، سلطه نظامی آمریکا امروز شبیه سلطه سایر امپراتوریها در مراحل پایانی خود است: از نظر ظاهر مهیب، از نظر اندازه بینظیر، اما اثربخشی آن در تأثیرگذاری بر نتایج مهم به طور پیوسته در حال کاهش است. قدرت همچنان عظیم است، اما بازده آن در حال کاهش و هزینههای آن در حال افزایش است.
به گزارش جماران به نقل از الجزیره، قدرت آمریکا با همکارى عوامل گسترش امپراتورى افراطى، از دست دادن خویشتن دارى، شکست نظامى و فروپاشى اعتبار و جایگاه، کاهش ساختارى را تشکیل مى دهد که نظریه واقع گرایى ساختارى از مدت ها قبل آن را پیش بینى کرده بود.
آینده غرب و تمدن آن و جایگاه جهانى و سلطه امپریالیستى آن بر جهان و نظام جهانى، و دیدگاه جهانى و جهانشمولى فرهنگى و فکرى آن، متفکران و فلاسفه و سیاستمداران، چه در غرب و چه در شرق را به خود مشغول کرده است. حداقل از زمان انتشار کتاب فیلسوف آلمانى، اسوالد اشپنگلر، با عنوان: «زوال غرب» در تابستان 1918، یعنى در آستانه پایان جنگ جهانى اول با وحشت ها و زشتى ها و پیامدهایش.
بعداً، بحث متفکران به سرنوشت و آینده قدرت آمریکا، پایه اصلى قدرت غرب در حال حاضر، و چشم اندازهاى افول یا تداوم آن بر اساس تحلیل عوامل قدرت و منابع و ساختار آن و مسیرهاى فرسایش و وخامت یا تقویت آن گسترش یافت.
در میان مدل هاى تفسیرى فعال در این زمینه، «مکتب واقع گرایى ساختارى» یک نظریه اصلى در روابط بین الملل است که معتقد است ساختار هرج و مرج گونه نظام جهانى، نه طبیعت انسانى یا ایدئولوژى، محرک رفتار دولت ها است، که منجر به رقابت و درگیرى امنیتى دائمى مى شود، جایى که دولت ها بقا را در جهانى مبتنى بر اتکا به خود در اولویت قرار مى دهند.
این رویکرد بر توزیع قدرت متمرکز است، به عنوان مثال، نظام بین المللى دوقطبى (متشکل از دو قدرت بزرگ) با ثبات تر از نظام هاى چند قطبى است و پدیده هایى مانند رقابت آمریکا و چین را از طریق فشارهاى نظامى براى دستیابى به موازنه قدرت توضیح مى دهد.
تجمع قدرت فراتر از ضروریات دفاع، استفاده از آن را به ضرورتى ذاتى تبدیل مى کند. با گذشت زمان، این انگیزه برای گسترش قدرت و نفوذ در خارج از کشور پایدار نیست. هزینه ها جمع مى شود، مقاومت تشدید مى شود، پایه هاى داخلى فرسایش مى یابد و انحطاط آغاز مى شود، نه به طور ناگهانى، بلکه به صورت ساختارى در پرتو این چشم انداز، اخیراً مطالعه اى توسط جان میرشایمر، دانشمند برجسته سیاست آمریکا، پل گرینیر، فیلسوف سیاسى آمریکا و شین فیتزجرالد، متفکر ایرلندى منتشر شده است.
یکى از آنها سمینار تحصیلات تکمیلى در تئوری روابط بین الملل را که در اوایل هزاره دوم در دانشگاه کلمبیا در آن شرکت کرده بود، به یاد می آورد. این درس توسط پروفسور فقید کنت والتز، یکی از برجسته ترین مغزهای سیاست بین الملل در قرن بیستم و پیشگام مکتب واقع گرایی ساختاری تدریس می شد.
