تاریخ امنیت ملی کشورها، بیش از آنکه در میدانهای نبرد نوشته شود، در سرگذشت نخبگانی ثبت میشود که به دلایل گوناگون به هدف «عملیات های اطلاعاتی » تبدیل شدهاند. در جهان معاصر، سرویسهای اطلاعاتی دیگر صرفاً مأمور جمعآوری اطلاعات نیستند؛ آنها بازیگران فعال مهندسی محیط راهبردیاند و برای تغییر موازنه قدرت، از طیفی گسترده از ابزارها بهره میگیرند.
این یادداشت به مناسبت فرارسیدن هفتم تیرماه، سالروز ترور آیتالله دکتر سید محمد حسینی بهشتی، نگاشته میشود؛ روزی که در حافظه تاریخی معاصر ایران بهمثابه نقطهای خونین و تأملبرانگیز ثبت شده است و همچنان پرسشها و عبرتهای آن، ذهن پژوهشگران و ناظران تحولات سیاسی و امنیتی را به خود مشغول میدارد.
تاریخ امنیت ملی کشورها، بیش از آنکه در میدانهای نبرد نوشته شود، در سرگذشت نخبگانی ثبت میشود که به دلایل گوناگون به هدف «عملیات های اطلاعاتی » تبدیل شدهاند. در جهان معاصر، سرویسهای اطلاعاتی دیگر صرفاً مأمور جمعآوری اطلاعات نیستند؛ آنها بازیگران فعال مهندسی محیط راهبردیاند و برای تغییر موازنه قدرت، از طیفی گسترده از ابزارها بهره میگیرند؛ از عملیات روانی و جنگ شناختی گرفته تا نفوذ، تخریب اعتبار، بیثباتسازی تصمیمسازی و در نهایت حذف فیزیکی افراد. در این منظومه، گلوله تنها آخرین حلقه زنجیره است؛ پیش از آن، شخصیت، اعتبار، شبکه ارتباطی و سرمایه اجتماعی هدف قرار میگیرد.
بررسی تجربههای پنج دهه گذشته نشان میدهد که بسیاری از عملیاتهای بزرگ اطلاعاتی، نه با انفجار و ترور، بلکه با «ترور شخصیت» آغاز شدهاند. هنگامی که یک شخصیت سیاسی یا اجتماعی از منظر افکار عمومی بیاعتبار شود، حذف او ــ چه از عرصه تصمیمسازی و چه در عرصه فیزیکی ــ با هزینهای کمتر برای طراحان عملیات همراه خواهد بود. به همین دلیل، در ادبیات حرفهای سازمانهای اطلاعاتی، تخریب ذهن مخاطب معمولاً مقدم بر حذف هدف است.
در چنین چارچوبی، مطالعه دو مقطع تاریخی با فاصلهای نزدیک به نیمقرن، واجد اهمیت ویژه است؛ نخست، روندی که به ترور آیتالله دکتر سیدمحمد حسینی بهشتی انجامید و دوم، فضای امنیتی پیرامون دکتر علی لاریجانی در سالهای اخیر. این دو رخداد، اگرچه متعلق به دو دوره تاریخی متفاوتاند، اما از منظر مطالعات امنیتی، امکان بررسی یک الگوی مشترک را فراهم میکنند: الگوی حذف تدریجی نخبگان از مسیر «ترور شخصیت، نفوذ اطلاعاتی و در نهایت ترور فیزیکی یا تلاش برای آن».
این یادداشت نمیکوشد میان این دو دوره تاریخی همسانسازی مطلق انجام دهد؛ زیرا هر مقطع، اقتضائات، بازیگران و زمینههای خاص خود را دارد. هدف، واکاوی منطق راهبردی پشت عملیاتهایی است که در ادبیات امنیت ملی از آنها با عنوان «راهبرد حذف نخبگان» یاد میشود؛ راهبردی که طی آن، شخصیتهای اثرگذار نه صرفاً به دلیل جایگاه رسمی، بلکه به سبب ظرفیت آنان در شکلدهی به معادلات آینده، در معرض عملیات چندلایه اطلاعاتی قرار میگیرند.
ترور شخصیت؛ نخستین خاکریز میدان نبرد
در علوم امنیتی، ترور شخصیت را نباید صرفاً به معنای انتشار شایعه یا تخریب رسانهای دانست. این مفهوم، عملیاتی هدفمند برای فروپاشی «سرمایه اجتماعی» پیرامون یک فرد است. در این مرحله، هدف آن نیست که فرد از میان برداشته شود؛ بلکه کافی است اعتبار او نزد جامعه، نخبگان یا ساختار تصمیمگیری آسیب ببیند.
سازمانهای اطلاعاتی بهخوبی میدانند که قدرت واقعی نخبگان، پیش از آنکه در مسئولیت اداری آنان نهفته باشد، در اعتماد عمومی و نفوذ فکری آنهاست. از اینرو، تخریب این سرمایه، بخشی از نبرد راهبردی محسوب میشود.
