بیستوپنج سال پس از حملات ۱۱ سپتامبر، القاعده دیگر آن تهدیدی نیست که زمانی واشنگتن را وارد «جنگ علیه تروریسم» کرد؛ اما این به معنای پیروزی کامل آمریکا نیست. «فارن افرز» در گزارشی تحلیلی، با مرور دو دههونیم جنگ، عملیات اطلاعاتی، ظهور و سقوط داعش و تغییر جایگاه جریانهای جهادی، این پرسش را مطرح میکند که آیا جهادگرایی واقعاً شکست خورده یا فقط از یک تهدید جهانی به خطری پراکنده و مهارشدنی تبدیل شده است.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، مجله «فارن افرز» در گزارشی تحلیلی به بررسی سرنوشت القاعده و جریانهای جهادی در ۲۵ سال پس از حملات ۱۱ سپتامبر، نقش عملیات نظامی و اطلاعاتی آمریکا در از بین بردن پناهگاهها و شبکههای این گروهها، تأثیر جنگهای افغانستان و عراق بر گسترش و سپس افول جهادگرایی، اشتباهات راهبردی القاعده و داعش در از دست دادن حمایت جوامع مسلمان و چرایی ناکامی آنها در تبدیل خشونت و تصرف سرزمین به یک جنبش سیاسی و فراملی پایدار پرداخت و نوشت:
بیستوپنج سال پیش، اعضای گروه جهادی القاعده چهار هواپیمای آمریکایی را ربودند؛ دو فروند از آنها را به برجهای مرکز تجارت جهانی در نیویورک کوبیدند و یک هواپیمای دیگر را به ساختمان پنتاگون در واشنگتن دیسی زدند. مسافران هواپیمای چهارم تلاش کردند کنترل آن را به دست بگیرند، اما هواپیما در شنکسویلِ پنسیلوانیا سقوط کرد و همه سرنشینان آن جان باختند. ربایندگان در مجموع ۲٬۹۷۷ نفر را کشتند؛ حملهای که با فاصلهای چشمگیر، مرگبارترین حمله تروریستی در تاریخ بود.
برای بسیاری از آمریکاییها، رویدادهای ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ گویی ناگهان و از ناکجاآباد رخ داده بود. پیش از این حملات، حتی شمار اندکی از مردم نام القاعده را شنیده بودند. با این حال، تا ۱۲ سپتامبر، ایالات متحده وارد چیزی شده بود که جورج دبلیو بوش، رئیسجمهور وقت آمریکا، آن را «جنگ علیه تروریسم» نامید؛ نبردی که دههها ادامه یافت، گروههای جهادی متعددی را درگیر کرد و به گوشهوکنار جهان کشیده شد.
ایالات متحده در این جنگ با ناکامیهای بسیاری روبهرو شد. شیوههایی که واشنگتن برای جلوگیری از تکرار حملهای مشابه ۱۱ سپتامبر یا حتی حملهای در مقیاسی بزرگتر در پیش گرفت، مستلزم سرمایهگذاریهای عظیم و اغلب ناکارآمد و همچنین تحمل تلفات نظامی بود. برخی از این اقدامات، از جمله جنگهای تمامعیار در افغانستان و عراق، بهشدت ویرانگر بودند. بهویژه حمله سال ۲۰۰۳ به عراق، موجی از جذب نیرو در میان جهادگرایان به راه انداخت.
در سالهای پس از ۲۰۰۱، گروههای جهادی جدید متعددی—برخی مرتبط با القاعده و برخی مخالف آن—در خاورمیانه و سراسر شرق و غرب آفریقا مستقر شدند؛ گروههایی که به جنگهای داخلی خونین دامن زدند، جوامع محلی را از هم پاشیدند و هم در داخل این مناطق و هم خارج از آنها دست به حملات تروریستی زدند.
با این همه، جنگ علیه تروریسم را نمیتوان یک شکست کامل دانست. خود القاعده بهشدت آسیب دیده است. در دو دههونیم گذشته، شمار حملات جهادی در خاک آمریکا اندک بوده است؛ معیاری که شاید از نگاه بیشتر رهبران آمریکایی، مهمترین شاخص موفقیت به شمار رود. براساس دادههای بنیاد «نیو آمریکا»، تروریستهای جهادی از سال ۲۰۰۱ تاکنون ۱۲۲ نفر را در ایالات متحده کشتهاند؛ رقمی که تنها کسری از آن چیزی است که مقامهای آمریکایی پس از حملات ۱۱ سپتامبر از وقوع آن بیم داشتند. افزون بر این، اگرچه گروههای جهادی همچنان به حیات خود ادامه میدهند، جهادگرایی بخش قابلتوجهی از برجستگی و جاذبه ایدئولوژیک خود را از دست داده است.