ساختار، قدرت و محدودیت هاى آن
او خوب آن مکان را به خاطر دارد. اواخر بعد از ظهر یکی از روزهای ماه مارس بود و نور روز شروع به محو شدن کرده بود. هشت دانشجو نزدیک به استاد جلیل نشسته بودند و بدون استفاده از پیش نویس یا یادداشت، به صحبت هاى او با سبکى ساده گوش مى دادند.
بحث جدی، آرام و متفکرانه بود. ما در افکار او تعمق کردیم که بر ساختار نه نیت، بر قدرت نه گفتار و بر محدودیت های قدرت نه جاه طلبی متمرکز بود.
او به تفصیل به مسائل مهم مربوط به نظام بین المللی نوظهور پس از حوادث 11 سپتامبر و بحران های آن دوران پرداخت.
این در اوایل سال 2003 بود. نیروهای آمریکایی در افغانستان مستقر بودند و حمله به عراق قریب الوقوع بود. اگرچه تنها تعداد کمی متوجه شدند، اما محدودیت های قدرت آمریکا در شرف آزمایش بود. ایالات متحده در اوج تاریخ از نظر بسیاری ایستاده بود، پس از جنگ سرد پیروز شده بود، هیچ کس با آن رقابت نمى کرد و متقاعد شده بود که در حال زندگی در چیزی است که چارلز کروتامر آن را «لحظه تک قطبی» نامید.
با این حال، والتز هیچ تاثری از خود نشان نداد. او با آرامش همیشگی خود هشدار داد که امپراتوری ها به دلیل ضعف فرو نمی پاشند، بلکه به این دلیل که بیش از حد قدرتمند می شوند. او استدلال کرد که امپراتوری نهادی است که قدرت عظیمی را جمع می کند که به طور مداوم مجبور می شود به دنبال عرصه های خارجی برای گسترش نفوذ خود باشد.
بنابراین انباشت قدرت فراتر از ضروریات دفاع، استفاده از آن را به ضرورتى ذاتى تبدیل مى کند. با گذشت زمان، این انگیزه برای گسترش قدرت و نفوذ در خارج از کشور پایدار نیست. هزینه ها جمع مى شود، مقاومت تشدید مى شود، پایه هاى داخلى فرسایش مى یابد و انحطاط آغاز مى شود، نه به طور ناگهانى، بلکه به صورت ساختارى.
والتز تاریخ امپراتوری ها را بررسی کرد: مغول ها، رومی ها، عثمانی ها، بریتانیا و شوروی. هر یک از آنها بر این باور بودند که استثنایی هستند و سلطه آنها نشان دهنده تداومی است نه شرایطی گذرا. همه آنها در نهایت از نظر تاریخی از بین رفتند. والتز در آن زمان هشدار داد که ایالات متحده استثنا نخواهد بود! بعد از گذشت دو دهه و اندی، به نظر می رسد هشدار او بیشتر یک تشخیص است تا یک نظریه.
امپراتوری، توسعه بیش از حد و منطق زوال ساختاری
امپراتوریها یک شبه سقوط نمیکنند. زوال آنها یک فروپاشی تدریجی ارکان حیاتی اساسی آنها، اقتصاد، انسجام سیاسی، اعتبار نظامی و مشروعیت اخلاقی است. واقع گرایی به ما می آموزد که زوال در درجه اول یک شکست اخلاقی نیست، بلکه یک شکست ساختاری است.
پل کندی این موضوع را به طور واضح «وحشتناک» در کتاب پیشگام خود بیان کرد: «ظهور و سقوط قدرت های بزرگ» (1988). تز اصلی او در مورد «توسعه امپراتوری بیش از حد» این است که وقتی تعهدات نظامی یک دولت از توانایی پایه اقتصادی آن برای تحمل آن فراتر می رود، شکست استراتژیک اجتناب ناپذیر می شود. قدرت نظامی نمی تواند برای همیشه سلامت اقتصادی داخلی را جبران کند. در نهایت، این عدم تعادل خود را تحمیل می کند.
واقع گرایی «ساختاری» والتز تحلیل «مادی» کندی از قدرت امپراتوری را تکمیل می کند. سیستمی که توسط یک دولت واحد تسلط دارد مختل می شود نه به این دلیل که دیگران متجاوز هستند، بلکه به این دلیل که خود قدرت باعث مقاومت می شود.
