یکصد و چهل و پنجمین نشست تخصصی بنیاد آزادی، رشد و آبادانی ایران «باران» پس از مدتی وقفه با حضور جمعی از چهرههای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در سالن همایش کتابخانه ملی ایران در شب اربعین برگزار شد. از پیش اعلام شده بود که سیدمحمد خاتمی، رئیسجمهور پیشین ایران، نیز در این برنامه حضور خواهد داشت و همین موضوع توجه بخش قابل توجهی از حاضران را به خود جلب کرده بود. در میان جمعی از صاحبنظران سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، کنار من چند جوان حدود بیست تا بیستودوساله نشسته بودند. هم سنوسالشان با بخش قابل توجهی از حاضران متفاوت بود و هم نوع پوشش و ادبیاتی که در گفتوگوهایشان به کار میبردند با فضای غالب جلسه تفاوت داشت. همین تفاوت از همان ابتدا توجهم را جلب کرده بود. در میان صحبتهایشان نام «خاتمی» چند بار تکرار شد. نمیخواستم در گفتوگویشان کنجکاوی کنم، اما نزدیک بودنمان باعث شد بخشی از حرفهایشان را بشنوم. بالاخره از یکی از آنها پرسیدم چرا اینقدر درباره خاتمی صحبت میکنند. پاسخش برایم جالب بود. گفت: «ما چند نفر دانشجو هستیم. وقتی پوستر نشست را دیدیم و متوجه شدیم که خاتمی در این برنامه حضور دارد با هم قرار گذاشتیم بیاییم تا او را از نزدیک ببینیم.» وقتی دلیل اشتیاقشان برای دیدن خاتمی را پرسیدم پاسخ داد: «ما که دوران ریاستجمهوری او را ندیدهایم اما پدرهایمان برایمان تعریف کردهاند که آن زمان توانستند خانه بخرند و ماشین بخرند و برای زندگیشان برنامه داشته باشند. چیزهایی که امروز برای ما چندان قابل تصور نیست.» این پاسخ برای من از بسیاری از تحلیلهای سیاسی درباره خاتمی معنادارتر بود. چند جوان بیستوچندساله برای دیدن رئیسجمهوری آمده بودند که دوران ریاستجمهوریاش را به شکل مستقیم تجربه نکرده بودند. آنها خاطرهای شخصی از دوم خرداد و سالهای ریاستجمهوری خاتمی نداشتند و او را از روایت پدرانشان شناخته بودند. در واقع این جوانها خاتمی را از سیاست نشناخته بودند؛ او را از زندگی شناخته بودند. از روایت پدرانی که تجربه آن سالها را با خرید خانه و خودرو و امکان برنامهریزی برای آینده تعریف میکردند. همین نکته اهمیت زیادی دارد. سیاست وقتی در حافظه مردم باقی میماند که به زندگی واقعی آنها گره خورده باشد. برای یک خانواده، توسعه ممکن است در گزارشهای اقتصادی و شاخصهای کلان خلاصه نشود. گاهی توسعه برای مردم معنای سادهتری دارد؛ اینکه بتوانند شغل داشته باشند، ازدواج کنند، خانه بخرند، برای آینده پسانداز کنند و احساس کنند زندگیشان در مسیری قابل پیشبینی حرکت میکند. شاید بخشی از معنای اجتماعی خاتمی نیز از همینجا میآید. برای بخشی از جامعه خاتمی فقط یک رئیسجمهور سابق نیست. او بخشی از یک تجربه اجتماعی است که با امید، امکان، گفتوگو، مشارکت و تصور آینده پیوند خورده است. دوم خرداد ۱۳۷۶ برای بخش بزرگی از جامعه فقط یک انتخابات نبود. لحظهای بود که امید اجتماعی توانست خود را در عرصه سیاسی نشان دهد. میلیونها نفر احساس کردند مشارکت آنها در تعیین مسیر کشور معنا دارد و رأی آنها میتواند در شکل دادن به آینده اثرگذار باشد. این احساس در حافظه اجتماعی باقی ماند و به تدریج از نسلی به نسل دیگر منتقل شد. امروز بخشی از آن نسل دیگر جوان نیست. فرزندان آنها بزرگ شدهاند و روایت آن سالها را از پدر و مادر خود شنیدهاند. شاید به همین دلیل است که جوانی که آن دوره را به یاد نمیآورد میتواند به دیدن خاتمی علاقهمند باشد. او خاتمی را از کتاب تاریخ یا تبلیغات سیاسی نشناخته است؛ او نام خاتمی را در روایت زندگی خانوادهاش شنیده است. نزدیک به سی سال است که برای حذف خاتمی نقشه میکشند. سی سال است که انواع تخریب و اهانت و تلاش برای کنار زدن او از عرصه عمومی تکرار شده است. اما یک واقعیت همچنان باقی مانده است: خاتمی یک نفر نیست. اگر خاتمی فقط یک فرد بود، شاید این حجم از تخریب در طول نزدیک سه دهه میتوانست او را از حافظه عمومی کنار بزند. آنچه باقی مانده فقط نام یک سیاستمدار نیست. یک جریان فکری، یک تجربه اجتماعی و نوعی نگاه به رابطه دولت