رسانه آمریکایی فارنافرز نوشت: نتیجه قابل پیشبینی این است که بهجای بازدارندگی، ارتش ایران تهاجمیتر خواهد شد. «قطع سر» ممکن است حتی همان تشدیدی را که قرار بود از آن جلوگیری کند، تسریع کند. اگر جمهوری اسلامی از این جنگ جان سالم به در ببرد، توسط فرماندهانی جوانتر و کارآزموده در میدان نبرد رهبری خواهد شد که باور دارند با وجود هزینههای عظیم، ایالات متحده و اسرائیل را شکست دادهاند. ایرانِ پس از جنگ با چنین رهبریای، کشوری تجدیدنظرطلبتر خواهد بود، نه معتدلتر.
اگرچه در چهارچوب جنگ متعارف، ایران با فشارها و حملات آمریکا و اسرائیل مواجه است و برخی زیرساختها و فرماندهان آن هدف قرار گرفتهاند، اما معیار واقعی این جنگ نه تعداد اهداف منهدمشده، بلکه تحقق اهداف راهبردی است. تهران با اتکا به چهار دهه تجربه، جنگ نامتقارن، فشار اقتصادی و ایجاد شکاف در ائتلافهای منطقهای، نهتنها در حال دوام آوردن است، بلکه بهگونهای عمل میکند که هزینه ادامه جنگ را برای دشمنانش به سطحی غیرقابلتحمل برساند؛ راهبردی که میتواند در نهایت موازنه را به سود ایران تغییر دهد.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، فارنافرز نوشت: بر اساس شاخصهای جنگ متعارف، ایران در برابر ایالات متحده و اسرائیل عملکرد خوبی ندارد. دشمنانش در حال نابود کردن اهداف حیاتی در داخل ایران هستند، فرماندهانش را ترور و توان نظامیاش را تضعیف میکنند. اما اینها معیارهای درستی برای سنجش موقعیت ایران در این جنگ نیستند. معیار درست حتی این هم نیست که آیا ایران توانسته ضربات را بهخوبی تحمل کند یا نه؛ که در واقع توانسته است. پرسش اصلی که پس از پایان درگیری اهمیت خواهد داشت این است که آیا تهران به اهداف راهبردی خود دست یافته است یا خیر. و از این منظر، ایران در حال پیروزی است.
این نتیجه تصادفی نیست. تهران نزدیک به چهار دهه برای چنین جنگی آماده شده است؛ از زمانی که دولت انقلابی تازهتأسیس، نخستین آزمون بزرگ نظامی خود را در جنگ ایران و عراق—که از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ ادامه داشت—پشت سر گذاشت. اکنون نیز در حال اجرای راهبردی است که توانسته سامانههای کلیدی پدافند هوایی آمریکا و اسرائیل را خنثی کند، به پایگاههای نظامی آمریکا در خلیج فارس آسیب جدی وارد سازد، هزینههای اقتصادی قابل توجهی تحمیل کند و میان ایالات متحده و متحدانش در خلیج فارس شکاف ایجاد نماید. به بیان دیگر، ایران صرفاً در حال دوام آوردن در برابر بمبارانهای آمریکا و اسرائیل نیست؛ بلکه مشکلات جدی اقتصادی و سیاسی که برای دشمنان خود ایجاد کرده، در سطح راهبردی کفه ترازو را به سود ایران سنگین کرده است.
در ایران، جنگ با عراق صرفاً بهعنوان یک درگیری دوجانبه به یاد آورده نمیشود. تهران آن را—بهدرستی—یک جنگ نیابتی تلقی میکرد: کارزاری که در آن ایالات متحده، اتحاد جماهیر شوروی و بخش بزرگی از جهان عرب با ارائه سلاح، اطلاعات و پوشش دیپلماتیک از عراقِ صدام حسین حمایت میکردند، در حالی که ایران، که بهتازگی انقلاب ۱۹۷۹ را پشت سر گذاشته بود، تقریباً بهتنهایی میجنگید. آیتالله خامنهای و نسلی از فرماندهان نظامی که در آن جنگ حضور داشتند، با یک درک بنیادین از آن خارج شدند: تا زمانی که ایران بر حاکمیت و استقلال خود اصرار داشته باشد، با فشار مستمر و هماهنگ ایالات متحده مواجه خواهد بود؛ فشاری که در هر لحظه میتواند به جنگ تبدیل شود.
