پدر شهید مدافع حرم در طول مصاحبه، اشعاری از مرثیه سرایان آذربایجان در وصف مجروحیت و شهادت 'حامد'ش زمزمه می کند؛ آن قدر گرم و دلنشین سخن می گوید که من در حین صحبت گاه تصور می کنم در سوریه هستم.
جعفر جوانی'، صحبت هایش را این گونه آغاز می کند: حامد 26 آبان ماه 1369 در تبریز چشم به جهان گشود و تا 3 تیر ماه 1394 با ما زندگی کرد، او امانتی از طرف خدا بود و ما 25 سال امانت داری کردیم؛ حامد از همان کودکی خدمت به خلق را دوست داشت، به طوری که در پنج سالگی برای کمک به همسایه ها خریدهایشان را انجام می داد.
وی اضافه می کند: حامد از هفت سالگی وارد پایگاه بسیج مسجد شد و از همان دوران طفولیت به همراه من در هیات های حسینی شرکت می کرد و آرزویش این بود که کاش 1400 سال قبل به دنیا می آمد تا در رکاب اباعبدالله الحسین شمشیرمی زد و یکی از یاران آن حضرت می بود.
جوانی ادامه می دهد: وقتی که کودک بود از مادرش می پرسید خدا چرا دخترها را بیشتر دوست دارد که آنها در 9 سالگی به سن تکلیف می رسند، ولی ما پسرها باید تا 14 سالگی صبر کنیم؛ از این رو حامد از همان 10 سالگی نمازش را کامل خواند.
وی می گوید: حامد علاقه خاصی به لباس سپاه داشت و می گفت حضرت امام با آن بزرگی و عظمت گفتند 'ای کاش من یک پاسدار بودم'، پس این نشان از عزت و جایگاه سپاه دارد؛ به همین منظور وارد دانشگاه امام حسین شد.
وی تشریح می کند: یک روز در خانه نشسته بودم که حامد سر سخن با من باز کرد و گفت: اباعبدالله الحسین در آخرین روز عاشورا فرمودند 'هل من ناصر ینصرنی' این جمله تنها برای آن زمان نبود بلکه این زمان را نیز شامل می شود و ما باید به آن لبیک گفته و برای دفاع از حرمین مطهر عازم سوریه شویم... زیارت عاشورا را می خوانیم که اگر با دل بخوانی در آن می گوییم که خدایا زنده و مرده ما را با آن حضرت مشهور کن، بعد از این مقدمه ها از من اجازه خواست تا عازم سوریه شود.
جوانی اضافه می کند: با مادرش که صحبت کردم، متوجه شدم که حامد از مادرش نیز برای رفتن به سوریه اجازه خواسته که پاسخ مادرش به حامد این بود که کاش 10 پسر همچون تو داشتم تا برای دفاع از حرمین مطهر رهسپارشان می کردم.
وی یادآور می شود: این صحبت ها اواخر دی ماه سال 1393 بین ما رد و بدل شد و حامد در اولین هفته بهمن ماه همان سال به سوریه اعزام شد، از حضور حامد در سوریه هیچ کس اطلاع نداشت و فقط من، مادر، برادر و زن برادر حامد در جریان ماجرا بودند.
پدر شهید مدافع حرم می گوید: حامد هفته ای یک بار و یا 10 روز یک بار با ما تماس می گرفت تا اینکه 25 اسفند ماه سال 93 برای مرخصی به تبریز آمد، فردای آن روز ساکش را بست و جلوی در گذاشت، وقتی از حامد پرسیدم این ساک را چرا جلوی در گذاشتی، گفت باید آماده باشم تا هر لحظه که اعلام شد بلافاصله بروم.
وی اضافه می کند: حامد می گفت کسی که نرفته نمی داند آنجا چه اوضاع و احوالی دارد، کسی که به جنگ با داعش می رود، دیگر نمی تواند اینجا بماند؛ دین، نظام، مردم و مملکت ما در خطر است باید من و امسال من در آنجا باشیم تا دفاع کنیم؛ حامد می گفت داعش در سوریه زن و بچه های بی گناه را می کشد، زنان حامله را گرفته، در بین خود بر روی جنسیت نوزاد شرط بندی می کنند و بعد از آن شکم مادر را زنده زنده می برند تا جنسیت نوزاد مشخص شود.
جوانی تشریح می کند: در آن زمان مادر حامد با خانواده ای در مورد ازدواج حامد و دخترشان صحبت کرده بود و قرار بله برون برای 6 فروردین ماه سال 94گذاشته شده بود، ولی حامد از مادرش خواست تا با خانواده دختر صحبت و این قرار را لغو کند، حامد هیچ ایرادی برای دختر و خانواده اش نگذاشته بود ولی دلش اینجا نبود، می دانست که در این راهی که قدم گذاشته، جام شهادت را سر خواهد کشید.