و جامعه نیز در کنار این نام باقی مانده است. خاتمی برای بخش بزرگی از جامعه مدنی ایران نماد یک جریان فکری و صدای بخش بزرگی از جامعه است. نمیتوان وجود این سرمایه اجتماعی را با حذف و تخریب انکار کرد. اینجاست که مفهوم نخبهکشی معنای گستردهتری پیدا میکند. جامعه فقط با از دست دادن دانشمندان و متخصصان فقیر نمیشود. وقتی سرمایههای فکری و اجتماعی خود را نیز مدام تخریب میکند، بخشی از توانش را برای گفتوگو، اعتمادسازی و رسیدن به تفاهم از دست میدهد. نخبهکشی فقط کنار گذاشتن یک متخصص یا مدیر توانمند نیست. گاهی یک جامعه با حذف شخصیتها و جریانهایی که بخش بزرگی از مردم با آنها احساس تعلق دارند، زیستبوم اجتماعی و سیاسی خود را فقیرتر میکند. وقتی بخش بزرگی از جامعه احساس کند صدا و تجربهاش به رسمیت شناخته نمیشود، مسئله دیگر فقط حذف یک شخصیت سیاسی نیست؛ بخشی از جامعه نیز احساس حذف شدن میکند. هزینه این اتفاق را فقط آن فرد یا آن جریان نمیپردازد. جامعه هزینه میدهد. کشوری که سرمایه اجتماعی خود را فرسوده میکند، برای بازسازی اعتماد عمومی باید سالها زمان و انرژی صرف کند. هرچه فاصله میان جامعه و ساختار سیاسی بیشتر شود، ترمیم آن دشوارتر خواهد بود. به همین دلیل سرمایه اجتماعی شخصیتهایی مانند خاتمی میتواند به جای آنکه تهدید تلقی شود، به عنوان ظرفیتی برای گفتوگو و کاهش شکافهای اجتماعی مورد استفاده قرار گیرد. حکمرانی زمانی از همه ظرفیتهای جامعه استفاده میکند که سرمایههای اجتماعی را، حتی در صورت اختلاف سیاسی، به رسمیت بشناسد. حذف یک سرمایه اجتماعی اختلاف را از بین نمیبرد؛ فقط امکان گفتوگو درباره آن را کمتر میکند. مسئله امروز ایران فقط کمبود منابع مالی نیست. بخشی از مسئله به کاهش اعتماد، فرسایش امید و دشوار شدن تصور آینده مربوط میشود. در چنین شرایطی هر تجربهای که بتواند بخشی از جامعه را دوباره با مفهوم امکان و امید پیوند دهد، اهمیت پیدا میکند. تجربه دوم خرداد از همین منظر هنوز ارزش بازخوانی دارد. آن تجربه نشان داد جامعه ایرانی هرگاه احساس کند آینده قابل ساختن است و مشارکتش در تعیین این آینده معنا دارد، ظرفیت بالایی برای حضور و حرکت دارد. امید اجتماعی فقط یک احساس شخصی نیست. میتواند به مشارکت سیاسی، فعالیت اجتماعی، پویایی اقتصادی و ماندن در کشور تبدیل شود. امروز هم مسئله فقط این نیست که چه کسی در قدرت است. مسئله مهمتر تصویری است که مردم از آینده زندگی خود دارند. جوانی که نمیتواند برای خرید خانه، تشکیل زندگی یا داشتن یک شغل پایدار افق روشنی تصور کند، با سیاست از زاویه دیگری مواجه میشود. او بیش از آنکه به شعارها توجه کند، به تجربه زندگی نسل قبل خود نگاه میکند. آن جوانی که کنار من در سالن کتابخانه ملی نشسته بود نیز از همین زاویه برایم مهم شد. او خاتمی را ندیده بود، اما تصویری از آن دوره را از پدرش به ارث برده بود. پدرش برای او از سالهایی گفته بود که توانسته خانه بخرد، ماشین بخرد و برای زندگی برنامه داشته باشد. این همان جایی است که سیاست به زندگی روزمره مردم گره میخورد. وقتی یک تجربه سیاسی با زندگی مردم پیوند پیدا کند، دیگر به سادگی از حافظه اجتماعی حذف نمیشود. حتی اگر یک نسل آن را مستقیماً تجربه نکرده باشد، میتواند آن را از روایت خانواده خود بشناسد. آن شب چند جوان آمده بودند مردی را ببینند که دوران ریاستجمهوریاش را به یاد نمیآوردند. آنها خاتمی را از پدرانشان شناخته بودند؛ نه از کتابهای تاریخ و نه از تبلیغات سیاسی، بلکه از روایت زندگی پدرانشان. شاید این تصویر بیش از هر تحلیل دیگری معنای ماندگاری یک سرمایه اجتماعی را نشان دهد. خاتمی برای بخش بزرگی از جامعه هنوز فقط نام یک رئیسجمهور سابق نیست؛ نام دورهای است که در حافظه آنها با امکان ساختن زندگی پیوند خورده است. اگر چنین سرمایه اجتماعی هنوز زنده است، حذف کردنش چیزی به مسئله کشور اضافه نمیکند. شناختن آن و استفاده از آن برای گفتوگو، ترمیم اعتماد و ساختن آینده میتواند بخشی از راهحل باشد.
- کدخبر: 1721719
یادداشت پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران
کپی شد