پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

اندیشکده «مؤسسه مطالعات امنیت ملی»؛

جنگ با ایران از دیدگاه کشورهای حاشیه خلیج فارس

جنگ میان ایران، آمریکا و اسرائیل نه‌تنها موقعیت راهبردی کشورهای حاشیه خلیج فارس را تقویت نکرد، بلکه آسیب‌پذیری آن‌ها را عیان‌تر ساخت. در حالی که ایران با وجود ضربات وارده، اهرم‌های فشار کلیدی خود را حفظ کرده و آمریکا نیز محدودیت‌های تضمین امنیتی‌اش را نشان داده، دولت‌های منطقه ناگزیرند میان وابستگی به واشنگتن، تقویت توان دفاعی بومی و تلاش برای مهار تنش با تهران، راهی پیچیده و پرریسک را دنبال کنند.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، اندیشکده «مؤسسه مطالعات امنیت ملی» (INSS) نوشت: جنگ بین ایران، ایالات متحده و اسرائیل تاکنون موقعیت استراتژیک کشورهای حاشیه خلیج فارس را بهبود نبخشیده است؛ در واقع، حتی ممکن است آن را بدتر کرده باشد. علی‌رغم آسیب‌هایی که ایران متحمل شده است، این حکومت تاب‌آوری خود را نشان داده و در عین حال اهرم‌های فشار کلیدی خود را حفظ کرده است؛ یعنی توانایی مختل کردن کشتیرانی در تنگه هرمز و حمله به خط لوله‌های «کنارگذر» و زیرساخت‌های حیاتی زمینی در کشورهای حاشیه خلیج فارس. در عین حال، از دیدگاه کشورهای حاشیه خلیج فارس، این جنگ محدودیت‌های تضمین امنیتی ایالات متحده را برجسته‌تر کرده است. در نتیجه، و با توجه به نبود جایگزین‌های بهینه، آن‌ها احتمالاً به استراتژی پوشش ریسک (هجینگ) ادامه خواهند داد: حفظ تکیه بر ایالات متحده، تعمیق تقویت نظامی خوداتکا (به‌ویژه دفاع موشکی و پهپادی)، در کنار تنوع بخشیدن به مشارکت‌های منطقه‌ای و بین‌المللی و تلاش برای کاهش تنش‌ها با ایران.

هنوز برای خلاصه کردن پیامدهای جنگ بین اسرائیل و ایالات متحده و ایران زود است، زیرا مذاکرات بین ایالات متحده و ایران هنوز به پایان نرسیده و آتش‌بس ممکن است ادامه داشته باشد. درگیری‌ها همچنین می‌تواند از سر گرفته شود و حتی تشدید گردد. به طور کلی، برای ارزیابی نتایج یک جنگ و به ویژه یک جنگ منطقه‌ای با پیامدهای جهانی، به یک چشم‌انداز زمانی نیاز است. با این وجود، این مقاله ارزیابی اولیه‌ای از جنگ در این مرحله از آتش‌بس و پیامدهای آن از دیدگاه کشورهای حاشیه خلیج فارس ارائه می‌دهد.

بافتار استراتژیک

تضمین امنیت کشورهای حاشیه خلیج فارس توسط ایالات متحده، از نیمه دوم قرن بیستم سنگ بنای نظم منطقه‌ای بوده است. در این پس‌زمینه، اردوگاه سیاسی_استراتژیک غالب در خاورمیانه، اردوگاه طرفدار ایالات متحده بوده است که به عنوان نیروی اصلی ثبات‌بخش در منطقه عمل کرده است. با این حال، در سال‌های اخیر، این نظم منطقه‌ای از چندین جهت به چالش کشیده شده است، از جمله با تردیدهای فزاینده در مورد میزان تعهد ایالات متحده به امنیت خلیج فارس؛ تلاش‌های سایر قدرت‌ها _ به ویژه چین_ برای افزایش نفوذ خود در منطقه؛ تشدید تلاش‌های ایران و اسلام‌گرایان سیاسی برای گسترش نفوذ منطقه‌ای؛ و تا حدودی، تلاش‌های برخی از کشورها برای دنبال کردن استراتژی‌های خوداتکاتر. این چالش‌ها باعث شده است که برخی از کشورهای حاشیه خلیج فارس رویکرد تنوع‌بخشی را اتخاذ کنند و پیوندهای امنیتی خود را با کشورهای دیگر مانند چین و همچنین با بازیگران منطقه‌ای مانند پاکستان تقویت کنند، در کنار تلاش‌هایی برای بهبود روابط با ایران به منظور کاهش تنش‌ها.

