ما به دلایل مختلف، در بسیاری از امور که اتفاقاً عمده آنها دربرگیری عمومی دارند، به عارضه بیتصمیمی مبتلا شدهایم. درباره سرنوشت جنگ تصمیم نمیگیریم. درباره شرایط مذاکره تصمیم نمیگیریم. درباره اقتصاد تصمیم نمیگیریم و در حوزههای فرهنگی و اجتماعی، گاهی بیش از اندازه تصمیم میگیریم. در واقع، مسئله این است که گاهی در جای لازم و مهم تصمیم نمیگیریم و در جای غیرلازم و غیرضروری، بیش از اندازه تصمیم میگیریم.
به گزارش جماران، سینا رحیمپور، روزنامهنگار در یادداشتی نوشت:
پارسال، درست همین روزها بود که بهصورت اورژانسی در بیمارستان بستری شدم و در کمال ناباوری، با زنجیرهای از بلاها، مدتی را در بیمارستان گذراندم. یک عمل جراحی طولانی داشتم، شنوایی یک گوشم تقریباً از بین رفت، نیمی از صورتم فلج شد و تا همین امروز هم درگیر عوارض و آثار جانبی آن بیماری و عمل جراحی هستم.
اگر بخواهم دلیل رسیدن به آن وضعیت را در یک کلمه بگویم، این است: «بیتصمیمی».
هر بار که نشانهها به من میگفتند باید برای درمان نزد متخصص بروم، دلیلی پیدا میکردم تا مراجعه را به تعویق بیندازم؛ تا آنجا که کار به بیمارستان، یک عمل طولانی و رفتن تا مرز مرگ رسید.
این را گفتم تا بگویم درد تن من و وطن، از یک جنس است. ما به دلایل مختلف، در بسیاری از امور که اتفاقاً عمده آنها دربرگیری عمومی دارند، به عارضه بیتصمیمی مبتلا شدهایم.
درباره سرنوشت جنگ تصمیم نمیگیریم. درباره شرایط مذاکره تصمیم نمیگیریم. درباره اقتصاد تصمیم نمیگیریم و در حوزههای فرهنگی و اجتماعی، گاهی بیش از اندازه تصمیم میگیریم. در واقع، مسئله این است که گاهی در جای لازم و مهم تصمیم نمیگیریم و در جای غیرلازم و غیرضروری، بیش از اندازه تصمیم میگیریم.
تصمیم، حتی اگر ناقص باشد، از بیتصمیمی بهتر است. تصمیم ناقص را میتوان اصلاح کرد، اما بلاتکلیفی فرصت اصلاح را هم از بین میبرد. بیتصمیمی خود نوعی تصمیم است که هزینههایش به آینده منتقل میشود. به بیان دیگر بیتصمیمی فرار از مسئولیت تصمیم است، بیآنکه هزینههای تصمیمنگرفتن از میان برود.
در ادبیات دینی هم برای این وضعیت تعبیری وجود دارد؛ «تسویف». اینکه بدانی باید کاری را انجام دهی، اما آن را مدام به فردا حواله کنی. تسویف از ندانستن نمیآید و از این تصور میآید که همیشه برای تصمیمگرفتن وقت هست. حال آنکه بسیاری از تصمیمها فقط در زمان خودشان معنا دارند و وقتی زمانشان بگذرد، تصمیم جای خود را به حسرت میدهد.
گاهی مسئله، راهحل و امکان سیاسی برای مدتی کوتاه در کنار هم قرار میگیرند و «پنجرهای» برای تصمیمگیری باز میشود. اگر سیاستگذار در آن مقطع تصمیم نگیرد، پنجره بسته میشود و فرصت ممکن است با هزینهای بسیار بیشتر بازگردد. به بیان دیگر، بیتصمیمی مسیری میسازد که تصمیمهای بعدی را نیز محدود میکند. هر بار که تصمیم را عقب میاندازیم، انتخاب بعدی دشوارتر، محدودتر و پرهزینهتر میشود.
چقدر پنجره از دست دادهایم! در هر بزنگاهی، با همین بیتصمیمی فرصت سوزاندهایم. پس از جنگ دوازدهروزه، زمان گرفتن تصمیمهایی بود که به دیماه ۱۴۰۴ منجر نشود. پس از دیماه ۱۴۰۴ میتوانستیم تصمیماتی بگیریم که جامعه در جنگ روانی و اجتماعی کمتر درگیر شود و پس از جنگ چهلروزه نیز میتوانیم تصمیمهایی بگیریم که این چرخه دوباره از ابتدا تکرار نشود.
هر بار که فرصتی میسوزد، ساعتها در تلویزیون، جلسات رسمی و جمعهای دوستانه از «کاش»ها سخن میگویند یا از چراهای «نشدن»ها. کسی اما از «نخواستن»ها سخن نمیگوید و هر بار این سیب حسرت را در هوا قِل میدهیم و از فرصتهایی حرف میزنیم که زمانی در دسترس بودند. به نشانهها توجه نمیکنیم یا اگر توجه میکنیم، بهجای حل مسئله، به سراغ پاککردن صورت مسئله میرویم.
نشانههای بیماری من از مدتها پیش آشکار شده بود. مسئله، نبودن نشانه نبود؛ نخواستن تصمیم بود. نشانههای بیماریهای کشور نیز کم نیستند. آنچه کم داریم، شجاعت انتخاب، پذیرش مسئولیت و تصمیمگرفتن پیش از رسیدن به نقطهای است که دیگر هیچ تصمیمی کمهزینه نباشد.