برای درک این تحول، کافی است به آنچه از سال ۲۰۲۳ تاکنون رخ داده است نگاه کنیم. در ۷ اکتبر، حماس—گروهی که القاعده بهطور مرتب آن را به دلیل سازش بر سر اصول الهیاتی در مسیر پیشبرد دستورکار سیاسیاش مورد انتقاد قرار میداد—حملهای خونین علیه اسرائیل انجام داد و بیش از ۱٬۱۰۰ نفر را کشت.
اسرائیل در ادامه، دهها هزار فلسطینی را در غزه کشت که بسیاری از آنها غیرنظامی بودند و همچنین حملات دیگری در عراق، لبنان، سوریه و کرانه باختری انجام داد. در سال ۲۰۲۵، ایالات متحده به اسرائیل در بمباران ایران پیوست و در سال ۲۰۲۶، آمریکا و اسرائیل جنگی تمامعیار را با هدف اولیه تغییر حکومت در تهران آغاز کردند.
جنگ اسرائیل در غزه به اعتراضات گسترده در سراسر جهان منجر شد و مجموعه این رویدادها، زمینه مناسبی برای شکلگیری نظریههای توطئه درباره توطئه دشمنان اسلام علیه مسلمانان فراهم کرد. با این حال، برخلاف حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ یا آغاز جنگ داخلی سوریه در سال ۲۰۱۱، این تحولات هیچ موج تازهای از جهادگرایی به راه نینداختند.
در واقع، جهادگرایان سابقی که در سال ۲۰۲۴ بشار اسد را سرنگون کردند، پس از به قدرت رسیدن خیلی زود کوشیدند با کشورهایی که مدتها با سازمانهای تروریستی جنگیده بودند، از جمله ایالات متحده و عربستان سعودی، روابطی دوستانه برقرار کنند.
یک ربع قرن پس از آنکه اسامه بنلادن فرمان حملات ۱۱ سپتامبر را صادر کرد، جانشینان او نتوانستهاند جنبشی فراملی و پایدار ایجاد کنند که قادر باشد بهطور مکرر به ایالات متحده حمله کند و دولتها را وادار به تن دادن به خواستههای خود سازد. آن احساس امکانپذیری تاریخی که زمانی جنبش جهادی را تا این اندازه برای کشورهای غربی تهدیدآمیز میکرد، رنگ باخته است. شاید ایالات متحده در جنگ علیه تروریسم پیروز نشده باشد، اما جهادگرایان آشکارا شکست خوردهاند.
تولد یک جنبش
در اواخر سال ۲۰۰۱، القاعده در حال اوجگیری به نظر میرسید. این جنبش از دل مبارزه مسلحانه علیه اشغال افغانستان توسط اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۸۰ شکل گرفت و مبارزان مسلمانی را از سراسر جهان به خود جذب کرد.
القاعده تحت رهبری بنلادن اهداف متعددی داشت؛ از جمله کمک به طالبان برای تثبیت قدرت در افغانستان و آموزش اعضای خود برای اجرای کارزارهای تروریستی و شورشی در سراسر جهان اسلام. با این حال، بیرون راندن ایالات متحده از خاورمیانه در صدر فهرست اهداف آن قرار داشت. در مقابل، دیگر جهادگرایان مبارزه با دولتهایی را که در چچن و کشمیر مهاجمان خارجی میدانستند، سرنگونی حکومتهای عربیای را که به زعم آنان مرتد بودند، جنگ با مسلمانان شیعه یا ایجاد خلافت در اولویت قرار میدادند.
ابعاد حمله القاعده به ایالات متحده، به این گروه نوعی هاله از شتاب و نفوذی فراتر از اندازه واقعیاش در درون جنبش جهادی و حتی بیرون از آن بخشید. پس از ۱۱ سپتامبر، جایگاه این جنبش ارتقا یافت و مبارزه با ایالات متحده و متحدان غربی آن—که پیش از آن بیشتر جهادگرایان آن را در اولویت نسبتاً پایینی قرار میدادند—به هدفی رایجتر و جریاناصلیتر تبدیل شد.
