دکتر حسین کرمانپور مدیر مرکز روابط عمومی وزارت بهداشت در یادداشتی به مناسبت روز خبرنگار نوشت: شما خبرنگارها هم خیلی وقت‌ها بیدارید وقتی دیگران خوابند. برای اینکه ببینید، بشنوید، بپرسید و روایت کنید. شاید کار ما و شما در نهایت خیلی شبیه هم باشد: یکی پشت صندوق، روی یک رسید چیزی می‌نویسد؛ یکی پشت دوربین، پشت میکروفن یا پشت یک صفحه، چیزی روایت می‌کند. اما هر دو، اگر درست انجامش بدهیم، می‌توانیم یک چیز به آدم‌ها بدهیم: این احساس که دیده شده‌اند. و شاید برای همین است که امروز، در روز خبرنگار، از شما بخواهم: بیایید هرکجا که هستیم، یک نیمکت سلامت بنا کنیم. نیمکتی برای کسی که نیاز دارد بنشیند و حرف بزند.

به گزارش جماران، حسین کرمانپور مدیر مرکز روابط عمومی وزارت بهداشت در یادداشتی به مناسبت روز خبرنگار نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم

می‌خواهم به مناسبت روز خبرنگار، بجای یک گزارش خشک و خالیِ تکراری که مثلاً در یک سال گذشته به همت شما، ۶۸ نشست خبری برپا کردیم که شما تیم سلامت را از پشت شیشه روایت کنید و نه دیوار، یک حکایت را به یادگار بیان کنم:

«در لابلای درد و دل‌هایی که گاهی در فضای مجازی برایم نوشته می‌شود، این یکی خوراک سخنان امروز من است. برایم نوشته:

من صندوق‌دار یک بیمارستان شلوغم! کمی با اورژانس فاصله دارم و نزدیک درب خروجی بیمارستانم. جایی که یک پیاده روی بزرگ شهر و مردمش را به بیمارستان وصل می‌کند. گاهی صدای ازدحام مردم مثل دیدن جمعی پخش زنده مسابقه فوتبال که زمانی هورای خوشحالی و لحظه‌ای آه گل خوردن سکوت را در هم می‌شکند مرا به تلاطم وا می‌دارد.

حدود ساعت ۳ و ۴ صبح اما اورژانس هم خسته می‌شود و از تک و تا می‌افتد و رفته رفته سکوت جانشین همهمه می‌شود.

یک شب مرد میانسالی وقتی رسیدِ پرداختش را گرفت سرش را به باجه نزدیک کرد و گفت: می‌تونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟

درنگ کردم اما ناخودآگاه و خواب آلود گفتم: بله بله حتماً

گفت: می‌تونی پشت رسیدم با خط خودت یه چیزی بنویسی؟ هرچیزی! فقط نوشته یک انسان باشه واسه یک آدم دیگه!

حق بدید که گیج و مبهوت بشم!

گفتم: مثلاً چی؟

گفت: «هر چیزی؛ اسم، وضعیت هوا، حتی یک شکلک خنده… فرقی نداره. فقط نوشته یک انسان باشه برای یک آدم دیگه.»

نمی‌دانستم چه بنویسم.

خودکار را برداشتم و پشت رسید نوشتم:

«امیدوارم امشب، شب آرامی داشته باشی.»

رسید را گرفت. چند لحظه نگاهش کرد. لبخند خیلی کوچکی زد و رفت.

فردای آن شب، نمی‌دانم چه شد که شروع کردم به نوشتن.

برای بعضی‌ها.

برای همان پیرزنی که همیشه ساعت چهار صبح برای دارویش می‌آمد، نوشتم:

«مواظب خودت باش مادرجان.»

برای مردی که هر شب از کنار باجه رد می‌شد و چیزی نمی‌گفت، نوشتم:

«امیدوارم امشب دلت آرام‌تر باشد.»

برای پرستاری که از کنارم رد شد و چشم‌هایش از خستگی قرمز بود، روی یک تکه کاغذ نوشتم:

«خسته نباشی؛ خیلی‌ها به بیداری تو مدیون‌اند.»

گاهی هم چیزی نمی‌نوشتم جز:

«دیدمت.»

خودم هم نمی‌دانستم این نوشته‌های کوچک به کجا می‌روند.

تا اینکه یک پسر جوان را دیدم که تقریباً هر هفته پدرش را برای دیالیز می‌آورد.

پدرش را آرام از ماشین پیاده می‌کرد، ویلچر را می‌آورد، مدارک را تحویل می‌گرفت و چند ساعت بعد دوباره می‌آمد دنبالش.

چند بار که دیدمش، پشت رسید برایش چیزهایی نوشتم.

یک بار نوشتم:

«پدرت خوش‌شانس است که تو را دارد.»

یک بار:

«خسته نباشی پسر؛ مراقبت هم خودش یک جور عشق است.»