جنگ بین اسرائیل، ایالات متحده و ایران برخی از این تنش‌ها را تشدید کرده و ممکن است فرآیندهایی را تسریع کند که می‌تواند همسویی آشکار کشورهای خلیج فارس در اردوگاه طرفدار آمریکا را به چالش بکشد. در زمان آتش‌بس، ایران در اجرای استراتژی دوگانه خود در خلیج فارس موفق شده است: هم مختل کردن آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز و هم انجام حملاتی که به زیرساخت‌های حیاتی انرژی و سایر زیرساخت‌های زمینی در خلیج فارس آسیب می‌رساند، که نشان‌دهنده پتانسیل تشدید بیشتر تنش‌ها و تضعیف توانایی آن‌ها برای ادامه صادرات نفت و گاز است. تصور نوظهور این است که ایالات متحده برای خنثی کردن این تهدید با دشواری روبرو بوده است—نه از طریق اقدامات مستقیم (مانند بازگشایی تنگه‌ها، استقرار دفاع موشکی مؤثر، هدف قرار دادن پرتابگرها و سرکوب توانمندی‌های تهاجمی ایران) و نه از طریق ابزارهای غیرمستقیم (اعمال فشار کافی بر دولت و حکومت ایران، از جمله تغییر حکومت). از دیدگاه کشورهای خلیج فارس، مسیر رسیدن به آتش‌بس نه در تحمیل شرایط ایالات متحده بر ایران، بلکه در تلاش آمریکا برای کاهش تهدید دوگانه پیش روی خلیج فارس از طریق ترتیبات مذاکره‌شده نهفته است، که بازتاب‌دهنده این دیدگاه است که اقدامات نظامی اساساً شکست خورده‌اند، حتی اگر این امر مستلزم رها کردن بخشی از اهداف جنگ باشد.

اگرچه جنگ (دوم) ایران آسیب‌های قابل توجهی به حکومت، اقتصاد و توانمندی‌های نظامی ایران وارد کرد، اما حکومت تاب‌آوری قابل توجهی در برابر تهدیدات خارجی و داخلی از خود نشان داد و عملاً توانایی خود را برای مقاومت در برابر حمله ترکیبی قدرتمندترین کشور جهان و اسرائیل به اثبات رساند. رهبری جایگزین به سرعت پس از ترور سران ارشد ظاهر شد، اکثر سیستم‌های پرتاب بالستیک مخفی ماندند یا در تونل‌ها جان سالم به در بردند و مجموعه پهپادی همچنان مؤثر و تهدیدآمیز باقی ماند. هنوز مشخص نیست که سرنوشت ذخایر اورانیوم ۶۰ درصد غنی‌شده ایران و سانتریفیوژهای ذخیره‌شده در زیر زمین چه خواهد شد. این بدان معناست که آسیب‌های وارده به ایران، آن را از اهرم‌های فشار کلیدی‌اش، از جمله توانایی مختل کردن کشتیرانی در تنگه هرمز، وارد کردن آسیب‌های حتی بیشتر به کشورهای خلیج فارس و حفظ متحدین مسلح منطقه‌ای محروم نکرده است. در مجموع، این اهرم‌ها ابزاری استراتژیک را تشکیل می‌دهند که ممکن است به تهران اجازه دهد در آینده در طیف وسیعی از زمینه‌ها فشار اعمال کند. اگر ایران با توجه به اثربخشی اهرم‌های فشار خود بر خلیج فارس و ناتوانی در خنثی‌سازی آن‌ها، خود را در دستیابی به درجه‌ای از موفقیت ببیند و عناصر مهم قدرت را حفظ کند، ممکن است در برابر حملات آینده احساس مصونیت بیشتری داشته باشد.

