و شاید برای همین است که هر وقت نام اکبر عبدی می‌آید، پیش از آنکه نقش‌هایش، فیلم‌هایش و بازی‌های درخشانش به ذهنم بیاید، تصویر مردی برایم زنده می‌شود که نیمه‌شب، دور از هیاهو و نگاه مردم، کنار پاتیل سمنو نشسته و برای امام حسین(ع) گریه می‌کند. برای من، این تصویر از هر فیلمی واقعی‌تر بود...

پایگاه خبری جماران، در پی درگذشت زنده یاد اکبر عبدی بازیگر سینما و تلویزیون، محمود عارفی قوچانی در یادداشتی نوشت: 

 

پرده اول

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با شناسنامه، تاریخ تولد و چند خط درباره زندگی‌شان تعریف کرد. بعضی آدم‌ها بخشی از حافظه یک محله‌اند؛ بخشی از کوچه‌ها، هیئت‌ها، شب‌های محرم و خاطراتی که هرچه زمان می‌گذرد، بیشتر دلت برایشان تنگ می‌شود.

«دایی مصطفی قمشه ای» یکی از همان آدم‌ها بود؛ از آن آدم‌های باصفای خیابان درخشنده و بعدها خیابان استخر که برای خیلی‌ها فقط یک همسایه یا آشنا نبود. سال‌ها بود که شب عاشورا، پای یک پاتیل سمنو می‌ایستاد و نذرش را ادا می‌کرد؛ بیش از شصت سال.

شصت سال یعنی یک عمر. یعنی چند نسل از آدم‌هایی که کودک بودند و دست در دست پدر و مادرشان به پای پاتیل سمنو می‌آمدند، بعد خودشان بزرگ شدند، ازدواج کردند، بچه‌دار شدند و باز در شب عاشورا، راهشان به همان سمنو و همان آدم قدیمی می‌افتاد.

دایی مصطفی برای این شصت سال فقط سمنو نمی‌پخت. انگار هر سال، بخشی از خاطرات محله را دوباره به جوش می‌آورد؛ خاطره آدم‌هایی که آمده بودند، حاجت خواسته بودند، نذری برده بودند، صلواتی فرستاده بودند و رفته بودند.

و او می‌ماند؛ پای پاتیل. با همان ارادت قدیمی‌اش به حضرت سیدالشهدا(ع).

 

از قرار، شب تاسوعای امسال، دایی مصطفی هم آرام و بی‌سروصدا از این دنیا رفت؛ درست در روزهایی که نام حسین(ع) بیشتر از همیشه در کوچه‌ها شنیده می‌شود. شاید برای آدمی مثل او، رفتن در چنین شبی بی‌حکمت نباشد.

آدم‌هایی هستند که انگار تمام زندگی‌شان را برای یک لحظه آماده کرده‌اند؛ و دایی مصطفی بیش از شصت سال، شب عاشورا را زندگی کرده بود.

 

 

پرده دوم

اما در خاطرات من از آن شب‌ها، یک نفر دیگر هم همیشه هست؛ مردی که مردم او را با سینما و تلویزیون و نقش‌های ماندگارش می‌شناسند: «اکبر عبدی».

برای مردم، اکبر عبدی بازیگر توانمند و شناخته‌شده سینما و تلویزیون ایران است؛ اما برای من و آن شب‌های خیابان درخشنده و بعدها خیابان استخر، او «عمو اکبر» بود.

عمو اکبر نسبتی خویشاوندی با دایی مصطفی داشت و من بارها او را در همان شب‌های عاشورا دیده بودم. چیزی که هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود، ساعت آمدنش بود. معمولاً حدود یک، یک‌ونیم نیمه‌شب؛ وقتی شلوغی اول شب فروکش کرده بود، مردم حاجت‌دار یکی‌یکی از پای پاتیل سمنو می‌رفتند و جمعیت کمتر می‌شد، تازه سر و کله عمو اکبر پیدا می‌شد. انگار صبر می‌کرد همه بروند.

وقتی هیاهو می‌خوابید و اطراف پاتیل خلوت می‌شد، می‌آمد و تنهایی کنار سمنو می‌نشست. و اشک می‌ریخت. من این صحنه را دیده‌ام.

