوانند پیشرفت کنند و در هماهنگی با یکدیگر زندگی کنند.»

فروپاشی شوروی، که آمریکا را به تنها ابرقدرت جهان تبدیل کرد، به سیاست‌گذاران این فرصت را داد تا از قدرت عظیم کشورشان برای ساختن آن جهان بهتر استفاده کنند.

پایان جنگ سرد نه‌تنها با احساس پیروزی برحق، بلکه با این باور در واشنگتن همراه بود که باید اجماع تازه‌ای درباره سیاست خارجی شکل بگیرد. اوایل دهه ۱۹۹۰ را «رقابت کنان» می‌نامیدند. متفکران می‌کوشیدند جورج کنان بعدی باشند؛ دیپلماتی که تلگرام معروف سال ۱۹۴۶ او، دکترین جنگ سرد و مأموریت‌ها و توجیهات تازه‌ای برای سیاست خارجی آمریکا ایجاد کرده بود.

اجماع دوحزبی تازه‌ای پدید آمد که بر محور نوعی «هژمونی لیبرال»، جمهوری‌خواهان هوادار برتری مطلق آمریکا و نومحافظه‌کاران را به انترناسیونالیست‌های لیبرال حزب دموکرات پیوند می‌داد.

وجه مشترک این گروه‌ها اعتقاد به این بود که آمریکا، به‌عنوان «ملت ضروری»، می‌تواند جهان را به مکانی بهتر تبدیل کند؛ چه از طریق سرنگونی دشمنان احتمالی ایالات متحده و چه با مداخله‌های بشردوستانه.

از دولت بیل کلینتون تا دست‌کم دولت باراک اوباما، یک اصل تقریباً ایمانی بر سیاست خارجی آمریکا حاکم بود: اگر آمریکا بتواند جهان را به یکدیگر پیوسته‌تر و لیبرال‌تر کند، جهان صلح‌آمیزتر نیز خواهد شد.

سیاست خارجی آمریکا در نتیجه، هرچه بیشتر خصلتی قاطع و مداخله‌گر پیدا کرد. طنز فراموش‌شده تاریخ این است که جورج دبلیو. بوش در انتخابات سال ۲۰۰۰ با وعده مخالفت با مداخله‌های بشردوستانه افراطی و ملت‌سازی پیروز شد؛ مواضعی که به او کمک کردند در رقابت مقدماتی جمهوری‌خواهان بر جان مک‌کین، سیاستمدار جنگ‌طلب، غلبه کند.

منظور بوش از ملت‌سازی، مداخله‌های مکرر دولت کلینتون در بالکان بود که با هدف جلوگیری از جنایت در یوگسلاوی سابق انجام می‌شد. جنایت‌هایی مانند کشتار سربرنیتسا در دهه ۱۹۹۰، مقام‌های آمریکایی را به پذیرش اصل «مسئولیت حمایت» سوق داد: این تصور که اگر دولتی نخواهد یا نتواند از شهروندان خود محافظت کند، جامعه بین‌المللی موظف است برای حفاظت از غیرنظامیان مداخله کند.

البته در عمل، منظور از «جامعه بین‌المللی» ایالات متحده بود.

هنگامی که میان نیروهای صرب و جدایی‌طلبان کوزوو درگیری آغاز شد، دولت کلینتون عملیات هوایی را نه با مجوز شورای امنیت سازمان ملل—جایی که وتوی روسیه و چین مانع اقدام می‌شد—بلکه زیر پرچم ناتو اجرا کرد. این عملیات صربستان را به پذیرش توافق صلح وادار کرد و در عمل کشور تازه‌ای به نام کوزوو به وجود آورد.

دیگر اجزای سیاست خارجی دولت کلینتون نیز به همین اندازه بلندپروازانه و تحول‌طلبانه بودند. دولت او برای پذیرش چین در سازمان تجارت جهانی، مذاکرات دشواری با کنگره انجام داد.

