فارنپالیسی در گزارشی تحلیلی با بررسی جنگ آمریکا علیه ایران و کارنامه حامیان آن مینویسد که مشکل اصلی واشنگتن فقط میدانداری دوباره جنگطلبان نیست؛ بلکه باور ریشهدار نخبگان سیاسی و رسانهای آمریکا به امکان اجرای «جنگی دقیق، سریع و کمهزینه» است. این گزارش تأکید میکند از حامیان جنگ عراق تا مخالفان دیروز مداخله نظامی، بسیاری امروز بهجای پرسش از اصل مشروعیت جنگ، تنها درباره نحوه اجرای آن بحث میکنند؛ توهمی که به گفته نویسنده، تصمیمگیری آمریکا را منحرف کرده و مانع مواجهه صادقانه با هزینههای انسانی، اقتصادی و سیاسی جنگ میشود.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، فارنپالیسی نوشت: دو ماه از آغاز عملیات «خشم حماسی» گذشته است، اما از میان پرصداترین حامیان آن، کمتر کسی ناچار شده درباره این جنگ یا شکستهای گذشتهای که با صدای بلند از آنها حمایت کرده بود، پاسخگو باشد. لیندسی گراهام، سناتور آمریکایی، که به خبرنگاران گفته است سرنگونی حکومت ایران به واشنگتن امکان میدهد از ذخایر نفتی ایران «کلی پول به دست آورد»، از جنگ فاجعهبار عراق نیز حمایت کرده بود و هرگز صادقانه با پیامدهای آن روبهرو نشده است.
برت استیونز، که گفته از حمایت خود از حمله سال ۲۰۰۳ به عراق پشیمان نیست، اکنون به دولت ترامپ توصیه میکند جزیره خارک را تصرف کند؛ عملیاتی که احتمالاً به کشتهشدن شمار قابل توجهی از نیروهای آمریکایی منجر میشود، بیآنکه منفعت راهبردی روشنی داشته باشد.
هیئت تحریریه والاستریت ژورنال، که با صدای بلند از حمله سال ۲۰۰۳ حمایت کرده بود، اکنون از دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، به دلیل «ایستادگی» در جنگی که آشکارا موفق پیش نمیرود، تمجید میکند.
اندیشکدههایی مانند بنیاد دفاع از دموکراسیها، ائتلاف وندنبرگ به ریاست الیوت آبرامز ــ از معماران جنگ عراق ــ مؤسسه یهودی برای امنیت ملی آمریکا، و برخی پژوهشگران برجسته در مؤسسه هادسن، همه اشکال دیپلماسی، از جمله برنامه جامع اقدام مشترک، یعنی برجام، را رد کردهاند و سیاستهایی را تجویز کردهاند که به این جنگِ بیدلیل انجامیده است.
اما ادامه مدارا با جنگطلبان، حتی پس از شکستهای پیدرپی، تنها یکی از نمودهای مشکلی گستردهتر است. رهبران ایالات متحده همچنان در پی خیالِ جنگی بینقصاند؛ جنگی که در آن قدرت فناورانه و لجستیکی واشینگتن به پیروزیای روشن و سریع منتهی شود.
این برداشت نادرست ریشه در چیزی دارد که ژنرال استنلی مککریستال، فرمانده ارتش آمریکا، آن را «سه اغوای بزرگ» جنگ مدرن نامیده است: عملیات مخفیانه، یورشهای دقیق نیروهای ویژه، و قدرت هوایی. این سه، در کنار هم، این توهم را زنده نگه میدارند که جنگ میتواند دقیق و تحت کنترل باشد.
امید به «جنگ خوب»؛ از نومحافظهکاران تا مداخلهگرایان بشردوستانه
این امید از مرزهای ایدئولوژیک عبور میکند. همین امید است که نومحافظهکاران را به این فرض میرساند که جوامع را میتوان از طریق زور بازسازی کرد، یا اینکه حملات هوایی و ترور در ایران، خیزشی مردمی را شعلهور خواهد کرد. به همین دلیل است که برخی جوامع مهاجر خواستار بهکارگیری حداکثر زور علیه حکومتها شدهاند، اما وقتی غیرنظامیان ــ شاید حتی اعضای خانواده خودشان ــ ناگزیر کشته میشوند، به خود میلرزند.