این واقعیت که دولت آمریکا در کارزار ضدتروریسم بعدی خود، تفاوت چندانی میان گروههای مرتبط با القاعده و جهادگرایانی با تمرکز بیشتر بر اهداف محلی قائل نمیشد، تنها این روند را تقویت کرد.
چند عامل وقوع حملات سال ۲۰۰۱ را ممکن کرده بود. یکی از آنها کاستیهای متعدد در رویکرد واشنگتن به مبارزه با تروریسم بود؛ از جمله اشتباهاتی که «کمیسیون ۱۱ سپتامبر» شناسایی کرد، نهادی مستقل که دولت آمریکا در سال ۲۰۰۲ تشکیل داد و من نیز بهعنوان یکی از اعضای کارکنان آن فعالیت میکردم.
این کاستیها شامل ضعف در تبادل اطلاعات میان نهادهای دولت آمریکا، قرار ندادن ربایندگان آینده در فهرستهای مراقبتی با وجود آنکه به ارتباط با القاعده مظنون بودند و گمان میرفت در حال سفر به ایالات متحده باشند، تلاش سهلانگارانه برای یافتن تروریستهای مظنونی که تصور میشد از قبل در خاک آمریکا حضور دارند و همچنین بیتوجهی به گزارشهای هشداردهنده مأموران میدانی بود که نشان میداد جهادگرایان ظاهراً به یادگیری خلبانی هواپیما علاقهمند شدهاند.
به همان اندازه که ضعفهای امنیتی و اطلاعاتی آمریکا در وقوع حملات ۱۱ سپتامبر نقش داشت، سازماندهی خود القاعده نیز اهمیت داشت. بیشتر رهبران این گروه افرادی خلاق، متعهد و آماده همکاری با گروههای دیگر بودند؛ ویژگیای که به القاعده امکان داده بود شبکهای گسترده ایجاد کند و از میان آن، بهترین نیروهای عملیاتی را جذب کند. مهمتر از همه، القاعده در افغانستان تحت حاکمیت طالبان از یک پناهگاه امن برخوردار بود؛ جایی که میتوانست بدون مزاحمت، راهبردهای خود را طراحی کند، برای حملات برنامهریزی کند و با شرکای بینالمللیاش هماهنگی داشته باشد.
سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، سیا، برآورد کرده بود که در اواخر دهه ۱۹۹۰، بین ۱۰ هزار تا ۲۰ هزار داوطلب در اردوگاههای آموزشی افغانستان حضور یافتهاند؛ امری که به القاعده امکان داد نوعی ارتش کوچک ایجاد کند. نیروهایی از سراسر جهان، بهویژه از خاورمیانه، در این اردوگاهها اصول اولیه جنگ شورشی را فرا میگرفتند. نامزدهای مستعدتر نیز آموزشهای پیشرفتهتری در زمینه ضدجاسوسی و ساخت بمب دریافت میکردند.
برخی از افرادی که این آموزشها را گذرانده بودند، برای جنگ در کنار طالبان علیه آخرین دشمنان این گروه در داخل افغانستان اعزام شدند. طالبان نیز به برخی دیگر اجازه میداد کشور را ترک کنند و دوباره به گروههای شورشی محلی یا هستههای تروریستی در نقاط مختلف جهان بپیوندند.
در میان انبوه داوطلبان، نیروهای برجستهتر برای آموزشهای تکمیلی انتخاب میشدند و به عملیاتهای دارای اولویت بالا اختصاص مییافتند. برای نمونه، بسیاری از ربایندگان هواپیماهای ۱۱ سپتامبر در ابتدا با این هدف به افغانستان رفته بودند که مهارتها و ارتباطات لازم را به دست آورند و سپس برای جنگ در کنار شورشیان چچنی علیه نیروهای امنیتی روسیه راهی چچن شوند. اما پس از آنکه در اردوگاهها تحت آموزش و القای ایدئولوژیک قرار گرفتند، القاعده آنها را بهجای چچن برای حمله به ایالات متحده اعزام کرد.
