اماتزیا بارام، استاد بازنشسته تاریخ خاورمیانه و مدیر مرکز مطالعات عراق در دانشگاه حیفا، در تحلیلی برای «GIS Reports» استدلال میکند که بسیاری از پیامدهای جنگ ۲۰۲۶ ایران، از بستهشدن تنگه هرمز و افزایش نقش سپاه در تصمیمگیریها تا ناکامی گزینههای مورد تصور برای تغییر حکومت، از پیش در اطلاعات و نشانههای علنی قابل مشاهده بود؛ با این حال، به باور او، آمریکا و اسرائیل این هشدارها را به اندازه کافی جدی نگرفتند و در نهایت تنگه هرمز به کانون اصلی رویارویی تهران و واشنگتن تبدیل شد.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، اماتزیا بارام، استاد صهیونیست بازنشسته تاریخ خاورمیانه و بنیانگذار و مدیر مرکز مطالعات عراق در دانشگاه حیفا است. حوزههای اصلی پژوهش او عراق، حزب بعث، شیعیان عرب، اسلام سیاسی و مناسبات میان قبیله و دولت در خاورمیانه است. او همچنین بین سالهای ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۹ برای ارتش آمریکا درباره جامعه و قبایل عراق پژوهش و تدریس کرده است.

بارام در این تحلیل استدلال میکند که بسیاری از پیامدهای اصلی جنگ ۲۰۲۶ ایران، برخلاف تصوری که ظاهراً در میان طراحان عملیات وجود داشت، غیرقابلپیشبینی نبودند. به نوشته او، اطلاعات علنی موجود پیش از جنگ درباره دستکم پنج موضوع مهم هشدار میداد: محاسبات تهران درباره بستن تنگه هرمز، افزایش قدرت سپاه پاسداران پس از ترور رهبر جمهوری اسلامی، انگیزههای واقعی فرماندهان سپاه، ضعف محمود احمدینژاد بهعنوان گزینهای برای رهبری دوران پس از سقوط احتمالی نظام و محدودیت توان کردها و بلوچها برای ایجاد تغییر حکومت در ایران.
به باور بارام، آمریکا و اسرائیل در هر پنج زمینه، شواهد و نشانههایی را که پیشاپیش در فضای عمومی وجود داشتند، به اندازه کافی جدی نگرفتند.
درس تاریخی عراق
نویسنده تحلیل خود را با تجربهای از سال ۱۹۷۹ آغاز میکند. او میگوید در آن زمان، تنها با بررسی رسانههای رسمی عراق به این نتیجه رسیده بود که صدام حسین در حال آمادهکردن افکار عمومی عراق برای جنگ با ایران است. بااینحال، اطلاعات نظامی اسرائیل که به اطلاعات محرمانه و طبقهبندیشده اتکا داشت، در آن مقطع تصور میکرد صدام حسین در حال آمادهشدن برای حمله به اسرائیل است.
عراق در سپتامبر ۱۹۸۰ به ایران حمله کرد؛ جنگی که مقامهای اسرائیلی تصور میکردند ممکن است ظرف چهار روز پایان یابد، در نهایت هشت سال به طول انجامید. به نوشته بارام، هم صدام حسین و هم دستگاه اطلاعاتی اسرائیل، توانایی و آمادگی ایران برای تحمل تلفات سنگین و ادامه جنگ را بهشدت دستکم گرفته بودند.
او از این تجربه نتیجه میگیرد که اطلاعات علنی، مواضع رسمی و سخنان مکرر رهبران سیاسی گاه میتوانند به اندازه اطلاعات محرمانه اهمیت داشته باشند. بااینحال، سازمانهای اطلاعاتی معمولاً تمایل دارند دادههایی را که با هزینه زیاد و از طریق روشهای محرمانه جمعآوری شدهاند، معتبرتر و باارزشتر از اطلاعاتی بدانند که آشکارا در دسترس عموم قرار دارد.