وی می گوید: این دختر از طریق همسر یکی از همرزمان حامد در سوریه معرفی شده بود و دختر خودش در جریان حضور حامد در سوریه بود ولی خانواده اش چیزی در این باره نمی دانست؛ حامد در دیداری که با این دختر داشت از او خواسته بود که اگر من شهید شدم از مادر و پدر من همچون خانواده خود مراقبت کن و او تا به امروز با اینکه ازدواج کرده است ولی همچون یک فرزند به ما سر می زند و جویای احوالمان است.
پدر شهید مدافع حرم اضافه می کند: 19 یا 20 اردیبهشت سال 94 بود که حامد با من تماس گرفت و گفت بابا در حرم حضرت زینب برایت نماز خواندم؛ در پایان مکالمه گفت جایی می رود که شاید چند روزی نتواند تماس بگیرد و از من در خواست کرد که از ته دل حلالش کنم.
وی یادآور می شود: عصر اول خرداد ماه در مسجد نشسته بودم که امیر، پسر بزرگم، با من تماس گرفت و پرسید بابا کجایی، بمان تا من هم به آنجا بیایم، اولین بار بود که پسرم بمن می گفت بمان تا من بیایم؛ امیر وارد مسجد شد و آرام آرام خبر مجروحیت حامد را به من داد ولی هیچ اطلاع کاملی از وضعیت حامد نداشتیم؛ فردای آن روز به ما اطلاع دادند که با هماهنگی هایی که توسط سردار کریمیان و سردار عباس قلیزاده انجام شده، قرار است من و امیر به سوریه اعزام شویم.
پدر شهید مدافع حرم به این جای سخنانش که رسید، آهی از ته دل کشید، ولی با غرور خاصی گفت: من تنها پدر شهید مدافع حرم هستم که خودم به سوریه رفتم و پیکر فرزندم را بازگرداندنم.
جوانی می گوید: ولی بعد از آن تصمیم بر این شده بود که من نروم، به همین دلیل از من خواستند تا کس دیگری را معرفی کنم که من حاج اسماعیل جعفری، فرمانده پایگاه مسجد محل، را که حامد از بچگی با او بزرگ شده و حق پدری بر گردن حامد داشت، معرفی کردم.
وی اضافه می کند: سه روز پس از اعزام پسرم امیر، او با من تماس گرفت و گفت بابا کار ما نیست و باید خودت بیایی؛ من تا آن لحظه هیچ اطلاعی از وضعیت حامد نداشتم و فقط میدانستم که حامدم مجروح است.
وی ادامه می دهد: بعد از این تماس به دیگر اعضای خانواده اطلاع دادیم که حامد در سوریه مجروح شده است؛ در این بین زمزمه ها و شایعات شروع شد و برخی می گفتند که حتما حامد شهید شده و برخی بیان می کردند که به دست داعش افتاده و به شما اطلاع نمی دهند.
پدر شهید مدافع حرم تشریح می کند: با هماهنگی هایی که انجام شد من به سوریه اعزام شدم، وقتی می خواستم از هواپیما پیاده شوم، به چهار طرف چرخیدم و در هر سمت سلامی به حضرت از روی ارادت عرض کردم و گفتم: بار اول است که می آیم و نمی دانم حرم مطهر آن حضرت در کدام سوی این خاک است پس سلامم را بپذیر و مرا یاری کن.
وی یادآور می شود: به حضرت زینب عرض کردم که شنیده ام در مقتل و در آخرین وداع، شما خیلی بی تابی می کردید و حضرت دستش را بر سینه شما گذاشتند تا آرمش گرفتید؛ پس شما را به مادرتان فاطمه زهرا (س) قسم می دهم که از خداوند بخواهید به من هم صبر دهد؛ برای رفتن به 'لاذقیه' سوار هواپیمای دوم شدم که در آنجا امیر و حاج اسماعیل به همراه یک پزشک به پیشواز من آمده بودند.
پدر شهید مدافع حرم به اینجای سخنانش که می رسد کمی صبر می کند و در افکارش قوطه ور می شود؛ اشک در چشمان پدر شهید حلقه می زند، ولی جاری نمی شود.
جوانی می گوید: باید پدر باشی تا بفهمی من در آن لحظه دیدار چه کشیدم، تا لحظه رسیدن به پیش حامد هزاران فکر و خیال بر سرم زد و از خدا صبر می خواستم.