بیشتر دولتهای جهان توجه محدودی به این خطر رو به گسترش داشتند و تا زمانی که اعضای سازمانهای تروریستی در خاک آنها دست به حمله نمیزدند، اقدام چندانی برای جلوگیری از جذب نیرو، تولید تبلیغات، جمعآوری کمک مالی و شبکهسازی این گروهها انجام نمیدادند. برای مثال، در دهه ۱۹۹۰، رهبران و عوامل مختلف جهادی از لندن برای عملیات در الجزایر، بوسنی و دیگر نقاط برنامهریزی میکردند. حتی ایالات متحده نیز نسبتاً سهلگیر بود؛ ایمن الظواهری، که پس از کشته شدن اسامه بنلادن به دست نیروهای آمریکایی در سال ۲۰۱۱ رهبری القاعده را بر عهده گرفت، در دهه ۱۹۹۰ برای جمعآوری کمک مالی به آمریکا سفر کرده بود.
سرانجام ورق برگشت
پس از حملات ۱۱ سپتامبر، تلاشهای ضدتروریسم ایالات متحده بهسرعت در برچیدن پایگاه عملیاتی القاعده موفق شد. در حالی که ویرانههای برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی هنوز در حال سوختن بود، ایالات متحده عملیات نظامی خود را در افغانستان آغاز کرد. افسران سیا و نیروهای عملیات ویژه، با همکاری گروههای ضدطالبان و با پشتیبانی نیروی هوایی آمریکا، بهسرعت طالبان را سرنگون کردند.
بسیاری از اعضای القاعده در جریان این نبردها کشته شدند. کسانی که جان سالم به در بردند، پناهگاه امن خود و مهمتر از آن، اردوگاههای آموزشیشان را از دست دادند و ناچار به فرار شدند. بیشتر آنها به پاکستان و ایران رفتند و از آنجا به فعالیتهای گروه ادامه دادند. بسیاری از موفقترین حملات القاعده پس از ۱۱ سپتامبر، از جمله بمبگذاریهای سال ۲۰۰۵ در سیستم حملونقل لندن، از پاکستان سازماندهی شدند.
با این حال، اسلامآباد و تهران در مقایسه با طالبان میزبانانی بهمراتب محدودکنندهتر بودند. هیچیک به القاعده اجازه ندادند اردوگاههای آموزشی تازهای ایجاد کند و مقامهای پاکستانی، بهویژه، بهطور منظم به ایالات متحده در بازداشت و کشتن عوامل این گروه کمک میکردند.
با از میان رفتن زیرساخت آموزشی گستردهای که القاعده در افغانستان ایجاد کرده بود، گروههای جهادی بخش زیادی از توانایی خود را برای اجرای حملاتی با پیچیدگی یا بردی مشابه ۱۱ سپتامبر از دست دادند؛ با این حال، همچنان در سراسر خاورمیانه گستردهتر، جمعیتهای محلی را به وحشت میانداختند.
ایالات متحده با حمله سال ۲۰۰۳ به عراق، جان تازهای به آرمان جهادی بخشید؛ جنگی که بخشی از توجیه آن، ضرورت مقابله با تروریسم عنوان شده بود. اشغال بعدی عراق توسط آمریکا، خشم گستردهای را در سراسر منطقه برانگیخت و به رشد گروههای مسلح ضدآمریکایی در عراق دامن زد.
آشوبی که در پی خیزشهای عربی سال ۲۰۱۱ به وجود آمد، فضای بیشتری برای رشد این گروهها و سایر گروههای مشابه فراهم کرد. نتیجه نهایی، ظهور آنچه «دولت اسلامی» یا داعش خوانده شد، بود؛ گروهی که در اوج قدرت خود در سالهای ۲۰۱۴ و ۲۰۱۵، قلمرویی در عراق و سوریه تقریباً به وسعت ایالت ویرجینیا و با جمعیتی چند میلیونی را در کنترل داشت.
داعش دهها هزار نیروی جدید دیگر را از کشورهای خاورمیانه، اروپا و آسیای مرکزی جذب کرد. گروههای دیگری، مانند الشباب در سومالی، نیز توانستند کنترل مناطقی را به دست گیرند که در آنها از مردم مالیات میگرفتند، آنان را تهدید و ارعاب میکردند و عملیاتهای خود را برنامهریزی میکردند.
با این حال، فشار مداوم آمریکا بر پناهگاههای باقیمانده جهادگرایان، بهمرور زمان نتیجه داد. در عراق و سوریه، ایالات متحده بهتدریج کنترل داعش بر مناطق تحت تصرفش را فرسوده کرد تا اینکه این گروه آخرین بخش از قلمرو خود را نیز از دست داد. برخلاف جنگهای افغانستان و عراق که دهها هزار نیروی آمریکایی را درگیر کرده بود، واشنگتن این بار تیمهای کوچک نیروهای عملیات ویژه را به کار گرفت و شرکای محلی، که توسط نیروهای آمریکایی آموزش دیده و با پشتیبانی نیروی هوایی و اطلاعاتی ایالات متحده عمل میکردند، بخش عمده نبردها و تلفات را متحمل شدند.
