هفتم مهر ماه سال 60 بود که هواپیمایی زمین خورد. هواپیمایی که سرنشینانش فرماندهان جنگ بودند و یوسف یکی از همین فرماندهان بود که به جمع شهدا پیوست.
زمستان های دهه بیست با زمستان های این سال ها توفیر بسیار داشته اصلا همین دو دهه قبل هم زمستان هایش یک سر و گردن از زمستان های این سال ها سردتر بوده و گاهی تا چشم کار می کرده سفیدی بوده و سفیدی حالا این زمستان را بگذاریم توی شهری مثل مشهد که خودش آب و هوایی سردتر از تهران و بخش های مرکزی کشور دارد. حتما آن روز که یوسف به دنیا آمد همان اول دی ماهی سال 1325 برف کم کم تا زانو بالا آمده بوده و خودش را به رخ اهالی می کشیده که امسال تابستان پربرکتی خواهید داشت و یوسف برای اهالی محله شده بود پر خیر و برکت. هیچ کسی حتی به مخلیه اش هم خطور نمی کرد که یک روز این نوزاد پسر افتخارآفرین شود. بزرگ شود و سری توی سرها در بیاورد. اصلا یک طوری خودش را میان گارد جاویدان جا بزند. اما انقلابی باشد و طرفدار آقا روح الله و پیش ببرد کارها و فعالیت های انقلابی اش را و بلد باشد چطور عضوگیری کند از میان نیروهای شاهی. اما خدا که بخواهد، خدا که انتخابت کند از همان اول نقشه را خوب می چیند. کافی است کمی جربزه در وجودت ببیند بعد می گذاردت توی لیست نخبگان، همان هایی که همیشه کاری می کنند که دیگران از پسش بر نمی آیند و یوسف می رود توی این لیست. می شود عضو شورای اصلی فرماندهی سپاه. تجربه ارتشی بودن و سپاهی بودن، یوسف را می کند نخ تسبیح بین این دو نیروی مسلح و کارآمد. آن روز که دفتر نخست وزیری را با بمب منفجر کردند هنوز شهادت برایش رقم نخورده بود ما چه می دانیم شاید قرار بود طراحی عملیات ثامن الائمه علیه السلام به انتها برسد و فرمان امام اجرا شود بعد که یوسف مانند همرزمانش خنده را به لب امام نشاند، نامش برود توی لیست شهدا. دو روز از عملیات می گذشت. حصر آبادان شکسته شده بود و تقویم روز هفت مهر را نشان می داد. یوسف و جمعی دیگر از فرماندهان مانند فلاحی، فکوری، جهان آرا و نامجو به همراه پیکر عده ای از شهدای عملیات و مجروحانش راهی تهران بودند. قرار بود این فرماندهان خدمت امام برسند و گزارش عملیات بدهند اما تقدیر بر آن بود که شهادت برایشان رقم بخورد. هواپیمایشان زمین خورد. همسرش گفته است:
روزی جلوی آیینه ایستاده بود و به دندانهایش می نگریست. مرا صدا زد و گفت: «بیا دندانهای مرا ببین!» گفتم: «حالا چه وقت مزاح است.» گفت: «بیا». رفتم و دندانهایش را دیدم. گفت: «شکل آنها را خوب به خاطر بسپار.» از حرفش تعجب کردم و گفتم: «چرا؟» گفت: «جنگ است دیگر، اگر یک وقت اتفاقی افتاد، شاید مجبور شوید از روی دندانهایم مرا شناسایی کنید چون دندان عضو سختی است و آسیب کمتری میبیند.» باز هم با تعجب نگاهش کردم. آن روز گذشت. وقتی پیکر متلاشی شده و سوخته آنان را از لای آهن پارههای هواپیما بیرون کشیدند، دندانها تنها عضو آشنای آن قامت رشید بود.