همانطور که والتز اشاره کرد، عدم تعادل قدرت هیچ گزینه ای برای کشورهای ضعیف تر باقی نمی گذارد جز اینکه علیه دولت مسلط متحد شوند.
هژمونی، به این معنا، بذر افول خود را می کارد. از ویتنام تا عراق و از لیبی تا افغانستان، الگوی آمریکا در استقرار نیروی قاطع ثابت بوده است. در پی نتایج سیاسی که نمی توانند پایدار باشند.
از نفوذ تا تصاحب: ونزوئلا نقطه عطف است
اگر هنوز امکان داشت که تجاوزات قبلی آمریکا، علیرغم غیرقابل قبول بودن، به عنوان تلاش های گمراه کننده برای حفظ نظم چارچوب بندی شوند، تحولات اخیر نشان دهنده یک تغییر کیفی است.
دستگیری نیکلاس مادورو، رئیس جمهور ونزوئلا توسط ایالات متحده صرفاً یک مداخله دیگر نیست، بلکه گذار از نفوذ به تصاحب است. رئیس جمهور دونالد ترامپ خود این تغییر را به صراحت اذعان کرد.
در کنفرانس مطبوعاتی پس از ربودن مادورو، او به وضوح بیان کرد که ایالات متحده ونزوئلا را «اداره» خواهد کرد. جسارت این بیانیه نه تنها در پرخاشگری آن، بلکه در صراحت آن نیز نهفته است. هیچ تظاهری به چندجانبه گرایی، هیچ استنادی به حقوق بین الملل و هیچ ادعایی مبنی بر ضرورت بشردوستانه وجود ندارد. این امپراتوری است که آشکارا صحبت می کند.
تهدیدهای ترامپ محدود به ونزوئلا نبود، بلکه او علناً تهدید به اقدام قهرآمیز علیه چندین کشور مستقل کرد: کلمبیا، مکزیک، کوبا، ایران، نیجریه، دانمارک (از طریق گرینلند) و خود ونزوئلا. این صرفاً یک تخطی لفظی نیست، بلکه یک صراحت عقیدتی است، جایی که حاکمیت مشروط به تأیید آمریکا است و استفاده از زور به یک روال تبدیل شده است.
دکترین دونرو و تسلط بر نیمی از کره زمین
ترامپ از این فراتر رفت و صریحاً «دکترین مونرو» را به «دکترین دونرو» تغییر نام داد. دکترین اصلی مونرو، با تمام مفاهیم امپریالیستی خود، به طور تدافعی به عنوان هشداری در برابر استعمار مجدد قاره آمریکا توسط اروپا تدوین شد. اما دکترین دونرو حتی آن پوشش ظاهری را نیز از بین می برد.
این دکترین تاکید می کند که نیمی از نیمکره غربی صرفاً یک منطقه نفوذ نیست، بلکه یک حوزه انحصاری آمریکایی است که در آن واشنگتن از ورود رقبای خارجی جلوگیری می کند و دولت صراحتاً آنها را چین و روسیه تعریف کرده است تا نیروهای خود را مستقر کنند یا بر دارایی های استراتژیک تسلط یابند.
ایالات متحده در مواجهه با کاهش نفوذ و تأثیر خود در سطح جهانی، تلاش می کند تا کنترل خود را بر آنچه که فکر می کند (هنوز) می تواند به طور مطلق بر آن تسلط داشته باشد، محکم کند: یعنی همسایگی نزدیک خود. این رفتار یک قدرت مسلط مطمئن نیست، بلکه رفتار قدرتی است که در حال تقویت خطوط قرمز امپراتوری خود با ضعیف شدن محیط خارجی خود است.
مهمتر از آن، تحکیم نفوذ در نیمی از کره زمین لزوماً به معنای کاهش جاه طلبی های آمریکا در قبال روسیه و چین نیست، بلکه دقیقاً برعکس است. با کاهش اولویت اروپا در سطح گفتمانی، آمریکا همچنان متعهد به مهار روسیه و چین با هم است، علیرغم اینکه این امر از نظر ساختاری متناقض است.
