در این واپسین ایام انسان و انسانیت، شاید باید با اخوان ثالث همآواز شد و خطاب به خدایگان قدرت گفت: بس کنید، خدا را بس. ساز تمنای قدرت شما وحشتناک و غمگین است، و تلاش شما برای انسانی، اخلاقی، عقلانی، نشاندادن آن، دهشتناکتر. هر پنجه کانجا میخرامامید بر پردههای آشنا با قدرت و منفعت، گویی که چنگی در جگر مردمان میافکنید، که تاب و آرام شنیدن آن ندارند. در این تمنای منفعت و قدرتِ شمایان، پنهان چیست که در مقابل نگاه خیرهی انسانها، انسان و انسانیت را به مسلخ میبرید و ذبح میکنید؟ این تمنا بر چه آیین است که بهرغم آنچه میکنید از پلشتی و زشتی و خشونت، همچنان خواستِ قدرت خود را «انسانی بس بسیار انسانی»، «اخلاقی بس بسیار اخلاقی»، «عقلانی، بس بسیار عقلانی»، مینمایاند؟ بس کنید خدا را بس.
دکتر محمدرض تاجیک، استاد رشته علم سیاسی، در یادداشتی که در اختیار جماران قرار داد، نوشت:
یک
روانکاو معاصر بریتانیایی کریستوفر بالِس، فاشیسم در روابط بینالملل را شکلی بزرگمقیاس از فاشیسم در روابط بینافردیِ آحاد جامعه میداند و آن را با اتخاذ رویکردی لکانی و با استناد به مفهوم «دوبودگی روانی» در نظریات رابرت جِی. لیفتون تحلیل میکند. پرسش کلیتری که کریستوفر بالِس از منظر روانکاوانه در خصوص این قبیل قساوتها مطرح میکند از این قرار است: کدام قالب فکری یا کدام ذهنیت، کشتار انسانها را روا میدارد؟
پاسخ نظریهی روانکاوی این است که در تکتکِ ما، تمایلی فاشیستی با مختصات روانیِ بارزی بهصورت خفته (بالقوّه) وجود دارد که میتواند در شرایط مناسب به فعل درآید. بالِس، این تمایل بالقوّه را «حاکمیت فاشیسم در ذهن» مینامد. در این تعبیر زبانی، او اصطلاح «حاکمیت» را به معنایی دوگانه بهکار میبرد و متذکر میشود که «حاکمیت فاشیسم» اشارهای است به روی کار آمدن حکومتهای فاشیستی و شکلگیری نظریهی سیاسیِ متناظر با آن؛ در عین حال، این نوع از حاکمیت پرتو روشنگرانهای بر حاکمیتی دیگر میافکند: ذهنیتی که بر نظریهی سیاسی فاشیسم و حکومت آن مهر تأیید زد.
در مخالفت با این دیدگاه، استدلال شده است که روانکاوی با فروکاستن فاشیسم بهنوعی نابهنجاری روانی، عملاً از قُبحِ فاشیسم میکاهد یا ابعاد بزرگ آن را کوچک و بیاهمیت جلوه میدهد، یعنی آن را از موضوعی عمومی به مسألهای فردی تبدیل میکند.
به بیان دیگر، تأکید بر اینکه فاشیستها افرادی فاقد تعادل روانیاند، فاشیسم بهمنزلهی جنبشی اجتماعی را از دیدهها پنهان میکند.
دو
به پیروی از فروید که مرز باریکی بین لذت و درد میدید، یا رفتارهای روزمره را آمیزهای از انگیزههای آگاهانه و ناخودآگاهانه میدانست، از منظری روانکاوانه میتوان فرد را، بالقوّه هم عامل تمایلات لیبرالمنشانه و هم حامل ذهنیتی فاشیستی دانست. تا اینجا، تنها با یک واقعیت انسانی مواجهایم، اما بر کدامین دیدگشت نظری و عملی باید شد زمانی که آدمی آنچه میکند از جفا و خطا را «انسانی، بس بسیار انسانی» جلوه میدهد؟
به بیان دیگر، چه باید کرد زمانی که با کسانی مواجهایم که در هنگام و هنگامهی تقابل با قدرت، در قاب انکار و عدوی ناانسانسازی انسانها، و بهتبع، موضوع خشم و خشونت قراردادن آنان، ظاهر شدند، و در روز و روزگار تعامل با قدرت، آنچه نفی و نکوهش میکردند را، رنگ انسانی بخشیدند و بهنام نامی انسان، انسانها کشتند؟ احتمالا میدانید در مقطعی از انقلاب فرانسه که به دورهی «حکومت وحشت» معروف است، یکی از انقلابیون اینطور میگوید: «آن کسانی که از گونهی زیستیِ من نباشند، اصلاً انسان نیستند... نجیبزادهها از گونهی من نیستند. آنها گرگاند و من با تیر میزنمشان». بدینترتیب بود که در اوج انقلاب فرانسه، آمار اعدامها در پاریس از هفتهای 3 نفر در سال 1713 به هفتهای 30 نفر در اوایل سال 1719 و هفتهای 116 اعدام در تابستان 1719 افزایش پیدا کرد.