تجربه آیتالله دکتر بهشتی، از این منظر، نمونهای قابل تأمل است. پیش از آنکه انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر ۱۳۶۰ رخ دهد، سالها فضایی از اتهام، تخریب، شایعه و حملات تبلیغاتی پیرامون او شکل گرفته بود؛ فضایی که مخالفان سیاسی و گروههای معارض، هر یک به سهم خود در ایجاد آن نقش داشتند. بعدها نیز روایتهای متعددی از این روند منتشر شد که نشان میدهد عملیات روانی، مقدم بر عملیات تروریستی بوده است.
از نگاه مطالعات اطلاعاتی، این تقدم زمانی اتفاقی نیست. حذف فیزیکی زمانی بیشترین اثر را دارد که پیشتر تصویر ذهنی هدف، دستخوش فرسایش شده باشد.
نفوذ؛ حلقه پنهان زنجیره
اگر ترور شخصیت در حوزه ادراک عمومی رخ میدهد، نفوذ اطلاعاتی در لایههای پنهان ساختارها عمل میکند. نفوذ، صرفاً به معنای حضور یک جاسوس در سازمان نیست؛ بلکه فرایندی است برای دستیابی به شناخت دقیق از شبکههای ارتباطی، الگوهای رفتاری، مسیرهای تردد، شیوههای حفاظت و حتی خلقیات فرد هدف.
در بسیاری از پروندههای مشهور اطلاعاتی جهان، ترور بدون نفوذ تقریباً ناممکن بوده است. موفقیت عملیات، وابسته به اطلاعات دقیق و بهروز است و این اطلاعات معمولاً از دل شبکههای نفوذ به دست میآید.
به همین دلیل، کارشناسان امنیت ملی معتقدند که هر ترور موفق، پیش از آنکه محصول یک عملیات رزمی باشد، نتیجه یک عملیات اطلاعاتی موفق است. انفجار یا شلیک، پایان کار است؛ اصل ماجرا، ماهها یا حتی سالها پیش از آن آغاز شده است.
از این منظر، هرگاه یک شخصیت برجسته سیاسی یا امنیتی هدف سوءقصد قرار میگیرد، پرسش اصلی صرفاً این نیست که «چه کسی شلیک کرد؟» بلکه مهمتر آن است که «چه کسی اطلاعات لازم را فراهم کرد؟»، «چه شبکهای حفاظت را دور زد؟» و «چه فرایندی امکان نزدیک شدن به هدف را فراهم ساخت؟»
از میدان روایت تا میدان عملیات
در دهههای اخیر، ماهیت رقابتهای اطلاعاتی دگرگون شده است. اگر در دوران جنگ سرد، هدف اصلی سرویسهای اطلاعاتی دسترسی به اسناد محرمانه یا شناسایی توان نظامی رقیب بود، امروز «مدیریت ادراک» به یکی از مهمترین میدانهای نبرد تبدیل شده است. در جنگهای نوین، حذف یک شخصیت الزاماً با گلوله آغاز نمیشود؛ نخست، روایتها علیه او شکل میگیرند، سپس جایگاه او در افکار عمومی و ساختار تصمیمسازی مخدوش و تخریب میشود و در صورت اقتضا، عملیات اطلاعاتی وارد مرحله نهایی میشود.
به همین دلیل، در ادبیات امنیت ملی، میان «ترور شخصیت» و «ترور فیزیکی» مرزی قطعی وجود ندارد؛ این دو، در بسیاری از موارد، دو مرحله از یک فرایند پیچیدهاند. ترور شخصیت، محیط روانی عملیات را آماده میکند و ترور فیزیکی، اگر رخ دهد، آخرین حلقه زنجیرهای است که مدتها پیش آغاز شده است.
پرونده دکتر علی لاریجانی؛ اهمیت یک الگوی تحلیلی
در سالهای اخیر، نام دکتر علی لاریجانی بار دیگر در کانون مباحث سیاسی و امنیتی قرار گرفت. بر پایه دادههایی که مبنای این یادداشت قرار گرفتهاند، از جمله اظهارات منتشرشده از دکتر علی مطهری، این تحلیل مطرح شده است که تلاش برای حذف یا هدف قرار دادن برخی شخصیتهای اثرگذار، میتواند در چارچوب رقابتهای اطلاعاتی و تلاش برای تأثیرگذاری بر روندهای دیپلماتیک و راهبردی قابل بررسی باشد.
فارغ از ارزیابی نهایی درباره هر ادعا، آنچه برای پژوهشگر امنیت ملی اهمیت دارد، الگوی رفتاری است. در این الگو، شخصیتهایی که در نقطه اتصال «میدان» و «دیپلماسی» قرار میگیرند، به دلیل تواناییشان در تغییر موازنههای سیاسی، ممکن است بیش از دیگران در معرض عملیات اطلاعاتی قرار گیرند. از این منظر، موضوع تنها یک فرد نیست؛ بلکه نقش او در شبکه تصمیمسازی و ظرفیتش برای اثرگذاری بر آینده است.
