گفتگوی اختصاصی پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

در گفت و گو با جماران؛

ذکایی، استاد مطالعات فرهنگی: حداقل نیمی از نوجوانان و جوانان به نهادهای رسمی اعتماد کافی ندارند/ کوتاهی‌های زیادی را در مدرسه شاهد هستیم/ رسانه ملی باید «سیاست تفاوت» را به رسمیت بشناسد/ از این نسل انتظار نداشته باشیم مثل دهه 60 فکر و رفتار کنند

محمدسعید ذکایی، استاد گروه مطالعات فرهنگی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی، به خبرنگار جماران گفت: نسل من ممکن است نمونه‌ها و الگوهایی برای راهنمایی در خانواده، مدرسه، اقوام و آشنایان پیدا کند و ایستگاه‌هایی باشد که انتظار داشته باشد از آنها عبور کند؛ درس بخواند، کار پیدا شود، ازدواج کند، صاحب فرزند شود و در محدوه خودش زیست کند. این ایستگاه‌ها به هم ریخته و تغییر در ایستگاه‌ها خیلی زیاد شده است. انتخاب‌ها علی السویه است و هیچ کدام تضمینی ندارد. مجموعا پیش‌بینی ناپذیری بر این نسل غالب است.

پایگاه خبری جماران، سجاد انتظاری: استاد گروه مطالعات فرهنگی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی با اشاره به اینکه ارتباطات نسل نوجوان و جوان خیلی توسعه پیدا کرده، گفت: واقعیت اجتماعی را به رسمیت بشناسیم. در شرایطی که جوانان زیست می‌کنند و بزرگ شده اند، طبیعی است که طور دیگری فکر کنند و متفاوت از ما بیاندیشند. اگر این را باور کنیم، طبیعتا باید بتوانیم گزینه‌های جذاب‌تری هم در اختیار آنها قرار بدهیم و از خوب و بد کردن، تفاوت گذاشتن بین آنها و برچسب زدن‌ها فاصله بگیریم. فارغ از اینکه چقدر ارزشی هستند و یا بر اساس الگوهای ظاهری بیشتر یا کمتر تدیّن دارند، همه ایرانی هستند و در این خاک، فرهنگ و سرزمین زندگی می‌کنند. این اصل «جذب حداکثری» را بپذیریم و اصطلاحا به «سیاست تفاوت» اذعان کنیم. احترام قائل باشیم برای اینکه تفاوت‌ها وجود دارد ولی در عین تفاوت‌ها می‌شود وحدتی را فرض کرد و به سراغش رفت.

مشروح گفت‌وگوی خبرنگار جماران با محمدسعید ذکایی را در ادامه می‌خوانید:

 

بر اساس آمارهای اعلام شده، بخش عمده جانباختگان و دستگیرشدگان وقایع دی ماه نوجوانان و جوانان هستند و پژوهشی در این زمینه منتشر شده که می‌گوید سن 77 درصد از دستگیرشدگان زیر 30 سال و 27 درصد آنها زیر 18 سال است. به نظر شما این نسل به لحاظ رفتاری از چه الگویی تبعیت می‌کند؟

فکر می‌کنم باید اقتضائات این نسل را شناخت و به دنیای زندگی آنها نزدیک شد و آن را فهم کرد. باید درک عمیق داشت. نه فقط در حدّ مطالعه و مطالبی که در فضای رسانه‌ای منتشر می‌شود؛ بلکه واقعا باید درک فلسفی از آن داشت. آن وقت می‌توانیم با واقع‌بینی یک مقدار از کلیشه‌سازی‌هایی که در مورد این نسل می‌شود هم فاصله بگیریم. اصطلاحا از سیاه و سفید و فقط نسلی دیدن فاصله بگیریم و ببینیم چه گذشته، چه می‌گذرد و چه خواهد گذشت.

به هر حال یک فشار سنگین روی این نسل هست؛ فشاری که خانواده، مدرسه و رسانه‌ها می‌آورند که خودآفرینی داشته باشد و بیشتر متکی به خودش باشد؛ و روی شخص دیگری حساب نکند. نسل من ممکن است نمونه‌ها و الگوهایی برای راهنمایی در خانواده، مدرسه، اقوام و آشنایان پیدا کند و ایستگاه‌هایی باشد که انتظار داشته باشد از آنها عبور کند؛ درس بخواند، کار پیدا شود، ازدواج کند، صاحب فرزند شود و در محدوه خودش زیست کند. این ایستگاه‌ها به هم ریخته و تغییر در ایستگاه‌ها خیلی زیاد شده است. انتخاب‌ها علی السویه است و هیچ کدام تضمینی ندارد. مجموعا پیش‌بینی ناپذیری بر این نسل غالب است.

از طرفی، طبیعتا زیست این نسل دیجیتال است. یعنی این نسل منطبق شده با اینکه سرگرمی، فراغت، روزمرگی و حتی بطالتش را به سراغ فضای مجازی می‌رود. وقتی می‌خواهد چیزی یاد بگیرد یا ارتباطی برقرار کند به سراغ فضای مجازی می‌رود. یعنی فضای مجازی برای آنها بیشتر از اینکه یک ابزار باشد، پاره تن و بخشی از وجود آنها شده است. این هم یک منطق است که او خیلی درکی از آن ندارد؛ چقدر سرت در گوشی است؟ مگر تو کار و زندگی نداری؟ لذا این وابستگی و کندن از آن خیلی سخت است و این هم بخش مهمی از دنیای زندگی آنها را می‌سازد.

