گزارش خبرنگار اعزامی جماران؛
سمفونیِ ناتمام در زمین چمن/ روایت خانواده شهید خاتمی از حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا به ورزشگاه لامرد
نهم اسفند، در ورزشگاهِ لامرد سوتِ پایانِ زودهنگام برای بازی نابغه ۱۲ساله نواخته شد. حالا از او در گوشه اتاق یک سنتور کوکنشده و یک کاردستیِ نیمهتمام مانده است؛ یادآوریِ اینکه جنگ، هیچوقت کلاسهای فوتبال را به رسمیت نمیشناسد.
پایگاه خبری جماران، مطهره کشاورز محمدیان: نهم اسفندماه در شهر آرامِ لامرد، عقربههای ساعت میانِ طعم نودلهای ابداعی یک کودک و غرشِ ناگهانی موشکها متوقف شد. «ایلیا خاتمی»، نوجوان ۱۲ سالهای که با رؤیای کریستیانو رونالدو پا به زمین چمن گذاشته بود، در میانهٔ هیاهوی ورزش و انفجار، خود به سرخطِ خبرها تبدیل شد. این، روایتِ پدری است که با دستانِ مربیگریاش برای احیای قلبِ پسرش جنگید و مادری که آخرین شوخیاش درباره امنیتِ ورزشگاه، به واقعیتی تلخ گره خورد؛ قصهای از یک جفت کفشِ استوک که در میان خون و غبار بیمارستان، شناسنامهٔ خادمی شد که کربلا را زیباترین سفر زندگیاش میدانست
فصل اول: سمفونیِ نودل و سنتور
در خانهای در شهر لامرد، بوی نودلِ ابداعی با عطر چوبِ سنتور پیچیده. «ایلیا» یک هنرمندِ کوچک بود؛ از آن بچههایی که آشپزخانه را با پنیر ورقهای و پفک به آزمایشگاه تبدیل میکرد و بعد، با همان انگشتهای نمکی، روی سیمهای سنتور غوغا به پا میکرد. نهم اسفند، وقتی خبر تعطیلی مدارس از زیرنویس شبکه خبر گذشت، ایلیا لبخند زد. «خوشحال شد؛ گفت بابا مدارس تعطیل شد و جنگ شروع شد، مثل جنگ ۱۲ روزه هر شب میریم خونه مامانبزرگم و وقتی ایران موشک میزنه خوشحالی میکنیم.» ایلیا نمیدانست این بار، خودش قرار است «خبرِ اول» باشد.
فصل دوم: خوابِ سنگینِ پدر، پروازِ سبکِ پسر
«محمدامین»، خسته از شیفتهای طاقتفرسای عسلویه، بهخوابرفته بود. ایلیا، ساک ورزشیاش را برداشت. شاید آخرین نگاه را به کاردستیهایش (آن تفنگهای ساخته شده از ضایعات) انداخت و راهی زمین فوتبال شد.
ساعت ۱۳:۴۰؛ زمین لرزید. پدر با صدای انفجار از خواب نپرید، با صدای «فریادِ مادر» به دنیای واقعی پرتاب شد. «ایلیا کو؟»؛ این سؤال، آغازِ دویدنِ مردی بود که تمام مسیرِ تا ورزشگاه را نه با پا که با قلبش دوید. او از میان قفلِ ترافیک رد شد، از روی آسفالتهای سوراخسوراخ شده توسط ترکشها پرید، بیخبر از آنکه زمان از او سریعتر میدود.
محمدامین خاتمی میگوید: خواب بودم که با صدای اولین انفجار بلافاصله پریدم. دیدم همسرم سراسیمه به سمت اتاق آمد و گفت: «موشک زدند.» از رختخواب بلند شدم و تا دم در حیاط رفتم. موشکهای بعدی هم اصابت کرد. سمت راست را نگاه کردم؛ دود و گردوغبار از سمت شهر بلند شده بود. همسایه روبهرویی گفت: «زدند.» درحالیکه به دود نگاه میکردم، از همسرم پرسیدم: «ایلیا کجاست؟» همسرم گفت: «کلاس فوتبال است.» ناخودآگاه گفتم «یا حسین!» و دیگر نفهمیدم چهکار میکنم.
توسل کردم به ائمه و شهدا که این موج انفجار و رعب و وحشت برای بچهها به خیر بگذرد. وقتی به شهر رسیدیم، خیابانها قفل شده بود و مردم به سمت صحنه حادثه میرفتند. نتوانستیم جلوتر برویم. همسر و دخترم را در ماشین گذاشتم و پیاده دویدم. به بلوار سپاه رسیدم؛ گفتند مسیر بسته است و نیروهای امدادی مشغول کارند. گفتم بچهام آنجا کلاس فوتبال دارد. یکی از بچههای پالایشگاه پارسیان با موتور بود، از او خواهش کردم من را به نزدیک مجموعه برساند. مرا تا پشت خیابانِ مجموعه رساندند، راه بسته بود. شعلههای آتش را میدیدم.