روسیه و چین دارای قدرت نظامی عظیمی در مناطق حیاتی برای امنیت خود هستند: حوزه ژئوپلیتیکی پس از اتحاد جماهیر شوروی برای روسیه و غرب اقیانوس آرام برای چین. واقع گرایی ساختاری پیش بینی می کند که قدرت های بزرگ شدیدترین و موفق ترین نبردها را دقیقاً در چنین جبهه هایی انجام خواهند داد.
جورج کنان، معمار استراتژی مهار آمریکا در طول جنگ سرد، این منطق را پیش بینی کرد و در سال 1997 هشدار داد که گسترش ناتو «مهلک ترین اشتباه در سیاست آمریکا در کل دوران پس از جنگ سرد» خواهد بود، زیرا این گسترش دقیقاً نادیده گرفت که قدرت های بزرگ چگونه واکنش نشان می دهند وقتی منافع امنیتی اساسی آنها به چالش کشیده می شود.
پیروزی قریب الوقوع روسیه در یک جنگ (نیابتی) به رهبری ایالات متحده در اوکراین، نمونه بارز این اصل است. با این حال، استراتژی آمریکا همچنان به چالش کشیدن روسیه و چین در مناطق نفوذ اصلی آنها ادامه می دهد، در حالی که تسلط مطلق خود را در نیمی از نیمکره غربی تأیید می کند. این منطق موازنه قدرت نیست، بلکه انکار امپریالیستی واقعیت است.
نیروی نظامی بدون پیروزی استراتژیک
ایالات متحده آمریکا همچنان دارای منابع نظامی بینظیری است: صدها پایگاه نظامی خارجی؛ بودجه دفاعی که از بودجه ده کشور بعدی روی هم بیشتر است؛ و برتری تکنولوژیکی در زمینههای متعددی از حملات دقیق و نظارت جهانی گرفته تا فضای سایبری و فضای خارجی. از هر نظر مادی، قدرت نظامی آمریکا همچنان عظیم است. با این حال، قدرتی که با تجهیزات نظامی سنجیده میشود، به طور پیوسته در تبدیل شدن به موفقیت استراتژیک ناتوان است.
تضاد بین توانایی نظامی آمریکا و نتایج استراتژیک دیگر یک تضاد نظری نیست، بلکه یک واقعیت تجربه شده است. ایالات متحده، علیرغم برتری تکنولوژیکی چشمگیرش، از ویتنام شکست خورد. در کره، مداخله چین نیروهای آمریکایی را به عرض (۳۸) درجه عقب راند و یک بنبست استراتژیک را تحمیل کرد که هنوز هم ادامه دارد.
در افغانستان، طالبان در برابر قویترین ائتلاف نظامی قرن بیست و یکم ایستاد و آن را شکست داد و پس از دو دهه اشغال، پیروز بیرون آمد. اخیراً، حوثیها در یمن، که یک جنبش با تسلیحات سبک هستند، نیروی دریایی ایالات متحده را مجبور به اتخاذ موضع دفاعی کردهاند که منجر به اختلال در کشتیرانی جهانی شده و محدودیتهای قدرت اجباری آمریکا را حتی در دریا آشکار کرده است.
عراق و افغانستان
هیچ کجا این شکست به اندازه عراق و افغانستان آشکارتر و جامعتر نبود، دو جنگی که روی هم بیش از 6 تریلیون دلار را هدر دادند و با شکست استراتژیک به پایان رسیدند.
در هر دو مورد، ایالات متحده از طریق فروپاشی سریع نظام، حاکمیت میدانی و تسلط هوایی مطلق به برتری تاکتیکی قاطع دست یافت و بعداً فهمید که همه اینها منجر به نتایج سیاسی پایدار نشده است. قدرت آتش نتوانست تضاد سیاسی، جهل فرهنگی یا فقدان اهداف استراتژیک قابل دستیابی را جبران کند. پیروزی به صورت عملیاتی تعریف شد، اما از نظر سیاسی حل نشد.