در نقاط دیگری مانند لیبی و سومالی، واشنگتن از ارتشهای ملی و شبهنظامیان محلی که با نیروهای جهادی میجنگیدند حمایت کرد و در عین حال، بهصورت مستمر رهبران جهادی را هدف قرار داد. ظهور پهپادهای مسلح نیز به این تلاش کمک کرد و به ارتش آمریکا امکان داد در مقایسه با نیروی هوایی سنتی، اطلاعات بیشتری جمعآوری کند و سریعتر و با خسارت جانبی کمتر حمله کند. افزایش همکاری با سرویسهای اطلاعاتی کشورهای متحد نیز در این روند مؤثر بود.
بخش زیادی از این فعالیتها ماهیتی فنی و روزمره داشت؛ برای مثال، مرتبط کردن یک شماره تلفن در یک نقطه با یک تراکنش مالی در نقطهای دیگر. اما همین اقدامات به واشنگتن و شرکایش امکان داد بخش بزرگی از شبکه جهانی جهادگرایان را شناسایی و از هم باز کنند، اعضای القاعده و دیگر گروهها را بازداشت کنند و عملیات آنها را در سراسر جهان مختل سازند.
سرمایهگذاریهای عظیم آمریکا در حوزه امنیت داخلی نیز به همان اندازه پیامدساز بود. وزارت امنیت داخلی آمریکا که در سال ۲۰۰۲ تأسیس شد، با این هدف شکل گرفت که امنیت فرودگاهها، حفاظت از مرزها و دیگر بخشهای ساختار امنیت ملی را که در جلوگیری از حملات تروریستی در خاک ایالات متحده نقش داشتند، در یک چارچوب هماهنگ گرد هم آورد.
افزایش هزینهها برای امنیت فرودگاهها، واکنش به بلایا و بهبود ارتباط میان مقامهای فدرال، ایالتی و محلی با این هدف صورت گرفت که اطلاعات درباره تهدیدهای جدید بهسرعت به اشتراک گذاشته شود، از ورود تروریستها به کشور جلوگیری شود و پاسخ به هر حمله احتمالی در آینده هماهنگتر باشد. افبیآی نیز مبارزه با تروریسم را به یکی از اولویتهای اصلی خود تبدیل کرد و افرادی را که به فعالیتهای تروریستی مظنون بودند، بهشدت تحت تحقیق قرار داد.
در برخی موارد، این رویکرد بیش از حد تهاجمی بود؛ سازمانهای مدافع آزادیهای مدنی معتقدند که افبیآی تعداد زیادی از مردان مسلمان را بازداشت و بازجویی کرد و بدون وجود شواهدی از ارتکاب تخلف، مساجد را زیر نظر گرفت. با این حال، در مجموع، این تلاشها در جلوگیری از حملات مؤثر بودند.
هر یک از این اقدامات، اقدامات دیگر را تقویت میکرد. بدون اردوگاههای آموزشی، افرادی که قصد داشتند به تروریست تبدیل شوند، جایی برای کسب مهارت و شبکهسازی نداشتند. آموزش ناکافی نیز میتوانست آنها را مستعد اشتباهات کوچکتری کند که باعث میشد تلاشهایشان برای جذب نیرو و جمعآوری پول راحتتر شناسایی شود. دستگاههای امنیتی فعالتر آمریکا و متحدانش نیز آماده بودند آنها را شناسایی و بازداشت کنند و سپس اطلاعات بهدستآمده از بازداشتشدگان را برای هدف قرار دادن شبکهها و پناهگاههای خارج از کشور به کار گیرند.
تضعیف پناهگاههای جهادگرایان در افغانستان، عراق، سوریه و دیگر مناطق، بهتدریج به اعتبار و جذابیت این گروهها آسیب زد. در اوج قدرت داعش، در اختیار داشتن قلمرو نشانهای از توانایی این گروه بود و پیروانی را جذب میکرد که میخواستند در سرزمینی زندگی کنند که براساس برداشت داعش از شریعت اسلامی اداره میشد. اما هنگامی که داعش قلمروهای خود را از دست داد، فراخوانهایش برای پیوستن نیروهای جدید به منظور دفاع از خلافت خودخوانده، هرچه بیشتر توخالی و بیاثر به نظر رسید. جذب نیرو بسیار دشوارتر شد و شمار کمتری از افراد مایل بودند به گروهی بپیوندند که بیش از پیش در حال شکست به نظر میرسید.