محاسبات ایران درباره تنگه هرمز
عباس عراقچی در ژوئیه ۲۰۲۶ گفته بود که تصمیم درباره بستهشدن تنگه هرمز از پیش اتخاذ شده بود: اگر رهبر جمهوری اسلامی هدف قرار میگرفت، تنگه هرمز بسته میشد.
بارام معتقد است این سخنان نشان میدهد که آیتالله سیدعلی خامنهای پیش از آغاز جنگ، بستن تنگه هرمز را تنها در یک وضعیت مشخص مجاز دانسته بود: تلاش برای ترور یا کشتن شخص او.
آمریکا و اسرائیل شاید از وجود چنین تصمیم مشخصی اطلاع نداشتند، اما به گفته نویسنده، تهدیدهای علنی متعدد مقامهای ایرانی درباره احتمال بستن هرمز در صورت حمله نظامی به ایران، سالها در دسترس آنان قرار داشت.
نیروی دریایی ایران نیز طی چند دهه برای مقابله نامتقارن با نیروی دریایی بسیار قدرتمندتر از خود آماده شده بود. ویژگیهای جغرافیایی تنگه هرمز، از جمله عرض کم مسیر، عمق متغیر آب و تراکم بالای تردد کشتیها، قدرت مانور شناورهای بزرگ را محدود میکند و در مقابل، امکان ایجاد اختلال گسترده یا حتی مسدودکردن مسیر را برای ایران افزایش میدهد.
در جریان جنگ ۱۲روزه سال ۲۰۲۵ نیز مجلس ایران به بستن تنگه هرمز رأی داده بود، اما این رأی الزامآور نبود و در نهایت تنگه باز ماند. به اعتقاد بارام، عامل اصلی این خویشتنداری شخص آیتالله سیدعلی خامنهای بود.
آیتالله سیدعلی خامنهای از سال ۲۰۱۳ مفهوم «نرمش قهرمانانه» را پذیرفته بود؛ مفهومی که به جمهوری اسلامی اجازه میداد در شرایطی که بقای نظام در معرض خطر قرار میگرفت، از برخی مواضع خود عقبنشینی کند.
به نوشته نویسنده، آیتالله سیدعلی خامنهای در جریان جنگ ۲۰۲۵ به این جمعبندی رسیده بود که ورود به یک رویارویی کامل با آمریکا و جامعه بینالمللی بر سر آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز، خطری بیش از اندازه بزرگ برای جمهوری اسلامی ایجاد میکند.
مسعود پزشکیان و عباس عراقچی نیز احتمالاً با چنین ارزیابیای همنظر بودند، اما فرماندهان سپاه پاسداران دیدگاه متفاوتی داشتند.
بارام نتیجه میگیرد که اگر شانسی برای جلوگیری از بستهشدن تنگه هرمز وجود داشت، این شانس تا حد زیادی به حفظ آیتالله سیدعلی خامنهای در رأس ساختار قدرت وابسته بود. اما آیتالله سیدعلی خامنهای در نخستین روز حملات آمریکا و اسرائیل ترور شد. در نتیجه، تنها فردی که از اقتدار سیاسی و مذهبی کافی برای مهار سپاه برخوردار بود، از ساختار قدرت حذف شد.
چرا ترور آیتالله سیدعلی خامنهای سپاه را قدرتمندتر کرد؟
پیش از جنگ نیز گزارشها و تحلیلهای متعددی از نقش و نفوذ قابلتوجه سپاه پاسداران در ساختار تصمیمگیری جمهوری اسلامی حکایت داشتند و برخی ناظران معتقد بودند که رهبر آینده ایران نیز برای تثبیت موقعیت خود، ناگزیر از تعامل و هماهنگی با این نهاد خواهد بود.
به نوشته بارام، برخی ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا پیش از آغاز عملیات نیز بر این احتمال تأکید داشتند که در صورت ترور آیتالله سیدعلی خامنهای، نقش و نفوذ جریانهای نزدیک به سپاه در معادلات سیاسی ایران افزایش پیدا کند.
