بیش از یک دهه پس از آغاز جنگ یمن، نه انصارالله از صحنه حذف شده و نه مخالفانش توانسته‌اند موازنه قدرت را به‌طور قطعی تغییر دهند. «میدل ایست آی» در تحلیلی استدلال می‌کند که تداوم این بن‌بست می‌تواند بیش از پایان جنگ، با منافع واشنگتن و تل‌آویو همخوان باشد؛ وضعیتی که در آن هیچ بازیگری به پیروزی کامل نمی‌رسد، اما موازنه‌ای شکننده، نفوذ ایران را محدود، امنیت عربستان را مدیریت و هزینه درگیری را بر دوش بازیگران منطقه‌ای نگه می‌دارد.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، «میدل ایست آی» در تحلیلی به تداوم جنگ و بن‌بست سیاسی در یمن پرداخت و نوشت: سال‌هاست که جنگ در یمن، جنگی برای یافتن پیروز میدان نبوده است. این جنگ به مبارزه‌ای تبدیل شده که در آن هر طرف به دنبال تضعیف طرف مقابل خود است، بدون اینکه به پیروزی‌ای دست یابد که منطقه وسیع‌تری نتواند آن را تصرف کند.

این امر یمن را به آزمونی ایده‌آل برای ایده‌ای تبدیل می‌کند که ادوارد لوتواک، استراتژیست آمریکایی، در مقاله‌اش در سال ۱۹۹۹ با عنوان «به جنگ فرصت بدهید» مطرح کرد و بعدها در سال ۲۰۱۳ در مورد سوریه نیز به کار گرفت: هر توقف جنگی به معنای صلح نیست و هر پیروزی نتیجه مطلوبی به همراه ندارد.

گاهی اوقات منافع استراتژیک در این است که هیچ طرفی پیروز نشود و تعادلی حفظ شود که مانع از شکست دادن طرف مقابل توسط هر طرفی شود. در سوریه، لاتواک استدلال کرد که پیروزی دولت، ایران را تقویت می‌کند، در حالی که فروپاشی آن، راه را برای «جهادگران غیرقابل کنترل» باز می‌کند، همان‌طور که اسرائیل و ایالات متحده تصور می‌کنند، و «تساوی نامحدود» را به نتیجه مطلوب ایالات متحده تبدیل می‌کند.

بیش از یک دهه بعد، به نظر می‌رسد یمن این منطق را بدون اینکه رسماً آن را بپذیرد، آزمایش می‌کند. این جنگ از نظر تئوری به عنوان یک رویارویی متعارف پایان یافته است، اما در عمل همچنان حل‌نشده باقی مانده است.

در مارس ۲۰۱۵، ائتلافی به رهبری عربستان سعودی پس از تصرف صنعا توسط انصارالله، با هدف بازگرداندن دولت به رسمیت شناخته‌شده بین‌المللی، مداخله کرد. با این حال، جنگ نه یمن را به نقطه شروع خود بازگرداند و نه به پایان قطعی رسید.

انصارالله هرگز کل کشور را تصرف نکردند؛ ائتلاف هرگز آنها را از صنعا بیرون نکرد. نیروهای رقیب در جنوب، آنچه را که در غیر این صورت می‌توانست یک درگیری دوگانه باشد، پیچیده‌تر کرد.

تا سال ۲۰۲۲، خطوط مقدم تثبیت شده بودند و آتش‌بس آغاز شد، در حالی که انصارالله هنوز کنترل بیشتر شمال غربی یمن را در دست داشتند. با این حال، این صلح نیست؛ بلکه توقف درگیری است و کلید درک یمن از طریق چارچوب لاتواک است.

 

پر کردن خلاء

پیروزی کامل انصارالله، یک قدرت مسلح متحد ایران را در امتداد بیش از ۱۰۰۰ کیلومتر از مرز عربستان سعودی قرار خواهد داد، با موشک‌ها و پهپادهایی که قادر به تهدید تأسیسات و زیرساخت‌های انرژی عربستان سعودی هستند.