دویدم و به در مجموعه رسیدم. ترکشهای روی آسفالت را دیدم و تعجب کردم که چطور آسفالت را به این روز انداخته است. وارد شدم؛ چند نفر اجازه ورود نمیدادند. صدا زدم: «بچهها امروز اینجا کلاس فوتبال داشتند، الان کجا هستند؟» گفتند: «بچهها زخمی شدند و دست و پایشان شکسته، آنها را به بیمارستان بردند.»
فصل سوم: وقتی «کفشها» شهادت دادند
هوا رو به تاریکی میرفت که خود را به بیمارستان رساند. اورژانس غرق در جمعیت و آشوب بود. درست دم در، با مردی روبهرو شد که پسری را روی دست گرفته بود؛ سرِ پسرک پایین بود و صورت و لباسش غرق در خون.
«یکلحظه صورت ایلیا رو نشناختم، ولی از رو کفشش فهمیدم که ایلیاست.»
دنیا دور سرش چرخید. به مرد نزدیک شد و گفت: «آقا اینکه بچه منه… بچه منو نبر.» رو به پسرش کرد: «ایلیا بابا… من رسیدم… من رسیدم…» چشمهای ایلیا نیمهباز بود. پدر فکر کرد زنده است. اما آن مرد، ایلیا را درست بعد از درِ برقی اورژانس، روی زمین گذاشت و در شلوغی گم شد.
میگوید: اومدم بالا سر بچه، دیدم نه… بچه من شهید شده. لحظه بسیار سختی بود. نمیتونم وصفش کنم.
همسرش هم رسید. جیغ میزد، گریه میکرد. کنار هم نشستند و تنها کاری که از دستشان برمیآمد، در آغوش کشیدن و بوسیدن تن بیجان ایلیا بود. همسرش فریاد زد: «چرا کاری نمیکنی؟ بهش نفس بده!»
محمدامین که خود مربی کمکهای اولیه بود، توان نداشت. «دلم نمیاومد نبضش و بگیرم که ناامید بشم.» اما به اصرار همسرش شروع کرد. ۳۰ ماساژ قلبی و دو تنفس مصنوعی. با دومین تنفس، خونی از گوش ایلیا بیرون زد. سرش را که چرخاند، جای ترکش را پشت سرش دید. دیگر طاقت نیاورد. راهروهای بیمارستان غرق خون بود. دخترش در ماشین تنها بود. بهناچار همسرش را در آن حال رها کرد و به سمت ماشین دوید. در را که باز کرد، دخترش با گریه پرسید: «بابا داداشی چه شد؟ گفتم شهید شد.» آن بیستدقیقهای که بالای سر ایلیا در بیمارستان گذشت، بهاندازه بیست سال از عمر پدر و مادرش کم کرد.
فصل چهارم: وقتی «لامرد» امنترین نقطه بود
هیچکس در لامرد، حتی برای یک درصد، احتمال نمیداد که این شهر هدف قرار بگیرد. مردم به امنیتِ این جغرافیا خوکرده بودند.
در آن روز نهم اسفند، آقای نجفی، مربی فوتبال، درگیرِ تدارک کلاس بود. همسر آقای مربی به خانواده ایلیا گفته بود: «محمود منتظر بود به او اعلام کنند کلاس تعطیل است، اما دستوری نیامد. او به من گفت بچهها از راه دور میآیند و خانوادهها به خیال اینکه من در مجموعه هستم، بچهها را پیاده میکنند و میروند.»
وقتی ایلیا را به کلاس رساندند، آقای مربی به مادر ایلیا گفته بود: «پسر من را میرسانی تا خانه؟» پسرش خیلی گرمش شده بود، مادر ایلیا زهره اجرایی امانت آقای نجفی را سوار کرد و به شوخی به آقای مربی گفت: «آقای نجفی! حواست به موشکها باشد.» و آقای نجفی خندیده بود: «برو، اینجا هیچ خبری نیست، هیچ اتفاقی نمیافتد، من حواسم به ایلیا هست.»
این دیالوگ، شوخیِ مرگباری بود که حالا در ذهن مادر ایلیا، مانند یک پتک سنگین میکوبد. آنها نمیدانستند که قرار است «اتفاق» بیفتد. هیچکس فکرش را نمیکرد که جنگ، از مرزهای دور به لامرد برسد. آن روز، روزِ شکستنِ حصارِ امنیتِ خیالِ مردم بود. مادر ایلیا پسر آقای نجفی را به خانه رساند؛ اما ایلیا و مربی فوتبالش با هم شهید شدند.
فصل پنجم: نابغهٔ کوچک
ایلیا فقط یک پسربچه ۱۲ساله نبود؛ او یک «مکتب» کوچک بود. پسری که باشخصیت کاریزماتیک خود، بزرگ و کوچک را مجذوب میکرد. پدرش میگوید: «توی مدرسه با معلمان دوست بود، با بچههای کوچکتر رفیق بود. این شخصیتِ رهبریِ او را ما بعد از شهادتش بیشتر شناختیم.»