نگرانی‌ها درباره اقتصاد روبه‌رشد چین و حکومت غیردموکراتیک آن، با این استدلال کنار زده شد که افزایش تجارت و وابستگی متقابل، در بلندمدت ثبات جهانی بیشتری ایجاد می‌کند. تصور می‌شد با واردکردن چین به جامعه ملت‌ها می‌توان ظهور این کشور را مدیریت و آن را به «ذی‌نفعی مسئول» در نظم تحت رهبری آمریکا تبدیل کرد.

موضوع دیگر، گسترش ناتو بود. با فروپاشی اتحاد شوروی، ناتو دیگر دشمن مشخصی نداشت که اعضایش را در برابر آن محافظت کند و این احتمال مطرح شد که این ائتلاف کارکرد خود را از دست داده باشد.

اما سیاست‌گذاران آمریکایی از همان دوره جورج اچ. دبلیو. بوش اصرار داشتند آلمان متحد در ناتو باقی بماند؛ خواسته‌ای که ذاتاً نشان می‌داد این ائتلاف همچنان نقشی در امنیت اروپا خواهد داشت.

دولت کلینتون سپس پیشنهاد کرد کشورهای عضو پیشین پیمان ورشو نیز بتوانند به ناتو بپیوندند. کلینتون تا پایان دوره ریاست‌جمهوری خود، نخستین مرحله گسترش ناتو را تصویب و زمینه را برای مراحل بعدی فراهم کرد.

گسترش ناتو هرچه بیشتر به ابزاری برای تثبیت ثبات، دموکراسی و اصلاحات اقتصادی در اروپای شرقی تبدیل شد. آمریکا هم‌زمان کوشید دامنه مأموریت ناتو را گسترش دهد و آن را از نیرویی بازدارنده در داخل اروپا به ارتشی جهانی برای حفظ صلح تبدیل کند؛ ارتشی که هرجا سازمان ملل قادر به اقدام نبود، وارد عمل شود. بیش از ۶۰ هزار نیروی مرتبط با ناتو در اجرای توافق صلح دیتون در سال ۱۹۹۵ و عملیات تثبیت اوضاع بوسنی مشارکت کردند.

وجه مشترک بسیاری از سیاست‌های دوران کلینتون، تلاش برای طولانی‌کردن دوره برتری آمریکا پس از جنگ سرد، هم بر متحدان و هم بر دشمنان بود.

یکی از نمودهای این سیاست، این باور بود که ایالات متحده نباید از ساختار امنیتی اروپا خارج شود و باید متحدان اروپایی را عمداً در موقعیتی ضعیف نگه دارد. نمود دیگر، سیاست «مهار دوگانه» عراق و ایران بود.

آمریکا در سراسر دهه ۱۹۹۰ منطقه پروازممنوع بر فراز عراق را حفظ کرد، تحریم‌های سازمان ملل بر نفت عراق را به اجرا گذاشت و چندین کارزار بمباران علیه اهداف نظامی عراق و با هدف اعلام‌شده حفاظت از غیرنظامیان مناطق کردنشین انجام داد.

در پایان دهه ۱۹۹۰، سیاست‌گذاران آمریکایی سرشار از اعتمادبه‌نفس بودند. هیچ رقیبی در افق دیده نمی‌شد؛ دولت‌هایی مانند عراق که مقدمه «کشورهای یاغی» آینده بودند، مهار شده بودند و جهانی‌شدن و آزادسازی اقتصادی در سراسر جهان رونق داشت.

شاید هیچ سخنی بهتر از اظهارات مادلین آلبرایت، وزیر خارجه کلینتون، حال‌وهوای سیاست خارجی آن دوران را نشان ندهد: «اگر ناچاریم از زور استفاده کنیم، به این دلیل است که آمریکا هستیم؛ ملت ضروری. ما بلندتر از دیگران ایستاده‌ایم و دورتر از دیگر کشورها آینده را می‌بینیم.»

رئیس‌جمهور در داخل کشور شاید گرفتار رسوایی جنسی بود، اما در خارج، سرنوشت آمریکا به‌عنوان رهبر و پیامبر جهان پس از جنگ سرد تضمین‌شده به نظر می‌رسید.

 

شتاب ناگهانی

بذرهای یازده سپتامبر در همین بستر موعودگرایانه کاشته شدند. ناظری خودانتقادگر شاید می‌پرسید کشوری که مدعی بود «دورتر از دیگران آینده را می‌بیند»، چگونه خطر القاعده را به این شکل فاجعه‌بار نادیده گرفته بود.

