کدخبر: ۱۵۰۲۷۱۳ تاریخ انتشار:

جی پلاس؛

حمید؛ هیچ کاره ای که همه کاره بود

همسر شهید حمید باکری از بی ارزشی دنیا در نزد او به نقل خاطره ای پرداخته است.

جی پلاس: در خاطرات همسر شهید حمید باکری(۱) از او چنین آمده است:

 

دنیا اصلا برایش ارزشی نداست و به هر چیز دنیایی که فکرش را می شود کرد، می خندید و بیشتر از همه به پست و مقام. همیشه می گفت: «من فقط یک بسیجی ام.» یک بار که حمید از عملیات برگشته بود من نتیجه را جویا شدم. او خیلی کلی صحبت کرد و گفت: «بچه ها رفتند، گرفتند، آمدند» گفتم: «پس تو آنجا چه کاره ای؟» گفت: «من؟ هیچ کاره، من فقط با یک دوربین مواظب بچه ها هستم که راهشان را عوضی نروند. من داخل هیچ کدام از اینها نیستم.»

 

۱. آذر ماه سال ۱۳۳۴ بود و ارومیه که اگرتابستان هم به آنجا رفته باشی هوا خنک است، سرد بود و برفی. مادر که قبلا مزه داشتن دوتا پسر را چشیده بود، توی دلش از خدا می خواست، این بار هم فرزندش پسر باشد اما آن روزها از سونوگرافی و تعیین جنسیت و این حرف ها خبری نبود، تازه اگر برای جنین مشکلی هم پیدا می شد، کسی نمی توانست متوجه بشود.

بالاخره روز موعود فرا رسید و درد بر مادر مستولی شد طوری که دیگر امانش را بریده بود، با همه سردی هوا، صورتش از فشار زایمان خیس عرق بود و برای آنکه صدایش از اتاق خارج نشود دستمالی را لا به لای دندان هایش گذاشته بود و جیغ می زد، مهدی که آن روزها کودک خردسالی بود که حالا به تنهایی می توانست راه برود و مامان مامان بگوید، زیر گریه زده بود و زهرا نمی دانست باید مهدی را ساکت کند یا برای کمک به مادر، نزد همسایه برود.

ساعتی گذشت و با ونگ ونگ حمید، ناله و فریادهای مادر جایش را به لبخندی کم جان بر روی لب هایش عوض کرد، دیگر رمقی برایش نمانده بود اما همه تلاشش را می کرد تا خوشحالی اش را به علی و مهدی و زهرا و دیگر بچه ها نشان دهد.

روزها می گذشت و حمید از عصاره جان مادر جان می گرفت و تپل و خواستنی تر می شد و مانند اسباب بازی در دستان مهدی و علی و زهرا و...  بزرگ می شد و او وقتی لبخند کودکانش را می دید احساس خوشبختی تمام می کرد و خدا را شکر می گفت. اما عمر این روزهای خوش خیلی زود به پایان رسید و حادثه ای وقتی تنها حمید ۱۸ ماه سن داشت، مادر را راهی دیار باقی کرد و زهرا ماند با خواهر و برادرهایی که باید آنها را سرپرستی می کرد.

اولین روز مدرسه برای حمید روز سختی بود، او که پیشتر دیده بود وقتی بچه ها می خواهند به مدرسه بروند، مادر آنها را بدرقه و گاهی نیز تا دم در کلاس همراهی می کند، از شب پیش مانند گنجشکی سرش را لا به لای پرهایش پنهان کرده بود، زهرا که همیشه حواسش به برادرهایش بود، سراغ حمید رفت و سرش را به دامن گرفت و بوسه ای بر صورتش زد و گفت: نبینم داداش قشنگ غصه بخوره، مگه خواهرش نباشه. و آنقدر سر به سرش گذاشت تا حمید را بخنداند.

آن روز زهرا و مهدی، حمید را اسکورت کردند و به مدرسه رفتند و روزهای بعد هم دو برادر یعنی حمید و مهدی که به اصطلاح شیر به شیره بزرگ شده بودند با هم به مدرسه رفتند.

سال ها گذشت و او مانند دو برادر دیگرش شاگرد زرنگ مدرسه بود و مورد علاقه ناظم و معلم و وقتی که برای سال دوم دبیرستان می خواست مدرسه اش را تغییر دهد، کادر مدرسه از اینکه شاگرد درسخوان را از دست می دهند، ناراحت بودند اما چاره ای نبود و آنها باید نقل مکان می کردند و حالا حمید از مدرسه کارخانه قند در دبیرستان فردوسی ثبت نام کرده بود.

حمید که دو برادر بزرگتر از خود داشت و به علت شهادت برادرش علی به دست ساواک، با فعالیت های اتقلابی آشنا شده بود، به تحقیق بیشتر درباره ظلمی که بر مردم می رفت، پرداخت و به همین خاطر پس از پایان گذراندن دوره سربازی، با آقامهدی وارد صحنه مبارزه شد.

