به گزارش ایرنا، با جمعی از مدیران شورای رفاه استان و مدیر کل امور اجتماعی استانداری ایلام که برنامه قصد بازدید از منازل شماری از مددجویان زیر پوشش بهزیستی دارند، همراه می شوم تا گزارش این بازدید را مستند تهیه کنم.
آدرس اولین خانه حوالی میدان میلاد شهر ایلام است، منزل مددجویی که علاوه بر مشکلات مالی و مریض بودن پدر خانواده فرزندش نوعی معلولیت خاص دارد که انگشت های دستش را می خورد!
به میدان که می رسیم وارد خیابان میلاد چهار می شویم، منطقه ای که به حاشیه نشینی معروف است و زمین شیب دارش خانه هایی را تحمل می کند که عمده آنها بدون سند و غیر استاندارد احداث شده اند.
این مناطق که عمده افراد حاشیه نشین در آنها سکونت دارند به علت فقر مستعد آسیب های اجتماعی مختلف نیز هستند، اینها را عهدیه طهماسبی مدیرکل امور اجتماعی استانداری ایلام می گوید که در این برنامه مدیران شورای رفاه استان را همراهی می کند.
ماشین رو به بالا می رود و خمیدگی و شیب زمین هم هر لحظه بیشتر، تمام سرنشینان سراشیبی تند خیابان را از تکیه زدن اجباری به صندلی خودرو حس می کنیم، هرلحظه که بالاتر می رویم جاده نامناسب تر و خاکی تر می شود تا جایی که ماشین بصورت مورب بسختی بالا می رود.
سرانجام ماشین در نقطه بالای بلندی توقف می کند، در مکانی که خانه هایشان با کوه همسایه شده و یا تنگاتنگ و یا بصورت پراکنده احداث شده اند.
چند دختر بچه و پسر بچه که دم در برخی از منازل نشسته و مشغول بازی با سنگ های کوچک اطراف خانه هایشان هستند، قطار خودروها و سرنشینان را با چشمانی پرسشگر نظاره می کنند.
سرانجام به منزل مددجویی که قرار است میهمانش شویم می رسیم، خانه ای که با بالا رفتن از چند پله فلزی به حیاطی منتهی می شود که حدود چهار پنج متر است و میهمانان مجبور می شوند به نوبت و با تاخیر وارد آن شوند.
مادر خانواده به استقبال می آید و ما را به داخل راهنمایی می کند، خانه ای محقر که در گوشه آن پدری که دهان و بینی اش با مخزنی کوچک پلاستیکی پوشیده شده و با 2 شیلنگ باریک آبی رنگ که به دستگاه وصل شده نفس می کشد و نمی تواند جابجا شود.
پدر با پلک های چشمانش و دستان ناتوانی که بلند می کند به ما خوش آمد می گوید و بعد از نشستن میهمانان در حالیکه نفسش با هوای اکسیژن قاطی می شود، می گوید: با وضعیت قبلی که دارم خانه نشین شدم، درصد کارکرد قلبم پایین آمده و نفسم به این دستگاه وصل شده است.
آنطرف تر رختخوابی پهن است که تنها فرزند این خانواده در آن جا گرفته، پسری که اگرچه به گفته مادرش 16 سال سن دارد ولی جسمش به کودکی هشت یا 9 ساله می خورد، مادر سریع کنار رختخواب فرزند می نشیند و مراقب است تا پتوی روی دستانش کنار نرود.
مادر برای لحظه ای که پتوی پسرش را کنار می زند سریع دستهایش را به دهان می برد که آنها را بجود ولی مادر سریع با پوشاندن پتو روی آنها مانع می شود، مادر می گوید: بخاطر همین مجبور شده ام هرکدام از دستهایش را با پارچه ببندم که نتواند خود را بیش از این زخمی کند.