تهران همچنین از جنگ ایران و عراق، یک سبک جنگ نامتقارن را—که از سر ضرورت شکل گرفته بود—با خود به همراه آورد. در طول این درگیری، این کشور از دسترسی به تسلیحات متعارف محروم شده بود. ایالات متحده در سال ۱۹۷۹ یک تحریم کامل تسلیحاتی علیه ایران اعمال کرده بود و بیشتر کشورهای جهان نیز دیگر به این کشور سلاح متعارف عرضه نمیکردند. در مقابل، عراق میتوانست به تسلیحات غربی و اطلاعات، تجهیزات شوروی و منابع مالی کشورهای حوزه خلیج فارس دسترسی داشته باشد. ایران که با دشمنی دارای برتری متعارف مواجه بود و همزمان تحت تحریم قرار داشت، ناچار به بداههپردازی شد. این کشور تاکتیکهایی مانند جنگ مینگذاری ابتکاری و استفاده از نیروهای نامنظمِ باانگیزه را توسعه داد که وابسته به تجهیزات گرانقیمت یا زنجیرههای تأمین بینالمللی نبودند.
آنچه در ابتدا بهعنوان بداههپردازی آغاز شده بود، بهتدریج به یک دکترین منسجم تبدیل شد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در روزهای نخست انقلاب ایران تأسیس شد و در جنگ با عراق تجربهای سخت اندوخت، به کانون نهادی یک راهبرد بازدارندگی نامتقارن تبدیل گردید: ایجاد یک زیرساخت گسترده نظامی-صنعتی، پرورش هدفمند متحدان غیردولتی، دفاع پیشدستانه فراتر از مرزهای ایران، و اعمال قدرت بهگونهای که ایران را در معرض تلافی مستقیم قرار ندهد. در دهههای بعد، این دکترین تکامل یافت و گسترش پیدا کرد. ایران حضور خود را در لبنان عمیقتر کرد، جایی که سپاه به شکلگیری حزبالله بهعنوان یک نیروی نظامی واقعی کمک کرد. پس از حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، شبهنظامیان مورد حمایت ایران، روشهای جدیدی برای مقابله با قدرتمندترین ارتش متعارف جهان توسعه دادند، از جمله شبکههای پیچیده بمبهای کنار جادهای، هدفگیری مبتنی بر اطلاعات نیروهای آمریکایی، و استفاده از گروههای همپیمان برای حفظ امکان انکارپذیری.
در جریان جنگ داخلی سوریه از سال ۲۰۱۱، مشاوران سپاه و نیروهای همپیمان—از جمله حزبالله لبنان—در یک درگیری پیچیده علیه مجموعهای از نیروهای مخالف، گروههای جهادی و جریانهای مورد حمایت غرب مشارکت کردند و نسلی جدید از فرماندهان با تجربه عملیاتی پیشرفته شکل گرفت.
تا زمانی که جنگ کنونی آغاز شد، ایران ۳۵ سال را صرف یادگیری چگونگی جنگیدن—و مهمتر از آن، چگونگی بقا—در برابر دشمنانی بسیار قدرتمندتر کرده بود. این درسها امروز در نحوه عملکرد ایران قابل مشاهده است. همان شبکههای لجستیکی غیرمتمرکزی که ایران برای جابهجایی نیروها و تجهیزات در عراق و سوریه ایجاد کرده بود، اکنون برای حفظ زنجیرههای تأمین در شرایط بمباران به کار گرفته میشوند. همان انعطافپذیری دکترینال که نیروهای مورد حمایت ایران را در عراق در برابر نیروهای آمریکایی کارآمد ساخته بود—توانایی جذب ضربات، پراکندگی و بازسازی—به سپاه اجازه داده است با وجود ترور فرماندهان ارشد همچنان به فعالیت ادامه دهد. دههها آمادگی اکنون به کار آمده است.
سلاح اقتصادی
ایران مدتها است برای جنگ اقتصادی نیز آماده شده است. این کشور دههها با رژیمی از تحریمها—که عمدتاً توسط ایالات متحده طراحی شده—مواجه بوده است؛ تحریمهایی که ایران را از بازارهای مالی بینالمللی جدا کرده، داراییهایش را مسدود ساخته، درآمدهای نفتیاش را محدود کرده و آن را از نظام تجارت جهانی کنار گذاشته است. این انزوا، منطق راهبردی خاص خود را ایجاد کرد. کشوری که از نظام سرمایهداری جهانی طرد شده، انگیزه چندانی برای حفظ ساختار آن ندارد؛ و در عین حال انگیزه قابل توجهی برای تهدید آن پیدا میکند. ایران اکنون دقیقاً همین کار را انجام میدهد. هدف قرار دادن زیرساختهای انرژی، اعمال فشار بر تنگه هرمز، و حملات به بنادر، بانکها و شرکتهای فناوری در سراسر خلیج فارس، اقدامات تصادفی یا صرفاً تشدید تنش نیستند؛ بلکه یک کارزار سیستماتیک علیه بنیانهای اقتصادی نظم منطقهای به رهبری آمریکا هستند؛نظمی که تا حد زیادی برای مهار ایران شکل گرفته است.
