امروز نداشتنت یک ماهه شد. اما همه نشانه عزاداری مان پیراهن مشکی تن مان و همین بیرق عزایی است که بر در خانه آویخته.
جماران: دو سه روز از شهادت آقا میگذشت. مامان خیلی دلش میخواست بالای سردر مغازهی بابا پارچهی سیاه بزنیم. با اینکه همه کارهای پسرانه خانه با من است، این کار اما از من برنمیآمد. اصلا از وقتی بابا رفته پایم سمت مغازه کشیده نمی شود. خانهمان هم که شخصی نیست تا بروم و پرچم سیاهی بالایش آویزان کنم. دل مامان را باید به دست میآوردم. عصر که خوابید پارچه سیاهی از کمد درآوردم و عکس آقا را با نوار چسب پهن رویش چسباندم. درست تنظیم کردم که وسط به وسط باشد. کار برای آقا باید بیعیب و نقص باشد. خودشان در یکی از سخنرانیهایشان بر این موضوع تاکید کرده بودند که هر کاری انجام میدهید تا انتها درست پیش ببرید.
نردبان را گذاشتم جلوی در واحدمان. هم حواسم به چادرم بود و هم به پارچه سیاه. یک گوشه حواسم هم به در واحد بغل بود که نکند آقای همسایه بیرون بیاید. یکی دو باری برای تنظیم پارچه مجبور شدم پلههای نردبان را بالا و پایین کنم. چند دقیقه بعد اما کار تمام شد و خانهمان عزادار حضرت آقا. باید همه می دانستند ساکنان این خانه همه کسشان را از دست دادهاند.
امروز نداشتنت یک ماهه شد. اما همه نشانه عزاداری مان پیراهن مشکی تن مان و همین بیرق عزایی است که بر در خانه آویخته. هنوز نه ما و نه هیچ یک از فرزندانت فرصت عزاداری نداشته اند. امروز همه مبعوث شده اند تا دشمن هوس خیابان را نکند. دشمن که سر جایش نشست نوبت عزا و خاک بر سر ریختن مان است آقا جان.