این امید، مداخلهگرایان بشردوستانه را به این انتظار میرساند که جنگها میتوانند بدون هیچ بدهبستانی حقوق بشر را پیش ببرند؛ به همین دلیل است که حتی تلفات تکرقمی یا دورقمی آمریکا در داخل کشور موجب شگفتی میشود، در حالی که این فداکاری تا حد زیادی از سوی ملتی نادیده گرفته میشود که بهطور گستردهای از ارتش خود فاصله گرفته و با آن بیگانه است.
به همین دلیل است که برخی رهبران ارشد دموکرات، مانند سناتور چاک شومر، بیش از آنکه نگران این باشند که آیا اساساً این جنگ لازم بود یا نه، به نحوه اجرای آن توجه نشان دادهاند.
ریشههای این امید به یک «جنگ خوب» در استثناگرایی آمریکایی و این باور نهفته است که جنگ میتواند از نظر اخلاقی عادلانه باشد و در عین حال، بهصورت عملیاتی سریع، پاکیزه و بیدردسر عرضه شود.
نگاه اسطورهپردازانه به «جنگ خوب» در جنگ جهانی دوم تجسم یافته است؛ جنگی عادلانه و، مهمتر از آن، نه جنگی انتخابی، اما جنگی که هزینه انسانی عظیم، دوراهیهای اخلاقی مرگبار، آثار تحریفکننده بر جامعه ــ از جمله زندانیکردن شهروندان خودی ــ و فداکاری انسانی آن، برای آمریکاییهای امروز بیگانه است؛ آمریکاییهایی که با هرگونه سربازگیری اجباری یا خدمت اجباری در آینده مخالفت دارند و از واقعیتهای جنگ، آنگونه که نسلهای گذشته میشناختند، جدا افتادهاند.
غرور جنگهای سریع؛ ریشههای تازه توهم «جنگ بینقص» در واشنگتن
این توهم همچنین محصول غروری است که از عملیاتهای سریع و نسبتاً کمهزینه دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ زاده شد؛ از جمله پاناما، جنگ نخست خلیج فارس و کوزوو، و نیز از میل پایدار رهبران ما برای بازآفرینی آن دورانِ بهظاهر سرنوشتسازِ موفقیت نظامی آمریکا. بر این لایه، در سالهای اخیر نوعی شیفتگی افراطی به جنگِ عملیات ویژه نیز افزوده شده است.
اما جنگ واقعی با بدهبستانها، عدم قطعیت و خسارتهای جانبی تعریف میشود. باور پایدار به جنگی بینقص، تصمیمگیری ایالات متحده را منحرف میکند؛ زیرا از نظر سیاسی برای رهبران آمریکا ناممکن میسازد که با خودشان یا با افکار عمومی آمریکا درباره هزینههای واقعی، جدول زمانی و احتمال موفقیت هر جنگ مشخصی صادق باشند.
این باور همچنین مانع بحث صادقانه در کنگره میشود؛ آن هم زمانی که رهبران و قانونگذاران از بهکار بردن خودِ واژه «جنگ» سر باز میزنند، روند قانون اساسی را دور میزنند، و رسانههای جریان اصلی ما ــ که از پیش آماده پذیرش اسطوره جنگ بینقص هستند ــ در پاسخگو کردن درست آنان ناکام میمانند.
این باور همچنین تنشزدایی، میانجیگری و توافقسازی را مختل میکند؛ زیرا حتی زمانی که روشن است ایالات متحده در رسیدن به اهداف خود ناکام مانده، باور به جنگ بینقص همچنان ادامه مییابد.
خیالِ جنگ بینقص، انعطافپذیری ایدئولوژیکیای دارد که باید واشینگتن را شرمنده کند. در یادداشتی در سال ۲۰۲۳ در والاستریت ژورنال، جی.دی. ونس، معاون رئیسجمهور، دقیقاً به این دلیل از ترامپ حمایت کرد که او در دوره نخست ریاستجمهوریاش از اعزام بیمحابای نیروهای آمریکایی برای جنگ در خارج خودداری کرده بود.
ونس در آن یادداشت هشدار داد که اجماع دوحزبی به نفع مداخله، «بارها کشور را به بیراهه کشانده است» و در این زمینه به «حمله به عراق، پروژه چنددهساله ملتسازی در افغانستان، تغییر رژیم در لیبی و جنگ چریکی در سوریه» اشاره کرد.