علاوه بر این، پس از پایان جنگ، تمایل ایالات متحده—تحت دولت ترامپ یا دولت‌های جمهوری‌خواه یا دموکرات آینده—برای یک رویارویی نظامی دیگر با ایران ممکن است کاهش یابد. این موضوع، همراه با این احتمال که ایران ممکن است به این نتیجه برسد که جنگ با ایالات متحده و اسرائیل شدید است اما «پایان دنیا نیست»، می‌تواند آزادی عمل ایران را گسترش داده و تلاش‌ها برای مهار آن در خلیج فارس و فراتر از آن را محدود کند.

کشورهای خلیج فارس در جنگ

طی سال‌ها، کشورهای حاشیه خلیج فارس منابع قابل توجهی را برای تهیه سیستم‌های دفاعی پیشرفته، تقویت پیوندهای امنیتی با ایالات متحده و تعمیق همکاری‌های منطقه‌ای سرمایه‌گذاری کرده‌اند. در عین حال، آن‌ها برای بهبود روابط با ایران تلاش کرده‌اند تا خطرات را پوشش داده و احتمال تنش را کاهش دهند و از این طریق انگیزه‌های ایران برای هدف قرار دادن خود را پایین بیاورند. برخی با اکراه وارد جنگ شدند، برخی حتی با حمله به ایران مخالفت کردند - نه به این دلیل که در توجیه آن تردید داشتند، بلکه به این دلیل که به درستی پیش‌بینی می‌کردند که جنگ هزینه سنگینی را بر آن‌ها تحمیل خواهد کرد. با این وجود، به طور کلی، شکافی بین دیپلماسی عمومی آن‌ها، که مخالفت با جنگ را ابراز می‌کرد، و فشارهای پشت پرده‌ای که برخی برای ادامه جنگ تا زمان بی‌ثبات شدن حکومت - یا حداقل تا زمانی که توانمندی‌های آن به طور قابل توجهی تضعیف شده و تهدید علیه آن‌ها برطرف شود - اعمال می‌کردند، وجود داشت.

جنگ با ایران در واقع کشورهای حاشیه خلیج فارس را برخلاف میلشان در مرکز درگیری قرار داد. ایران آن‌ها را به عنوان اهرمی برای فشار بر ایالات متحده جهت کوتاه‌تر کردن مدت کارزار شناسایی کرد. با این حال، علیرغم حملات ایران به خاکشان، کشورهای حاشیه خلیج فارس از پیوستن آشکار به جنگ خودداری کردند و سیاستی محتاطانه در پیش گرفتند: پس از مورد حمله قرار گرفتن، آن‌ها به نیروهای دیگر اجازه دادند از خاکشان عملیات انجام دهند و طبق گزارش‌های مختلف، اقدامات تهاجمی محدودی را انجام دادند که به طور معقولی قابل انکار بود. این رویکرد بازتاب‌دهنده نگرانی آن‌ها از تشدید انتقام‌جویی ایران، در کنار عدم اطمینان نسبت به اهداف جنگی ایالات متحده و احتمال دستیابی به آن‌ها بود - به عبارت دیگر، آن‌ها دائماً اقدامات خود را با توجه به این احتمال واقع‌بینانه که در آینده نیز به همزیستی با حکومت فعلی ایران ادامه خواهند داد، تنظیم می‌کردند. آتش‌بس در برخی از کشورهای حاشیه خلیج فارس با آرامش خاطر پذیرفته شد زیرا حملات علیه آن‌ها متوقف شد، اما نه با احساس موفقیت. پایان خصومت‌ها مسائلی را که منجر به جنگ شد حل نمی‌کند و حتی ممکن است آن‌ها را در موقعیت استراتژیک پیچیده‌تری نسبت به قبل قرار دهد. یک سوال کلیدی برای آن‌ها مربوط به وضعیت تنگه هرمز و عدم شفافیت در مورد نقش آینده ایران در آنجاست.