این امر برای ایالات متحده و اسرائیل، باب‌المندب، یکی از حیاتی‌ترین گذرگاه‌های دریایی جهان را به خطر می‌اندازد – آسیب‌پذیری‌ای که انصارالله پیش از این در طول جنگ پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ نشان داده بودند.

نابودی کامل انصارالله نیز به همین اندازه پیچیده خواهد بود. آنها یک نیروی نیابتی ایران نیستند که با قطع خطوط تدارکاتی قابل حذف باشند؛ آنها ریشه در بافت سیاسی، قبیله‌ای و اجتماعی یمن دارند و دارای نهادهای امنیتی و اداری واقعی هستند. معرفی آنها صرفاً به عنوان یک نیروی نیابتی ایران، پایگاه داخلی آنها را مبهم می‌کند.

سؤال سخت‌تر این است که در صورت سقوط آنها، چه کسی جای خالی را پر خواهد کرد. یمن هرگز یک بلوک سیاسی نبوده است؛ این کشور شامل دولت به رسمیت شناخته‌شده بین‌المللی (عدن)، جناح‌های قبیله‌ای و مسلح و یک پروژه جدایی‌طلبانه جنوبی با حمایت امارات متحده عربی است.

این تناقضات در اواخر سال ۲۰۲۵ و اوایل سال ۲۰۲۶ آشکار شد، زمانی که عربستان سعودی علیه نیروهای شورای انتقالی جنوب که به عدن و استان‌های شرقی گسترش یافته بودند، اقدام کرد و امارات متحده عربی را به حمایت از آنها متهم کرد. در همین حال، ابوظبی مدت‌هاست که برای مهار حزب اصلاح که از نظر ایدئولوژیکی به اخوان‌المسلمین وابسته است، تلاش می‌کند؛ تهدیدی که ریاض و ابوظبی ارزیابی متفاوتی از آن دارند.

هر بازیگری – صنعا و ایران؛ دولت عدن، عربستان سعودی و نیروهای رقیب یمنی؛ امارات متحده عربی؛ ایالات متحده و اسرائیل؛ و حتی القاعده احیاشده مستقر در سومالی و گروهش در داخل یمن، دیدگاه متفاوتی نسبت به یمن و تعریف متفاوتی از دوست و دشمن دارند. این واگرایی هرگونه توافقی را بسیار دشوار می‌کند.

این موضوع، تناقض آشکار در سیاست ایالات متحده از سال ۲۰۱۵ را توضیح می‌دهد. واشنگتن بین مسلح کردن عربستان سعودی (از جمله قراردادهای موشک‌های پاتریوت) و قطع حمایت از آن، و گاهی اوقات دنبال کردن سازش با ایران، مانند توافق هسته‌ای ۲۰۱۵، در نوسان بوده است. این امر باعث شده ریاض نتواند به طور کامل به تعهدات واشنگتن اعتماد کند؛ حتی باتری‌های پاتریوت را از یونان قرض گرفت. این الگو نشان می‌دهد که ایالات متحده به دنبال مدیریت تعادل بوده است، نه تضمین پیروزی عربستان سعودی.

بین مارس و مه ۲۰۲۵، ایالات متحده حملات خود به انصارالله را به دلیل حملات به کشتی‌ها تشدید کرد، سپس پس از توافقی با میانجیگری عمان که در آن انصارالله از هدف قرار دادن کشتی‌های آمریکایی دست کشیدند، این حملات را متوقف کرد. هدف پایان دادن به حکومت صنعا یا جنگ نبود؛ بلکه فقط تنظیم رفتارهای خاص در چارچوب آن بود.