معلولیت فرزندش (سی پی) از نوع شدید است که تمایل خوردن انگشته ای دست را دارد، مادر در حالیکه نگاهش به قاب عکسی که دیوار بالای سر پسر نصب شده خیره می شود، پرده های ظریف اشک دور چشمانش را حلقه می زند و ادامه می دهد: این بیماری از من به فرزندانم به ارث رسیده، پسر اولم همین مشکل را داشت ولی چند سال پیش فوت کرد الان تمام امید زندگی من و شوهرم به این فرزند است که با وجود داشتن این نوع معلویت از خدا می خواهیم او را برایمان نگه دارد.
جنس دعای مادر را که از ته دل بر می آید همه میهمانان حس می کنند، مادری که با وجود سختگی نگهداری این فرزند با نوع معلولیت خاص، ولی تمام امیدش به این است که خداوند او را برایش نگه دارد.
اگرچه صحبت زن برای میهمانان غریب است ولی تنها یک مادر می تواند آنرا درک کند، مادری که حاضر است وجود فرزندش را به هر قیمتی شده حفظ کند اگرچه توام با بیماری و معلولیت شدید باشد و آسایش خانه استیجاریشان را در وجود او می بیند!
خانه محقر این خانواده و دنیای عجیبشان را ترک و راهی منزل یکی دیگر از مددجویان بهزیستی می شویم، مسیر دوم روستای هفت چشمه است، خودرو از جاده اصلی به داخل کوچه خاکی می رود و پس از گذشت از چند کوچه دیگر به انتهای کوچه می رسیم و ماشین مقابل دری قدیمی توقف می کند.
ناله در آهنی بلند می شود و مردی میانسال با موهایی سفید، کتی رنگ و رو رفته به تن و شلواری مندرس در چارچوب ظاهر می شود و میهمانان را به داخل راهنمایی می کند.
حیاطی که وارد می شویم با وجود بزرگی آن ولی سرشار از فقر است، فقر را می توان از همان گیاهان زردی که رویشان پا می گذاریم و بجای موزائیک کف حیاط را پوشانده و درختی تنومند که شاید او هم تاب و تحملش در برابر این همه فقر کم شده را دریافت.
بعد از چند گام به درب ورودی ساختمان می رسیم، مکانی که تنها اسم خانه را با خود یدک می کشد، دیوارهایی قدیمی که بوی فقر می دهند و پنجره های آهنی که رنگی به رخسار ندارند، و تکه کارتن های قهوه ای رنگ و رو رفته که بجای شیشه های جرم گرفته مانع از ورود هوا به داخل خانه می شوند.
پیرزن که سرپرست پسرش است و کهولت سن او را زمین گیر کرده به سختی در را باز می کند و ما را به داخل اتاق دعوت می کند، خانه ای که در آن وسایل اولیه زندگی آنهم بسیار قدیمی به چشم می خورد.
خانه ای که نه خبری از کابینت و کمد دیواری است و نه خبری از مبلمان و هر وسیله ابتدایی دیگر، خانه ای که تنها 2 اتاق دارد و آشپزخانه که آنهم با یکی از اتاق ها مشترک است، وسایل آنها در سبدهای پلاستیکی که برای مرتب نشان دادن با پارچه های قدیمی روی آنها کشیده شده و دیوارهایی که هنوز کاهگلی اند و بی شک تکیه گاه گرمی برای ساکنان نخواهند بود.
شاید کل وسایل این خانواده کمتر از 10 میلیون ریال ارزش داشته باشد ولی این مادر و پسر شب و روز را در این فضای سرشاز از فقر سپری کنند.
در این فضا که قرار گرفته ام باورش سخت است در دوره ای که بسیاری از مردم بدنبال نو نواری و تغییر سالانه دکوراسیون منازل و تغییر رنگ و لعاب خانه و زندگیشان بوده، هنوز هستند افرادی که از حداقل ها بی بهره مند و صورت های خود را با سیلی سرخ می کنند.