این شکست حتی توسط رژیمی که ایالات متحده در آن زمان در عراق سرنگون کرد نیز درک شد. به گفته جان نیکسون، تحلیلگر سیا که پس از دستگیری صدام حسین از او بازجویی کرد، رهبر عراق صریحاً گفت: «شما خواهید فهمید که حکومت بر عراق کار آسانی نیست... شما در عراق شکست خواهید خورد زیرا زبان، تاریخ و ذهنیت عربی را نمیدانید.»
این یک مشاهده واقع بینانه بود، نه فرهنگی. زور بیرحمانه جایگزین مشروعیت سیاسی، دانش محلی یا انسجام اجتماعی نمیشود.
عقبنشینی آشفته از کابل در اوت 2021 صرفاً یک شرمساری لجستیکی یا شکست در اجرا نبود، بلکه تأییدی نمادین بر فرسودگی امپراتوری بود. پس از بیست سال اشغال، قویترین نیروی نظامی جهان از کشوری خارج شد که اساساً در بازسازی آن ناکام مانده بود و یک نظام سیاسی را پشت سر گذاشت که به محض خروج نیروهای آمریکایی فوراً فروپاشید.
این حادثه واقعیت عمیقتری را مجسم کرد، و آن این است که توانایی اجباری بدون مشروعیت سیاسی تنها اطاعت موقت ایجاد میکند، نه تسلط دائمی.در هر دو مورد، طرف ضعیفتر برای دستیابی به سود نجنگید، بلکه برای بقا جنگید - که یک تمایز حیاتی در تاریخ است. درس آموخته شده در اینجا این نیست که قدرت آمریکا ضعیف است، بلکه قدرت به تنهایی تعیین کننده نتایج نیست، زمانی که درگیری برای طرف ضعیفتر به یک مسئله وجودی تبدیل میشود.
هنگامی که حاکمیت، کرامت و بقا در خطر باشد، مردمانی که از نظر مادی کم بضاعتتر هستند، بارها و بارها تمایلی از خود نشان دادهاند که هزینههایی را متحمل شوند که امپراتوریهای "لیبرال" پساصنعتی، از نظر ساختاری و سیاسی، قادر به تحمل آن نیستند. اغلب اوقات، زمان، صبر و انسجام اجتماعی بر فناوری برتری مییابد، زمانی که جنگ به یک درگیری برای بقا تبدیل میشود نه برای سود.
تاریخ نشان میدهد که امپراتوریهای در حال زوال اغلب تلاشهای نظامی خود را دوچندان میکنند، نه به این دلیل که جنگ ثمربخش است، بلکه به این دلیل که جایگزینها برای آنها محدود شده است.
هنگامی که دیپلماسی اعتبار خود را از دست میدهد و اصلاحات داخلی از نظر سیاسی غیرممکن میشود، زور به ابزار پیش فرض تبدیل میشود.
همانطور که اندرو باسیویچ، استاد روابط بینالملل در دانشگاه بوستون و سرهنگ بازنشسته ارتش آمریکا، توضیح داده است، ایالات متحده به طور فزایندهای به نیروی نظامی به عنوان جایگزینی برای استراتژی متکی شده است و فعالیت را با هدف و حرکت را با جهت اشتباه میگیرد.
این اعتیاد به زور نه تنها از امپراتوری محافظت نمیکند، بلکه با تخلیه منابع، تشدید مقاومت و تضعیف مشروعیت در داخل و خارج، زوال آن را تسریع میکند.
به این معنا، سلطه نظامی آمریکا امروز شبیه سلطه سایر امپراتوریها در مراحل پایانی خود است: از نظر ظاهر مهیب، از نظر اندازه بینظیر، اما اثربخشی آن در تأثیرگذاری بر نتایج مهم به طور پیوسته در حال کاهش است. قدرت همچنان عظیم است، اما بازده آن در حال کاهش و هزینههای آن در حال افزایش است.