تحقیقات بعدی نشان دادند حملات بدون کاستی‌های جدی در سیاست‌های ضدتروریستی دولت‌های کلینتون و بوش و همچنین شکست‌های نهادی و اطلاعاتی امکان‌پذیر نبودند.

حملات یازده سپتامبر بی‌تردید مصداق ترور و بربریت بودند. هزاران خانواده داغدار آمریکایی در مراسم خاکسپاری، این واقعیت را بدون هیچ تردیدی نشان می‌دادند.

اما این حملات درعین‌حال تصویری را که آمریکا پس از جنگ سرد از خود ساخته بود، به چالش کشیدند. گروهی تروریستی توانسته بود در غارهای یکی از فقیرترین و منزوی‌ترین کشورهای جهان نقشه‌ای طراحی کند—هرچند بخش عمده برنامه‌ریزی و آماده‌سازی واقعی در آلمان انجام شده بود—و ابزارهای اتصال جهانی را علیه خود آمریکا به کار گیرد.

این حملات تعرضی به جهان تازه آمریکا و چالشی علیه نیروهای نظم متمدن و لیبرال تلقی شدند.

حمله به افغانستان پاسخی منطقی و موجه به این حملات بود. طالبان به القاعده و رهبر آن، اسامه بن‌لادن، پناه داده بود و به معنایی واقعی به ایالات متحده اعلام جنگ کرده بود.

سرنگونی طالبان سریع و بی‌رحمانه بود. کمتر از سه ماه پس از حملات، کابل تصرف و دولت موقت افغانستان تشکیل شد.

اما در فضای آن دوران، پیروزی صرفاً نظامی کافی نبود. بن‌لادن و بسیاری از معاونان ارشد او همچنان آزاد بودند. 

دولت بوش در پاسخ، «دستورکار آزادی» را تدوین کرد؛ راهبردی بسیار بلندپروازانه که می‌خواست همه این مشکلات را از ریشه حل کند. این دستورکار، جنگ افغانستان را به پروژه‌ای برای نوسازی و ملت‌سازی تبدیل کرد و سپس برای توجیه جنگ جداگانه تغییر حکومت در عراق به کار رفت. قرار بود قدرت نظامی آمریکا در هر دو کشور، کل جامعه را دگرگون کند.

عراق و افغانستان نمونه‌های اولیه و میدان‌های آزمایش این اندیشه بودند که کارزار دموکراتیک‌سازی می‌تواند محرک تغییر در سراسر خاورمیانه باشد.

در سند راهبرد امنیت ملی آمریکا در سال ۲۰۰۲ آمده بود: «قدرت عظیم این کشور باید برای ایجاد موازنه قدرتی به کار گرفته شود که به سود آزادی باشد.»

اگرچه افکار عمومی آمریکا در پایان دوره ریاست‌جمهوری بوش به‌شدت علیه جنگ‌های عراق و افغانستان تغییر کرده بود، جانشینان او همچنان اهداف تحول‌طلبانه مشابهی را در صحنه جهانی دنبال کردند.

باراک اوباما با وعده عقب‌نشینی از جنگ جهانی علیه تروریسم وارد کاخ سفید شد، اما در نهایت شمار نیروهای آمریکایی را هم در افغانستان و هم در عراق افزایش داد. دولت او همچنین در تغییر حکومت لیبی و مداخله پنهانی در سوریه مشارکت کرد.

اوباما نه‌تنها بر «دستورکار آزادی» دولت بوش، بلکه بر اصل «مسئولیت حمایت» در دولت کلینتون تکیه می‌کرد. چند تن از مشاوران سیاست خارجی او، از جمله هیلاری کلینتون، سامانتا پاور و سوزان رایس، عمیقاً به استفاده از قدرت آمریکا برای دفاع از حقوق بشر و گسترش دموکراسی اعتقاد داشتند.