 

از وقتی که هوش مصنوعی آمده، این نسل خیلی از مسائلی که نسل ما و قبل از ما با دوستان، خواهر، برادر و اطرافیان خود می‌گفتند و چالش‌هایی که داشتند را با هوش مصنوعی در میان می‌گذارند و حتی شخصی‌ترین مسائلشان را از طریق فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کنند. نظر شما در این خصوص چیست؟

دقیقا رازدار آنها شده؛ رازدار عجیبی که می‌دانند نهایتا ماشین است، ولی می‌خواهند باور نکنند که ماشین است؛ انگار ماشین نیست و با اینکه می‌دانند، تظاهر به این است که وجودی اینجا هست و می‌شود به آن اعتماد کرد. این هم پارادوکس جذاب و جالبی است که موضوع تحلیل روانکاوانه زیادی هست و اینجا جای بحثش نیست که چطوری داریم به فضای مجازی و هوش مصنوعی اعتماد می‌کنیم، دل می‌سپاریم و رازهایمان را با آن در میان می‌گذاریم.

اساسا فضای کنشگری اینها دیجیتال است؛ کنشگری عاطفی و سیاسی و مشارکت‌های دیگر ارتباطی، زیبایی‌شناختی، حسی و هنری. این نسل کمالگرا هم هست و میل به این دارد که به نوعی بتواند شخصیت‌های خودش را تنظیم کند که به دستاوردهای مورد نظرش دست پیدا کند. یعنی پروژه‌ای که بتواند خودش را خوب مدیریت و التزام‌بخشی کند و این را از دریچه فضای مجازی و انتخاب‌های پیش روی خودش می‌بیند. فارغ از اینکه چقدر تحقق این خواسته‌ها، مصرف‌ها و تمنیات عملی هست یا نیست، حس به اینکه می‌شود نوع دیگری زندگی کرد، شخصیت کمالگرایی را در این افراد می‌سازد.

نکته دیگری که دلالتش را در چالش‌های یکی دو دهه اخیر داشتیم، ترس‌ها و نگرانی‌های آنها است. اساسا اضطراب‌های وجودی یا ترس‌ها از محیط زیست گرفته تا ناامنی‌های دیگری که اینجا و آنجا از آنها خبر می‌گیرد و زیستن در جامعه‌ای که آینده آن مبهم است؛ نه در ایران، به طور کلی در جهان و با یک وجوه خاصی در متن جامعه ایرانی. پس این درک از خطر برای آنها یک درک دوردست و خیالی نیست و یک حس واقعی هم از آن دارند. دیده که آب قطع می‌شود، در برق ناترازی هست، کم و کسری هست، پدر و مادرش آخر ماه کم می‌آورند و مثلا باید با یارانه سر کرد و همچنین دشواری‌های ورود به کار و جذب را دیده است. حسی هم از اینها دارند و با واسطه و بی‌واسطه وضعیت معلق و ناپایداری به آنها می‌دهد.

باز هم می‌شود به این ویژگی‌ها اضافه کرد که درک ما از جوانان را تعدیل کند. مثلا به نهادها اعتماد ندارند. باید برای مدیران ما جذاب باشد که پیمایش‌های انجام شده در یکی دو دهه اخیر به طور مشخص و بهتر است بگویم پایدار و فزاینده این بی‌اعتمادی به نهادها را نشان می‌دهد.

 

حداقل نیمی از نوجوانان و جوانان به نهادهای رسمی اعتماد کافی ندارند

آماری هم در این زمینه دارید که چقدر از جوانان و نوجوانان کشور ما به نهادهای رسمی و تریبون‌های رسمی اعم از رسانه‌ها و سایر موارد اعتماد دارند؟

آمار دقیقی ندارم، ولی پژوهش‌های مفصل هست. مثلا پیمایش نگرش‌ها و ارزش‌های جوانان طی چند دوره انجام شده و آخرین آنها سال 99 بوده است. بررسی ارزش‌ها و نگرش‌های جامعه ایران بوده که در سال 1402 پژوهشگاه ارشاد انجام داد. در همه اینها حداقل نیمی از نوجوانان و جوانان به نهادهای رسمی اعم از وزارتخانه‌ها و حتی نیروی انتظامی و تشکیلات عمومی مثل شهرداری‌ها اعتماد کافی ندارند.

اینها را باید بگذاریم کنار چیزهایی که به شما گفتم مثل اینکه در جامعه خودشان را ناپایدار می‌بینند و آرزوهایشان دوردست و آرمانی است و از سوی دیگر هم احساس می‌کنند که درک نمی‌شوند. مثلا احساس می‌کنند که پدر، مادر، خانواده، مدرسه و جامعه به جای اینکه سعی کنند ذهنیت خودشان را با اینها تنظیم کنند و امتزاج بین دیدگاه‌ها و افق نگاه ایجاد شود، راه خودشان را به عنوان راه ایده‌آل و مطلوب توصیه می‌کنند. نوجوانی در این فضا زندگی می‌کند، شک دارد و مطمئن نیست که سخت‌کوشی و تلاش پاداش دارد؛ و اینکه باید خوش‌بین و امیدوار بود را سخت باور می‌کند.