پدر شهید مدافع حرم به این جای صحبت هایش که می رسد، می گوید: صبر کن برگردیم به 10 سال قبل تر از این ماجرا؛ سال 1384 وقتی که ناخن انگشت پای حامد اذیتش می کرد و برای مداوا به پزشک مراجعه کردم، دکتر برگه ای به من داد و گفت برو این ها را تهیه کن و بیار، پس از خرید متوجه شدم که حامد را به اتاق عمل می برند تا گوشت اضافی ناخنش شده را عمل کنند.
جوانی اضافه می کند: من وقتی متوجه این ماجرا شدم نگذاشتم و داد و بیداد راه انداختم و حدود یک ساعت طول کشید تا مرا متقاعد به این عمل کردند تا اجازه دهم.
پدر شهید مدافع حرم تاملی می کند و می گوید: من که طاقت نداشتم لحظه تزریق آمپول به حامدم را ببینم، اکنون در شرایطی به کنار او می رفتم که می دانستم مجروح است ولی از کم و کیف مجروحیتش هیچ اطلاعی نداشتم. با چه وضعیتی به بالای سر حامد رسیدم.
جوانی به اینجای صحبت هایش که می رسد، باز مکث می کند، آب می خورد، به سقف اتاق خیره می شود تا اشک هایش نریزد، بعد رو به من می کند و می گوید: حامد دو دست نداشت، دو چشم نداشت، 85 درصد بدنش در اثر موج و ترکش از بین رفته بود.
وی اضافه می کند: هر کس که با من تماس می گرفت و جویای حال حامد می شد نمی توانستم حرفی بزنم و می گفتم به مقتل حضرت ابولفضل العباس رجوع کنید در مورد آن حضرت هرچه شنیده اید در مورد حامد من صدق می کند.
وی ادامه می دهد: سه یا چهار روز بالای سر حامد در سوریه ماندم بعد از آن درخواست کردم که حامد را به ایران انتقال دهیم، با توجه به وضعیت حامد انتقال از طریق هوایی امکان نداشت به همین دلیل درخواست انتقال زمینی دادم؛ انتقال زمینی نیز با توجه به وضعیت منطقه بسیار سخت بود، زیرا شهرهایی که باید از آنها عبور می کردیم یا در تصرف داعش بود و یا در تیررس آنها.
پدر شهید مدافع حرم می گوید: 2 روز دیگر صبر کردم تا هماهنگی های لازم انجام شد؛ مرا به همراه حامد سوار آمبولانس کردند و امیر و حاج اسماعیل سوار خودروی دیگری به عنوان محافظ ما را در مسیر همراهی می کردند، می خواستم اگر در طول مسیر اتفاقی هم بیافتد بالا سر حامد باشم.
جوانی مکث می کند و به من می گوید: گفتن این حرف ها راحت است ولی اینکه چگونه حامد را به دمشق رساندیم، واقعا لطف و عنایت الهی بود. در دمشق باز نتوانستیم حامد را سوار هواپیما کنیم، تا اینکه یک هواپیمای نظامی برای ما ارسال شد و پزشک احیای حضرت آقا خود برای انتقال حامد آمده بود، برای این منظور یک دستگاه باید به حامد وصل می شد تا در ارتفاع، صدمه ای به حامد وارد نشود که این دستگاه نیز خریداری شده بود.
پدر شهید مدافع حرم اضافه می کند: با توجه به وضعیت حامد، هواپیما در فرودگاه مهرآباد تهران فرود آمد، وقتی پیاده شدیم متوجه سه دستگاه آمبولانس در فرودگاه شدم که وقتی چرایی آنرا پرسیدم ، گفتند نمی توانیم ریسک کنیم، با توجه به ترافیک تهران اگر در طول مسیر یکی از آمبولانس ها دچار مشکل شد بلافاصله باید آمبولانس جایگزین برای انتقال وجود داشته باشد.
وی تشریح می کند: 13 خرداد ماه آن سال مصادف با نیمه شعبان بود و سه روز پس از آن نیز تعطیل عمومی بود، در طول مسیر تمام ذهنم درگیر این مساله بود که اکنون هیچ پزشکی در بیمارستان وجود نخواهد داشت ولی وقتی به بیمارستان رسیدم متوجه حضور پزشکان بر سر حامد شدم و دلم آرام گرفت.