در عین حال، کشورهای حاشیه خلیج فارس یک بلوک یکپارچه نیستند. این جنگ تفاوت‌های قابل توجهی را میان شش کشور حاشیه خلیج فارس در مورد رویکرد مناسب در قبال ایران و نحوه هدایت، اهداف و مدت زمان نبرد برجسته کرد. این شکاف‌ها تلاش‌ها برای تدوین یک سیاست واحد در خلیج فارس را پیچیده کرد، توانایی منزوی کردن ایران را تضعیف نمود و مانع از تلاش‌ها برای دستیابی به اجماع جهت اقدام علیه آن شد.

عمان بازترین روابط را با ایران حفظ کرد، علیه آن اقدامی انجام نداد و حتی ممکن است از سوی ایران به عنوان یک شریک بالقوه در نظارت و پایش تردد در تنگه هرمز نگریسته شود. در مقابل، امارات متحده عربی _ کشوری که بیشترین حملات را از سوی ایران متحمل شد _تندروترین و صریح‌ترین موضع را اتخاذ کرد. بحرین تلاش کرد تا قطعنامه‌ای را در شورای امنیت سازمان ملل تحت فصل هفتم (که اجازه استفاده از زور را می‌دهد) به تصویب برساند، در حالی که عربستان سعودی سیاست پوشش ریسک را دنبال کرد: علی‌رغم حمایت علنی از کارزار ایالات متحده و اجازه دادن به عملیات‌های تهاجمی از خاک خود، از پیوستن آشکار به حمله خودداری کرد، در دیپلماسی عمومی با احتیاط عمل نمود و برای جلوگیری از تشدید تنش، گفتگوی مستمر با ایران را حفظ کرد. کویت در کنار ایالات متحده ایستاد و متحمل حملات سنگینی شد، در حالی که قطر، طبق عادت خود، سیاستی به ظاهر متناقض را دنبال کرد: این کشور به ایالات متحده اجازه داد از خاکش عملیات انجام دهد و همزمان تلاش کرد بین ایران و ایالات متحده میانجیگری کند.

ایران به نوبه خود به تمام کشورهای حاشیه خلیج فارس حمله کرد — هرچند با درجات متفاوت، در زمان‌های مختلف و گاهی در میان اختلافات داخلی بین رهبری سیاسی و نظامی‌اش بر سر سیاست شلیک به سمت کشورهای خلیج فارس (که حتی منجر به عذرخواهی علنی مسعود پزشکیان، رئیس‌جمهور ایران شد). به طور کلی، با تشدید حملات ایران به خاک کشورهای خلیج فارس، این کشورها لحن خود را علیه ایران تندتر کردند و با همکاری ایالات متحده، شروع به انجام اقدامات نظامی مختلف با امضای کم (غیرعلنی) علیه آن کردند — با این حال، حتی این موضوع نیز منجر به اعلام جنگ آن‌ها علیه ایران یا قطع روابط دیپلماتیک نشد.

بخشی از توضیح رفتار کشورهای حاشیه خلیج فارس در طول جنگ در ارزیابی آن‌ها مبنی بر بقای حکومت ایران نهفته است. از نظر آن‌ها، یک پاسخ نظامی آشکار علیه ایران مانع حملات نمی‌شد، دستاوردهای نظامی معناداری به همراه نداشت و مهم‌تر از همه، انتقام‌جویی ایران را تشدید می‌کرد و امکان بازگشت به سیاست تنش‌زدایی را به خطر می‌انداخت. بنابراین، به استثنای امارات، آن‌ها از همسویی صریح با ایالات متحده و اهداف اعلام‌شده جنگی آن خودداری کردند و انکارپذیری محتمل را در مورد اقدامات نظامی خود حفظ نمودند. برخی به دنبال آن بودند که پل‌های پشت سر خود را با تهران خراب نکنند، با این درک که پس از جنگ نیز باید به زندگی در کنار آن ادامه دهند — احتمالاً زمانی که ایران حتی خطرناک‌تر هم شده باشد.

