حجتالاسلام و المسلمین سید هادی موسوی در هشتمین جلسه بازخوانی خاطرات امام خمینی(س) و انقلاب اسلامی گفت: شنیدهاید که امام هر شب به حرم میرفتند، یا مثلاً در کربلا برای زیارتهای مخصوصه میرفتند و ده روز آنجا میماندند و بیتوته میکردند و تا پایان ۱۰ روز نمازشان را کامل میخواندند. هیچوقت نشد امام خمینی(س) حرکتی کنند که تداخلی با وقت نماز داشته باشد؛ مثلاً نزدیک غروب، ظهر یا صبح را طوری هماهنگ میکردند که به نماز برسند و بین راه نباشند. تعبدشان به زیارت امام معصوم بینظیر بود.
یکی از شاگردان امام خمینی(س) با بیان اینکه «تعبد» و «تعقل» دو ابزار امام بود، گفت: حوزه علمیه نجف، «مشروطهگزیده» بود؛ یعنی مشروطیت داغی بر حوزه علمیه گذاشته بود و کار به جایی رسیده بود که ورود در مسائل سیاسی را حرام میدانستند. بیتعارف از بالا تا پایین، همه اهل حوزه میگفتند جایز نیست طلبه در مسائل سیاسی ورود کند. حالا امام در این حوزه با این وضعیت که همه هم آمده بودند، چه باید میکردند؟ یک سال از ماجرا گذشت. تبلیغات ساواک هم این بود که دیگر آقای خمینی تحتالشعاع قرار گرفته است. حالا میگویم نکته اصلی که ایشان را از ترکیه به نجف آوردند چه بود؛ میخواستند بگویند آقای خمینی دیگر از مبارزات خسته شده و دست برداشته است.
به گزارش روابط عمومی ستاد مرکزی بزرگداشت امام خمینی(س)، حجتالاسلام و المسلمین سید هادی موسوی در هشتمین جلسه بازخوانی خاطرات امام خمینی(س) و انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه واقعاً غربت امام در نجف مثالزدنی است، گفت: نقشه کشیده بودند که امام را به نجف بیاورند؛ در ایران هم زمزمههایی بود. روزی که من وارد نجف شدم، در مدرسه آیتالله بروجردی دوستی داشتیم که قبلاً به آنجا رفته بود. نشستیم آنجا که خبر دادند امام را آوردهاند. آن وقت میگفتند «حاجآقا روحالله». ایشان را از ترکیه به بغداد آورده بودند. من ابتدا تکذیب کردم و گفتم در ایران ساواک بهشدت این شایعه را پراکنده بود که میخواهیم آقای خمینی را به نجف بفرستیم. بعد معلوم شد که این سیاستِ شخصِ شاه و به دستور آمریکا بوده است.
این شاگرد امام خمینی با اشاره به اینکه حوزه علمیه نجف در روزها و هفتههای اول استقبال پرشور و گرمی از امام کرد، افزود: بعد از مدتی قرار شد امام درس را در مسجد شیخ انصاری شروع کنند. به پیشنهاد مرحوم بحرالعلوم درس را آنجا آغاز کردند. وقتی هم که درس شروع شد، همگان آمدند. ما خیلی خوشحال شدیم. این ایام همزمان بود با زائران ایرانی که بهصورت کاروانی برای زیارت به عتبات دریافت میشدند و میآمدند. مخصوصاً فهمیده بودند که حاجآقا روحالله بعد از نماز مغرب و عشا نیم ساعت در منزل مینشینند و بعد به حرم میآیند؛ هر شب کارشان همین بود. سازمان امنیت (ساواک) تنظیم کرده بود که ساعت شام زائران را در نجف، همزمان با ورود امام به حرم قرار دهد. اینجا شگردی به کار رفت و تبلیغات هم اثر گذاشت؛ مردم شام را رها میکردند و بهصورت جمعهای پراکنده و متفرق میآمدند تا امام را زیارت کنند.
وی ادامه داد: ما یک جاکلیدی درست کرده بودیم که طرح خود من بود؛ عکسهای کوچکی از امام تهیه کرده بودیم و دو طرف این جاکلیدی میگذاشتیم و به زائران هدیه میکردیم تا با خودشان به ایران بیاورند. این هم برنامه مفصلی بود و خیلی جا افتاد. مردم میآمدند و ساواک دید نمیتواند جلوی آنها را بگیرد؛ بههرحال مردم برای زیارت و ملاقات امام میآمدند. یکی از این مداحها که الآن در قم است، جوانی بود که صدای بسیار خوبی داشت؛ از همان شبهای اول آمد و یکی دو ماه آنجا ماند. حاجآقای باقری الآن هم هستند و مداحی میکنند.