گل به خودی
تنها فشار آمریکا نبود که باعث افول جهادگرایی شد. خود جهادگرایان نیز بارها تصمیمهایی گرفتند که از جذابیت آنها کاست. یکی از این تصمیمها، ساختن دشمنان بیش از حد بود. دشمنان القاعده فقط به ایالات متحده محدود نمیشدند، بلکه دیگر قدرتهایی را نیز دربر میگرفتند که از نگاه این گروه اشغالگر خارجی محسوب میشدند؛ از جمله هند، اسرائیل و روسیه.
برخی جریانها در درون جنبش گستردهتر جهادی همچنین با حکومتهای کشورهای مسلمان که آنها را بیدین یا غیرمذهبی میدانستند، مخالفت میکردند؛ از جمله دولتهای مصر، اندونزی، عربستان سعودی و یمن. فهرست دشمنان داعش حتی طولانیتر بود؛ این گروه شدیدترین نبردهای خود را علیه شیعیان و دیگر مسلمانان غیرسنی انجام میداد.
تعریف این تعداد دشمن، به این گروهها امکان میداد طیف گستردهای از پیروان را جذب کنند، اما در عین حال باعث میشد توان و انرژی آنها پراکنده شود. حمله همزمان به همه، در همهجا، دستیابی مستمر و متمرکز به هر هدف مشخصی را دشوار میکرد. مهمتر از آن، چنین رویکردی عملاً تضمین میکرد که همه نیز به آنها حمله کنند.
مبارزه با تروریسم جهادی یکی از معدود موضوعاتی بود که کشورهای مختلف جهان را با یکدیگر متحد میکرد. ایالات متحده نیز توانست برای کارزارهای اطلاعاتی و نظامی خود از دولتهای خارجی حمایت بگیرد؛ دولتهایی که در بسیاری از مسائل با واشنگتن اختلاف نظر داشتند، اما در سرکوب این گروهها منافع مشترکی میدیدند.
مهمتر از آن، برخی گروههای جهادی با بدرفتاری با غیرنظامیان مسلمان، افکار عمومی جوامع مسلمان را علیه خود برانگیختند. افرادی که شاید با مبارزه آنها علیه ایالات متحده و دیگر قدرتهای خارجی همدلی داشتند، برای مثال کشتن نیروهای پلیس و مقامهای امنیتی عربستان سعودی در سالهای ۲۰۰۳ و ۲۰۰۴ یا قتلعام غیرنظامیان سنی و شیعه در عراق در سالهای ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ به دست یکی از شاخههای القاعده را تأیید نمیکردند. چنین کشتارهایی از نفوذ و جذابیت جهادگرایان کاست.
در عربستان سعودی، دولت با برخورداری از حمایت گسترده افکار عمومی، اعضای القاعده را کشت یا بازداشت کرد و به این ترتیب، عملیات این گروه در کشور را بهشدت تضعیف کرد. در عراق نیز این شاخه با انتقاد روحانیونی روبهرو شد که پیشتر از جهاد جهانی حمایت کرده بودند و همچنین رهبران مذهبی جریان اصلیتر نیز آن را محکوم کردند.
افراطروی داعش در عراق و سوریه، در نهایت به عامل شکست خود این گروه تبدیل شد. اعلام خلافت در سال ۲۰۱۴ برای بسیاری از مسلمانان بسیار هیجانانگیز بود؛ آن هم در زمانی که به نظر میرسید این گروه با موفقیت در حال گسترش مرزهای خود و مقابله با دشمنانش است. با این حال، همین پروژه شرایط شکست نهایی داعش را فراهم کرد.
اسامه بنلادن سالها پیش در گفتوگویی خصوصی با یکی دیگر از رهبران جهادی در یمن هشدار داده بود که تشکیل یک دولت، برای ایالات متحده و دیگر کشورها هدف مشخصی ایجاد میکند تا قدرت آتش خود را بر آن متمرکز کنند. هنگامی که داعش خلافت خود را اعلام کرد، نهتنها کنترل سرزمینی این گروه، هدف قرار دادن آن را آسانتر کرد، بلکه شیوه حکومتداریاش نیز خشونت و بیرحمی آن را بیش از پیش آشکار ساخت. ادعاهای حداکثری داعش همچنین همکاری با دیگر جهادگرایان را، چه رسد به دولتهای دیگر، عملاً ناممکن کرد.