 

جنگ با ایران از دیدگاه کشورهای حاشیه خلیج فارس

 

مسئله جایگزین‌های کشورهای حاشیه خلیج فارس

در نگاه اول، بافت استراتژیک باید کشورهای خلیج فارس را وادار کند تا در موقعیت خود در قبال تضمین امنیتی ایالات متحده و پیامدهای جنگ برای سیاست منطقه‌ای، استراتژی و حتی ساختار اردوگاه‌های سیاسی در خاورمیانه بازنگری کنند. با این حال، مشکل آن‌ها نبود جایگزین‌های مناسب است. هیچ قدرت جهانی دیگری قادر به محافظت از کشورهای خلیج فارس نیست و چین و روسیه یا فاقد اراده سیاسی و یا فاقد توانایی نظامی برای تأثیرگذاری بر این عرصه به شکلی که ایالات متحده انجام می‌دهد، هستند. همانطور که نشان داده شده است، اتحاد با قدرت‌های نظامی منطقه‌ای - پاکستان و ترکیه - بیشتر موضوع دیپلماسی عمومی است تا حفاظت امنیتی واقعی؛ در واقع، تضمین پاکستان به عربستان سعودی و پایگاه ترکیه در قطر هیچ تأثیری بر تصمیم‌گیری ایران یا استفاده از زور نداشت.

اسرائیل توانمندی‌های چشمگیری در نمایش قدرت در ایران نشان داده و حجم مهمات هوایی مشابه ایالات متحده را به کار گرفته است، با این حال تصور سناریویی که در آن اسرائیل به عنوان ضامن امنیت خلیج فارس عمل کند، دشوار است. اول، تردید وجود دارد که اسرائیل بتواند در جایی که ایالات متحده با چالش روبرو بود - یعنی تضمین آزادی کشتیرانی در خلیج فارس و دفاع از زیرساخت‌های انرژی خلیج فارس - موفق شود. دوم، اسرائیل به طور گسترده به عنوان عاملی نگریسته می‌شود که ایالات متحده را به جنگی کشاند که هزینه آن برای کشورهای خلیج فارس بالا بود در حالی که دستاوردهایش ناچیز بود، و بنابراین به عنوان عاملی در نظر گرفته می‌شود که به بی‌ثباتی دامن می‌زند و قضاوتش جای سوال دارد (نگرانی‌های مداوم در مورد تدبیر اسرائیل که پس از حمله ۹ سپتامبر ۲۰۲۵ در قطر مطرح شد). سوم، سیاست اسرائیل در طول جنگ «شمشیرهای آهنین»، موضع آن در قبال مسئله فلسطین و فقدان یک چشم‌انداز منطقه‌ای روشن، تردیدهایی را در میان کشورهای خلیج فارس در مورد مزایای گسترش همکاری با آن ایجاد می‌کند.

علاوه بر این، علی‌رغم خریدهای گسترده سیستم‌های نظامی پیشرفته، ظرفیت کشورهای خلیج فارس برای امنیت مستقل محدود باقی مانده است و تردید وجود دارد که آیا آن‌ها به صورت جمعی یا انفرادی در حال حاضر قادر به انجام جنگی با شدت بالا علیه یک قدرت منطقه‌ای در مقیاس ایران باشند. آن‌ها قطعاً نمی‌توانند انتظار داشته باشند که در مقابله با چالش دوگانه ایران در تنگه هرمز و در دفاع از زیرساخت‌های حیاتی در خلیج فارس، به نتیجه‌ای موفق‌تر از ایالات متحده دست یابند.