یک بار هم فقط نوشتم:

«امیدوارم امروز حال پدرت بهتر باشد.»

هر بار رسید را می‌گرفت و می‌رفت.

ده‌ها بار این کار را کردم.

تا یک شب که پدرش برای دیالیز رفته بود و پسر جوان تنها کنار صندوق ایستاده بود.

رسید را گرفت، اما این بار نرفت.

گفت:

«این چیزهایی که می‌دی به من… تو می‌نویسی؟»

گفتم: «آره.»

گفت:

«می‌دونی من باهاشون چیکار کردم؟»

گفتم: «نه.»

گوشی‌اش را از جیبش درآورد، چند لحظه چیزی را جست‌وجو کرد و بعد عکسش را به من نشان داد.

گفت:

«همه‌شون رو روی در یخچالم چسبوندم.»

عکس را دیدم.

در یخچال خانه‌شان پر بود از تکه‌های کوچک کاغذ.

رسیدها.

دست‌خط من.

جمله‌های کوتاهی که شاید برای من چند ثانیه بیشتر طول نکشیده بود، اما برای او، ظاهراً چیز دیگری شده بود.

گفت:

«بعضی شب‌ها که خیلی خسته‌ام، می‌ایستم جلوی همین یخچال و می‌خونمشون.»

بعد مکث کرد و گفت:

«من فکر می‌کردم فقط داری روی رسید چیزی می‌نویسی. بعد فهمیدم داری با من حرف می‌زنی.»

بعد از خواندن نوشته این صندوقدار بیمارستان، مدام به این جمله فکر می‌کردم:

«داری با من حرف می‌زنی.»

شاید خیلی وقت‌ها آدم‌ها به یک سخنرانی بلند نیاز ندارند.

به یک گزارش طولانی هم نه.

گاهی فقط می‌خواهند مطمئن شوند کسی آنها را دیده است.

از آن شب، بیشتر دقت کردم.

دیدم ساعت‌هایی که شهر آرام می‌شود، بیمارستان هنوز بیدار است.

پزشک بیدار است.

پرستار بیدار است.

تکنسین آزمایشگاه بیدار است.

تیم اورژانس بیدار است.

بهورز و مراقب سلامت و تیم بهداشت برای فردای مردم برنامه دارند.

کارورز و دانشجو در حال یادگرفتن‌اند.

استاد دانشگاه و پژوهشگر سلامت دنبال پاسخی هستند که شاید سال‌ها بعد به کار یک بیمار بیاید.

وقتی همه خوابند، تعداد زیادی در سلامت ایران بیدارند؛ برای اینکه ایران بیمار نشود.

و اینجا بود که یاد شما افتادم.

شما خبرنگارها.

شما هم خیلی وقت‌ها بیدارید وقتی دیگران خوابند.

برای اینکه ببینید، بشنوید، بپرسید و روایت کنید.

شاید کار ما و شما در نهایت خیلی شبیه هم باشد:

یکی پشت صندوق، روی یک رسید چیزی می‌نویسد؛

یکی پشت دوربین، پشت میکروفن یا پشت یک صفحه، چیزی روایت می‌کند.

اما هر دو، اگر درست انجامش بدهیم، می‌توانیم یک چیز به آدم‌ها بدهیم:

این احساس که دیده شده‌اند.

و شاید برای همین است که امروز، در روز خبرنگار،  از شما بخواهم:

بیایید هرکجا که هستیم، یک نیمکت سلامت بنا کنیم.

نیمکتی برای کسی که نیاز دارد بنشیند و حرف بزند.

برای بیماری که فقط یک عدد نیست.

برای پرستاری که فقط یک شیفت نیست.

برای مراقب سلامتی که فقط یک عنوان شغلی نیست.

برای کارورزی که تازه دارد راهش را پیدا می‌کند.

برای استادی که سال‌ها آموخته و پژوهشگری که سال‌ها جست‌وجو کرده.

برای مادری که بعد از جنگ شب‌ها خوابش نمی‌برد.

برای پدری که هنوز از صدای انفجار می‌ترسد.

برای جوانی که نمی‌داند اضطرابش را با چه کسی در میان بگذارد.

و حتی برای همان پسر جوانی که هر هفته پدرش را برای دیالیز می‌آورد.

شاید ما نتوانیم همه مشکلاتشان را حل کنیم.

اما می‌توانیم کاری کنیم که وقتی کنار نیمکت ما نشستند، مطمئن باشند:

یک نفر آنها را دیده است.

یک نفر صدایشان را شنیده است.

و شاید همین، گاهی، شروعِ مراقبت باشد.

پس بیایید هرجا هستیم، یک نیمکت سلامت بنا کنیم.

حسین کرمانپور 

20 مرداد 1405

مدیر مرکز روابط عمومی وزارت بهداشت

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.