یک سال بعد، ونس در مقام نامزد معاونت ترامپ، به تیم دیلون، پادکستر، گفت: «منافع ما، به نظر من، تا حد زیادی در این است که وارد جنگ با ایران نشویم» و چنین جنگی «برای کشور ما بهشدت پرهزینه» خواهد بود.
ونس اکنون علناً از جنگ دفاع میکند، اما نسخه صادقترِ پیشینِ او درباره هزینه این جنگ درست میگفت. وزارت دفاع آمریکا هزینه عملیات «خشم حماسی» را تا پایان آوریل ۲۵ میلیارد دلار اعلام کرده است، در حالی که برخی مقامها میگویند رقم واقعی به ۵۰ میلیارد دلار نزدیکتر است؛ و هیچیک از این دو عدد، میلیاردها دلار زیانی را که آمریکاییها بهطور جمعی در جایگاههای سوخت و در سراسر اقتصاد گستردهتر متحمل میشوند، در بر نمیگیرد.
سکوت مخالفان پیشین جنگ؛ از تولسی گابارد تا منتقدان امروز ترامپ
تولسی گابارد، مدیر اطلاعات ملی آمریکا، که در سال ۲۰۲۰ هشدار داده بود جنگ با ایران «باعث خواهد شد جنگهایی که در عراق و افغانستان دیدهایم، شبیه یک پیکنیک به نظر برسند» و در کارزار انتخاباتی ریاستجمهوری خود تیشرتهایی با شعار «نه به جنگ با ایران» میفروخت، هنگام آغاز عملیات «خشم حماسی» در اتاق وضعیت نشسته بود و از آن زمان تاکنون، تا حد زیادی در عرصه عمومی سکوت کرده است.
حتی کسانی که امروز میپذیرند جنگ عراق بد پیش رفت و هیچ منفعت حرفهای در حمایت از ترامپ ندارند، معمولاً اهداف جنگ بعدی را مشروعیت میبخشند، در حالی که نحوه اجرای آن را نقد میکنند.
دیوید فرام، ستوننویسی که سخنرانی «محور شرارت» جورج دبلیو. بوش، رئیسجمهور پیشین آمریکا، را نوشت و بعدها اذعان کرد که بیش از آنکه بر اساس شایستگیهای موضوع قضاوت کرده باشد، بهشدت تحت تأثیر این بوده که «تیم» او در کدام طرف قرار دارد، اکنون بر طنابی باریک راه میرود و مینویسد که جنگ ایران «فرصتهایی را برای خاورمیانه فراهم میکند»، حتی اگر در داخل آمریکا نگرانیهای قانون اساسی ایجاد کند.
مکس بوت، که از جنگ عراق حمایت کرده بود و بعداً عمیقاً از آن پشیمان شد، یک استثنای نادر است و جنگ کنونی را قاطعانه رد کرده است. اما اگر کسی در آغاز جنگ شبکههای خبری بزرگ را تماشا میکرد، تقریباً بلافاصله میدید که دامنه قابل قبول بحث از «آیا باید این کار را انجام دهیم؟» به «چگونه این جنگ را ببریم؟» محدود شده است.
خطاهای فاجعهباری مانند بمباران یک مدرسه دخترانه در جنوب ایران، برای مدتی کوتاه در چرخه خبری ظاهر شد، اما خیلی زود زیر سایه رویدادهای دیگر قرار گرفت. در واقع، تلفات غیرنظامیان واقعیتی از جنگ است؛ واقعیتی که به نظر میرسد نظام سیاسی آمریکا نمیتواند پیش از وقوع، صادقانه با آن روبهرو شود.
یک جنگ باید آنقدر عادلانه و برای منافع ما حیاتی باشد که بتوان خطرات آن را از ابتدا پذیرفت، نه اینکه وقتی این خطرات ظاهر میشوند، با شگفتیِ ساختگی با آنها برخورد شود. زمانی که جنگها مورد پرسش قرار میگیرند، اغلب دیگر بسیار دیر شده است.