تا اواسط دهه ۲۰۲۰، جنبش جهادی دیگر در موقعیتی نبود که بتواند از آشفتگیهای خاورمیانه بهرهبرداری کند. جنگ غزه، سقوط اسد به دست جهادگرایان سابق و جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، همگی همان نوع نارضایتیها، تصاویر و روایتهایی را فراهم کردند که زمانی به گسترش جهانی این جنبش سوخت میرساندند.
با این حال، به استثنای مهم سومالی و بخشهای بزرگی از غرب آفریقا، گروههای جهادی نتوانستهاند بسیجی مشابه آنچه پس از جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ یا در دوران ظهور داعش رخ داد، ایجاد کنند. در آن مقاطع، ایدئولوژی آنها هنوز از شتاب و جذابیت بینالمللی برخوردار بود. اما پس از فروپاشی قطعی پروژه سرزمینی داعش، ایده جهاد جهانی در بیشتر مناطق جذابیت پیشین خود را از دست داد.
چند سال گذشته میتوانست فرصت ایدهآلی برای جذب جوانان مسلمان ناراضی در اروپا و خاورمیانه باشد، اما جهادگرایان نتوانستند از این فرصت استفاده کنند.
نبرد ناتمام
با وجود افول جهادگرایی و امنیت نسبی خاک ایالات متحده در برابر حملات پس از ۱۱ سپتامبر، دشوار است بتوان گفت آمریکا در جنگ علیه تروریسم پیروز شده است. هیچیک از دو جنگ عمدهای که تحت این عنوان در افغانستان و عراق انجام شد، پایان مطلوبی نداشت.
نیروهای آمریکایی در افغانستان بهسرعت طالبان را از قدرت کنار زدند و پناهگاه امنی را که جهادگرایان از آن برخوردار بودند از میان بردند، اما این کارزار به یک بنبست فرسایشی تبدیل شد و سرانجام در سال ۲۰۲۱ با شکستی تحقیرآمیز پایان یافت؛ زمانی که طالبان بازسازیشده دوباره کنترل کشور را در دست گرفت.
جنگ عراق در نهایت زمینه ظهور حکومتی بهتر از دیکتاتوری صدام حسین را فراهم کرد، اما در عین حال، بستر لازم را برای ظهور داعش نیز به وجود آورد. این جنگها و دیگر درگیریهای منطقه، هزینه انسانی عظیمی نیز به همراه داشتند.
پروژه «هزینههای جنگ» دانشگاه براون برآورد کرده است که بین سالهای ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۳، تقریباً یک میلیون نفر در افغانستان، عراق، پاکستان، سوریه و یمن جان باختند که نزدیک به نیمی از آنها غیرنظامی بودند. ایالات متحده بیش از ۲ هزار سرباز در افغانستان و بیش از ۴ هزار سرباز در عراق از دست داد و در مجموع، بیش از ۵۰ هزار نفر نیز در این دو جنگ زخمی شدند. واشنگتن تا سال ۲۰۲۱ حدود ۸ تریلیون دلار برای جنگهای پس از ۱۱ سپتامبر هزینه کرد.
تلاشهای ضدتروریسم نیز جهادگرایی را بهطور کامل از میان نبردند. برای سالها، کارزارهای نظامی آمریکا و تبلیغات مؤثر القاعده و داعش که سوءرفتارهای آمریکا و متحدانش را برجسته میکردند، شرایط سیاسیای را که به گسترش این ایدئولوژی کمک میکرد، زنده نگه داشتند.
اگرچه هیچ گروه جهادی نتوانست عملیاتی در ابعاد ۱۱ سپتامبر انجام دهد، ایالات متحده و متحدانش هدف طرحها و حملات متعددی قرار گرفتند که عاملان آنها تحت تأثیر ایدئولوژی جهادی بودند، حتی اگر هرگز با عضوی از القاعده یا داعش ملاقات نکرده بودند.
بسیاری از حملات برنامهریزیشده به لطف اقدامات مقابلهای بهتر خنثی شدهاند، اما تمایل به کشتن آمریکاییها و شهروندان دیگر کشورهایی که در فهرست دشمنان گروههای جهادی قرار دارند، از میان نرفته است.