بخش اصلی این کارزار به تنگه هرمز مربوط میشود؛ گلوگاهی که حدود یکپنجم نفت جهان و یکسوم کودهای شیمیایی از آن عبور میکند. ایران قادر نیست این آبراه را بهطور کامل مسدود کند، اما نیازی هم به این کار ندارد. تهدید معتبر به اختلال کافی است تا بازارهای انرژی را متلاطم کند، هزینه بیمه حملونقل دریایی را افزایش دهد و ایالات متحده را وادار سازد منابع نظامی عظیمی را صرف مأموریت دفاعی حفظ باز بودن مسیرهای تجاری کند؛ منابعی که در غیر این صورت میتوانست برای اهداف تهاجمی به کار گرفته شود.
از اواسط دهه ۱۹۷۰، تولیدکنندگان خلیج فارس بیشتر صادرات نفت خود را در ازای دریافت حمایت نظامی آمریکا، به دلار قیمتگذاری کردهاند. ایران که خود از نظام پترو دلار کنار گذاشته شده، اکنون عملاً این نظام را به چالش کشیده است. پیامدهای این وضعیت نیز فراتر از جنگ جاری خواهد بود. هر ماهی که بازارهای انرژی بیثبات باقی بمانند، هزینههای حملونقل بالا بماند و سرمایهگذاران خلیج فارس در حالت عدم قطعیت باشند، استدلال برای تسویه معاملات نفتی بر پایه دلار اندکی تضعیف میشود. ایران بهتنهایی نمیتواند این نظام را برچیند، اما میتواند معاملات نفتی بر پایه یوان را دنبال کند و گفتوگوهایی را—که هماکنون در پکن، مسکو و ریاض در جریان است—درباره گزینههای جایگزین سرعت ببخشد. تمام این اقدامات برای تهران هزینه راهبردی اندکی دارد، در حالی که برای واشنگتن، هزینه دفاع از تنگه و ساختار اقتصادی وابسته به آن بسیار بالاتر است.
ایجاد شکاف
با این حال، عنصری از راهبرد ایران که شاید ماندگارترین پیامدها را داشته باشد، شکافی است که میان ایالات متحده و شرکای آن در خلیج فارس ایجاد میکند. از سال ۱۹۷۹، واشنگتن یک شبکه امنیتی در سراسر خلیج فارس ایجاد و حفظ کرده است که در اساس برای مهار ایران طراحی شده بود. پایگاههای نظامی که آمریکا در ابتدا بهصورت موقت در بحرین، کویت، قطر، عربستان سعودی و امارات متحده عربی در جریان و پس از جنگ خلیج فارس ۱۹۹۰–۱۹۹۱ ایجاد کرده بود، بهتدریج به ساختارهای دائمی تبدیل شدند. توافقی که ایالات متحده با این کشورها داشت، صریح بود: دولتهای خلیج فارس در مسائل امنیت منطقهای با واشنگتن همسو میشوند؛ از جمله بعدها از طریق عادیسازی یا دستکم تحمل روابط امنیتی آمریکا و اسرائیل. در مقابل، آنها تضمینهای امنیتی آمریکا و فرصت بهرهمندی از نظم تحت رهبری ایالات متحده را دریافت میکردند.
تهران این روابط را صرفاً دفاع جمعی تلقی نمیکرد، بلکه آن را یک ائتلاف تهاجمی میدید که در نهایت علیه نظام ایران به کار گرفته خواهد شد. از نگاه ایران، این نظام تحت رهبری آمریکا میتوانست در صورت بروز درگیری علیه ایران بسیج شود؛ تجارت ایران را قطع کند، اقتصادش را خفه کند و بستر لجستیکی برای یک کارزار نظامی با هدف سرنگونی جمهوری اسلامی فراهم آورد. تهران همچنین درک کرده بود که نقطهضعف این نظام در وابستگی آن به همراهی کشورهای خلیج فارس است؛ همراهیای که خود وابسته به اجرای تعهدات امنیتی آمریکا بود. با این حال، برای سالها هرگونه اصطکاک آنقدر اندک بود که ایران نتواند از آن بهرهبرداری کند. کشورهای خلیج فارس ممکن بود نسبت به برخی سیاستهای آمریکا تردیدهایی داشته باشند، اما به توافق بنیادینی که با واشنگتن داشتند اعتماد داشتند.