بارام در عین حال با این برداشت که رفتار فرماندهان سپاه صرفاً بر پایه انگیزههای ایدئولوژیک یا باورهای آخرالزمانی شکل میگیرد، موافق نیست. از نگاه او، عواملی چون حفظ جایگاه سیاسی، منافع سازمانی، امتیازات و امنیت فرماندهان نیز در محاسبات این نهاد نقش مهمی دارند.
نویسنده همچنین تحولات و ناآرامیهای داخلی ایران در ماههای پیش از جنگ را از عواملی میداند که میتوانست نگرانی بخشهایی از ساختار قدرت نسبت به پیامدهای احتمالی بیثباتی سیاسی را افزایش دهد.
در سالهای گذشته، برخی تصمیمات برای عقبنشینی یا انعطاف در حوزههای سیاسی و امنیتی میتوانست با تصمیم رهبر جمهوری اسلامی توجیه شود. اقتدار سیاسی و مذهبی رهبر این امکان را فراهم میکرد که نهادهای نظامی و امنیتی در برخی پروندهها انعطاف نشان دهند، بدون آنکه مسئولیت مستقیم پیامدهای آن متوجه فرماندهان آنها شود.
به اعتقاد بارام، ترور آیتالله سیدعلی خامنهای این سازوکار را تا حد زیادی دستخوش تغییر کرد.
او معتقد است سپاه پاسداران، که خود را مسئول حفاظت از نظام و انقلاب اسلامی میداند، ترور رهبر جمهوری اسلامی را رخدادی بسیار مهم و تأثیرگذار تلقی کرد. همزمان، دیگر شخصیتی با همان میزان اقتدار سیاسی و مذهبی وجود نداشت که بتواند نقش مشابهی در مدیریت اختلافات و تصمیمات کلان ایفا کند.
در ادامه این تحولات، به روایت نویسنده، سپاه مواضع سختگیرانهتری در قبال تنگه هرمز در پیش گرفت و دامنه اقدامات نظامی ایران در منطقه نیز گسترش یافت.
محدودیت گزینه کردها و بلوچها
بارام استدلال میکند که ترور آیتالله سیدعلی خامنهای تنها در صورتی میتوانست از نظر راهبردی منطقی باشد که هدف نهایی آمریکا و اسرائیل، تغییر کامل حکومت در ایران بوده باشد.
بنیامین نتانیاهو در آغاز جنگ گفته بود حملات صرفاً راه را برای مردم ایران جهت سرنگونی نظام باز میکند، اما در عین حال هیچ وعدهای درباره اعزام نیروی زمینی خارجی به ایران مطرح نکرد.
از نگاه نویسنده، ظاهراً بخشی از طراحان عملیات انتظار داشتند نیروهای کرد از شمال ایران و احتمالاً بلوچها از جنوبشرق، آن نیروی زمینی را که برای تغییر حکومت لازم بود فراهم کنند.
بارام این تصور را غیرواقعبینانه میداند.
نخست آنکه رجب طیب اردوغان با هرگونه قدرتگیری گسترده کردها در منطقه مخالف است و احتمالاً در برابر چنین تحولی مداخله میکرد.
مهمتر از آن، حتی اگر یک شورش کُردی در شمال ایران موفق میشد، هیچ تضمینی وجود نداشت که این حرکت بتواند به سراسر کشور گسترش پیدا کند.
اکثریت فارسیزبان ایران، صرفنظر از میزان مخالفتشان با جمهوری اسلامی، از احتمال تجزیه کشور به مناطق کردی، بلوچی، عربی، آذری و فارسی هراس دارند.
به همین دلیل، در صورت شکلگیری جنبشهایی که بهعنوان حرکتهای تجزیهطلبانه درک شوند، این احتمال وجود داشت که حتی بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی نیز در برابر این جنبشها در کنار نظام قرار گیرند.