هنگامی که بهار عربی در سال ۲۰۱۱ سراسر خاورمیانه را درنوردید و اعتراض‌های گسترده در لیبی به جنگ داخلی تبدیل شد، دولت اوباما کارزار تحت رهبری ناتو را تصویب کرد. عملیاتی که در آغاز قرار بود با ایجاد منطقه پروازممنوع از غیرنظامیان محافظت کند، به‌سرعت به کارزار آشکار تغییر حکومت تبدیل شد.

مداخله‌های آمریکا در خاورمیانه پس از یازده سپتامبر، حتی دیگر سیاست‌های بلندپروازانه این کشور پس از جنگ سرد را نیز تقویت کردند.

برای نمونه، ناتو انگیزه بیشتری پیدا کرد تا بر توانایی‌های اعزامی و عملیات «خارج از منطقه» تمرکز کند. این ائتلاف در نیروی بین‌المللی کمک به امنیت در افغانستان و سپس در کارزار لیبی نقشی فعال داشت.

گسترش ناتو و جنگ علیه تروریسم عملاً به دو روند وابسته به یکدیگر تبدیل شدند. برای اعضای جدید، حمایت سیاسی و اعزام شمار محدودی نیروی نظامی به عراق و افغانستان، نوعی بهای عضویت در ناتو تلقی می‌شد. از سوی دیگر، فداکاری سربازان این کشورها به توجیهی برای عضویتشان تبدیل شد.

 

خماری پس از جنگ

سرخوردگی عمومی از این سیاست‌ها در دهه‌های ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰ افزایش یافت. دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۶ با اعلام اینکه جنگ عراق اشتباه بوده است، توانست رأی‌دهندگان مردد را جذب کند. در انتخابات مقدماتی دموکرات‌ها در سال ۲۰۲۰ نیز تقریباً همه نامزدها وعده می‌دادند آمریکا را از خاورمیانه بیرون بکشند.

بیست‌وپنج سال پس از یازده سپتامبر، عناصر جنگ علیه تروریسم همچنان در خاورمیانه و به‌طور فزاینده‌ای در آفریقا باقی مانده‌اند؛ جنگی که عموماً شکست‌خورده تلقی می‌شود. خاورمیانه به‌جای آنکه میدان اثبات امکان گسترش دموکراسی و حقوق بشر باشد، به گورستان این تصور تبدیل شد که می‌توان آزادی را با نوک تفنگ بنا کرد.

اما فاصله بیست‌وپنج‌ساله اکنون به ما امکان می‌دهد جایگاه جنگ علیه تروریسم را در مسیر گسترده‌تر سیاست خارجی آمریکا پس از جنگ سرد بهتر ببینیم.

واکنش آمریکا به یازده سپتامبر بسیاری از بدترین تمایلات این کشور را به‌شدت تقویت کرد، اما جهت اصلی آن را تغییر نداد.

شور و اشتیاق «ملت ضروری» با شوک یک حمله تروریستی گسترده درآمیخت؛ حمله‌ای که بسیاری از نخبگان سیاست خارجی واشنگتن آن را مستقیماً تجربه کرده بودند. این ترکیب، فضایی ایجاد کرد که در آن نظریه‌های بلندپروازانه درباره برقراری صلح و دگرگون‌کردن جهان مجال رشد یافتند.

جنگ علیه تروریسم فقط مشهورترین و آشکارترین نمونه از تمایلات تحول‌طلبانه‌ای بود که تلاش آمریکا برای ایجاد هژمونی لیبرال پس از جنگ سرد را مشخص می‌کرد.

آیا جنگ‌های تغییر حکومت در عراق و لیبی بدون یازده سپتامبر اتفاق می‌افتادند؟ آیا آمریکا بدون آن حملات، دو دهه در خاورمیانه گرفتار می‌ماند و هم‌زمان با هدر دادن جان انسان‌ها و ثروت کشور، نظاره‌گر ظهور آرام چین می‌شد؟ شاید نه.

اما اکنون، پس از گذشت یک‌ربع قرن، باید از خود بپرسیم چه مقدار از اتفاقات پس از یازده سپتامبر محصول آسیب روانی مشترک و وحشت بود و چه مقدار از آن، صرفاً تشدید روندهایی بود که پیش‌تر آغاز شده بودند.

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.