این اعتماد در سال ۲۰۱۹ شروع به ترک خوردن کرد؛ زمانی که ایالات متحده از عربستان سعودی در برابر حملات ایران به تأسیسات نفتیاش دفاع نکرد. این شکافها زمانی عمیقتر شد که آمریکا در سال ۲۰۲۵ مانع حمله اسرائیل به مذاکرهکنندگان حماس در دوحه قطر نشد. جنگ کنونی فشار بیشتری بر این توافق آمریکا-خلیج فارس وارد کرده است. این جنگ یک عدم تقارن در تعهدات آمریکا را آشکار کرده است: سامانههای پدافند هوایی آمریکا و اسرائیل عمدتاً برای حفاظت از اسرائیل به کار گرفته شدهاند، در حالی که کشورهای خلیج فارس شاهد سوختن زیرساختهای خود بدون برخورداری از سطح مشابهی از حفاظت بودهاند. پیامی که در ابوظبی، دوحه، کویتسیتی، منامه و ریاض دریافت شده این است که ایالات متحده در صورت اجبار به انتخاب، امنیت اسرائیل را بر امنیت خلیج فارس ترجیح خواهد داد. ایران طی دههها تلاش کرده بود—با موفقیتی محدود—این نکته را منتقل کند، از طریق حملات هدفمندی که واکنش واشنگتن را میآزمود و همچنین با هشدار به افکار عمومی خلیج فارس درباره غیرقابلاعتماد بودن آمریکا؛ از جمله با برجسته کردن فاصله میان تعهدات اعلامی واشنگتن و رفتار واقعی آن در جنگهای عراق و غزه. اما اکنون، جنگ آمریکا با ایران، پیام تهران را بهطور کامل منتقل میکند.
کشورهای خلیج فارس طرفدار ایران نیستند. آنها از ایران هراس دارند و از هدف قرار گرفتن داراییهای اقتصادی و زیرساختهایشان خشمگین هستند. اما در عین حال، برای نخستین بار در یک نسل، بهطور جدی در حال بازنگری در ارزش همسویی خود با واشنگتن هستند. این تردید دقیقاً همان چیزی است که ایران در پی آن بوده است. خلیجی که دیگر بهطور کامل به تضمینهای امنیتی آمریکا اعتماد ندارد، خلیجی است که تمایل کمتری برای میزبانی پایگاههای آمریکایی، اشتراک اطلاعات یا تأمین مالی عملیات نظامی آمریکا در منطقه خواهد داشت. امنیت بلندمدت ایران نه به شکست نظامی ایالات متحده، بلکه به این وابسته است که هزینه حضور آمریکا در خلیج فارس را از نظر سیاسی برای میزبانان عرب آن به قدری بالا ببرد که ادامه آن غیرقابلتحمل شود.
پارادوکس حذف رهبری
در همین حال، ایالات متحده و اسرائیل در حال کسب پیروزیهای تاکتیکی هستند، اما برای تحقق اهداف راهبردی خود—یعنی از میان بردن توان نظامی ایران برای تهدید نظم منطقهای و، آنگونه که برخی جناحها در هر دو دولت همچنان امیدوارند، تحمیل تغییر حکومت—با دشواری مواجهاند. آنها بهطور گسترده به ترورهای هدفمند متکی بودهاند، با این انتظار که حذف رهبران سیاسی ایران و فرماندهان سپاه پاسداران، تواناییهای ایران را تضعیف کرده و رفتار آن را بازدارند. اما این نظریه در مواجهه با واقعیت دوام نیاورده است.
ایران انتظار داشت که چنین حملات «قطع سر» در هر درگیری جدی با ایالات متحده یا اسرائیل رخ دهد. تهران طی دهههای اخیر رفتار آمریکا و اسرائیل با دشمنانشان را مشاهده کرده بود؛ هدف قرار دادن رهبری صدام، ترور سیستماتیک فرماندهان حزبالله در لبنان، و ترور قاسم سلیمانی در سال ۲۰۲۰. همچنین پیشتر، در جنگ ایران و عراق، از دست دادن فرماندهان، آسیبپذیریهای خطرناکی برای تهران ایجاد کرده بود. برای جلوگیری از تکرار همان نتیجه در یک کارزار آمریکا یا اسرائیل، نظام ایران طی چهار دهه گذشته بهطور هدفمند فرماندهی نظامی خود را غیرمتمرکز کرده، اختیار سیاسی را میان گرههای منطقهای که قادر به فعالیت مستقل هستند توزیع کرده و در هر سطح از سپاه پاسداران و ساختار حکومتی، چندین جانشین بالقوه پرورش داده است. تا اینجا، این راهبرد به نظام ایران اجازه داده است که در برابر ترور بسیاری از رهبران بلندپایه در جنگ کنونی مقاومت کند.