پس از اهدا کمک از سوی مسئولان بازدید کننده و مادر که به سختی راه می رود و با دستان پینه بسته اش دعایش را بدرقه راهمان می کند راهی منزل دیگری می شویم.
منزل بعدی هم در همین روستاست و خود روایتگر دیگری از فقر است، خانه ای با پرده ها و دیواری رنگ و رو رفته و کابینت های فلزی زنگ زده و پنکه ای سقفی که دور خود می چرخد تا گرمای نو رسیده را برای ساکنان خانه کمی قابل تحمل کند.
بچه ها با لباس هایی کهنه در گوشه ای میهمانان را نظاره گرند، مادر از فقر و نداری می گوید، از هزینه سنگین خوراک تا تحصیل بچه ها و غیره.
او اشاره به پدر خانواده می کند که گوشه ای ایستاده و می گوید: شوهرم پایش به جراحی نیاز دارد، چون دفترچه نداریم هزینه اش بالای 30 میلیون ریال است ولی تهیه این مبلغ برایمان مقدور نیست و تاکنون نتوانسته عملش را انجام دهد.
مسئولان بهزیستی ضمن اهدا کمک نقدی قول مساعد برای تامین هزینه عمل جراحی سرپرست این خانواده را دادند.
میهمانی که چاشنی آن فقر است به پایان می رسد، در طول مسیر سئوال های بی جواب زیادی ذهنم را درگیر می کند، اینکه آنها به کدامین گناه خریدار فقر شده اند؟ چند خانواده با مشکلاتی شبیه به اینها در گوشه گوشه این شهر وجود دارد و ما از آن بی خبریم؟ گناه آن پسر معلولی که بخاطر مساله ژنتیکی که از مادرش به ارث برده و وارد این دنیا شده و دستانش را می خورد و معلوم نیست تا کی باید هم خورد و هم پدر و مادرش زجر بکشد چیست و دهها سوال دیگر !
مدیرکل بهزیستی ایلام در این خصوص توضیح می دهد: اکنون 20 هزار نفر در استان زیر پوشش خدمات این سازمان قرار دارند که از این تعداد بیش از 12 هزار نفر توانخواه و مابقی سایر مددجویان هستند.
زهرا همتی اضفه کرد: با وجود اینکه خدمات گسترده ای در حوزه های مسکن، اشتغال، معیشت، درمان، فرهنگی، تحصیلی و غیره به مددجویان ارایه می شود ولی با توجه به گستردگی تعداد مددجویان و مشکلات آنها نیازمند حمایت افراد خیر و نیکوکار هستیم.
وی با اشاره به اینکه در طول ماه مبارک رمضان با حضور مدیران برخی دستگاه ها و افراد خیر بازدید از منازل مددجویان انجام و کمک هایی به آنها اهدا شده و همچنین اطعام شماری از مددجویان انجام شده، افزود: این اداره کل برای ارایه خدمات مطلوب تر به مددجویان نیازمند همکاری و مشارکت افراد متمکن است.
مدیرکل بهزیستی ایلام همچنین در خصوص وضعیت معلولیت در استان گفت: عمده معلولیت ها در این استان مسایل ژنتیکی بوده که برای کاهش این نرخ مرکز مشاوره ژنتیک این سازمان فعال و خدمات مشاوره قبل از ازدواج، پس از ازدواج و حین بارداری را به عموم مردم ارایه می دهند.
همتی ضمن دعوت از افراد خیر و نیکوکار برای مشارکت با این سازمان برای کمک به مددجویان گفت: مردم می توانند با اهدا کمک ها و نذورات خود به بهزیستی نیت خیرشان را هدفمند کرده تا بدست نیازمندان واقعی برسد.
علاوه بر جمعیت 20 هزار نفری از جمعیت استان 600 هزار نفری ایلام که زیر پوشش خدمات بهزیستی قرار دارند بیش از 40 هزار نفر دیگر نیز از خدمات کمیته امداد امام خمینی(ره) برخوردارند.
7171/6119
انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
1 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.