موسوی اظهار داشت: بهمحض اینکه درس امام شروع شد، آیتالله مدنی به درس ایشان آمدند. در این هنگام برادران آذریزبان ما موضع گرفتند و حتی ایشان را تهدید کردند و گفتند «شما دارید به آیتالله خویی اهانت میکنید؛ به درس آقای خویی نمیروید؛ ولی به درس ایشان میروید!» ایشان فرمودند «من دوره درس آقای خویی را کامل دیدهام، اما به درس ایشان نیاز دارم و میروم.» خیلی موضع شدیدی گرفتند، تا جایی که علت هجرت آقای مدنی همین مسأله شد. امام فهمیدند که ایشان تهدید به قتل شدهاند. ایشان را خواستند و فرمودند: «به ایران بروید.» ایشان هم قبول کردند و امام ایشان را فرستادند.
وی یادآور شد: حوزه علمیه نجف، «مشروطهگزیده» بود؛ یعنی مشروطیت داغی بر حوزه علمیه گذاشته بود و کار به جایی رسیده بود که ورود در مسائل سیاسی را حرام میدانستند. بیتعارف از بالا تا پایین، همه اهل حوزه میگفتند جایز نیست طلبه در مسائل سیاسی ورود کند. حالا امام در این حوزه با این وضعیت که همه هم آمده بودند، چه باید میکردند؟ یک سال از ماجرا گذشت. تبلیغات ساواک هم این بود که دیگر آقای خمینی تحتالشعاع قرار گرفته است. حالا میگویم نکته اصلی که ایشان را از ترکیه به نجف آوردند چه بود؛ میخواستند بگویند آقای خمینی دیگر از مبارزات خسته شده و دست برداشته است.
این شاگرد امام خمینی(س) افزود: امام یک ابتکار عمل به کار بردند؛ برای اولینبار بحث ولایتفقیه و مبارزه با نفس را مطرح کردند. البته قبل از ولایتفقیه، مسأله مبارزه با نفس را پیش کشیدند و یک سخنرانی در این زمینه کردند که برای جامعه و حوزه خیلی جا افتاد. این مبحثِ مبارزه با نفس یا جهاد اکبر، برای مراحل بعدی یعنی بحث ولایتفقیه کارگشا شد.
وی گفت: همه کمابیش از دور و نزدیک شنیده بودند که آقای خمینی در مسائل عرفان، کلام و فلسفه مبسوطالید است، ولی ایشان اصلاً آنها را مطرح نکردند؛ بلکه فقه را شروع کردند. وقتی درس را شروع کردند، احساس شد که واقعاً یک بحرِ بزرگ و دریای ژرفی است. علیرغم اینکه خیلیها معتقد بودند علمیت آقای خویی، آقای حکیم و آقای شاهرودی بالاتر است، اما امام درس را که شروع کردند، برای حوزه نجف ثابت نمودند که من همینطوری وارد عرصۀ سیاست نشدهام، بلکه مباحث علمی را پشت سر گذاشتهام. بحث فقهی امام خیلی جا افتاد و در لایهلایه این بحث فقهی، وقتی به مباحثی مثل خمس و زکات رسیدند، بحث ولایتفقیه را پیش کشیدند.
موسوی یادآور شد: اکثر ایرانیهای مقیم کربلا، نجف، سامرا و جاهای دیگر به ایران رفتوآمد داشتند و ساواک روی آنها کار میکرد. وقتی امام بحث حکومت اسلامی را پیش کشیدند، همه ترسیدند و وحشت کردند و اول شروع به تبلیغات منفی کردند. کار به جایی رسید که ما ۱۰- ۱۲ نفر کنار امام ماندیم. ما یک ارگانی هم داشتیم و یک روزنامهای هم آنجا چاپ کردیم، ولی خیلی طول نکشید. این ۱۰- ۱۲ نفر کارهای سیاسی امام را انجام میدادیم. بقیه به درس امام میآمدند، بعضاً به نماز امام هم میآمدند، ولی ابداً امام را قبول نداشتند.
وی افزود: وقتی امام تصمیم به رفتن [از عراق] گرفتند حزب بعث نمایندهای به بغداد فرستاد و در روز سوم اقامت گفت: «آقا، شما همینجا بمانید و دست از مبارزه بکشید، ما هیچ کاری با شما نداریم و همهگونه ابزار و وسایل را هم برایتان فراهم میکنیم.» امام فرمودند «نه، من میروم.» گفتند «هیچکدام از سفارتخانهها ویزا نمیدهند.» امام آنجا عصبانی شدند و فرمودند: «اگر تمام دنیا دروازههایش را به روی من ببندد، من سوار کشتی میشوم در دل اقیانوس، اما دست از مبارزه نمیکشم.» حتی تعبیر را با قسم همراه کردند و فرمودند: «والله دست از مبارزه نمیکشم.»
