استاد ایرانشناسی دانشگاه اوکلاهاما گفت: پاسخ به مشکلات سیاست خارجی ایران نمیتواند صرفاً کنار گذاشتن میدان باشد. به نظر من، اساساً دوگانه «میدان یا دیپلماسی» دوگانه مفیدی نیست. میدان و دیپلماسی باید دو بال یک سیاست خارجی منسجم باشند.
تنهایی یکی از تجربههای تکرارشونده ایران در تاریخ معاصر بوده است؛ از اشغال ایران در جنگ جهانی دوم و تجربه جنگ ایران و عراق تا بحرانها و جنگهای اخیر. وحید عابدینی، استاد ایرانشناسی دانشگاه اوکلاهاما در سخنرانی خود در نشست بررسی کتاب «بر لبه تنهایی» با بازخوانی این تجربه تاریخی، استدلال میکند که پاسخ ایران به آسیبپذیری نمیتواند تنها در افزایش قدرت نظامی خلاصه شود. به باور او، ایران برای امنیت پایدار به سه نوع قدرت نیاز دارد: قدرت نظامی برای بازدارندگی، قدرت دیپلماتیک برای جلوگیری از انزوا و قدرت اجتماعی برای پیوند امنیت کشور با جامعه. پرسش اصلی از این منظر آن است که ایران چگونه میتواند روی پای خود بایستد، بیآنکه تنهاییاش به انزوا تبدیل شود.
مشروح سخنرانی دکتر وحید عابدینی در نشست بررسی کتاب «بر لبه تنهایی» در کتابخانه ملی را در ادامه میخوانید:
بر لبه تنهایی؛ وقتی فاصله به احساس ناتوانی تبدیل میشود
در ابتدا میخواهم از دوستان عزیز در اندیشگاه فرهنگی و دیگر دستاندرکاران برگزاری این نشست صمیمانه تشکر کنم. همچنین از آقای دکتر سجادپور، آقای دکتر دهقانی فیروزآبادی و خانم دکتر سجادی که پذیرفتند درباره کتاب «بر لبه تنهایی» صحبت کنند و دیدگاهها و نقدهای خود را با ما در میان بگذارند، بسیار سپاسگزارم. برای من مایه خوشحالی است که این کتاب زمینهای برای گفتوگو درباره سیاست خارجی، امنیت ملی و، شاید مهمتر از همه، آینده ایران فراهم کرده است.
اجازه دهید از عنوان کتاب شروع کنم: چرا «بر لبه تنهایی»؟
از همان روزهای نخست که فکر ترجمه این کتاب در ذهنم شکل گرفت، عنوان «بر لبه تنهایی» را برای آن در نظر داشتم. اما این عنوان برای من صرفاً نام یک کتاب نبود. این کتاب، به یک معنا، محصول دورهای از تنهایی در زندگی خود من نیز هست.
فکر میکنم بسیاری از ایرانیانی که در جریان جنگهای اخیر خارج از ایران و دور از خانواده و عزیزانشان زندگی میکردند، این نوع از تنهایی را تجربه کردهاند؛ لحظاتی که خبرها را لحظهبهلحظه دنبال میکنید، میدانید عزیزترین کسانتان در شرایطی دشوار قرار دارند و نگرانیشان را میشنوید، اما در همان حال احساس میکنید کار چندانی از دست شما برنمیآید. فاصله جغرافیایی در چنین لحظاتی دیگر فقط فاصله نیست؛ به نوعی احساس ناتوانی تبدیل میشود.
برای من، بخش مهمی از کار روی این کتاب در چنین فضایی انجام شد. یک احساس مرتباً با من بود: اینکه نمیتوانم فقط بنشینم و منتظر بمانم. باید کاری انجام دهم، هرچند کوچک؛ باید این تنهایی را به حرکت و عمل تبدیل کنم.
ترجمه و انتشار این کتاب تا اندازهای پاسخی به همین احساس بود. البته این تنهایی هرگز به معنای انزوا نبود. خانم موسوی کریمی، آقای بهشتی شیرازی، دوستان نشر روزنه و دوستان دیگری در این مسیر همراه شدند و اگر این همراهیها نبود، کتاب نیز به این شکل و در این زمان منتشر نمیشد.
شاید همین تجربه شخصی باعث شد به یکی از مفاهیم اصلی کتاب به شکل دیگری فکر کنم: تفاوت میان تنهایی و انزوا.
گاهی تنهایی یعنی پذیرفتن این واقعیت که نمیتوانید منتظر بمانید تا دیگری برای شما کاری انجام دهد یا حیات و بقای خود را به دیگری وابسته کنید. باید خودتان حرکت کنید و تواناییهای خودتان را بسازید. اما درست در همان حال، باید بتوانید دیگران را نیز با خود همراه کنید؛ باید رابطه بسازید، اعتماد ایجاد کنید و ائتلاف شکل دهید.
