قرار بود محمدرضا تورجی زاده را به فرماندهی گروهان منصوب کنند اما زیر بار نمی رفت. شرط گذاشت. شرطش این بود که از سه شنبه تا عصر چهارشنبه کسی با او کاری نداشته باشد.
به گزارش خبرنگار جماران، سال 43 بود که محمدرضا در اصفهان به دنیا آمد و خانواده تورجی زاده نمی دانست که این پسر در آینده ای نه چندان دور مایه سربلندی و افتخارشان می شود. این نه چندان دور، سال 66 بود یعنی زمانی که محمدرضا تنها 23 سال داشت. پنجم اردیبهشت بود که صدای انفجار خمپاره ای آمد. گلوله سنگر فرماندهی را نشانه گرفته بود. محمدرضا را که از سنگر بیرون کشیدند، شکاف پهلوی چپ، آرزویش را محقق کرده بود او در همه سال های حضورش در جبهه ارادت ویژه اش به حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها اثبات شده بود و حالا مانند مادر به شهادت رسیده بود. در خاطره ای در کتاب یا زهرا سلام الله علیها آمده است:
محمد رضا تازه به گردان ما آمده بود. شده بود بی سیم چی خودم. گذاشتمش مسئول دسته. بعد از چند روز که کارش را دیدم، گفتم محمد باید معاون گروهان شوی.
زیر بار نمی رفت. گفت: به شرطی قبول می کنم که سه شنبه ها تا عصر چهارشنبه کاری به کارم نداشته باشی. قبول کردم.
بعد از مدتی می خواستم فرمانده گروهانش کنم. واسطه آورد که زیر بار نرود؛ اما قبول نکردم. آخرش گفت با همان شرط قبلی.
پا پیچش شدم که باید بگویی کجا می روی؟ گفت: تا زنده ام به کسی نگو. می روم زیارت مسجد جمکران.
۹۰۰ کیلومتر را هر هفته از دارخوین تا جمکران را عاشقانه طی می کرد.
یک بار همراهش رفتم. نیمه شب دیدم سرش را به شیشه گذاشته و مشغول نافله اشکی است.
در مسیر برگشت می گفت: یک بار برای رسیدن به جمکران ۱۴ ماشین عوض کردم تا رسیدم. نمازم را خواندم و سریع برگشتم.
کتاب یا زهرا سلام الله علیها؛ زندگی نامه و خاطرات شهید محمد رضا تورجی زاده