در حالی که بسیاری از دموکراتها، بهویژه قانونگذاران جوانتر، جنگ و نبودِ تأییدیه کنگره برای آن را نقد کردهاند، بیشتر قانونگذاران ارشد، اعتراضهای خود به جنگ ترامپ علیه ایران را عمدتاً حول محور شایستگی و توانمندی در اجرا مطرح کردهاند، نه مشروعیت خود جنگ.
چهرههایی مانند سناتور کریس مورفی جنگ را نقد کردهاند، اما تمرکز خود را بر فقدان مهارت جنگی در آن گذاشتهاند؛ از جمله واگذاری کنترل تنگه هرمز. در همین حال، شومر ترامپ را «احمق نظامی» خوانده و بر هزینه جنگ، نبود راهبرد و بدتر شدن پیامدهای آن تأکید کرده است.
به همین ترتیب، جین شاهین، عضو ارشد دموکرات کمیته روابط خارجی سنا، به نبود راهبرد روشن و ناکامی در دستیابی به اهداف اعلامشده اشاره کرده است، هرچند بعدتر نبود مجوز قانونی برای جنگ را نیز نقد کرد.
نقد جنگ، نه از بنیاد آن؛ تداوم خیال «جنگ بینقص» در واشنگتن
این نقد، کمتر بر مخالفت بنیادین با مفهوم جنگهای انتخابی متمرکز است و بیشتر بر تصمیمگیریهای بیثبات و نامنظم، اجرای ضعیف و ناهماهنگی راهبردی تمرکز دارد.
این خیالِ جنگ بینقص است که اجازه میدهد چنین مواضعی در کنار هم وجود داشته باشند. این خیال شکلهای بسیاری به خود میگیرد، اما رایجترین نسخه آن این باور است که اگر فقط یک فرمانده کل قوای شایستهتر، وزیر دفاع کارآمدتر یا رهبری نظامی توانمندتر در رأس کار بود، اشتباهات بزرگ رخ نمیداد؛ با وجود آنکه رسواییها و خطاها تقریباً هر جنگ و هر دولت آمریکایی را که مسئولیت هدایت جنگی را بر عهده داشته، گرفتار کرده است.
روی دیگر همین خیال، این باور است که اگر ارتش آمریکا بهطور کامل آزاد گذاشته شود و از قید محدودیتها، سیاستمداران و حقوقدانان نظامی رها باشد، جنگجویان ما سرانجام میتوانند کاری را انجام دهند که ظاهراً تاکنون از انجام آن بازداشته شدهاند.
این خیال به سیاستمدار اجازه میدهد وعده تغییر حکومت بدون اشغال بدهد؛ به شاهزاده تبعیدی اجازه میدهد وعده انقلاب سریع و بدون خونریزی بدهد، دستکم بدون خونریزی از جانب خودش؛ به ستوننویس اجازه میدهد درباره بمباران مدارس، مجتمعهای مسکونی و زیرساختها و فرصتهایی که ممکن است از دل آن بیرون بیاید، چنان سخن بگوید که گویی درباره ادغام دو شرکت تجاری حرف میزند؛ و به سیاستمداران مخالف اجازه میدهد جنگ را نه از بنیادهای آن، بلکه در مقایسه با خیال همیشگیِ جنگی بینقص که به دست یک فرمانده کل قوای متخصص و کاردان هدایت میشود، نقد کنند.
این خودفریبیای است که نادیده میگیرد حتی جنگِ «عادلانه» نیز وحشیانه و پیشبینیناپذیر است، و جنگِ غیرضروری ناگزیر فاجعهبار خواهد بود؛ زیرا فاقد مشروعیت، فداکاری مشترک و تعهد سیاسی لازم است؛ مؤلفههایی که هر جنگی برای داشتن حتی اندک شانسی برای موفقیت به آنها نیاز دارد.
این خودفریبی به واشنگتن اجازه میدهد عراق یا افغانستان را در سطح شخصیتها و روندها دوباره به بحث بگذارد؛ از اینکه «درست انجامش نداده» ابراز پشیمانی کند، اما فرض بنیادین را دستنخورده باقی بگذارد: اینکه اینبار، جنگ دقیق خواهد بود.
هیچکدام از جنگها هرگز چنین نیستند، و واقعیت این است که با اوجگیری دوباره خصومتها در خلیج فارس در این هفته، هیچکس نمیداند بعداً چه خواهد شد.