بالِس، با ذکر این نکات، تعریف جدیدی هم از نسلکشی بهدست میدهد: نسلکشی یعنی کشتار آدمها نه به دلیل کاری که کردهاند، بلکه به دلیل کسی که هستند. او، به نقل از لئو کوپر میپرسد: به این ترتیب، آیا توصیف بورژوازی در مانیفست کمونیست بهمنزلهی موجوداتی غیرانسان، زمینهساز نسلکشیهای وسیع استالین در اردوگاههای مرگ و کشتار بیست میلیون نفر از مخالفان کمونیسم نبود؟
سه
لیفتون، در کتاب پزشکان نازی، استدلال میکند که دوبودگی روانی یعنی تقسیم نَفْس به دو ساحت و تمامیتی مجزا با کارکردهای کامل، «بهنحوی که هر جزء از دستگاه روان بتواند همچون کلِ نَفْس کارکرد داشته باشد». این دوبودگی، در موقعیتهای مختلفی ضرورت پیدا میکند. پزشکان حزب نازی، به این صورت، خود را از احساس گنهکاری رها میکردند که دو نَفْسِ مجزا در خود میپروراندند: «نَفْسِ اشتغال در آشویتس» و «نَفْسِ زندگی معمولی»؛ آنها، سپس احساس گناهکاری را از نَفْسِ معمولیشان به نَفْسِ آشویتس انتقال میدادند تا در جایگاه پدر، همسر، برادر و غیره خود را مقصر یا شریک جنایت ندانند.
البته، حتی همان نَفْسِ آشویتسی هم، برای اینکه پزشکان فاشیست بتوانند دست به جنایتهای فجیع بزنند، میبایست به لحاظ روانی بیحس یا کرخت میشد. دستیابی به این کرختیِ روانی مستلزم این بود که آنان به ابداع واژگانی بدیل روی آورند و کارهای خود را با کلماتی متفاوت توصیف کنند (مثالً «تطهیر نژاد ناب آریایی» به جای پاکسازی قومی). از جمله ویژگیهای نظامهای فاشیستی همین جایگزینیهای واژگانی، یا بهکارگیری دالهای بدیل برای مدلولهاست. اینکار به پزشکان نازی کمک میکرد تا احساسات مربوط با مرگ را کلاً کنار بگذارند و با خونسردی حیرتآور و حالتی کاملًا دلکنده آدم بکشند.
چهار
به تأثیر از این دوبودگی روانی لیفتون و مباحث بالس، میخواهم به دوبودگی «نفس» اربابان قدرت و سیاست در جهانِ امروز اشاره کنم، و بنمایانم که در درون آنان نیز، مصاف نفسها برپاست، و در این مصاف، نفس غالب (معطوف به قدرت و منفعت)، همان نفسِ انسانی و اخلاقی نام نهاده میشود، و نیز، بنمایانم چگونه و چراست این نفسِ غالب همواره بر پارادوکس «انسانِ انساندوستِ ضدانسان» چیره میشود، و آنرا به امر بدیهی و طبیعی تبدیل میکند. اربابان قدرت، در جهانِ امروز، همان ناباورمندان به اخلاق و انسان هستند که هرآن رنج و درد و خشونت که بر عالم و آدمیان تحمیل میکنند را، به حکم غریزه و میل و ارادهی معطوف به قدرت و منفعت و بقاء اصلح. توجیه مینمایند.
به بیان دیگر، این خدایگان قدرت، هر آنچه میکنند از بد و زشت و باطل و دروغ و جنگ و دشمنی و خشونت و انسانکشی را بهنام انسان و انسانیت توجیه مینمایند، و در هیچ شرایطی غیرانسانیبودن گفتار و کردار خویش را نمیپذیرند. در این حالت، از آنرو که هر آنچه این خدایگان کنند، نیکو کنند، هیچ منطقهالفراغی برای غیرانسانی نامیدن کردار و گفتار آنان باقی نمیماند. پنداری در این دقیقه، همهچیز در صورت اکمل خود منجمد و مومیایی میشود و در هر لحظه همان است که هست. این دقیقه، پایان انسان، انسانیت، سیاست و اخلاق، است.
پنج
در این واپسین ایام انسان و انسانیت، شاید باید با اخوان ثالث همآواز شد و خطاب به خدایگان قدرت گفت: بس کنید، خدا را بس. ساز تمنای قدرت شما وحشتناک و غمگین است، و تلاش شما برای انسانی، اخلاقی، عقلانی، نشاندادن آن، دهشتناکتر. هر پنجه کانجا میخرامامید بر پردههای آشنا با قدرت و منفعت، گویی که چنگی در جگر مردمان میافکنید، که تاب و آرام شنیدن آن ندارند. در این تمنای منفعت و قدرتِ شمایان، پنهان چیست که در مقابل نگاه خیرهی انسانها، انسان و انسانیت را به مسلخ میبرید و ذبح میکنید؟ این تمنا بر چه آیین است که بهرغم آنچه میکنید از پلشتی و زشتی و خشونت، همچنان خواستِ قدرت خود را «انسانی بس بسیار انسانی»، «اخلاقی بس بسیار اخلاقی»، «عقلانی، بس بسیار عقلانی»، مینمایاند؟ بس کنید خدا را بس. اندکی به پس و پشت بنگرید و ببینید که خواست و ارادهی به قدرت شما، چه ویرانههایی از ارزشها و باورهای انسانی و از انسانیت برجای گذاشته است... و تردید نداشته باشید که در خاک این ویرانهها از خون فرشتههای کوچک نهالهای نفرت و عصیان خواهند رویید بسیار.