کدخبر: ۱۷۲۹۳۵۶ تاریخ انتشار:

قول می‌دهم باز هم بخندم

خبر رفتن تان را امروز میان خبرهای فرهنگی دیدم. باور رفتن آدم ها سخت است و اگر او آشنا باشد سخت تر.

سال ۱۴۰۱ بود. کتاب "خمره" هوشنگ مرادی کرمانی برای مطالعه جمعی در حلقه کتاب انتخاب شده بود. کتاب را انتشارات معین چاپ کرده بود. تا آن روز نه می دانستم که معین ناشر کتاب های مرادی کرمانی است نه دفترشان را بلد بودم و نه می دانستم اسم اهالی این انتشارات می رود توی لیست دوستانی که می شود دقایقی کنارشان نشست و از کتاب گفت و گفت.

با یک جستجو توی گوگل پیدایشان کردم. همین کوچه پایینی دفتر جماران بودند. کوچه فاتحی داریان. شماره شان را که گرفتم صدای ضبط شده خانم جوانی که بعدها فهمیدم صدای دریاست مرا به خانم دیگری وصل کرد که مسئولیت فروش که نه مسئولیت انتشار مهربانی در دفتر را عهده دار است. قرار و مدارمان را گذاشتیم. باید برای صحبت‌ های دقیق تر حضوری خدمتشان می رسیدم.

پله های انتشارات را که گرفتم رفتم بالا اولین چیزی که توجهم را جلب کرد قاب عکسی از استاد مرادی کرمانی بود که توی راهرو درست مقابل در ورودی دفتر زده شده بود. 

ما تعداد زیادی از کتاب را لازم داشتیم. آنطور که فهمیدم کتاب های استاد خیلی زود راهی چاپ بعدی می شوند. تعداد مورد نیاز ما را نداشتند اما قول دادند تا خیلی زود برای مان چاپ کنند. از چاپ کتاب مهمتر امضای نویسنده محترم بود که صفحه های اول کتاب را منقش می کرد. قرار و مدارهای مان را گذاشتیم. از همان اول کاری اعتماد آمد و نشست وسط رابطه ای که قرار بود شکل بگیرد. تخفیف خوبی هم دادند. 

توی قفسه کتاب ها چشمم افتاد به کتاب‌های احمد محمود. فهمیدم که چاپ کتاب های این نویسنده کاربلد جنوبی هم بر عهده انتشارات معین است. تازه رفت و آمدم به معین شروع شده بود، که یک روز مرا به آقای محترمی معرفی کردند و ایشان را به من. آقای رامسری بود، مدیر انتشارات معین، پدر دریا. 

چند روز بعد هم که کتاب ها رسید خبرم کردند تا دقایقی در خدمت آقای مرادی کرمانی باشم. با لهجه شیرین شان برایم چند خاطره گفتند و دانه دانه کتاب ها را امضا کردند. 

انتشارات معین شد محل رفت و آمدم. حتی آن‌ روزهای گرم تابستان هم که دفترمان به خاطر تعمیرات بسته بود و دورکار شده بودیم سری بهشان زدم. آقای رامسری هر بار که مرا می دیدند یک جمله را تکرار می کردند. می گفتند: "گل همیشه خندون. الهی دختر لبت همیشه خندون باشه." من هر بار که افتخار دیدارشان و نشستن پای صحبت هایشان را داشتم با لبخندی حرف هایشان را تایید می کردم و او پدرانه این جمله را تحویلم می داد.

ایشان برایم از کتاب ها می گفت. از مشکلات نشر، از زحمت هایی که از جوانی کشیده بود و حالا امروز اینجا ایستاده بود، جایی که کتاب های یک نویسنده مطرح ادبیات را چاپ می کرد. بعد هم بلند می شد و می رفت و می گفت خب دخترها شما راحت باشید. 

دریا از سفر برگشته بود. برایشان کیک درست کرده بود. مسئول فروش به من زنگ زد که بیا قرار است دور هم کیک بخوریم. کارهایم را جمع و جور کردم و چند دقیقه ای کنارشان و درست مقابل آقای رامسری نشستم. جمع خودمانی انتشارات معین مرا هم اهلی خود کرده بود. 

یادم هست آخرین دیدار، چند ماه بعد از رفتن بابا بود. بستری شدن و بعد هم رفتن بابا دل و دماغی برای بودن کنارشان نگذاشته بود. آن روز سرپایی دیداری داشتیم. کتابی را که می‌خواستم گرفتم و برگشتم. کاش بیشتر دیده بودمتان و بیشتر برایم از کتاب ها می گفتید آقای رامسری. این بار که به دفترتان سر بزنم نمی دانم باز هم باید با لبخند وارد شوم یا اشک جای لبخند را می گیرد؟

دنیای کتاب، اختلاف عقیده ها را برای دقایقی هم که شده کنار می گذارد و می شود حرف های مشترک زد. کاش بودید و باز از کتاب ها می گفتید.

 

مشاهده خبر در جماران