یک سوال محوری این است که آیا کشورهای خلیج فارس استراتژی پوشش ریسک (hedging) خود را پس از جنگ تغییر خواهند داد یا خیر. این احتمال وجود دارد که بقای حکومت ایران و حفظ عناصر کلیدی قدرت (توانمندی‌های هسته‌ای و موشکی)، در صورتی که پس از جنگ حفظ شوند، کشورهای خلیج فارس را به این نتیجه برساند که محیط استراتژیک آن‌ها اساساً تغییر نکرده است. بر این اساس، آن‌ها ممکن است به سیاست پوشش ریسک با هدف کاهش احتمال رویارویی دیگر با ایران - و در صورت وقوع، به حداقل رساندن خسارات وارده - بازگردند و در عین حال سرمایه‌گذاری در دفاع و تنوع بخشیدن به مشارکت‌های منطقه‌ای و بین‌المللی را افزایش دهند. برخی از کشورهای خلیج فارس معتقدند که ایالات متحده علیرغم ملاحظات آن‌ها وارد درگیری شد، در بازدارندگی حملات علیه آن‌ها شکست خورد، نتوانست آن حملات را متوقف کند و در نهایت به دنبال آتش‌بس رفت در حالی که بلاتکلیفی‌های قابل توجهی را حل‌نشده باقی گذاشت. با این حال، پوشش ریسک و تنش‌زدایی با ایران خود جایگزین‌های چالش‌برانگیزی هستند: دستیابی به یک تعادل دیپلماتیک پایدار و ماندگار بین یک قدرت منطقه‌ای شیعه که به دنبال صدور انقلاب خود است و خلیج فارس را حوزه نفوذ خود می‌بیند، و کشورهای سنی آسیب‌پذیر اما ثروتمند، دشوار است.

در عین حال، این جنگ بر نیاز به دور زدن گلوگاه‌های تنگه هرمز و باب‌المندب از طریق توسعه راهکارهای انتقال انرژی زمینی، به‌ویژه خطوط لوله به دریای عرب و دریای سرخ تأکید می‌کند؛ موضوعی که حتی پیش از جنگ نیز شناسایی شده بود و در حال حاضر در دست آماده‌سازی است. با این حال، حتی اگر چنین خطوط لوله اضافی ساخته شوند - فرآیندی که سال‌ها زمان و سرمایه‌گذاری قابل توجهی می‌طلبد - ایران می‌تواند آن‌ها را نیز هدف قرار دهد و آن‌ها را تا حد زیادی به گلوگاه دیگری تبدیل کند. علاوه بر این، آن‌ها نه مشکل توانمندی‌های تهاجمی ایران علیه زیرساخت‌های زمینی را حل می‌کنند و نه تمام چالش‌های حمل‌ونقل دریایی برای همه کالاهای حیاتی را، اگرچه برخی از چالش‌های حمل‌ونقل دریایی در بخش انرژی را کاهش می‌دهند.

در پایان، در حالی که کشورهای حوزه خلیج فارس ارزیابی میان‌دوره‌ای از جنگ انجام می‌دهند، نتیجه‌ای که مشاهده می‌کنند احتمالاً منفی است. نتایج تا به اینجا، از دیدگاه آن‌ها، بهای سنگینی را که پرداخته‌اند و ممکن است همچنان بپردازند، توجیه نکرده است. از آنجایی که هیچ‌یک از جایگزین‌های موجود بهینه نیستند، آن‌ها احتمالاً سیاست آشنایی را دنبال خواهند کرد که ترکیبی است از تقویت نظامی - از جمله دفاع موشکی و پهپادی - تداوم تکیه بر ایالات متحده به دلیل نبود گزینه‌های بهتر، و تلاش برای تنوع بخشیدن به مشارکت‌ها، در کنار تلاش برای کاهش سطح تقابل با ایران؛ کشوری که هم ظرفیت خود برای آسیب‌رسانی و هم نبود جایگزینی ایمن‌تر برای مقابله با خود را نشان داده است.

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.