یادداشت پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

مهمان حرم

دلم مسیر حرم را در پیش گرفته است. اصلی و فرعی هایش را خوب یاد گرفته است. می داند از کدام در وارد شود و از کدام یکی خارج. گوشه ای از حرم ایستاده است و دستش را از دور بر سینه گذاشته است و می گوید: السلام علیک یا جواد الائمه(ع).

جماران ـ منصوره جاسبی: قوه خیال از آن قوه هایی است که باید نامش را موهبت الهی گذاشت. خیالت می رود هر جا که دلش خواست و برای خودش می چرخد و می چرخد. بالا و پایین می کند و بعد بر می گردد و گوشه ای می نشیند. در همه عمر چند ده ساله ای که خدا اجازه می دهد حساب روزهایش را روی هم بگذاریم، رفتن به خیلی جاها فقط مثل یک آرزو همان در قوه خیالمان می ماند و بس. می شود مصداق بارز وصف العیش نصف العیش. برای من هم رفتن و گشتن و حظ بردن از وجب به وجب حرم امام جواد علیه السلام شده بود همان وصف العیش معروف. شنیده بودم دستت که به نشانه ادب روی سینه می رود تا سلامی خدمت آقا عرض کنی، انگاری که گوشه ای از باب الجواد یا باب الرضا ایستاده ای و سلام می دهی. می گفتند به همان دلنشینی است. دلت می خواهد نگاهت را به دو گنبد طلا بدوزی و ساعت ها فقط نظاره کنی و همه اکسیژنی را که فضای اطرافت را آغشته کرده است، میان ریه هایت بکشی و همان جا نگهش داری. 

زمان گذشت و خودش را به اردیبهشت 1398 رساند. قرعه فال به نام من دیوانه زده بودند. گفته بودند زیارت عتبات عالیات است هم کربلا، هم نجف، هم کاظمین و سامرا. مگر از این بهتر هم می شد تصور کرد. این بار قرار بود وصف العیش را کامل کنند. دیگر خواب و خیال نبود. همه چیز واقعی واقعی مقابل چشمانم قد علم کرده بودند. حوالی ساعت شش صبح بود که بعد از زیارت سامرا به کاظمین رسیده بودیم. سرگشتگی این بار هم آمده بود و خودش را در سرم جای داده بود. خیره ی گنبدها شده بودم. حالا باید جلوتر می رفتم. این سلام دیگر از جنس از راه دور و نیابتی نبود. سلامی بود که مقابل حرم ایستاده بودم و حتما علیک هم گرفته می شد. حالا گوش های دل من ناشنواست آن بحث دیگری است. السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع) بود که خودش را ذکر لبانم کرده بود. اینجا اما حرم پدر و پسرش بود و خودش آن دورترها در دیار طوس مأوا گرفته بود. دلت دیگر دست خودش نیست طوری به پنجره فولاد گره خورده است که همه جا را مشهد می بیند. حیران میان راهروهای حرم قدم هایم را به آهستگی جلو می بردم. نه من حیران نبودم، مات حرم شده بودم. نگاهم که با مشبک های ضریح تو در تو شدند، بغض راه خودش را هموار کرد و اشکابه ای شد که از چشم ها سرازیر شدند. دیگر مقاومت بس بود. دستم بار دیگر به روی سینه رفت. مانده بودم پدربزرگ را سلام گویم یا نوه را. اصلا آیا اینجا هم بزرگی و کوچکی مفهوم داشت وقتی هر دو بزرگ بودند و بزرگ زاده. ...

تقویم دور دورهایش را کرده است. امشب شب دهم ماه رجب 1445 هجری قمری است. همان شبی که در مدینه به امام رضا علیه السلام فرزند پسری عنایت کردند که از میان نام هایش از بس بخشنده بود به امام جواد علیه السلام معروف شد. دلم مسیر حرم را در پیش گرفته است. اصلی و فرعی هایش را خوب یاد گرفته. دیگر می داند از کدام در وارد شود و از کدام یکی خارج. مزار خواجه نصیر الدین طوسی را هم از بر شده است. گوشه ای از حرم می ایستد و دستش این بار اما از دور روی سینه می رود و می گوید: السلام علیک یا محمد بن علی علیهما السلام. 

دست دلم را بگیر که سخت محتاج نگاهت هستم.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
1 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.