سال ۱۳۵۵ بود که حمید (باکری)برای ادامه تحصیل ابتدا به ترکیه و از آنجا برای گذراندن دوره چریکی وارد سوریه می شود و سوریه را به مقصد آلمان ترک می کند و هنوز یک هفته ای از ثبت نام حمید نگذشته بود که امام به فرانسه هجرت می کند و حمید هم مانند بسیاری دیگر از دانشجویان برای دیدار امام سر از پا نشناخته و خود را به نوفل لوشاتو می رساند و سپس برای آوردن اسلحه به سوریه رفته و با بازگشت امام، او هم قصد برگشت کرده و به ایران بر می گردد و برای پاسداری از انقلاب و با تشکیل سپاه به عضویت این نهاد انقلابی در می آید. 

حمید فرمانده عملیاتی می شود که برای سرکوب گروهک ها عازم عرب کشور شده بودند و نقشی مهم در فرماندهی عملیات در مناطق سرو، مهاباد، پیرانشهر و بانه داشت. او که دوره های چریکی را گذرانده بود، با استفاده از فنون جنگهای نامنظم کمر ضد اتقلاب را شکست و سنندج بعد از مدت ها طعم آزادی را چشید.

امام فرمان تشکیل بسیج بیست میلیونی را داده بود و او که شیفته روح الله سلام الله علیه بود، برای اجرای فرمان امام در زادگاهش عازم ارومیه شد و به سازماندهی نیروها پرداخت.

جنگ که شروع شد، آرام و قرار نداشت، خود را به آبادان رساند و دو ماهی را جنگید و دفاع کرد. بعد به ارومیه برگشت و به صورت افتخاری مسئول بازرسی شهرداری شد اما این کارها با روحیات حمید سازگاری نداشت، باز هم خود را به آبادان رساند و فرمانده خط مقدم ایستگاه هفت آبادان شد و سازماندهی نیروهای مردمی را عهده دار شد.

مناطق آزاد شده سرو در کردستان نیاز به پاکسازی داشت که حمید را به خود خواند و از طرف جهاد سازندگی در حالی که کمتر کسی حاضر بود این مسئولیت را بپذیرد به آنجا رفت و مسئول کمیته برنامه ریزی جهاد استان شد و چون جنگ، مساله اصلی اش بود، دیگر در جبهه رحل اقامت افکند و اولین حضورش در عملیات فتح المبین بود.

در عملیات بیت المقدس فرمانده گردان تیپ نجف اشرف شد و با لشکریان اسلام، پیروزمندانه وارد خرمشهر شد. 

عملیات مسلم بن عقیل بود که حمید باکری مسئول خط تیپ عاشورا شد که ارتفاعات سومار یادآور شجاعت و دلیرمردی های اوست. در همین عملیات، وارد جنگ تن به تن شد و از ناحیه دست مجروح شد و به علت شایستگی هایش فرمانده تیپ حضرت ابو‌الفضل (ع) شد.

عملیات والفجر مقدماتی شاهد رشادت های حمید در قامت قائم مقام لشکر ۳۱ عاشورا بود.

نیروهای تحت فرماندهی اش می دیدند که فرمانده شان در عملیات‌های والفجر یک، دو و چهار با افتخار همدوش آنان در خط مقدم در رزم با دشمن شجاعانه شرکت می کند.

حمید که صبور و آرام بود از فرماندهان تحت فرمانش می خواست تا در سختی ها استقامت کنند و آنان را تشویق می کرد که با نبود امکانات با دشمن تا بن دندان مسلح بجنگند. 

عملیات والفجر یک بود که از ناحیه پا و کمر زخمی شد و زانویش را جراحی کردند. با اینکه درد پا آزارش می داد و آثارش در چهره زیبای حمید رخ می نمایاند اما دم بر نمی آورد.

اسفند ۶۲ بود و عملیات خیبر طراحی شده بود و قرار بر این بود تا حمید و عده ای دیگر به عنوان اولین گروه مخفیانه وارد عمق خط دشمن شوند و مراکز حساس را به تصرف در آورند.

حوالی ساعت یازده شب سوم اسفند ۶۲ بود که حمید خبر تصرف پل مجنون (بعدها به افتخار او، پل حمید نام گرفت) را داد؛ پلی که در عمق ۶۰ کیلومتری نیروهای بعثی بود و با تصرفش دشمن قادر نبود نیروهایش را از جزایر فراری دهد یا نیروهای کمکی را به یاری طلبد و همین عاملی شد تا تمام نیروهایش در جزیره یا کشته یا اسیر شوند.

حمید باز هم به جنگیدن ادامه داد و از پل محافظت کرد و به قلبش نویدی می رسید که قرار است تا ساعاتی دیگر دعایی که زمزمه نمازش بود (اللهم ارزقنا توفیق الشهدا فی سبیلک)، به استجابت برسد. 

و آن روز یعنی ششم اسفند ۶۲ حمید و یاران مخلصش به شهادت رسیدند و پیکر مطهرش هیچ گاه باز نگشت.

مشاهده خبر در جماران