این موزون نبودن افق نگاه‌های بزرگ‌ترها، مدیران، سیاسیون و تصمیم‌گیرندگان با آنچه که نوجوانان و جوانان ما دارند، خیلی مسأله‌ساز شده است. یعنی ما با تصورات جوانی خودمان به آنها نگاه می‌کنیم در حالی که سرعت تغییرات خیلی زیاد بوده و درک فلسفی که گفتم وجود ندارد، باید کمک کرد که این وضعیت برقرار شود و آن وقت به جای اینکه آنها را تحقیر کنیم، نگران آنها باشیم و از آنها هیولایی بسازیم که آدم‌های عجیبی شده‌اند و از دست در رفته‌اند، نگاه واقع‌بینانه‌ای داشته باشیم که نه در آن ستایش محض هست و نه تقبیح و بیگانه انگاشتن اینها.

مثل هر نسل دیگری طبیعتا ظرفیت‌هایی به لحاظ اخلاقی، ارتباطی، سیاسی و عاطفی در اینها هست و نگرانی‌ها و تنگناهایی هم دارند که می‌تواند کمی محل تأمل و احتیاط باشد. در مجموع ما از این وضعیت شناخت درستی پیدا نکرده‌ایم که بفهمیم شرایطی که این نسل در آن زیست می‌کنند تابع تاریخ، تحولات جامعه، تکنولوژی است؟ بپذیریم که هویت آنها سیال‌تر شده و یک مقداری واقعیت زندگی آنها شکننده‌تر و ناپایدارتر از چیزی است که ما تجسم می‌کنیم یا دوست داریم که آنها تجسم کنند.

بپذیریم که حافظه آنها تروماهای متعددی را تجربه کرده؛ هم چیزهایی از قبل انقلاب خوانده‌اند و هم با واسطه و بی‌واسطه چیزهایی از بعد انقلاب دریافت کرده‌اند و هم امروز را دارند زیست می‌کنند. اینها یک وضعیت مقایسه، انتظار و التهاب در آنها ایجاد می‌کند. ارتباطات آنها خیلی توسعه پیدا کرده و مهمتر از همه اینها، «جهان وطن» شده‌اند. این جهان وطنی فقط این نیست که حاشیه‌ای باشد و مثلا یک سلبریتی دیده و هوادار آن شده و یک چیزهایی دوست دارد و فانتزی سفر و مصرف دارد.

مصاحبه با محمد سعید ذکایی

یعنی خودشان را با جوانان کشورهای دیگر و امکاناتی مثل شرایط تحصیل و تکنولوژی مقایسه می‌کنند و یک فاصله و شکاف بین خودشان و آنها می‌بینند؟

دقیقا همین طور است. دائما سرک کشیدن و با منابع متنوع دیجیتال در ارتباط بودن – چه برای چت و گفت‌وگو، چه برای جست‌وجو و چه برای هوش مصنوعی – مقایسه را خیلی سخت کرده و زمان و مکان مثل قبل نیست که به سفر نیاز داشته باشد و به خاطرات این و آن وابسته باشد؛ وابسته است به یک ویدئو یا فیلم که به شکل‌های مختلف که اساسا تا حد زیادی فاصله‌ها را از بین برده و بنابراین حس بی‌عدالتی در آنها تقویت می‌شود و علاقه‌مند هستند که زندگی کنند مثل کسانی که تصور می‌کنند زندگی عادی دارند یا از محدودیت‌ها و محرومیت‌ها کمتر آسیب می‌بینند.

این حس آزارشان می‌دهد و به خاطر همین بالغ بر 60 درصد آنها در پیمایش‌ها اشاره می‌کنند که اگر فرصتی برای مهاجرت داشتند، مهاجرت می‌کردند؛ و به خاطر همین است که موج‌های مهاجرتی را بعد از حوادثی شبیه 1401 و 1404 می‌بینیم و احساس می‌کنند حتی باید ریسک کنند و فرصتی برای آزمایش به خودشان بدهند. آزمایش کردن و ماجراجویی هم با آن جهان وطنی پیوند دارد و همدیگر را تکمیل می‌کنند. بنابراین، خیلی جهان وطن هستند.

در پیمایش سال 99 معاونت جوانان یکی از سؤال‌ها این بود که کدام یک از این گزینه‌های هویتی را می‌پسندی که خودت را با آن تعریف کنی؟ مثلا گزینه‌هایی مثل اینکه «من ایرانی هستم»، «من به یکی از گروه‌های قومی تعلق دارم» و یکی از گزینه‌های دیگر این بود که «من شهروند جهان هستم». نزدیک به 21 درصد گفته بودند «من شهروند جهان هستم».

البته فی نفسه این جهان وطن بودن بد نیست. جهان وطنی که اینها دارند از جنس ملی‌گرایی جهان وطنی است و تبلیغات ملی هم با آن جاسازی می‌کنند و مثلا به نوروز هم اعتنا می‌کنند و شاید بعضی از آنها به روز کوروش هم علاقه داشته باشند و تعلق به اسطوره‌ها و حتی رسوم دینی و آیینی هم در آنها باشد و اگر فرصتی برای معنا، هویت‌یابی، هیجان و ابراز عواطف برای آنها مهیا کند، از آن دریغ ندارند. اما این غیر از ناسیونالیسمی از بالا به پایین است که احساس کند باید آن را ترویج بدهیم. این ناسیونالیسم یا ملیت‌گرایی از پایین به بالا است و این طوری دارند آن را می‌سازند. یعنی با منطق سازگار شدن با اقتضائات زندگی نگاهشان به ملیت و ارزش‌ها و اسطوره‌های ملی شکل می‌گیرد.

