با زدن پاستور بر طبل جنگ کوفتند. نه یک بار، نه دوبار که چندین و چند بار بیت را زدند. میخواستند نه از بیت که از کوچه، پس کوچههای اطرافش هم چیزی نگذارند. کوچههایی که انگار یکی وجب به وجبش را روی خاطرمان تراشش داده است.
شناسنامه هر شهر به محلههایش است. بزرگ و بزرگتر هم که شود باز هم محلههای قدیمی اسم و رسم شهر را میسازند. اصلا به همان نامهاست که یک شهر سری توی سرها درمیآورد.
مامان بزرگ از قدیمیهای تهران بود. پای حرفش که مینشستی از آب فرمانفرما میگفت و امیریه و منیریه. میگفت: اصلا تهران همین شاپور بود و حسنآباد. کمی بالاتر و پایینتر. بازار و گلوبندک را به رسمیت میشناخت. پیرزن جغرافیا نخوانده بود اما جغرافیای تهران قدیم را خوب بلد بود. کوچههایش را میشناخت و میگفت: ماشین که نبود یا با درشکه میرفتیم یا پیاده.
محلهی پاستور هم از همان محلههاست که تهران هر قدر از هر طرف کش بیاید باز پاستور شناسنامه تهران است. درختهای چنار سن و سالدارش، گواه ریشهدار بودن محله است.
بیت آقا که شکل گرفت، یک شناسنامه اصل و نسبدار دیگر هم به پاستور اضافه شد.
با زدن پاستور بر طبل جنگ کوفتند. نه یک بار، نه دوبار که چندین و چند بار بیت را زدند. میخواستند نه از بیت که از کوچه، پس کوچههای اطرافش هم چیزی نگذارند. کوچههایی که انگار یکی وجب به وجبش را روی خاطرمان تراشش داده است.
شبهای محرم خیابان دوازده فروردین را میگرفتیم و میرفتیم بالا. عطر شیرین قنادی پاستور با مشاممان بازی میکرد که انستیتو را هم رد کرده بودیم و رسیده بودیم به کوچه شهید رجبی.
خبر آمد که انستیتو را هم زدهاند. انستیتو برای ما بچههایی که حالا بزرگ شدهایم، خودش را با واکسن بهمان یادآوری میکند اما برای من، واکسن خاطرهی محو کودکی است. انستیتو برای من یعنی آن پیردرختی که خم شده بود روی دیوارش و من هر روز موقع برگشت از اداره از زیرش رد میشدم. بعد نگاهی به زنجیر مقابل ورودی انستیتو میانداختم و از پیادهراه باریکش میگذشتم. انستیتو برای من، کارمندانی بودند که با روپوش سرمهای از آن بیرون میآمدند. کوچه بنبست دیوار به دیوارش بود و حالا خبر میگفت همهشان شدهاند تلی از آوار.
بی آنکه متوجه باشم، ناامیدی داشت گوشهای از دلم جای خودش را باز میکرد که خبر جدیدی تزریق امید بود که توی رگهایم راه خودش را گرفت و پیش رفت. رئیس انستیتو پاستور ایران گفته بود: اینجا را بهتر از قبل میسازیم. آسیبها جدی است ولی تولید متوقف نشده است. جمله آخرش چند بار توی ذهنم چرخید و چرخید. تولید متوقف نشده است و این یعنی دوباره میسازمت وطن.