خطر از جایی آغاز میشود که تنهایی را با انزوا اشتباه بگیریم
فکر میکنم درباره ایران نیز میتوان همین پرسش را مطرح کرد.
تنهایی تاریخی ایران؛ از اتکای نظامی تا «جنگ مردمی»
این احساس تنهایی ایران، البته با جمهوری اسلامی آغاز نمیشود. تاریخ معاصر ایران بارها تجربه تنها ماندن در لحظات بحرانی را به همراه داشته است.
رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰ دید که وقتی منافع قدرتهای بزرگ اقتضا کرد، ایران با وجود اعلام بیطرفی مورد هجوم متفقین قرار گرفت. چند سال بعد، رهبران سه قدرت بزرگ در تهران درباره جنگ و نظم آینده جهان مذاکره کردند؛ در حالی که خود ایران نهتنها بازیگر اصلی آن صحنه نبود، بلکه آیندهاش نیز در هالهای از ابهام قرار داشت.
محمدرضاشاه یک پاسخ به این آسیبپذیری داد: ساختن ارتشی قدرتمند و پیوند زدن امنیت ایران با آمریکا.
رهبران جمهوری اسلامی پاسخ دیگری دادند و البته هیچ واقعهای به اندازه جنگ ایران و عراق این نگاه را در ذهن آنها تثبیت نکرد. وقتی ایران در سال ۱۳۵۹ مورد حمله قرار گرفت، رهبران جمهوری اسلامی با تجربهای مواجه شدند که تأثیر آن هنوز در نگاه امنیتی ایران دیده میشود: این احساس که در لحظه خطر، هیچکس قرار نیست برای ایران بجنگد.
پیامی که آنها از جنگ گرفتند روشن بود: اگر موجودیت و تمامیت ارضی ایران در خطر قرار گیرد، ایران باید بتواند روی پای خودش بایستد.
اما نکته مهم این است که پاسخ ایران به این تنهایی فقط «سلاح بیشتر» نبود.
ایران در آغاز جنگ حجم قابلتوجهی از تجهیزات پیشرفته دوران شاه را در اختیار داشت و ارتش نیز نقشی اساسی در دفاع از کشور ایفا کرد. اما جمهوری اسلامی عنصر دیگری را نیز وارد معادله کرد: «جنگ مردمی».
حکومت در شرایط جنگ به جامعه روی آورد. بسیج شکل گرفت، نیروهای داوطلب وارد جنگ شدند و دفاع از کشور از مأموریتی صرفاً نظامی به نوعی بسیج اجتماعی تبدیل شد. به گمان من، بخشی از راز ماندگاری جمهوری اسلامی را باید در همین تجربه جستوجو کرد.
این مسئله شاید امروز بیش از گذشته اهمیت داشته باشد. داستان قدرت ایران فقط داستان موشک، هواپیما و سامانههای دفاعی نیست. این ابزارها ضروریاند؛ تاریخ ایران بارها نشان داده است کشوری که نتواند از خود دفاع کند، نمیتواند انتظار داشته باشد دیگران امنیتش را تضمین کنند.
اما تاریخ درس دیگری هم دارد: سلاح بهتنهایی یک کشور را از تنهایی بیرون نمیآورد.
قدرت نظامی زمانی به قدرت ملی تبدیل میشود که از جامعه جدا نباشد. اعتماد جامعه، احساس تعلق مردم به کشور و این باور که دفاع از ایران، دفاع از خود آنهاست، بخشی از قدرت ملی را تشکیل میدهد.
کشوری که مردمش را پشت سر خود داشته باشد، در لحظه بحران کمتر تنهاست.
از «نظام جدید» عباسمیرزا تا ضرورت «نظام جدید» در دیپلماسی
اما اگر پاسخ به تنهایی، ساختن قدرت است، پرسش بعدی این است: چه نوع قدرتی؟
بسیاری معتقدند ایران امروز، به یک معنا، محصول شکستهای ایران از روسیه در دوره قاجار است. پس از آن شکستها، عباسمیرزا با این واقعیت روبهرو شد که شیوه موجود دفاع از ایران دیگر پاسخگوی جهان جدید نیست. رهبران ایران به این نتیجه رسیدند که باید شیوه تولید قدرت را تغییر دهند. از همینجا «نظام جدید» شکل گرفت: آموزش جدید، ارتش منظم، توپخانه، انتقال دانش و تلاش برای ایجاد ظرفیتهای تازه نظامی.
به بیان دیگر، شکست به کنار گذاشتن قدرت منجر نشد؛ به اصلاح شیوه ساختن قدرت انجامید.
فکر میکنم امروز نیز باید پرسشی مشابه را درباره سیاست خارجی خود مطرح کنیم.