 

به بحث مهاجرت اشاره کردید. ذهنیت ما این طور بود که قشر نخبه مثل تحصیل‌کرده‌های دانشگاه‌های بزرگ، رتبه‌های برتر کنکور و یا اساتید برجسته ما مهاجرت می‌کنند. 88 درصد از کسانی که در اعتراضات 1404 دستگیر شدند، تحصیلات دیپلم و زیر دیپلم داشتند. ممکن است اینها هم به مهاجرت فکر کنند؟ یعنی اینها هم به آن تقسیم‌بندی اضافه می‌شوند یا اتفاق دیگری می‌افتد؟

انگیزه‌هایی که برای مهاجرت هست، تنوع دارد. طبیعتا رفتن برای قشری که تحصیلات خوبی دارد با برنامه‌ریزی، حمایت خانواده و چرخه متفاوتی انجام می‌شود. اما همه مهاجرت‌ها مربوط به آدم‌های تحصیل‌کرده یا با انگیزه ادامه تحصیل و جذب نیست؛ گرچه ممکن است برای یک عده گزینه جذابی باشند که بتوانند از آن طرف بورسیه بگیرند تا هم درس بخوانند و هم امکانی برای زندگی فراهم کند در جایی که شاید وضعیت بهتری داشته باشد.

 

بخش زیادی از مسائل اخیر به خاطر محرومیت‌ها، فشارها و شرایط اقتصادی بود

اما بخش زیادی از مسائل اخیر به خاطر محرومیت‌ها، فشارها و شرایط اقتصادی بود. طبیعتا استراتژی اینها برای مهاجرت می‌تواند متفاوت باشد و بیشتر باید متکی به فکر و بازوی خودشان باشند.

 

یعنی نگاه اینها نمی‌تواند ماندن و ساختن باشد و حتما باید نگاهشان به مهاجرت باشد؟

طبیعتا با تغییری که احساس کنند و بتوانند به شرایط امیدوار بمانند و احساس کنند عدالتی برقرار می‌شود و پیش‌بینی پذیری و ثبات می‌تواند در بازار کار باشد و رونق و چرخش و گردشی در اقتصاد وجود داشته باشد و همه آنها به مشاغل سخت و حاشیه‌ای پناه نبرند، طبیعتا یک دسته از آنها میل به این دارند که خودشان بتوانند با یک سرمایه‌ای کارآفرینی کنند و بمانند. هرچند که گفتم، این طیف معمولا آسیب‌پذیرتر هستند و تصمیمات آنها هم یک مقداری هیجانی‌تر و مقطعی‌تر است و کاملا مصلحتی نگاه می‌کنند. بنابراین رفتن همه آنها قابل انتظار و پیش‌بینی نیست. ولی از دسته آماری که اشاره کردید، ریسک‌هایی برای مهاجرت‌های سخت هم کاملا طبیعی و قابل انتظار است.

مصاحبه با محمد سعید ذکایی

نکته دیگر اعتراضات اخیر این بود که 17 درصد از دستگیرشدگان دانش‌آموز بودند. به نظر شما آموزش و پرورش چه کاستی‌هایی در انتقال ارزش‌ها و نگرش‌های ملی و بحث‌هایی نظیر تربیت فردی و اجتماعی داشته و آیا توانسته با این نسل ارتباط مناسبی برقرار کند؟ آیا همه این نسل از ارزش‌های رسمی دور هستند؟ پژوهش‌ها و آمارهایی که شما در اختیار دارید در این خصوص چه می‌گوید؟

 همان طور که عرض کردم ریسک‌پذیری، سیّال بودن و نگاه عاطفی در این نسل بیشتر قابل انتظار است؛ و این می‌تواند انگیزه یک جنبش، حرکت یا اعتراض هم ایجاد کند. هرچند در تحلیل نهایی باید مراقب بود که اعتراضات اخیر یک وجه بین نسلی هم داشت و منحصر به گروه جوان نبود؛ گرچه سهم آنها قابل توجه است، ولی سنین دیگر هم درگیر بودند. احتمالا خانواده‌هایشان هم با آنها همراهی می‌کردند و یا سنین بیشتر را هم می‌شد در صف معترضان دید.

 

کوتاهی‌های زیادی را در مدرسه شاهد هستیم

اما اینکه نقش آموزش و پرورش چه بوده، آمار پیمایشی، داده‌های طولی و حتی عرضی گسترده‌ای را ندارم و طبیعتا ممکن است خود آموزش و پرورش اشراف بیشتری داشته باشد. اما آنچه به طور یقین می‌شود استدلال کرد این است که در هنجارهایی مثل میهن‌دوستی، تقوا، وفاداری، مسئولیت‌پذیری و همه چیزهایی که می‌توانیم اسمش را مهارت‌های مدنی، مهارت‌های شهروندی و حتی مهارت‌های زندگی بگذاریم، قطعا کوتاهی‌های زیادی را در مدرسه شاهد هستیم.

