در حالی که «عادیسازی» روابط با اسرائیل طی دههها بهعنوان نسخهای برای صلح و ثبات منطقهای تبلیغ شده، مرور تجربه تاریخی از اسلو تا کمپدیوید و توافقهای ابراهیم نشان میدهد این روند نهتنها به احقاق حقوق فلسطینیان منجر نشده، بلکه با تشدید اشغال، گسترش شهرکسازی، جنگهای منطقهای و اعطای مصونیت عملی به اسرائیل، زمینه تداوم خشونت، بیثباتی و حتی نسلکشی را فراهم کرده است.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، جوزپ مسد، استاد سیاست معاصر عرب و تاریخ اندیشه در نیویورک در یادداشتی برای میدل ایست آی نوشت: بارها «عادیسازی» بهعنوان مسیری بهسوی صلح فروخته شده، اما کارنامه تاریخی نشان میدهد که توافقهای عادیسازی عربی نهتنها صلح نیاوردهاند، بلکه به گسترش خشونتطلبانه، بیثباتی منطقهای و مصونیت اسرائیل از پاسخگویی انجامیدهاند.
یکی از سیاستهای کلیدی ایالات متحده در جهان عرب، پیشبرد «عادیسازی» روابط میان همه کشورهای عربی و اسرائیل است؛ سیاستی با هدف محاصره فلسطینیان با متحدان استعمارگرانشان و محرومکردن آنان از هرگونه پشتیبانی خارجی. پیشتر، توافق اسلو ۱ در سال ۱۹۹۳، سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) را از یک جنبش رهاییبخش به پیمانکاری فرعی برای اشغال اسرائیل بدل کرد؛ نقشی که فلسطینیان را در درون سرزمینهای اشغالی خودشان محاصره میکرد. این راهبرد مهار قرار بود مبارزه فلسطینیان را برای همیشه خاموش کند. اما وقتی مقاومت فلسطین ادامه یافت و به عملیات «طوفان الاقصی» در اکتبر ۲۰۲۳ انجامید، این راهبرد نه بازنگری شد و نه کنار گذاشته شد، بلکه با شتاب بیشتری پی گرفته شد.
از زمان اعلام توافقهای ابراهیم در سال ۲۰۲۰، تلاشهای عادیسازی از کشورهای عربی فراتر رفت و کشورهای مسلمانِ دارای اکثریت جمعیتی مسلمان را نیز دربر گرفت؛ کشورهایی که هرگز با اسرائیل در جنگ نبودند، اما روابط دیپلماتیک هم نداشتند. اخیراً، در ماه نوامبر، دولت ترامپ پیوستن رسمی قزاقستان به این توافقها را تبلیغ کرد؛ آن هم در حالی که این کشور از پیش «روابط دیپلماتیک کامل» با اسرائیل داشت. اندونزی نیز ــ که روابط دیپلماتیک با اسرائیل ندارد ــ بنا بر گزارشها در حال سنجش امکان عادیسازی است. این گسترش در شرایطی رخ میدهد که چندین ابتکار عربی پس از نسلکشی اسرائیل در غزه متوقف شدهاند؛ مهمترین آنها عربستان سعودی است. حتی لیبی نیز ــ که وزیر خارجهاش در اوت ۲۰۲۳ در ایتالیا با همتای اسرائیلی دیدار کرده بود ــ پیش از آنکه کشتار گسترده فلسطینیان روند را غیرقابلدوام کند، به بنبست خورد.
خیلی پیشتر از آنکه آمریکا عادیسازی با اسرائیل را بهعنوان راهبردی منطقهای پیش ببرد، این ایده بهعنوان راهبردی صهیونیستی صورتبندی شده بود. از اوایل دهه ۱۹۲۰، سازمان صهیونیستی بر این پیشفرض عمل میکرد که «اگر گرفتن تأیید صهیونیسم از عربهای فلسطین ناممکن است، باید آن را از عربهای سوریه، عراق، عربستان سعودی و شاید مصر به دست آورد». امروز به نظر میرسد اسرائیلیها بهتدریج چنین تأییدی را نهتنها از رهبران فلسطینی، بلکه از رهبران سراسر جهان عرب و اسلام نیز به دست آوردهاند.