ایران طی چند دهه گذشته برای ساختن قدرت در میدان سرمایهگذاری کرده و در بخشهایی نیز موفق بوده است. توان موشکی، ظرفیتهای نظامی و امنیتی و شبکه منطقهای ایران یکشبه به وجود نیامدهاند. پشت این تواناییها چند دهه تجربه، سرمایهگذاری و یادگیری نهادی قرار دارد.
بنابراین، پاسخ به مشکلات سیاست خارجی ایران نمیتواند صرفاً کنار گذاشتن میدان باشد. به نظر من، اساساً دوگانه «میدان یا دیپلماسی» دوگانه مفیدی نیست. میدان و دیپلماسی باید دو بال یک سیاست خارجی منسجم باشند.
دیپلماسیای که هیچ قدرتی پشت آن نباشد، ابزار کافی برای چانهزنی ندارد؛ اما قدرتی که نتواند دستاوردهای میدان را به تفاهم، توافق و ائتلاف تبدیل کند نیز بخش مهمی از ظرفیت خود را از دست میدهد.
اینجاست که باید پرسید: ما چه زمانی به این نتیجه میرسیم که به یک «نظام جدید» در دیپلماسی هم نیاز داریم؟
عباسمیرزا پس از شکست پرسید مشکل ارتش ایران چیست و پاسخ را فقط در ضعف این یا آن فرمانده جستوجو نکرد. او دریافت که مسئله ساختاری است؛ مسئله آموزش، سازماندهی، فناوری و نهاد است. شاید ما نیز باید همین پرسش را درباره دیپلماسی مطرح کنیم.
وقتی میتوانیم قدرت تولید کنیم، اما نمیتوانیم به همان اندازه ائتلاف تولید کنیم؛ وقتی میتوانیم هزینه حمله به ایران را افزایش دهیم، اما نمیتوانیم به همان اندازه بر تعداد کشورهایی بیفزاییم که حاضر باشند برای جلوگیری از حمله به ایران هزینه سیاسی بدهند، باید بپرسیم مشکل کجاست.
این لزوماً مشکل یک وزیر خارجه یا یک دیپلمات نیست. باید درباره ساختارها صحبت کرد. آیا میدان از منابع، استمرار نهادی و امکان برنامهریزی بلندمدتی برخوردار بوده که دیپلماسی از آن بیبهره بوده است؟ آیا مقاومت در فرهنگ سیاسی ما مشروعیتی پیدا کرده که مصالحه و توافق از آن برخوردار نشدهاند؟ آیا توانستهایم سازوکاری ایجاد کنیم که میدان و دیپلماسی را نه در رقابت با یکدیگر، بلکه در خدمت یک راهبرد واحد قرار دهد؟
به گمان من، میتوان این بحث را در یک اصل ساده خلاصه کرد: قدرت نظامی باید هزینه دشمنی با ایران را بالا ببرد؛ دیپلماسی باید منفعت دوستی با ایران را افزایش دهد.
شاید راه خروج از چرخه تنهایی نیز همین باشد: نه کنار گذاشتن قدرت، بلکه افزودن نوع دیگری از قدرت؛ قدرت رابطهسازی، تفاهمسازی و ائتلافسازی.
اگر «نظام جدید» عباسمیرزا تلاشی بود برای اینکه ایران بیاموزد چگونه بهتر از خود دفاع کند، شاید امروز به یک «نظام جدید» در دیپلماسی نیاز داریم تا بیاموزیم چگونه از قدرتی که ساختهایم برای کمتر تنها ماندن استفاده کنیم.
سیاست خارجی چگونه جمهوری اسلامی را ساخته است؟
این بحث ما را به نکته دیگری میرساند که به گمان من یکی از مهمترین استدلالهای کتاب ولی نصر است.
معمولاً وقتی میخواهیم سیاست خارجی جمهوری اسلامی را توضیح دهیم، از داخل به بیرون نگاه میکنیم: ایدئولوژی، نهادها و نیروهای سیاسی داخل ایران چگونه سیاست خارجی کشور را شکل دادهاند؟ این توضیح مهم است، اما تمام داستان نیست.
همانطور که سیاست داخلی، سیاست خارجی جمهوری اسلامی را ساخته است، محیط بینالمللی و سیاست خارجی نیز جمهوری اسلامی را ساختهاند
بخش مهمی از ساختار امنیتی امروز ایران را میتوان مجموعهای از پاسخهای نهادی به بحرانها و تهدیدهای تاریخی دانست.
سپاه پیش از جنگ ایران و عراق ایجاد شد، اما سپاهی که از هشت سال جنگ بیرون آمد با نهادی که وارد جنگ شده بود قابل مقایسه نبود. جنگ برای این نهاد تجربه، سازمان، فرمانده، شبکه و جایگاه سیاسی ایجاد کرد.