تلاش دولتهای پیاپی آمریکا برای مقابله مستقیم با تبلیغات جهادی، از جمله برنامههای متعددی با هدف «مقابله با افراطگرایی خشونتآمیز»، در جلب قلبها و ذهنهای افرادی که با سیاستهای آمریکا مخالف بودند و در شرایطی که غیرنظامیان مسلمان در جنگهای این کشور کشته میشدند، تمایلی به اعتماد به ایالات متحده نداشتند، چندان مؤثر نبود.
با این حال، تداوم یک ایدئولوژی با برخورداری آن از اهمیت و نفوذ یکسان نیست. گروههای جهادی در اوج قدرت خود نشان دادند که قادر به اعمال خشونتهای چشمگیر، تشکیل ائتلاف در میانه جنگهای داخلی و حتی تصرف قلمرو هستند. اما نتوانستند این دستاوردها را به یک پروژه سیاسی پایدار یا جذابیتی جهانی و ماندگار تبدیل کنند.
در خارج از آفریقای سیاه، جهادگرایی دیگر مانند دو دهه نخست این قرن، پاسخی متقاعدکننده به نارضایتیهای مسلمانان یا مسیری باورپذیر برای دگرگونی سیاسی ارائه نمیدهد. جهادگرایان برای جنگ با اسرائیل یا ایالات متحده هجوم نمیبرند و جهادگرایان سابق سوری که اکنون در دمشق مستقر هستند، ظاهراً جذب سرمایهگذاری خارجی را به جنگ با قدرتهای «کافر» ترجیح میدهند.
این وضعیت، واشنگتن را با تصمیمهای دشواری درباره میزان درگیری با گروههای جهادیای که امروز همچنان فعالاند، روبهرو میکند. بیشتر این گروهها با ورود به جنگهای داخلیای که بسیار ویرانگر بودهاند اما در مناطقی دور از اولویتهای اصلی آمریکا، مانند مالی، سومالی و یمن، رخ دادهاند، توانستهاند به حیات خود ادامه دهند.
این خطر وجود دارد که گروههای جهادی، مشارکت خود در این جنگها را به فرصتی برای ایجاد پناهگاههای امن جدید تبدیل کنند؛ پناهگاههایی که بتوانند از آنها برای سازماندهی حملات بینالمللی استفاده کنند. اما اگر ایالات متحده مستقیماً به آنها حمله کند، این خطر نیز وجود دارد که واکنش تلافیجویانه را تحریک کند و در درگیریهای تازه گرفتار شود.
در کشورهایی مانند سومالی و یمن، راهحل واشنگتن این بوده است که حملات پهپادی علیه رهبران و عوامل جهادی انجام دهد و حمایت محدودی از دولتهای منطقهای، جنگسالاران و رهبران قبایل ارائه کند تا گروههای جهادی را در وضعیت بیثبات نگه دارد.
با این حال، تا زمانی که دولتهای این کشورها ضعیف باقی بمانند و کمکهای امنیتی نتواند تغییر محسوسی ایجاد کند—یا اگر، همانگونه که دولت ترامپ در بسیاری از کشورهای آفریقایی انجام داده است، واشنگتن کمکهای خود را بهطور کامل قطع کند—گروههای جهادی همچنان فعال خواهند ماند.
ایالات متحده باید بپذیرد که جهادگرایی شاید هرگز بهطور کامل از میان نرود. در حال حاضر، کارزارهای ضدتروریسم آمریکا و متحدانش، همراه با سابقه ضعیف عملکرد جهادگرایان، این گروهها را تا حد زیادی مهار کرده است.
اما برای اطمینان از اینکه آنها نتوانند در کشورهای ضعیف دوباره روند بازسازی خود را آغاز کنند، تلاش مستمر و دائمی لازم خواهد بود؛ از جمله همکاری اطلاعاتی با متحدان، حملات پهپادی علیه عوامل جهادی و آموزش نظامی شرکای محلی.
بهترین شیوه اجرای همه این اقدامات، انجام آنها در پشت صحنه است؛ بهگونهای که جهادگرایان از پیروزیهای تبلیغاتی آسان محروم شوند و هزینهها برای ایالات متحده نیز محدود بماند. اگر واشنگتن بتواند هوشیاری خود را حفظ کند، بدون آنکه بیش از حد توانش درگیر شود، خواهد توانست جهادگرایی را در حد یک خطر قابل مدیریت نگه دارد و مانع از آن شود که این پدیده بار دیگر به تهدیدی تعیینکننده تبدیل شود.