این شاگرد امام خمینی(س) ادامه داد: شب آخر حصر را برداشته بودند، چون یقین داشتند آقای خمینی میخواهد برود. ما بعد از نماز به آنجا رفتیم. بعد از حدود دو هفته روز امام را زیارت کردیم، چون مقداری بحران روحی پیدا کرده بودیم، امام جملاتی فرمودند. متأسفانه آنجا ما ضبط و فیلمبرداری نداشتیم، اما این جملات یادم هست؛ همین که نشستیم، فرمودند «من میدانم در این مدت در نجف بر شما چه گذشت.» بههرحال فرمودند «من صبح بعد از نماز از اینجا میروم.» صحبتهای دیگری هم کردند و فرمودند: «من صبح از اینجا میروم؛ اگر کسی مایل است، تا مرز کویت با من بیاید، ولی به هیچکس نگویید، حتی به خانوادههایتان هم هیچی نگویید.» این تعبیر امام بود. ما هم ماشین تهیه کردیم و تا آنجا رفتیم.
وی افزود: وضو گرفتیم و نماز ظهر و عصر را در مسیر خواندیم. در همان کنار مرز، امام را تحویل مرز کویت دادیم و ما دیگر بهقولمعروف با خیال راحت برگشتیم. دیگر خبر نداشتیم و تماسی هم نبود، تا اینکه برگشتیم و دیدیم ساعت یکِ نیمهشب است. یکی از رانندهها من بودم، با اینکه گواهینامه هم نداشتم. وقتی آمدیم که به دفتر خبر بدهیم امام رد شده است (چون خطر واقعاً جدی بود)، تا گفتیم، همه زدند زیر گریه. سه - چهار نفر نشسته بودند، از جمله مرحوم آیتالله رضوانی بود که بهشدت زیر گریه زد و گفت: «ایشان را برگرداندهاند.» گفتیم: «چه شده؟» گفتند: «بله، کویت راه نداده و امام برگشته است.»
موسوی با تأکید بر اینکه «تعبد» و «تعقل» دو ابزار امام بود، اظهار داشت: شنیدهاید که امام هر شب به حرم میرفتند، یا مثلاً در کربلا برای زیارتهای مخصوصه میرفتند و ده روز آنجا میماندند و بیتوته میکردند و تا پایان ۱۰ روز نمازشان را کامل میخواندند. هیچوقت نشد امام خمینی(س) حرکتی کنند که تداخلی با وقت نماز داشته باشد؛ مثلاً نزدیک غروب، ظهر یا صبح را طوری هماهنگ میکردند که به نماز برسند و بین راه نباشند. تعبدشان به زیارت امام معصوم بینظیر بود.
وی افزود: بههرحال امام علیرغم اینکه حوزه علمیه را از نظر علمی و تعبدی قبضه کرده بودند، ولی از نظر سیاسی هنوز اهل حوزه در فضایی نبودند که بتوانند تصمیمگیری کنند و حرکت نمایند. در آنجا امام توانستند حوزه را بهسوی انقلاب بکشانند. سرانجام بحث «حکومت اسلامی» پیش آمد. این بحث حکومت اسلامی در سال ۱۳۴۸ بود و من خودم این چهارده تا سخنرانی را در پنج نوار گرفتم و خودم پیاده کردم، بعد برای ویرایش و چاپ دادیم. آنجا به برادر عزیزمان گفتم که حزب بعث خیلی سخت میگرفت.
این شاگرد امام خمینی اظهار داشت: حزب بعث میگفت تا چیزی مجوز نداشته باشد، حق نشر و چاپ ندارید. اگر مصلحت بود چاپ میکردیم، ولی چاپخانه میگفت یکدانه از آن را هم به شما نمیدهم تا بروید مجوز بیاورید، چون میترسیدند و میگفتند اینها همه را جمع میکنند و میبرند و به کوچک و بزرگ هم رحم نمیکنند. آنوقت من در زیر آفتاب و گرمای تابستان به آنجا میرفتم و معطل میشدم تا یک مجوز بگیرم. بههرحال مجوز میگرفتم؛ از جمله کتاب حکومت اسلامی را بهصورت جزوهها و اعلامیهها چاپ کردیم و اولین پیام امام به حجاج بیتاللهالحرام در همان سال صادر شد که ما اینها را جمع کردیم و برای مکه بردیم.
وی در پایان گفت: امیدوارم عزیزان ما، آنهایی که خاطرات را در سینه دارند و میدانند، دیگر از ما نترسند؛ چون اینجا الآن میآیند و میگویند «فلانی، ما در نجف فقط از تو میترسیدیم!» درحالیکه ما ترسی نداشتیم. خدا انشاءالله آخر و عاقبت ما را به خیر کند. در این ایام، شهادت رهبر انقلاب و از طرفی سالگرد ارتحال جانسوز معمار کبیر انقلاب و همه شهدای راه فضیلت، حقیقت و نظام جمهوری اسلامی را تسلیت میگویم.