و شاید برای همین است که هر وقت نام اکبر عبدی می‌آید، پیش از آنکه نقش‌هایش، فیلم‌هایش و بازی‌های درخشانش به ذهنم بیاید، تصویر مردی برایم زنده می‌شود که نیمه‌شب، دور از هیاهو و نگاه مردم، کنار پاتیل سمنو نشسته و برای امام حسین(ع) گریه می‌کند.

برای من، این تصویر از هر فیلمی واقعی‌تر بود.

مردی که روی پرده می‌توانست هزار چهره داشته باشد، آنجا دیگر بازی نمی‌کرد. نه دوربینی بود، نه کارگردانی و نه تماشاگری...

فقط خودش بود و پاتیل سمنو و نام حسین(ع) و اشک‌هایی که هیچ‌کس برای دیدنشان دست نمی‌زد.

شاید آدم‌ها را باید در همین لحظه‌ها شناخت؛ در لحظه‌هایی که قرار نیست کسی تشویقشان کند.

 

 

پرده سوم

چند روز پیش، خبر رفتن عمو اکبر رسید. خبر که آمد، بی‌اختیار برگشتم به همان شب‌ها؛ به خیابان درخشنده، به سال‌هایی که بعدها در خیابان استخر گذشت، به پاتیل سمنو و به حوالی یک، یک‌ونیم نیمه‌شب.

حالا دیگر آن تصویر، دو غایب دارد. دایی مصطفی که امسال، شب تاسوعا رفت و عمو اکبر که چند روز پیش رفت.

دو نفری که سال‌ها در یک قاب بودند؛ یکی کنار پاتیل و دیگری کمی دیرتر، وقتی جمعیت خلوت می‌شد، پای همان پاتیل.

هنوز می‌توانم آن شب‌ها را به همان ترتیب به یاد بیاورم...

حالا که هر دو رفته‌اند، آن صحنه برای من شکل دیگری پیدا کرده است.

به جای دو آدم، دو خاطره مانده؛ دایی مصطفی با آن پاتیل سمنو و عمو اکبر با آن اشک‌های نیمه‌شب.

و حالا اگر شب عاشورا دوباره برسد و پاتیل سمنو دوباره جایی در همان حوالی برپا شود، آدم‌ها می‌آیند و می‌روند...

شب جلو می‌رود... جمعیت کم می‌شود... سمنو پخش می‌شود...

اما دیگر دایی مصطفی پای پاتیل نیست و حوالی یک، یک‌ونیم نیمه‌شب هم عمو اکبر از راه نمی‌رسد.

فقط شاید کسی از آن میان، اگر قصه را بداند، یادش بیاید که سال‌ها پیش، مردی بیش از شصت سال شب عاشورا پای همین پاتیل می‌ایستاد و بازیگری هم بود که نیمه‌های شب می‌آمد و وقتی همه می‌رفتند، کنار همان پاتیل می‌نشست و اشک می‌ریخت.

من آن شب‌ها را دیده‌ام و زندگی کرده‌ام.

و حالا از آن شب‌ها، برای من چیزی جز یک پاتیل خاموش، یک کوچه قدیمی و دو خاطره نمانده است؛ یکی مردی که بیش از شصت سال نذر حسین(ع) را به جا آورد و دیگری مردی که وقتی پرده‌ها پایین می‌آمدند و همه تماشاگران می‌رفتند، در خلوت خودش، بی‌هیچ نقشی، برای حسین(ع) اشک می‌ریخت.

شاید بعضی آدم‌ها واقعاً نمی‌روند. فقط از کوچه‌ها و پاتیل‌ها و شب‌های محرم، به حافظه ما کوچ می‌کنند. و چه چیزی ماندگارتر از یک خاطره؟

چه چیزی زنده‌تر از تصویری که سال‌ها بعد، هنوز می‌توانی با تمام جزئیات به یادش بیاوری؟

دایی مصطفی رفت. عمو اکبر هم رفت.

اما آن شب‌ها هنوز جایی در من ادامه دارند؛ در حوالی یک، یک‌ونیم نیمه‌شب، کنار همان پاتیل سمنو ...

 

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.