ایلیا ترکیبی از تضادهای دوستداشتنی بود. هم سنتور مینواخت و هم کاردستیهای عجیبوغریب با ضایعات میساخت. از کریستیانو رونالدو یاد گرفته بود که نباید بدنش را تتو کند تا بتواند خون اهدا کند؛ این نگاهِ ایلیا به دنیا بود.
تولید محتوا، یکی دیگر از دغدغههایش بود. سهپایه و رینگلایت تولدش را با ذوقی کودکانه برای کسب درآمد و معروف شدن در آپارات به کار میگرفت. آشپزیهای عجیبش با نودل و پنیر و پفک، امضایِ خاصِ او در خانه بود؛ همانقدر شیرین و همانقدر پرشور.
پدر شهید ایلیا میگوید: «یک خصوصیت اخلاقی ایلیا که هیچوقت فراموش نمیکنم، این بود که هرگز بدی کسی را نمیخواست و کینه به دل نمیگرفت. بارها پیش میآمد از مدرسه برمیگشت و میدیدم با دوستش درگیر شده و حتی کتکخورده است. من با ناراحتی و خشم میگفتم: «آخه بابا! من صبح سر کار نمیآیم، میآیم مدرسه! بگو چه کسی تو را زده؟» یکبار همین اواخر، با لب بالایش که کبود شده بود و کاملاً معلوم بود مشت خورده، به خانه برگشت. هر کاری کردم، اجازه نداد که من به مدرسه بروم. میدیدم حقش ضایع شده، اما باز هم اجازه نمیداد که بخواهم با طرف مقابلش دعوا کنم یا حتی با او صحبت کنم. اصلاً دلش نمیآمد که من بهخاطر ایلیا، کسی را بازخواست کنم. قلبش بینهایت مهربان بود، بینهایت مهربان.»
فصل ششم: از چای روضه تا تاولهای اربعین
«مسیر عاقبتبخیر شدن، خدمت به امام حسین(ع) است.» این جملهای بود که پدر، محمدامین خاتمی، روزی به ایلیا گفت. جملهای که برای پسر ۱۲ سالهاش، راهی برای زندگی شد.
ایلیا در ۱۲ سالگی، یک «خادمِ» تمامعیار بود. پدرش تعریف میکند که چطور ایلیا، مسیرِ حسینیه و موکب را بهعنوان راهِ عاقبتبهخیری انتخاب کرده بود. عکسهایش با لباس مشکی و چهرهای که خیسِ عرقِ خدمت در گرمایِ تابستان بود، حالا قابهای ابدیِ اتاقش هستند.
اوجِ این ارادت، در پیادهروی اربعینِ سال ۱۴۰۲ رقم خورد. مسیر طولانی، پاهای تاولزده و گرمای طاقتفرسا، هیچکدام نتوانست ارادهاش را بشکند. وقتی برای اولینبار وارد حرم امام حسین (ع) شد، آنقدر منقلب شد که یکگوشه نشست و دلسوزانه گریه کرد. آن سفر، برای او «سفرِ زندگی» بود.
یک هفته قبل از حادثه سر ناهار، پدر از او پرسید: «از بین تمام مسافرتهایی که رفتیم، کدام را بیشتر دوست داشتی؟» کیش با تفریحات دریاییاش، مشهد باحال و هوای معنویاش، شمال با طبیعتش… ایلیا با قاطعیت گفته بود: «کربلا.»
فصل هفتم: ایلیا؛ فرزندی برای ۹۰ میلیون ایرانی
روح ایلیا با عشق به وطن گرهخورده بود. وقتی در حیاط خانه، با همان لحن کودکانه، «خیبر، خیبر یا صهیون» را میخواند، پژواک باوری بود که از قلب خانوادهاش به او رسیده بود؛ باور به تقدس خاک وطن و امنیت مردمش. امروز، همین پدر داغدار، سوگِ شخصی خود را به یک انتظار ملی پیوند زده است: «ایلیا دیگر فرزند من نیست، ایلیا فرزند ۹۰ میلیون ایرانی هست و ایلیا یک مکتب بود واقعاً و من از همسن و سالهایش هم میخواهم که ادامهدهنده راهش باشند. اینکه ما در صحنه باشیم… این حضور، من فکر میکنم که یک اهرم بازدارنده است برای اینکه دوباره به خاک ما تجاوز نشود.»
نهم اسفند، در ورزشگاهِ لامرد سوتِ پایانِ زودهنگام برای بازی نابغه ۱۲ساله نواخته شد. حالا از او در گوشه اتاق یک سنتور کوکنشده و یک کاردستیِ نیمهتمام مانده است؛ یادآوریِ اینکه جنگ، هیچوقت کلاسهای فوتبال را به رسمیت نمیشناسد.
در این حمله دستهای ویرانگر دول متخاصم رؤیای نونهالانی را به مسلخ برد که هنوز جهان را جز با عشق نمیشناختند. حالا ایلیا، الهام، هلما و خیلیهای دیگر خودشان به بخشی از تاریخ مقاومت این سرزمین بدل شدهاند بیآنکه خودشان بدانند.
مشاهده خبر در جماران