در چنین شرایطی، عملیات اطلاعاتی صرفاً متوجه حذف یک فرد نیست؛ بلکه هدف، برهم زدن یک فرآیند، تضعیف یک کانال ارتباطی یا ایجاد اختلال در مسیر تصمیمسازی یک کشور است. از همین رو، در مطالعات اطلاعاتی، شخصیتهای راهبردی نه فقط به دلیل مسئولیت رسمی، بلکه به دلیل «کارکرد» آنان در معادلات قدرت، اهمیت پیدا میکنند.
حذف نخبگان؛ راهبردی فراتر از افراد
تاریخ نشان داده است که سرویسهای اطلاعاتی حرفهای، کمتر بر اشخاص تمرکز میکنند و بیشتر به «گرههای اثرگذار» میاندیشند. اگر حذف یک فرد، مسیر تصمیمگیری یک کشور را تغییر دهد یا هزینههای آن را افزایش دهد، آن فرد به یک هدف اطلاعاتی تبدیل میشود.
از این منظر، آنچه در فاصله میان آیتالله دکتر بهشتی و دکتر علی لاریجانی قابل مطالعه است، نه شباهت کامل دو پرونده، بلکه تداوم یک منطق راهبردی است؛ منطقی که میکوشد با تضعیف سرمایه انسانی، توان تصمیمسازی و انسجام نخبگانی یک کشور را تحت تأثیر قرار دهد.
در این چارچوب، ترور شخصیت صرفاً تخریب آبرو نیست؛ اقدامی برای کاستن از اعتبار اجتماعی و سیاسی یک فرد است. نفوذ اطلاعاتی صرفاً جمعآوری خبر نیست؛ فرایندی برای شناخت و بهرهبرداری از نقاط آسیبپذیر است. و ترور فیزیکی نیز صرفاً حذف یک انسان نیست؛ تلاشی برای ایجاد خلأ در ساختار تصمیمگیری و ارسال پیام بازدارنده به دیگر نخبگان است.
امنیت ملی؛ فراتر از حفاظت فیزیکی
یکی از مهمترین درسهای مطالعات امنیتی آن است که حفاظت از نخبگان، تنها با افزایش تدابیر حفاظتی محقق نمیشود. حفاظت واقعی، از صیانت همزمان از سه سرمایه شکل میگیرد: سرمایه انسانی، سرمایه اطلاعاتی و سرمایه اجتماعی.
هر اندازه شبکههای نفوذ محدودتر، سازوکارهای ضدنفوذ کارآمدتر و اعتماد عمومی به نخبگان مستحکمتر باشد، هزینه طراحی و اجرای عملیات اطلاعاتی برای هر بازیگر خارجی افزایش خواهد یافت. از همین رو، مقابله با راهبرد حذف نخبگان، صرفاً یک مأموریت حفاظتی نیست؛ بلکه بخشی از معماری کلان امنیت ملی است.
نتیجه گیری
45 سال فاصله میان ترور آیتالله دکتر سیدمحمد حسینی بهشتی و ترور دکتر علی لاریجانی، اگرچه متعلق به دو دوره تاریخی متفاوت است، اما از منظر مطالعات امنیتی، این فرصت را فراهم میکند که یک پرسش بنیادین مطرح شود: آیا حذف نخبگان، همچنان یکی از ابزارهای مؤثر در رقابتهای اطلاعاتی باقی مانده است؟
پاسخ این یادداشت، نه بر پایه قطعیت درباره همه رخدادها، بلکه بر اساس منطق شناختهشده عملیات اطلاعاتی است. تجربه جهانی نشان میدهد که در بسیاری از موارد، حذف نخبگان از یک فرآیند تدریجی آغاز میشود؛ فرآیندی که نخست ذهنها را هدف قرار میدهد، سپس به شبکههای اطلاعاتی نفوذ میکند و در نهایت، در صورت فراهم بودن شرایط، به حذف فیزیکی میانجامد.
از این رو، شاید مهمترین درس امنیتی این پروندهها آن باشد که در جهان امروز، گلوله آخرین مرحله یک عملیات است، نه نخستین آن. پیش از شلیک، نبردی طولانی در عرصه روایت، ادراک، نفوذ و جنگ اطلاعاتی جریان دارد؛ نبردی که اگر بهدرستی شناخته نشود، ممکن است مهمترین دارایی هر کشور، یعنی سرمایه انسانی و نخبگانی آن، پیش از آنکه در میدان هدف قرار گیرد، در ذهن جامعه تضعیف شود. این همان واقعیتی است که مطالعات نوین امنیت ملی بر آن تأکید میکنند: قدرت کشورها تنها با تعداد موشکها یا تجهیزات نظامی سنجیده نمیشود؛ بلکه با توانایی آنها در حفاظت از نخبگان، صیانت از سرمایه اجتماعی و خنثیسازی عملیات پیچیده اطلاعاتی نیز اندازهگیری میشود. چنین نگاهی، امنیت ملی را از سطح حفاظت فیزیکی فراتر میبرد و آن را به عرصهای از شناخت، هوشیاری و تابآوری راهبردی ارتقا میدهد.
*کارشناس امنیت ملی