اگر بخواهم مصداقی برای شما صحبت کنم، اولا فضای نابرابر خیلی آشکاری در آموزش و پرورش ما مشهود هست. مدرسه‌های خصوصی که به شیوه‌های مختلف اداره می‌شوند این شانس را دارند که اولا بچه‌ها زمان طولانی‌تری را آنجا سپری کنند. نه زمان از روی جبر و اجبار، اخیرا خود آموزش و پرورش اعلام کرد به جای اینکه 900 ساعت از زمان سالانه اینها در مدرسه صرف شود، به 600 ساعت تقلیل پیدا کرده و برخی تحلیل‌ها می‌گویند به 450 ساعت هم رسیده است. این «فاجعه» است. برای اینکه مدرسه کانونی است که باید زمان زندگی در آن سپری شود و در آن فرصت و تجربه هست و مهمتر از آن آموزش‌های مدنی و مهارت‌های زندگی در آن منتقل شود که خشم را کنترل کند.

چطوری مسئولیت بپذیری، حق دیگری را بشناسی، نفع درازمدتی را برای خودت و جامعه طلب کنی و اساسا چطوری بتوانی صبور باشی و شرایط سخت را تحمل کنی، اینها هنرهایی است که مدرسه و آموزش‌های مستقیم و غیرمستقیم مدرسه باید بدهد. چقدر مدارس دولتی ما بضاعت منعکس کردن اینها به بچه‌ها را دارند؟ خیلی کم، با مشکلاتی که همه می‌شناسیم و تکرارش ضرورتی ندارد؛ از انگیزه کم معلم‌ها گرفته تا امکانات کم سخت‌افزاری ناکافی. اغلب مدارس دولتی ما مجهز و هوشمند نیستند.

 

البته الآن به لحاظ هوشمندی مدارس و استفاده آنها از تکنولوژی خیلی جلوتر از نسل ما هستیم که مثلا با تخته گچی به مدرسه می‌رفتیم. این طور نیست؟

در دوره‌ای که کلاس‌های تاریخ، جغرافیا، باستان‌شناسی و یا بحث‌های علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی را خیلی کشورها به صورت مجازی و حتی از طریق بازی‌های مجازی آموزش می‌دهند تا بچه‌ها تصورات سه‌بعدی و چند رسانه‌ای پیدا کنند، چند درصد از مدارس ما چنین ظرفیتی را دارند؟ گفتم نابرابری هست، به خاطر اینکه اینها منحصر به تعدادی مدرسه خصوصی است و مدارس دولتی در عمل ناچار هستند به همان شیوه‌های کلاسیک و سنتی بسنده کنند.

لذا در این محدودیت‌های ساختاری و سخت‌افزاری و مهمتر از آن غیاب معلمانی که باید حاشیه امنیت و احساس رفاه داشته باشند، عملا بچه‌ها فضای مدرسه را بیگانه‌کننده می‌بینند. یعنی تعلق خاطر و حس شوری که باید حضور داخل مدرسه در آنها ایجاد کند را نمی‌بینیم. مدارس ما الآن مرجعیتی ندارند؛ که دل‌تنگ آن بشوند و الهام‌بخش آنها باشد و فضایی که بتواند برخی از اینها را در آن تمرین کرد. متأسفانه مدارس ما از آن حالت دور شده‌اند.

 

البته به نظر می‌رسد این مرجعیت در خیلی حوزه‌ها به خارج از کشور یا فضای غیررسمی رفته است. نظر شما در این خصوص چیست؟

بله؛ ولی بالأخره کار مدرسه مهارت است. وقتی یک دانش‌آموز در کلاس‌های ابتدایی یا دبیرستان شرکت می‌کند، با توجه به تحولات دیجیتال، آموزش‌های استاندارد به او منعکس می‌شود. این مرجعیت سال‌ها است تلنگر خورده و درست می‌گویید که عملا رسانه‌ها و فضای دیجیتال یکه‌تاز شده‌اند. اما عرضم این است که حتی همان نقش حاشیه‌ای هم که مدارس داشتند و می‌توانستند حایلی بین خانواده و اجتماع باشند، را هم از دست داده‌اند.

وقتی پدر، مادر و خانواده هم بلاتکلیف هستند که با این وابستگی و اعتیاد شدید نوجوان و جوان به فضای مجازی چه کار باید کرد و مدرسه هم آموزش نمی‌دهد، عملا صحنه را خالی گذاشته‌ایم. این «سواد رسانه‌ای» را چه کسی باید به بچه‌ها یاد بدهد؟ خود والدین نیاموخته‌اند که در مواجهه با اخبار چطور زیست عاطفی خودشان را فرم بدهند؛ و بخشی هم رسانه است که خوب و بد چیست و چطور راستی‌آزمایی یا مشارکت کنند.

مدرسه می‌تواند حایلی باشد برای اینکه این هنر و مهارت زندگی را از این دریچه هم خانواده را بیشتر آشنا کند و هم سپری درست کند که نوجوان و جوان در معرض کشیدن شدن افراطی به سمت فضای مجازی نباشد. متأسفانه الآن این عرصه بی‌دفاع و خالی است.

