پسر بچه ای در آغوش مادرش بی تاب بود هق هق میکرد. نفسش بریده بریده شده بود. بند دلم پاره شد، نتوانستم ادامه بدهم. دیگر فیلمساز، عکاس و فیلمبردار بودن من هیچ فایده ای نداشت پسر بچه داشت از حال می رفت. با امین دورش را گرفتیم. به زحمت حرف میزد. نفهمیدیم چه میگوید. مادرش گفت: پسر گلی آورده بود برساند به تابوت آقا. رفتیم جلوی دیوارها گل را پرت کرد بالا، نرسید بالای دیوار، افتاد روی زمین. در شلوغی کسی گل را برداشت و دیگر ندیدیم کجا رفت. حالا پسر بچه گل را میخواهد. خدایا چه کنم در این قیامت؟
صبح روز اول وداع داشتیم با برادرم امین قدمی کار میکردیم دنبال یک قاب خوب یه لحظه ی ناب. تابوت شهدا نمایان شد. جمعیت موج میزد.
پسر بچه ای در آغوش مادرش بی تاب بود هق هق میکرد. نفسش بریده بریده شده بود. بند دلم پاره شد، نتوانستم ادامه بدهم. دیگر فیلمساز، عکاس و فیلمبردار بودن من هیچ فایده ای نداشت پسر بچه داشت از حال می رفت. با امین دورش را گرفتیم. به زحمت حرف میزد. نفهمیدیم چه میگوید. مادرش گفت: پسر گلی آورده بود برساند به تابوت آقا. رفتیم جلوی دیوارها گل را پرت کرد بالا، نرسید بالای دیوار، افتاد روی زمین. در شلوغی کسی گل را برداشت و دیگر ندیدیم کجا رفت. حالا پسر بچه گل را میخواهد. خدایا چه کنم در این قیامت؟ امین پیش پسر ماند. هر کاری کردم نتوانستم دست به دوربین ببرم. بیچاره شدم! این شاید دومین باری بود که در زندگی کاری ام باید انتخاب می کردم مستند ساز باشم و یکی از بهترین لحظات کاری ام را ضبط کنم یا خودم را به دلم بسپارم و بندِ دلِ پاره شده ام و هق هق آن پسر بچهی بی تاب را چاره کنم. گشتم و گشتم گل ها تمام شده بود. لا به لای جمعیت دستی را دیدم چند شاخه از گل های شکسته و تکه پاره را تبرکی برداشته بود و داشت از صحن خارج میشد به زحمت خودم را به او رساندم. اول نمیخواست بدهد صورت غرق اشکم را نگاه کرد برایش قصه را کوتاه گفتم. سکوت کرد. سرش را پایین انداخت اشکش را نبینم. دستش را باز کرد. گل ها را جلویم گرفت از میانشان یکی از همه سالم تر بود. ساقه ای داشت و گلبرگ هایش هنوز سرجایش بود. میتوانست هنوز شبیه بوسه کودکی باشد بر روی گل آقا. برگشتم سمت پسر بچه پیدایش نمی کردم جمعیت جا به جا شده بود. به امین زنگ زدم جواب نمیداد احتمالا صدای موبایلش را نمی شنید. ای وای... ای وای... خدایا چطور چاره کنم این بند دل پاره شده را، هق هق پسرک، پریشانی مادر ...
سرگردان دور خودم می چرخیدم. امین صدایم زد. بچه را بغل کرده بود، سمتم میآمد. مادرش و خواهرش هم پشت سر امین می آمدند. گل خیلی شبیه گل خودش نبود اول راه نیامد. اما وقتی دید میخواهیم تا آخر کار با او باشیم و ببریمش پای دیوار به زحمت گل را پذیرفت. گل را به امین دادم دویدم سمت دیوار به زحمت به یکی از بچه های امنیتی بالای دیوار موضوع را گفتم که آماده باشد و گل را بگیرد و به پسر بچه نشان دهد که گل را میبرد و می رساند. همه پای دیوار بودیم پسر بچه گل را پرتاب کرد. دیوار بلند بود. نمیشد. دست پسرک زورش نمیرسید امین خواست راضی اش کند با هم پرت کردند. باز هم نشد. تمام وجودم هر بار چشم میشد تا هر بار که گل زمین میافتاد من قبل از به زمین رسیدنش برسم که زیر دست و پا نماند. آن گل تمام کاری بود که در آن لحظه از من بر میآمد. پسر پایش را روی دوش امین گذاشت. امین را محکم گرفتم که تکان نخورد و پسر دلش محکم شود. دست پسر را گرفتم و بهش اطمینان دادم که مراقبش هستیم. امین پاهای پسر را گرفت و چسبید به دیوار. امین را طوری گرفتم که کسی به او تنه نزند پسر پا بلندی کرد دستش را کشید نمی رسید.. خدایا خدایا. مرد سیاهپوش بالای دیوار نشست، از کمر خم شده پایین و دستش را به گل رساند...
پسرک آرام شد. مادرش آرام شد بند دلمان چاره شد. پسر پایین آمد. به ما نگاه میکرد. مادرش دستش را گرفت و دعایمان کرد. رفتند و میان جمعیت گم شدند. امین گفت: امیرحسین میدانی پسرک کی بود؟ منتظر شدم ادامه دهد، مادر پسر برای امین روایت کرده بود: پسر فرزند شهید بود. پدرش در جنگ دوازده روزه شهید شده بود از بچه های هوا فضا پای لانچر . پسر مدتی بود منتظر دیدار آقا بود ......
نه قابی بستم و نه دل!