عباس عراقچی نیز از همین حساسیت استفاده کرد و آمریکا را متهم ساخت که قصد دارد با استفاده از نیروهای کرد، ایران را تجزیه کند.
از نگاه بارام، طراحان جنگ میزان تأثیر ناسیونالیسم ایرانی و ترس عمومی از فروپاشی سرزمینی ایران را دستکم گرفته بودند.
احمدینژاد؛ گزینهای نامناسب برای دوران پس از نظام
گزارشهایی در اسرائیل مدعی شده بودند که محمود احمدینژاد از سال ۲۰۲۲ مواضع سیاسی خود را تغییر داده است. براساس این گزارشها، او دیگر برنامه هستهای ایران را یک دارایی راهبردی نمیدانست، بلکه آن را به باری برای کشور تبدیلشده تلقی میکرد و حتی وعده داده بود که در صورت رسیدن دوباره به قدرت، ایران را به توافقهای ابراهیم ملحق کند.
دفتر احمدینژاد این گزارشها را رد کرد.
بااینحال، ظاهراً بخشی از برنامهریزان آمریکایی و اسرائیلی قصد داشتند در آغاز جنگ، احمدینژاد را از حصر خارج کرده و او را به یکی از چهرههای محوری نظم سیاسی پس از آیتالله سیدعلی خامنهای تبدیل کنند.
بارام مینویسد حتی اگر گزارشهای مربوط به تغییر دیدگاههای احمدینژاد درست بوده باشند، این موضوع برای تبدیل او به رهبر آینده ایران کافی نبود. به باور نویسنده، احمدینژاد نه از مشروعیت اجتماعی کافی برخوردار بود و نه جایگاه نهادی قدرتمندی داشت.
سیاستهای پوپولیستی دوران ریاستجمهوری او به اقتصاد ایران آسیب زده بود، بسیاری از ایرانیان انتخاب مجدد او را در انتخابات سال ۱۳۸۸ حاصل تقلب میدانستند.
احمدینژاد پس از پایان دوره ریاستجمهوری خود نهتنها در میان بخش بزرگی از جامعه ایران چهرهای نامحبوب بود، بلکه حمایت آیتالله سیدعلی خامنهای و سپاه پاسداران را نیز از دست داده بود.
از این رو، به اعتقاد بارام، اطلاعات علنی موجود از پیش نشان میداد که قرار دادن احمدینژاد در مرکز هر طرحی برای تغییر حکومت، از پشتوانه اجتماعی یا نهادی محکمی برخوردار نیست.
هرمز پس از تفاهمنامه اسلامآباد
ایران و آمریکا در ۱۷ ژوئن، با میانجیگری پاکستان، یک تفاهمنامه ۱۴بندی امضا کردند. براساس این تفاهمنامه، ایران متعهد شد برای مدت ۶۰ روز، بدون دریافت هزینه، عبور امن کشتیهای تجاری را تضمین کند و موانع نظامی موجود در مسیر را ظرف ۳۰ روز بردارد.
همچنین مقرر شد درباره نظام آینده کنترل و مدیریت تنگه هرمز، با مشارکت عمان و دیگر کشورهای خلیج فارس و براساس حقوق بینالملل گفتوگو شود.
آمریکا نیز در مقابل پذیرفت محاصره دریایی را لغو کند.
بااینحال، ابهام موجود در متن توافق به تهران اجازه داد آن را بهگونهای تفسیر کند که گویی آمریکا حق ایران برای مدیریت عبور کشتیها از تنگه را پذیرفته است. در مقابل، واشنگتن این توافق را صرفاً بهمعنای بازگشت به اصل آزادی کشتیرانی تفسیر میکرد.
دوره ۶۰روزه این تفاهمنامه در ۱۷ اوت پایان یافت، بدون آنکه تمدید شود یا توافق مشخصی درباره نحوه اداره تنگه به دست آید.