مصاحبه با محمد سعید ذکایی

اشاره داشتید به اینکه «بچه‌ها فضای مدرسه را بیگانه‌کننده می‌بینند». آیا در غیاب نقش تربیتی مدارس، رسانه ملی و سایر رسانه‌های رسمی می‌توانند خانواده‌ها، نوجوانان و جوانان را به میزانی از سواد رسانه‌ای برسانند که سره را از ناسره تشخیص بدهند و در جنگ روایت‌ها با روایت درست همراه باشند؟

به نظرم این حساسیت شکل نگرفته و این اولویت نیست. امروز بحثم را با این شروع کردم که افق نگاه‌ها را باید به هم نزدیک کرد و در واقع خوانش‌هایی که از این نسل و آرزوها و شرایط زیست آنها داشته باشیم. بالقوه رسانه ملی خیلی می‌تواند در این زمینه مؤثر باشد ولی اینکه اراده‌ها، عملکرد و ظرفیت‌هایش چقدر در این مسیر هست، فعلا که محقق نشده است.
 

واقعیت اجتماعی را به رسمیت بشناسیم

اصل «جذب حداکثری» را بپذیریم

شرط اول این است که واقعیت اجتماعی را به رسمیت بشناسیم. در شرایطی که جوانان زیست می‌کنند و بزرگ شده اند، طبیعی است که طور دیگری فکر کنند و متفاوت از ما بیاندیشند. اگر این را باور کنیم، طبیعتا باید بتوانیم گزینه‌های جذاب‌تری هم در اختیار آنها قرار بدهیم و از خوب و بد کردن، تفاوت گذاشتن بین آنها و برچسب زدن‌ها فاصله بگیریم. فارغ از اینکه چقدر ارزشی هستند و یا بر اساس الگوهای ظاهری بیشتر یا کمتر تدیّن دارند، همه ایرانی هستند و در این خاک، فرهنگ و سرزمین زندگی می‌کنند. این اصل «جذب حداکثری» را بپذیریم و اصطلاحا به «سیاست تفاوت» اذعان کنیم. احترام قائل باشیم برای اینکه تفاوت‌ها وجود دارد، ولی در عین تفاوت‌ها می‌شود وحدتی را فرض کرد و به سراغش رفت.

این به نفع همه است، ولی در عمل کمتر محقق شده است. یعنی هنوز سایه خوانش‌های آسیب‌شناختی از نوجوان و جوان سنگینی می‌کند؛ و اینکه کم می‌شود اعتماد کرد، اینها از دست رفته‌اند و کلیشه‌سازی‌ها در این فضا وجود دارد؛ و اینکه از هر برنامه‌ای ضرورتا بشود روایت سیاسی خاصی را خواند و خط و خطوط خاصی بخواهد غالب شود یا نیازها و سلیقه‌های خاص تأمین شود.

 

رسانه ملی «شکاف‌های فرهنگی» را ترمیم کند

اگر ایران برای همه است و می‌پذیریم که در این ایران گسترده سلیقه‌ها، نگاه‌ها و نگرش‌ها تنوع دارند، طبیعتا رسانه ملی هم در عمل باید بتواند این را تأمین و «شکاف‌های فرهنگی» را ترمیم کند. در این تردیدی نیست که متأسفانه جامعه ما موضوع سوء استفاده‌هایی قرار می‌گیرد و درست است که از طرف همسایه‌ها و کشورهای دیگر در معرض مطامع و نیت‌های سوء قرار دارد، اما خودمان هم ضعف‌های جدی داریم که بخشی از آنها به بازنمایی و ترمیم شکاف‌ها بر می‌گردد.

می‌شود از رسانه ملی انتظار داشت که فکر کند و در این شرایط بتواند جوان‌ها را از آرمان‌گرایی و آرزوهای دست نیافتنی پرهیز بدهد؛ تا خودشان را در شرایط واقعی قرار بدهند که کار کم است، تورم زیاد است و مهارت‌ها کم است. فرهنگ مردم، نوجوان‌ها و جوان‌ها همان چیزی است که در کوچه و خیابان، مدرسه و دانشگاه عمل می‌شود. چقدر این نگاه و شیوه زیست در رسانه ملی ما بازنمایی و تکرار می‌شود؟ یعنی قرار است شبیه باشد و باید شبیه باشد؛ و در ضمن به سمت رشد و ارتقاء هم برود.

رشد و ارتقاء باید در مسیر شدنی و واقع‌بینانه باشد و از آرمان‌گرایی رادیکال فاصله بگیرد. یعنی باید جوان را تربیت کند و به او مهارت زندگی بدهد. موارد زیادی از مهارت زندگی را امروز گفتم که شامل چه چیزهایی می‌شود. اینکه یاد بگیرد مهارت‌های دیجیتال خودش را در مسیر بهتر قرار بدهد و اصطلاحا سواد رسانه‌ای خودش را ارتقاء بدهد، بر عواطفش مسلط شود، با دیگران ارتباط برقرار کند و درک درستی از تاریخ، ادبیات و میراث فرهنگی پیدا کند. همه اینها سواد است. چقدر رسانه ملی ما در این سوادها چندجانبه، واقع‌بینانه و حرفه‌ای عمل می‌کند؟ اگر در این مسیر حرکت کند – نه به صورت گزینشی و یک‌جانبه‌گرایانه – طبیعتا موفق خواهد شد.