پیشینههای صهیونیستی
در دهه ۱۹۲۰، ولادیمیر ژابوتینسکی، رهبر صهیونیسم تجدیدنظرطلب، بهاشتباه میپنداشت تلاش صهیونیسم برای کسب بهرسمیتشناختن عربی، راهی گمراهکننده است. او استدلال میکرد برای خاموشکردن امید کشورهای عربی به شکست صهیونیسم «باید چیزی همسنگ به آنها عرضه کنیم. تنها دو چیز میتوانیم بدهیم: پول یا کمک سیاسی ــ یا هر دو». ژابوتینسکی نتیجه گرفت که صهیونیستها پول کافی ندارند و آن کشورها به کمکهای ضداستعماری نیاز دارند که صهیونیسم قادر به ارائه آن نیست، زیرا «نمیتوان برای بیرونراندن بریتانیا از کانال سوئز و خلیج فارس یا حذف حاکمیت استعماری فرانسه و ایتالیا بر سرزمینهای عربی دسیسهچینی کرد. چنین بازی دوگانهای به هیچوجه قابلتصور نیست».
ژابوتینسکی آشکارا در این توهم بود که کشورهای عربی بهدست ضداستعمارگران اداره میشوند، نه حاکمانی که همان زمان نیز با امپریالیسم غرب همکاری میکردند؛ چه رسد به امروز. آنچه او درنیافت این بود که صهیونیستها میتوانستند واقعاً «کمک سیاسی» عرضه کنند؛ نه برای مقابله با نفوذ استعماری، بلکه برای حفظ و تشدید نقش امپریالیسم در پاسداری از تختوتاج رژیمهای پادشاهی.
علاوه بر کشورهایی که از اواخر دهه ۱۹۷۰ تا توافقهای ابراهیم دهه ۲۰۲۰ روابط خود را با اسرائیل عادی کردند، لیبی تنها افزوده جدید نبود؛ عراق و تونس نیز گفتوگوهای محرمانهای با اسرائیل با هدف عادیسازی داشتهاند.
پیامدهای عادیسازی
برخلاف ژابوتینسکی، اسرائیلیها و رئیسجمهور آمریکا، دونالد ترامپ، عادیسازی با کشورهای عربی ــ از جمله عربستان سعودی ــ را اجتنابناپذیر میدانند؛ هرچند روابط گرم ریاض و تلآویو هنوز به روابط رسمی دیپلماتیک تبدیل نشده است. حامیان عادیسازی در جهان عرب میگویند روابط دیپلماتیک و دوستانه با اسرائیل به کشورهای عادیساز امکان میدهد بر آن فشار آورند تا بخشی از حقوق فلسطینیان را بدهد و به اشغال سرزمینهای تصرفشده در سال ۱۹۶۷ پایان دهد.
آنها همچنین ادعا میکنند چنین روابطی ثبات و رفاه منطقهای به ارمغان میآورد. اینکه کارنامه پنجاه سال گذشته عادیسازی، بهجای این وعدهها، فاجعهها، جنگها، گسترش استعمار شهرکنشینان، مقاومت و نسلکشی آفریده است، ظاهراً این خیالها را کمرنگ نکرده است.
یکی از نخستین نمونهها خودِ فلسطینیان بودند. بین سالهای ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۷، ساف ــ بهویژه فتح و جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین ــ در اروپا با اعضای حزب کمونیست اسرائیل و دیگر صهیونیستهای چپگرا دیدار کردند تا «گفتوگو» برقرار کنند. در این دوره، ساف طرحهای محرمانه گوناگونی برای مذاکره با دولت اسرائیل ارائه داد؛ از جمله تشکیل دولتی در کرانه باختری و غزه و صرفنظرکردن از هرگونه ادعا نسبت به سرزمینهای «اسرائیلی». این پیشنهادها مستقیماً برای اسحاق رابین، نخستوزیر وقت اسرائیل، فرستاده شد؛ او همه را قاطعانه رد کرد و ملاقات اسرائیلیها با فلسطینیان را ممنوع ساخت.