پس از آن، تهران با متهمکردن آمریکا به نقض تفاهمنامه، بهسوی ایجاد نظام صدور مجوز و تعیین مسیر عبور کشتیها حرکت کرد و واشنگتن نیز فشار و محاصره را از سر گرفت.
در اوایل سپتامبر، ایران و عمان درباره ایجاد یک دالان موقت دریایی و انجام عملیات مشترک مینروبی مذاکره میکردند.
سپاه پاسداران در همان زمان اعلام کرد تنگه هرمز تا زمانی که شروط تهران پذیرفته نشود، بسته باقی خواهد ماند.
دونالد ترامپ مدعی بود کشتیها در حال عبور از منطقه هستند و مینهای موجود در آبهای بینالمللی پاکسازی شدهاند، اما مسیرهای دریایی همچنان محل مناقشه باقی ماندهاند.
حملات تازه به نفتکشها، حملات آمریکا به تأسیسات ساحلی ایران، مینگذاری ایران و همچنین حملات ایران به اهداف آمریکایی و کشورهای خلیج فارس، عبور تجاری از منطقه را همچنان خطرناک کرده است.
از دید بارام، در این مرحله پرونده هستهای ایران، برنامه موشکی و حتی متحدان منطقهای تهران تا حد زیادی به حاشیه رفتهاند و اکنون تنگه هرمز به محور اصلی تقابل ایران و آمریکا تبدیل شده است.
محتملترین وضعیت؛ بنبست طولانی
بارام محتملترین وضعیت در کوتاهمدت را ادامه یک بنبست طولانی میداند.
از یک سو، هیچیک از دو طرف خواهان ورود به یک جنگ تمامعیار نیست و از سوی دیگر، هیچکدام نیز نمیتواند بهسادگی تسلیم خواستههای طرف مقابل شود.
به اعتقاد بارام، سپاه پاسداران در شرایط فعلی ممکن است برای عقبنشینی از مواضع خود درباره نحوه کنترل تنگه هرمز و موضوع دریافت عوارض از کشتیهای عبوری با محدودیتهایی روبهرو باشد.
نویسنده همچنین معتقد است بخشی از فرماندهان سپاه ارزیابی مثبتی از موازنه فعلی در این رویارویی دارند و تصور میکنند در یک تقابل فرسایشی، از نظر زمانی تحت فشار کمتری نسبت به دولت دونالد ترامپ قرار دارند.
ترامپ نیز نمیتواند تحقیر ناشی از پذیرش کامل خواستههای ایران را تحمل کند. بااینحال، پس از برگزاری انتخابات میاندورهای نوامبر، فشار سیاسی داخلی بر دولت آمریکا برای پایاندادن به این بنبست کاهش خواهد یافت.
بنابراین، اگر تشدید ناخواسته و خارج از کنترلی رخ ندهد، دو طرف احتمالاً برای ماهها به وضعیت فعلی ادامه خواهند داد؛ وضعیتی متشکل از محاصره متقابل، فشار اقتصادی و تبادل محدود آتش. پیامد چنین شرایطی، افزایش قیمت نفت و تشدید فشارهای تورمی در اقتصاد جهانی خواهد بود.
بارام معتقد است اگر آمریکا بتواند حجم عبور کشتیها از منطقه را افزایش دهد و همزمان مسیرهای زمینی تازه برای انتقال کالا و انرژی و همچنین منابع جایگزین انرژی توسعه پیدا کنند، بخش بزرگی از ظرفیتی که پیش از جنگ از طریق تنگه هرمز تأمین میشد، قابل جبران خواهد بود.
در چنین شرایطی، از نگاه نویسنده، چهار مسیر اصلی برای تحولات سال ۲۰۲۷ قابل تصور است.