پارادوکس «قطع سر»
کارزار «قطع سر» هم چنین مشکلی را برای ایالات متحده ایجاد کرده است که به نظر میرسد واشنگتن آن را پیشبینی نکرده بود: فرماندهان ایرانی که جایگزین افراد کشتهشده شدهاند، از بسیاری جهات خطرناکتر از پیشینیان خود هستند. آنها جوانتر هستند، در عراق با آمریکاییها جنگیدهاند، در لبنان و سوریه در کنار حزبالله با اسرائیلیها جنگیدهاند. آنها باور دارند—و تا حد زیادی هم موجه است—که در آن میدانها به شکست قدرتمندترین ارتشهای جهان کمک کردهاند. آنها احتیاط نسل قدیمیتر رهبران را ندارند؛ نسلی که هزینههای انسانی فاجعهبار جنگ ایران و عراق را به یاد داشت. و آنها با فشاری نهادی روبهرو هستند که همه رهبران جدید با آن مواجهاند: نیاز به اثبات خود.
نتیجه قابل پیشبینی این است که بهجای بازدارندگی، ارتش ایران تهاجمیتر خواهد شد. «قطع سر» ممکن است حتی همان تشدیدی را که قرار بود از آن جلوگیری کند، تسریع کند. اگر جمهوری اسلامی از این جنگ جان سالم به در ببرد، توسط فرماندهانی جوانتر و کارآزموده در میدان نبرد رهبری خواهد شد که باور دارند با وجود هزینههای عظیم، ایالات متحده و اسرائیل را شکست دادهاند. ایرانِ پس از جنگ با چنین رهبریای، کشوری تجدیدنظرطلبتر خواهد بود، نه معتدلتر.
بقا و فرسایش
در مرکز دکترین راهبردی ایران یک عبارت قرار دارد: «بقا و فرسایش». هدف، شکست دادن ایالات متحده یا اسرائیل به معنای متعارف آن نیست. هدف این است که به هر دو نشان داده شود هزینه مقابله با ایران از نظر نظامی، اقتصادی و سیاسی پایدار نیست. وظیفه تهران این است که به اندازه کافی در برابر ضربات دوام بیاورد و در مقابل به اندازه کافی خسارت وارد کند تا اراده آمریکا و اسرائیل برای ادامه درگیری فروبپاشد.
این راهبرد فعلاً در حال کار کردن است. ایران در حال جذب ضربات است و همچنان به عملکرد خود ادامه میدهد. فرماندهی نظامی آن غیرمتمرکز شده و نسل جدیدی از فرماندهان حتی بیش از نسل قبلی تمایل به جنگ دارد. کارزار اقتصادی آن، نظمی را که واشنگتن طی دههها در خلیج فارس ساخته بود، تهدید میکند. شکاف میان ایالات متحده و شرکای خلیج فارس آن در حال گسترش است، حتی در حالی که این شرکا با اکراه در حال بررسی پیوستن به واشنگتن در جنگ هستند.
اگر این روندها همچنان به نفع تهران ادامه یابد، جنگ میتواند در حالی پایان یابد که جمهوری اسلامی آسیبدیده اما پابرجا باقی مانده باشد، در حالی که ائتلاف آمریکا-خلیج فارس دچار شکاف شده و توان آمریکا برای اعمال قدرت در منطقه را برای سالها محدود میکند. ایران ممکن است در توانمندیهای متعارف خود تضعیف شود، اما در همان ارزی که همیشه برای تهران مهمتر بوده، قویتر ظاهر خواهد شد: توان اثباتشده برای دفاع از حاکمیت خود در برابر قدرتمندترین ارتشهای جهان. ایالات متحده و اسرائیل با قدرت آتش برتر خود ممکن است در حال پیروزی در نبردها باشند. اما ایران، با ۳۵ سال آمادگی و راهبردی که برای دوام آوردن—نه صرفاً برتری در آتش—تنظیم شده، ممکن است در حال پیروزی در جنگ باشد.