درباره قابلیت اقتصادی دولت کوچک پیشنهادی، یاسر عرفات در سال ۱۹۷۵ استدلال کرد: «آمیلکار کابرال در گینهبیسائو ــ یکی از کوچکترین و فقیرترین کشورهای جهان ــ در حال ساختن دولتی مستقل است. یمنیهای جنوبی هم با وجود شرایط اسفبار کشورشان جمهوری خود را بنا کردهاند».
چرخش بهسوی «دولت مستقل» بهجای رهایی کامل، تغییری بنیادین در ماهیت مبارزه فلسطینیان بود. بااینحال، پس از این امتیازدهیها به غرب با امید «میانهرو» جلوهکردن و ورود به مذاکرات آتی و کنفرانس احتمالی ژنو، ساف از سوی انور سادات غافلگیر شد. با پشتیبانی آمریکا، سادات راه تکروانهای در پیش گرفت و در نوامبر ۱۹۷۷ ــ پس از انتخاب مناخیم بگین به نخستوزیری و قدرتگیری لیکود، و پس از مذاکرات محرمانه قبلی ــ مستقیماً به اسرائیل سفر کرد.
سازشهای جداگانه
سادات نهتنها به اسرائیل رفت، بلکه پذیرفت در پارلمان آن، کنست، در قدس اشغالی اسرائیل سخنرانی کند؛ نه در تلآویو که همه کشورها آن زمان سفارتهایشان را بهنشانه عدم شناسایی الحاق غیرقانونی قدس غربی یا شرقی در آنجا داشتند. از آنجا که هیچ رهبر عربی دیگری ــ چه رسد به فلسطینیان ــ در جریان یا مشورت نبود، ابتکار سادات فرش را از زیر پای شورویها (روسای مشترک کنفرانس ژنو) و کشورهای عربی کشید؛ همه آنان، همراه با ساف، سفر او را گشودن راه سازشی جداگانه با اسرائیل دانستند. اصرار بر سازشهای جداگانه ــ راهبردی دیرینه در سیاست اسرائیل ــ برای رودررو قرار دادن منافع یک کشور عربی با دیگری و با فلسطینیان طراحی شده بود، نه برای دستیابی به راهحلی جامع برای استعمار جاری سرزمینهای عربی. سادات بهسرعت نمایندگان ساف را از قاهره اخراج کرد. در آوریل ۱۹۷۹، اتحادیه عرب مصر را اخراج و دبیرخانهاش را از قاهره به تونس منتقل کرد. اکثریت کشورهای عربی نیز روابط دیپلماتیک با مصر را قطع کردند.
با خارجشدن مصر از معادله نظامی اسرائیل، توازن راهبردی بهسرعت تغییر کرد.
حتی پیش از نهاییشدن چارچوب کمپدیوید در سپتامبر ۱۹۷۸ ــ که در مارس ۱۹۷۹ در واشنگتن با امضای معاهده صلح تصویب شد ــ اسرائیل در مارس همان سال تهاجم بزرگی به لبنان آغاز کرد و چریکهای ساف را هدف گرفت.
اسرائیل میدانست ارتش مصر دیگر تهدیدی نیست.
این تهاجم بیش از ۴۰۰۰ غیرنظامی فلسطینی و لبنانی را کشت و یکچهارم میلیون آواره را از جنوب لبنان به شمال راند و به استقرار نیروهای حافظ صلح سازمان ملل (یونیفل) انجامید. اسرائیل بر همکاران محلی در لبنان تکیه کرد؛ از جمله سرگرد سعد حداد، ژنرال مسیحی یاغی که «ارتش جنوب لبنان» را بنیان نهاد و علیه ساف و نیروهای چپگرای لبنانی با اسرائیل همپیمان شد. اگرچه نیروهای اسرائیلی بخشی عقبنشینی کردند، اما نوار سرزمینیای را بهعنوان «منطقه امنیتی» اشغال نگه داشتند. حملات به ساف در چهار سال بعد ادامه یافت تا آنکه تهاجم عظیم دوم در سال ۱۹۸۲ عملاً توان نظامی ساف را نابود کرد.