توان موشکی ایران نیز در خلأ شکل نگرفت. تجربه جنگ شهرها و آسیبپذیری ایران در برابر حملات عراق، رهبران کشور را به این نتیجه رساند که برای ایجاد بازدارندگی نمیتوانند به دیگران وابسته باشند. برنامه هستهای نیز در دوران پس از جنگ ابعاد تازهای پیدا کرد و بهتدریج به مسئلهای در حوزه امنیت ملی تبدیل شد.
پس از یازده سپتامبر نیز، با حضور نیروهای آمریکایی در افغانستان، عراق و خلیج فارس، ایران با محیط امنیتی تازهای روبهرو شد و توسعه توان منطقهای و ایجاد عمق راهبردی یکی از پاسخهای ایران به این محیط بود.
این مثالها را برای دفاع یا نقد این سیاستها مطرح نمیکنم. نکته، همانطور که این کتاب توضیح میدهد، این است که نهادهای امنیتی ایران فقط محصول ایدئولوژی جمهوری اسلامی نیستند؛ آنها محصول تاریخ مواجهه جمهوری اسلامی با محیط بینالمللی نیز هستند.
اگر این استدلال را بپذیریم، به نتیجه مهمی میرسیم. اگر این نهادها صرفاً محصول ایدئولوژی بودند، میشد تصور کرد که افزایش فشار خارجی نهایتاً آنها را تضعیف خواهد کرد. اما اگر بخشی از آنها در واکنش به تهدید خارجی شکل گرفته و تقویت شدهاند، افزایش تهدید میتواند نتیجهای معکوس داشته باشد: ممکن است همان نهادهایی را تقویت کند که قرار بوده در اثر فشار تضعیف شوند.
به همین دلیل، شاید پرسش مهم پس از جنگ اخیر این نباشد که آیا جنگ جمهوری اسلامی را قویتر کرد یا ضعیفتر؟ پرسش جالبتر به نظر من این است: این جنگ چه نوع جمهوری اسلامیای خواهد ساخت؟
جمهوری اسلامی سال ۱۳۵۹ با جمهوری اسلامی سال ۱۳۶۷ تفاوتهای بسیار زیادی داشت. جنگ فقط خسارت و ویرانی به بار نیاورد؛ نهاد ساخت، کادر و نیروی انسانی پرورش داد، سلسلهمراتب قدرت ایجاد کرد و تصور خاصی از امنیت ملی را تثبیت کرد. شاید از همین روست که کسانی که در ۲۷سالگی به فرماندهی جنگ رسیدند، امروز در ۷۲سالگی همچنان در سطوح بالای ساختار امنیتی کشور حضور دارند.
ممکن است اثر اصلی جنگ اخیر را نیز نه امروز، بلکه در سالهای آینده ببینیم. آیا نهادهای نظامی و امنیتی قدرتمندتر خواهند شد؟ آیا دکترین بازدارندگی ایران تغییر خواهد کرد؟ آیا سرمایهگذاری در توان موشکی و دفاعی افزایش خواهد یافت؟ یا تجربه جنگ بخشی از نخبگان سیاسی را به این نتیجه خواهد رساند که بدون دیپلماسی قدرتمندتر، هیچ میزانی از توان نظامی نمیتواند بهتنهایی امنیتی پایدار ایجاد کند؟
و مهمتر از همه، این جنگ چه تأثیری بر رابطه جامعه و حکومت خواهد گذاشت؟
اگر ایران از تاریخ خود آموخته است که در لحظه خطر باید «روی پای خودش بایستد»، باید پرسید این «خود» دقیقاً چیست؟ آیا فقط دولت، نیروهای مسلح، موشک و فناوری است؟ یا جامعه ایران نیز بخشی از این «خود» است؟
به گمان من، اگر قرار است ایران از تجربه جنگ اخیر یک «نظام جدید» برای امنیت خود بسازد، این نظام جدید نمیتواند صرفاً یک نظام جدید تسلیحاتی باشد.
ایران به سه نوع قدرت در کنار یکدیگر نیاز دارد: قدرت نظامی برای بازدارندگی؛ قدرت دیپلماتیک برای جلوگیری از انزوا؛ و قدرت اجتماعی برای اینکه مردم ایران خود را بخشی از امنیت و آینده کشور بدانند.
شاید امنیت پایدار ایران نه در انتخاب یکی از این سه، بلکه در ایجاد توازن میان آنها باشد. شاید مهمترین پرسشی که «بر لبه تنهایی» پیش روی ما میگذارد نیز همین باشد: چگونه میتوان ایرانی ساخت که آنقدر قدرتمند باشد که برای امنیت خود روی پای خودش بایستد، آنقدر به مردمش متکی باشد که قدرتش از جامعه جدا نشود و آنقدر در دیپلماسی توانمند باشد که تنهاییاش هرگز به انزوا تبدیل نشود