چهار سناریوی سال ۲۰۲۷
نخست؛ تشدید تدریجی درگیری
در سناریوی نخست، فشار اقتصادی بر ایران بهتدریج افزایش مییابد و سپاه پاسداران برای فرار به جلو، دامنه عملیات نظامی خود را گسترش میدهد. در چنین شرایطی، سپاه ممکن است زیرساختهای انرژی کشورهای حاشیه خلیج فارس را هدف قرار دهد. آمریکا نیز در واکنش، حملات متقابلی انجام خواهد داد و این چرخه میتواند بهتدریج بحران را از کنترل خارج کند.
اسرائیل نیز در صورتی وارد جنگ خواهد شد که مستقیماً مورد حمله قرار گیرد یا از سوی آمریکا یا دیگر طرفها برای مشارکت در عملیات نظامی درخواست دریافت کند.
دوم؛ عقبنشینی تهران
سناریوی دوم بر این فرض استوار است که افزایش فشارهای اقتصادی، موقعیت نیروهای عملگرا در داخل جمهوری اسلامی را تقویت کند.
حسن روحانی پیشتر خواستار برگزاری همهپرسی درباره ادامه مقابله با «ابرقدرتهای جهان» شده است.
در چنین شرایطی، عملگرایان ممکن است با مشاهده افزایش خشم عمومی و همچنین نارضایتی در میان نیروهای پلیس و ارتش ــ بهویژه در شرایطی که حکومت دیگر توان پرداخت منظم حقوق آنان را ندارد ــ رهبر ایران را متقاعد کنند که تفسیر آمریکا از تفاهمنامه اسلامآباد را بپذیرد.
ارتش و پلیس نیز ممکن است در این مسیر از جریانهای عملگرا حمایت کنند.
در نهایت، در صورت افزایش چنین فشارهایی، سپاه پاسداران نیز ممکن است ناچار به عقبنشینی شود.
سوم؛ تبدیل ایران به کشوری تحت محاصره
در سناریوی سوم، سپاه پاسداران مانع هرگونه امتیازدهی رهبر جدید جمهوری اسلامی میشود و ایران بهتدریج به الگویی شبیه کره شمالی حرکت میکند. در این وضعیت، نخبگان سیاسی و امنیتی همچنان به امکانات و منابع موردنیاز خود دسترسی خواهند داشت، نیروهای امنیتی در حد لازم تأمین خواهند شد، اما بخش بزرگی از جامعه با بحران اقتصادی و معیشتی شدید روبهرو خواهد شد.
بااینحال، بارام تأکید میکند که ایران، کره شمالی نیست.
به باور او، وخامت شدید شرایط اقتصادی و اجتماعی ممکن است ابتدا به فرار و ریزش گسترده نیروها از ساختارهای حکومتی و امنیتی منجر شود و پس از آن، زمینه بازگشت اعتراضات گسترده عمومی را فراهم کند.
در چنین شرایطی، آمریکا از پیش برای ارائه حمایت فوری و تاکتیکی به گروههای محلی آماده خواهد شد.
چهارم؛ پذیرش خواستههای تهران از سوی واشنگتن
سناریوی چهارم، از نظر نویسنده، احتمال کمتری دارد.
در این حالت، آمریکا تفسیر ایران از تفاهمنامه اسلامآباد را میپذیرد. براساس چنین توافقی، بهجز مسأله دریافت عوارض، تردد کشتیها در تنگه هرمز تابع شروط تهران خواهد شد و کنترل عملی ایران بر تمام تنگه، حتی بخش عمانی آن، به رسمیت شناخته میشود.
چنین توافقی میتواند راه را برای دریافت عوارض از کشتیهای عبوری در آینده باز کند، اما در مقابل، تنگه هرمز باز خواهد ماند و تجارت دریایی از سر گرفته خواهد شد.
به نوشته بارام، برخی کشورهای اروپایی نیز ظاهراً با پرداختهایی تحت عنوان «هزینه خدمات» یا پرداختهای داوطلبانه موافقاند؛ الگویی که میتواند مشابه سازوکارهای مورد استفاده در تنگه مالاکا باشد.