 

رسانه ملی باید «سیاست تفاوت» را به رسمیت بشناسد

یعنی رسانه ملی باید «سیاست تفاوت» را به رسمیت بشناسد. نوجوانان ما عواطف متنوع و نگاه‌ها و سلیقه‌های متفاوتی دارند. خشم، خوش‌بینی، امید، ترس، نگرانی و اضطراب‌های آنها عاطفه است؛ این را متوازن ببیند و توزیع کند و شرایطی باشد که نوجوان احساس کند اگر روی مهارت‌هایش سرمایه‌گذاری کند و شایستگی‌هایی را پیدا کند، این شایستگی‌ها هرز نمی‌رود. نمونه‌هایی را اینجا و آنجا ببینند که جای کار سخت، تلاش، زحمت و مهارت در کشور خودمان هم هست.

بنابراین، خیلی می‌شود روی قلمرو این صحبت کرد و در کل عرض من این است که رسانه ما هنوز خیلی موفق نبوده در اینکه تصمیم بگیرد یک مقداری با واقعیات امروز، اینجا و اکنون سازگار و دور شود و از آن نگاه آرمانی که شاید سال‌های دهه 60 جواب می‌داد. معنایش اصلا بازگشت، دور شدن و پناه بردن به یک جهان وطنی یک‌طرفه، خام نیست و همان طور که عرض کردم نزدیک شدن به منافع ملی، تلاش برای همبستگی و تلاش برای این است که آرمان‌های جوانان امروز را درک کند و به رسمیت بشناسد.

 

یک نکته دیگر اعتراضات 1404 گرایش به پیش از انقلاب بود. جوانی که ما نتوانسته‌ایم آگاهی درستی نسبت به وضعیت کنونی و تاریخ جامعه و مسائل اجتماعی به او بدهیم، به نظر شما چرا گرایش پیدا می‌کند به 50 سال پیشی که هیچ نوع آگاهی نسبت به آن زمان ندارد؟

اساسا ماجرای نوستالژی است. یعنی پناه بردن به دهه 50 مصداقی از یک «حسرت» است. کارکرد حسرت به نوعی التیام‌بخشی است. حسرت یک مسکّن است و در جوامعی بیشتر برقرار می‌شود که در کنار آمدن با گذشته، حال و آینده دشواری دارند. اگر بخواهم واضح‌تر بگویم، وقتی دامنه و ابعاد حسرت گسترش پیدا می‌کند که احساس می‌کنیم لایق شرایطی بهتری هستیم و باید شرایط متفاوتی برای ما رقم بخورد.

خیلی از آن نوستالژی‌ها نقش برساختی هم پیدا می‌کند؛ وقتی تصویر طلایی از گذشته ترسیم می‌شود که خیلی واقعیت نداشته و کاستی‌های آن را نادیده گرفته است. تنگناها و مشکلاتی که در زندگی جوان‌های ما جاری هست، کمک می‌کند به اینکه بخواهند با آن نوستالژی حس آرامش پیدا کنند. بنابراین، نوستالژی یک مکانیزم دفاعی هم هست. طبیعتا می‌تواند از دریچه رسانه‌های ماهواره‌ای و بزرگ‌ترها منتقل شود. چون این نسل به مدد تکنولوژی‌های دیجیتال خیلی خوب می‌توانند حافظه‌های گذشته را بازسازی و تجسم کنند. پس یکی دیگر از هنرهایی که رسانه ملی می‌تواند داشته باشد این است که یک مقداری نوستالوژی‌ها را واقع‌بینانه کند.

مصاحبه با محمد سعید ذکایی

شما خیلی روی نقش فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی تأکید دارید. اگر ما اینترنت را قطع کنیم و ارتباط این نسل را با چیزی که دارند برای زندگی فردی و اجتماعی خودشان از آن الگوبرداری می‌کنند را مختل کنیم، آیا می‌تواند مؤثر باشد و یا جوان و نوجوان را در یک فضای خلأ از نظر الگوبرداری قرار می‌دهد؟

قطع کردن ممکن است به صورت مقطعی کمک کند و در قابلیت‌های امنیتی هم قابل دفاع باشد. اما به عنوان یک استراتژی بلدمدت که از تأثیرپذیری‌های مخرب مصونیت بدهد، نه ممکن و نه توصیه‌پذیر است. به نظر من امکان‌پذیر نیست به خاطر اینکه در 40 سال گذشته تجربه ویدئو تا خود اینترنت و تلویزیون‌های ماهواره‌ای را داشته‌ایم. این پاک کردن صورت مسأله و خیلی ساده‌انگاری است.

طبیعتا راه موجه، ممکن و منطقی‌تر «تولید محتوای جایگزین» و «تقویت سواد رسانه‌ای، اجتماعی و مدنی» است. البته آنها راه‌های سختی هست ولی تضمین و پایداری بیشتری دارد. چیزی که ما از آن غفلت کرده‌ایم و باید تمهید شود، همین است. مثلا در بحث تلویزیون‌های ماهواره‌ای، اگر رسانه ملی بتواند جذابیت را به محصولات و تولیدات خودش بدهد، طبیعی است که از مخاطب ماهواره‌های فارسی زبان کم می‌شود و عملا از خیر و برکتش فرصت و بازار کاری گسترش پیدا می‌کند.