وی یادآور می شود: بعد از رسیدن به تهران با مادر حامد تماس گرفتم و تنها حرفی که توانستم به او بگویم ' اکبرین نعشیم گتیردیم گَل تماشایه باجی *** هم اوزون گَل هم خبر ویر امّ لیلایه باجی' (نوحه ترکی که از زبانحال حضرت امام حسین (ع) در شهادت حضرت علی اکبر(س) گفته شده است)؛ همسرم بلافاصله بعد از تماس من عازم تهران شد، در کنار بیمارستان هتلی برای همراهان بیماران وجود دارد که من و مادر حامد در آن اسکان یافتیم.
جوانی تشریح می کند: بعد از چند روز محل اسکان ما تغییر یافت و به آپارتمانی که مربوط به سپاه بود منتقل شدیم، تازه به محل اسکان رسیده بودم که تماس گرفتند حامد ملاقاتی دارد و به دلایل امنیتی نمی توانیم نامی از او ببریم، خودت را به بیمارستان برسان، وارد اتاق حامد که شدم، دیدم سردار سلیمانی بالا سر حامد است.
وی می گوید: فاصله بین بیمارستان و محل اقامت جدیدمان حدود 2 ساعت بود و با وجود تمام امکانات رفاهی، مادرش از این فاصله ناراحت بود به همین دلیل در خواست کردیم ما را دوباره به محل اسکان کنار بیمارستان انتقال دهند.
وی اضافه می کند: در این مدت که حامد در بیمارستان بود اجازه نداشتیم که به لب و تن حامد حتی قطره ای آب بزنیم، تا اینکه شهید همدانی به همراه یک نفر به دیدن حامد آمد؛ شهید همدانی با خود انگشتر و چفیه ای به همراه داشت که گفت این انگشتر را سید حسن نصرالله فرستاده و حضرت آقا آن را متبرک کرده است می دانیم حامد نمی تواند دستش کند به همین دلیل گفتند به پدرش بدهیم، چفیه را هم حضرت آقا فرستاده بودند.
پدر شهید مدافع حرم تشریح می کند: بدون اینکه حرفی به کسی زده شود چفیه را بر بدن حامد کشیدم و برداشتم، تا آن روز قطره ای آب به بدن حامد نخورده بود و تمام بدنش خون آلود بود، صبح آن روز به ما اطلاع دادند که حامد را به حمام می برند.
وی می گوید: چند روز بعد از آن که مادرش بر بالین حامد قرآن می خواند، فهمیده بود که حامد آخرین لحظات عمرش را می گذراند، بدون اینکه مرا متوجه حال حامد کند رو به من کرد و گفت حاج آقا بیش از یکماه است که به سر و صورتت نرسیده ای بلند شو و برو آرایشگاه و صورتت را نظافت کن.
جوانی ادامه می دهد: ماه رمضان بود و من و مادر حامد هر دو روزه بودیم، وقت اذان در مسجد جامع نزدیک بیمارستان افطاری نان و پنیر می دادند؛ با مادرش به مسجد رفتیم و افطار کردیم، هر روز موقع برگشت در حیاط بیمارستان می نشستیم و پنجره اتاق حامد را نگاه می کردیم.
وی می گوید: در ابتدای پذیرش به مادر حامد کارت ورود و خروج دادند تا در هر لحظه که خواست بدون هیچ منعی وارد بخش شود ولی او قبول نکرده بود که شاید بیماران دیگر ناراحت شوند، به همین خاطر در غیر ساعات ملاقات به بیمارستان نمی رفتیم.
پدر شهید مدافع حرم اضافه می کند: هر روز از طریق تلفن بعد از اذان مغرب جویای حال حامد بودم و پرستار بخش می گفت همان طور است که دیده اید و تغییری در وضعیت او وجود ندارد؛ اما آن روز شخصی که گوشی را برداشت گفت با سوپروایزر بخش تماس بگیرید.
وی می گوید: بعد از قطع کردن تلفن رو به همسرم کردم و گفتم انگار این پرستار جدید بود و حامد را نشناخت که گفت با سوپروایزر تماس بگیرم؛ در آن لحظه 2 همرزم حامد را در بیمارستان دیدم ، ساعت حدود 11 شب بود که متوجه حضور نماینده حضرت آقا به همراه همسرش و سردار سلیمانی به همراه خانواده اش در بیمارستان شدم که به همسرش گفتم این ساعت شب این ها در بیمارستان چه کار می کنند.
جوانی می گوید: آرام آرام خبر شهادت حامد را به ما دادند، حامد 40 روز مجروح ماند و در چهل و یکمین روز به درجه شهادت نایل آمد؛ پیکر حامد با حضور پرشور مردم انقلابی تبریز تشییع شد، انتظار چنین استقبال گسترده و پورشوری را نداشتم؛ مردم با زبان روزه همه آمده بودند.
6120/518
انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.