امتیازدهیهای عربی
مذاکرات کمپدیوید میان مصر و اسرائیل، آینده کرانه باختری و غزه را نیز دربر گرفت؛ هر دو طرف گفتند این موضوع به معاهدهای جداگانه نیاز دارد. درباره سینا، معاهده مارس ۱۹۷۹ خروج کامل نیروهای اسرائیلی طی سه سال و برچیدن شهرکهای یهودی را پیشبینی کرد.
سینا میبایست غیرنظامی بماند؛ تنها پلیس مصر ــ نه ارتش ــ اجازه استقرار داشت. تبادل سفارتها نیز پیشبینی شد.
اما درباره کرانه باختری و غزه، چارچوب کمپدیوید دورهای انتقالی پنجساله را ترسیم کرد که طی آن نهادی خودگردان از سوی ساکنان فلسطینی انتخاب شود؛ خودگردانیای محدود با عقبنشینی و جابهجایی جزئی نیروهای اسرائیلی. طرح خودگردانی پیشنهادی اسرائیل چیزی بیش از همان «حداکثر امتیاز»ی نبود که حاییم وایزمن در سال ۱۹۳۰ وعده داده بود.
موضع صهیونیستی طی چهار دهه تغییری نکرده بود.
بااینحال، مصریها به مذاکره با اسرائیل و آمریکا برای صلحی جامع ادامه دادند و هدف را ۲۶ مه ۱۹۸۰ گذاشتند. این مذاکرات هرگز از سر گرفته نشد و بیسروصدا کنار گذاشته شد.
پیشنهاد اسرائیل هیچ اشارهای به دولت فلسطینی، حقوق آوارگان یا وضعیت قدس نداشت. خودتعیینی به خودگردانی تقلیل یافت و بگین آشکارا گفت قصد دارد پس از پایان دوره انتقالی، سرزمینها را ضمیمه کند. نهتنها مسأله شهرکها حل نشد، بلکه در سال ۱۹۷۹ بگین برنامه شهرکسازی را با شدت از سر گرفت تا با تغییر بافت جمعیتی، اکثریت شهرکنشین یهودی ایجاد کند.
حملات تازه
پس از عادیسازی کمپدیوید با مصر، اسرائیل در ژوئیه ۱۹۸۰ قدس شرقی را رسماً ضمیمه کرد؛ اقدامی که با قطعنامه ۴۷۸ شورای امنیت «باطل و بلااثر» اعلام شد. در دسامبر ۱۹۸۱ نیز بلندیهای جولان سوریه ضمیمه شد که قطعنامه ۴۹۷ آن را نیز «باطل و بلااثر» خواند. در ژوئیه ۱۹۸۱، سازمان ملل آتشبسی میان ساف و اسرائیل برقرار کرد. ساف طی ۱۱ ماه بعد حتی یکبار آن را نقض نکرد، در حالی که اسرائیل بارها آن را شکست. در آوریل ۱۹۸۲، اسرائیل لبنان را بمباران کرد و ۲۵ نفر را کشت و ۸۰ نفر را زخمی کرد، بیآنکه واکنشی برانگیزد. چند هفته بعد حملهای دیگر ۱۱ کشته برجای گذاشت و پاسخ ساف محدود و بدون تلفات بود.
در همین حال، در ژوئن ۱۹۸۱، اسرائیل راکتور هستهای عراق را ــ که توان سلاح هستهای نداشت ــ نابود کرد.
الگوی استقبال اسرائیل از امتیازدهی فلسطینی و مصری، همراه با امتناع از دادن هرگونه حق به فلسطینیان، ادامه یافت. در سال ۱۹۸۱، ولیعهد سعودی فهد طرح صلحی ارائه کرد که بهازای پایان اشغال سرزمینهای ۱۹۶۷ و تشکیل دولت فلسطینی، بهرسمیتشناختن عربی اسرائیل را پیشنهاد میداد.