 

بخشی از زندگی روزمره نوجوانان ما به صورت جهان‌وطنانه رقم می‌خورد

با توسعه‌ای که تکنولوژی پیدا می‌کند، مسدود و محدود کردن و پیش‌بینی‌های توقف طبیعتا راه چاره نیست. اساسا بخشی از زندگی روزمره نوجوانان ما دارد به صورت جهان‌وطنانه رقم می‌خورد. به نظر من در دنیای به هم پیوسته و متصل امروز این نوع محدودیت‌ها جز تولید عصبانیت، خشم، محرومیت، ناکامی و خدای ناکرده حوادث دیگری که می‌تواند به همراه داشته باشد، نتیجه دیگری ندارد.

 

این نسل صریح‌تر و عاطفی‌تر شده

در جمع‌بندی برای ما بفرمایید که چرا خشونت در نسل نوجوان و جوان بیشتر از چیزی است که ما فکر کنیم؟ چه کار کنیم که این سطح از خشونت را از این نسل شاهد نباشیم؟

نظر من این نیست که این نسل خشن‌تر شده است. این نسل صریح‌تر و عاطفی‌تر شده و تجلی عواطف را می‌شود در تصمیمات و خیلی از رفتارهای آنها دید. این نسل پراگماتیسم و مصلحت‌گرا شده و بیشتر برای حال زندگی می‌کند تا برای آینده یا گذشته؛ و در واقع رضایت را فوری جست‌وجو می‌کند. اما در عین حال این نسل ظرفیت‌های اخلاقی خوبی هم دارد. هنوز دغدغه محیط زیست و حقوق کودکان، زنان، اقلیت‌ها و حتی گاهی اوقات حقوق حیوانات را دارد. گاهی جلوه‌هایی از فرهنگ مشارکتی یا ارزش‌های سیاسی هم در این نسل پررنگ هست و دغدغه‌هایش را دارند.

 

جوانان را وارد فضاهای منعطف‌تر و واقع‌بینانه‌تری کنیم

لذا این نسل خشن‌تر نشده و به واسطه برخی مشکلاتی که پیش روی آنها قرار گرفته، گاهی روزمره بر او فشار می‌آورد و این فشارها ممکن است آنها را به کنش‌های هیجانی هم هدایت کند و قاعدتا در امتداد همان سبک و شیوه زندگی آنها است. من فکر می‌کنم به جای اینکه نگران باشیم و یا بخواهیم واکنش سختی به آن نشان بدهیم، این انرژی را به سمت ظرفیت‌های مثبت برای کار کردن، مشارکت داده شدن و دعوت شدن ببریم؛ آنها را جدی بگیریم و برای آنها فرصت فراهم کنیم و جوانان را وارد فضاهای منعطف‌تر و واقع‌بینانه‌تری کنیم.

اگر قضاوت فقط بر اساس تعداد دستگیرشدگان است، فکر می‌کنم واقع‌بینانه این باشد که متغیرهای دیگر را هم در نظر بگیریم. مثلا اینکه کدام مناطق بیشتر خشونت نشان دادند؟ حدس من این است که در مناطق محروم‌تر شدت خشونت بیشتر بوده است. در آن صورت به جای اینکه با نسل قضاوت کنیم، نقش طبقه، فضا و مکان را هم جزء مؤلفه‌ها در نظر بگیریم.

در غیاب آنها به نظرم از لحاظ ذاتی و شخصیتی و حتی روانشناختی ما می‌دانیم این سن نوجوانی با هیجان همراه است. اگر همراه شدن آنها با سایر گروه‌ها شدت خشونت را بالاتر ببرد، آن وقت می‌تواند بیانگر زمینه‌های دیگری هم باشد. آن وقت باید به نقش مکان و جغرافیا، گروه‌های قومی و به خصوص طبقه اجتماعی نگاه کرد. فارغ از این فکر می‌کنم بقیه خصوصیات را باید با توجه به همان منطق جهان زندگی و منطق فلسفی که امروز به آن اشاره کردم، درک کرد.

 

از این نسل انتظار نداشته باشیم که مثل دهه 60 فکر و رفتار کند

اساسا از این نسل انتظار نداشته باشیم که مثل دهه 60 فکر و رفتار کند. این نسل رضایت و پول را برای همه می‌خواهد؛ پول می‌خواهد که لباس خوب بپوشد و غذای خوب بخورد؛ این فی نفسه بد نیست. مقایسه‌پذیری این نسل بیشتر شده و سنتی که ما می‌پسندیم را بر نمی‌تابد از این قالب‌ها فاصله گرفته است. این نسل الگوهای متنوعی دارد و به شیوه و استراتژی خودش عمل می‌کند. معنای این از هم پاشیدن خانواده و از دست رفتن این نسل نیست. گفتم که اخلاقی هستند اما الگو و روش آنها فرق می‌کند.

ان شاء الله بشود از تجربه‌های تلخ درس‌هایی گرفت. به سهم خودمان کاری انجام بدهیم و آب رفته را به جوی برگردانیم. اعتماد را تقویت کنیم و انسجام را به جامعه برگردانیم برای اینکه به آن آسیب نرسانند و خودش هم آسیب نبیند.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
1 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.