در این سناریو، جمهوری اسلامی در داخل ایران و در سطح منطقهای اعلام پیروزی خواهد کرد.
حکومت همچنان با مشکلات اقتصادی روبهرو خواهد بود، اما چنین پیروزیای میتواند به تثبیت موقعیت و افزایش امنیت سیاسی آن کمک کند. تهران در این وضعیت خواهد توانست اراده خود را بیش از گذشته بر همسایگان عرب تحمیل کند و نفوذ و اعتبار آمریکا در منطقه خلیج فارس نیز با آسیب بزرگی روبهرو خواهد شد.
گزینههای نظامی آمریکا
بارام در ادامه به گزینههای نظامی احتمالی آمریکا میپردازد.
یکی از این گزینهها، انجام عملیات زمینی محدود برای اشغال برخی مواضع راهبردی در اطراف تنگه هرمز است. نویسنده این سناریو را نامحتمل میداند، اما معتقد است از نظر نظامی، آمریکا میتواند با اجرای چنین عملیاتی ظرف چند هفته و البته با پرداخت هزینهای سنگین، مسیر عبور از تنگه را باز کند.
مشکل اصلی آن است که بدون تغییر حکومت در تهران، حضور نظامی آمریکا در این مناطق باید برای مدت طولانی ادامه پیدا کند. در چنین شرایطی، نیروهای آمریکایی در معرض یک جنگ فرسایشی و طولانیمدت قرار خواهند گرفت.
تهاجم گسترده برای تصرف تهران
کماحتمالترین سناریو، از نگاه نویسنده، تهاجم گسترده آمریکا به ایران با هدف تصرف تهران و تغییر حکومت است. چنین گزینهای ممکن است تنها در شرایطی مطرح شود که ایران همچنان بر کنترل تنگه هرمز پافشاری کند و واشنگتن نیز نه حاضر باشد این وضعیت را بپذیرد و نه بتواند از طریق راهکارهای دیگر مسیر را باز کند.
بارام معتقد است آمریکا از نظر توان نظامی، قابلیت پیشروی تا تهران را دارد؛ اما هزینه انسانی، مالی و سیاسی چنین عملیاتی بسیار سنگین خواهد بود.
ایرانِ جمهوری اسلامی نیز از این منظر با عراق دوران صدام حسین تفاوت جدی دارد. در صورت حمله زمینی، نیروهای آمریکایی با مقاومت سپاه پاسداران و بخش بزرگی از نیروهای بسیج روبهرو خواهند شد.
همچنین، بهجز در برخی مناطق کردنشین، نمیتوان روی حمایت گسترده مردم ایران از نیروهای مهاجم خارجی حساب کرد.
نتیجه اصلی مقاله
نتیجه محوری تحلیل اماتزیا بارام این است که کشتن(به شهادت رساندن) {آیت الله سید} علی خامنهای، برخلاف آنچه طراحان عملیات احتمالاً انتظار داشتند، نهتنها مسیر تغییر حکومت در ایران را هموار نکرد، بلکه نتیجهای معکوس به همراه داشت.
به اعتقاد نویسنده، ترور آیتالله سیدعلی خامنهای تنها عامل مؤثری را که توان مهار سپاه پاسداران را داشت از میان برد، روند بستهشدن تنگه هرمز را تسریع کرد و مرکز ثقل جنگ را از پرونده هستهای، برنامه موشکی و دیگر اختلافات پیشین، به مسئله کنترل مهمترین گذرگاه انرژی جهان منتقل ساخت.
از نگاه بارام، این پیامدها غیرقابلپیشبینی نبودند.
او تأکید میکند که بخش قابلتوجهی از نشانهها، هشدارها و اطلاعات لازم پیش از جنگ بهصورت علنی در دسترس قرار داشت، اما آمریکا و اسرائیل بار دیگر، مشابه آنچه در آستانه جنگ ایران و عراق رخ داده بود، نشانههای آشکار را نادیده گرفتند.