امید میرفت دشمن اصلی عربها دیگر اسرائیل نباشد و ایران تازهانقلابکرده جای آن را بگیرد.
آمریکا محتاطانه طرح را ستود، عرفات از آن استقبال کرد، اما اسرائیل شروطش را رد و در عین حال چشمانداز بهرسمیتشناسی منطقهای را پذیرفت. کمپدیوید و طرح فهد، اسرائیل را جسورتر کرد تا در ژوئن ۱۹۸۲ تهاجم دوم به لبنان را آغاز کند؛ تهاجمی که حدود ۲۰ هزار غیرنظامی فلسطینی و لبنانی را کشت و نیممیلیون آواره دیگر آفرید. این واکنش اسرائیل به امتیازدهیها و وعدههای عادیسازی ادامه داشته است. امروز نیز تمکین دولت لبنان به مطالبات اسرائیل و آمریکا برای عادیسازی احتمالی، با حملات تازه اسرائیل و اشغال بیشتر پاسخ داده شده است.
اعطای مصونیت
پس از عادیسازی میان اسرائیل و ساف در سال ۱۹۹۳ و میان اردن و اسرائیل در سال ۱۹۹۴، فلسطینیان به نیروی سرکوب پیمانکاری اسرائیل علیه مردم خود بدل شدند و اردن روابطش را با اسرائیل گرمتر کرد، حتی در حالی که اشغال تشدید میشد. این وضعیت سرانجام به انتفاضه دوم (۲۰۰۰–۲۰۰۵) انجامید و عملاً «فرایند صلح» را پایان داد؛ هرچند تشکیلات خودگردان بهعنوان خدمتگزار اشغال باقی ماند و روابط اقتصادی و دیپلماتیک اسرائیل با اردن گسترش یافت.
اسرائیل به توافقهای ابراهیم ۲۰۲۰ نیز به همان شیوه پاسخ داد. این توافقها پیام داد که اسرائیل میتواند با فلسطینیان با مصونیت عمل کند؛ از جمله اجرای نسلکشی کنونی، بیآنکه هیچیک از امضاکنندگان مخالفت کنند. حتی گزارش شده که امضاکنندگان عرب، همراه با دیگر عادیسازان، در جریان نسلکشی به اسرائیل کمک کردند و روابطشان را تعمیق بخشیدند.
برخلاف تبلیغات آمریکایی و عرب همسو که عادیسازی را عامل ثبات، خاموشکردن مقاومت فلسطین و احیای حقوق فلسطینیان میدانست، کارنامه عادیسازی ساف و عربها با اسرائیل به تهاجمات بزرگ اسرائیل، تشدید شهرکسازی، تداوم مقاومت فلسطینی و در نهایت نسلکشی انجامیده است.
بهعنوان پاداش عادیسازان عرب، نتانیاهو حتی آشکارا از «اسرائیل بزرگتر» سخن گفته که شامل سرزمینهایی از برخی کشورهای عادیساز میشود. عادیسازی همچنین کشورها را از خصومت اسرائیل مصون نداشته است؛ از جمله مصر و اردن که پیوسته تهدید شدهاند و حتی میانجیگران قطری که بهخواست آمریکا و اسرائیل بمباران شدند.
شگفتآور آن است که با وجود این کارنامه تیره، عربهای طرفدار عادیسازی همچنان امیدوارند تلاشهای دونالد ترامپ برای گسترش عادیسازی با اسرائیل به ثبات و صلح منطقهای بینجامد. اینکه اسرائیل قطر را بمباران کرده، اکنون سوریه و لبنان ــ با رهبرانی که علناً خواهان عادیسازیاند ــ را هدف میگیرد و همچنان زمینهای بیشتری را اشغال میکند، کمترین خدشهای به این تبلیغات نزده است.
این تصور که همکاری و عادیسازی مقاومت فلسطینی را خاموش میکند، به همان اندازه وهمآلود از کار درآمده است.