 

تکه‌تکه شدن مهندسی‌شده

پس از اکتبر ۲۰۲۳، مداخله انصارالله در جنگ غزه، که شامل حمله به کشتیرانی از باب‌المندب به ایلات بود، آنها را از یک بازیگر محلی به یک بازیگر منطقه‌ای تبدیل کرد و بن‌بست را از نو تعریف کرد. آنها یمن را نبرده‌اند، اما می‌توانند هزینه‌هایی را بر تجارت جهانی تحمیل کنند.

این تناقض، تعریف «پیروزی» را تقریباً غیرممکن می‌کند و به واشنگتن دلیلی می‌دهد تا از هرگونه نتیجه‌ای که انصارالله را به قدرت برتر تبدیل کند، جلوگیری کند، در عین حال مخالفان آنها را از جنگ تمام‌عیار بازدارد – و این امر مداخله را برای قدرت‌های خارجی ارزان نگه می‌دارد، حتی اگر حاکمیت یمن تا حد زیادی صوری شود.

لازم نیست کسی آگاهانه نظریه لاتواک را در واشنگتن به کار گرفته باشد تا این چارچوب مفید واقع شود؛ این نظریه همچنین به توضیح الگوهای موجود در سودان، لیبی، عراق و لبنان کمک می‌کند، جایی که سیاست‌های ایالات متحده و اسرائیل به جای حل مناقشات، مسلماً جوامع را تکه‌تکه و فرسوده کرده است.

پیروزی کامل انصارالله، موازنه را در امتداد مرز عربستان سعودی بر هم خواهد زد؛ شکست کامل انصارالله مستلزم جنگی پرهزینه خواهد بود و سؤال‌های بی‌پاسخی را در مورد اینکه چه کسی در مرحله بعد حکومت خواهد کرد، مطرح خواهد کرد. تجزیه می‌تواند یک درگیری را حل کند و در عین حال بذر درگیری دیگری را بکارد. احیای یک دولت متمرکز پیش از جنگ، چشم‌اندازی است که به طور فزاینده‌ای از واقعیت فاصله می‌گیرد.

این بن‌بست به هر کسی اجازه می‌دهد چیزی را برای خود نگه دارد: انصارالله صنعا را در اختیار دارد، مخالفان آنها قلمرو و مشروعیت را در اختیار دارند، عربستان سعودی مانع از تشکیل کامل یک دولت انصاراللهی می‌شود و ایران بدون اشغال یمن، کارت فشار را حفظ می‌کند. اما چنین توازن‌هایی تنها زمانی برقرار هستند که هر طرف معتقد باشد که مختل کردن آنها هزینه بیشتری نسبت به سود دارد – شکنندگی‌ای که در ژوئیه گذشته نشان داده شد، زمانی که انصارالله به تأسیسات نفتی عربستان سعودی حمله کردند و بنادر آن را محاصره کردند و باعث واکنش نظامی تحت حمایت عربستان سعودی شدند.

این منطق به صف‌بندی‌های منطقه‌ای نیز تعمیم می‌یابد. صف‌بندی نوظهور ترکیه-عربستان-پاکستان هنوز یک اتحاد دفاعی واقعی نیست؛ مشخص نیست که آیا آنکارا یا اسلام‌آباد واقعاً برای ریاض خواهند جنگید یا خیر.

به نظر می‌رسد ترکیه و پاکستان از تردیدهای کشورهای خلیج فارس در مورد قابل اعتماد بودن آمریکا (در بحبوحه نفوذ ایران بر تنگه هرمز) برای فروش سلاح‌های ارزان‌تر و با محدودیت کمتر به عربستان سعودی و کمک به ایجاد توازن نظامی در برابر اسرائیل، و در عین حال مقابله با نفوذ ایران، بهره‌برداری می‌کنند.

آیا این نشان می‌دهد که کشورهای خلیج فارس اعتماد خود را به چتر امنیتی ایالات متحده از دست داده‌اند؟ تا حد زیادی، بله – اما ایالات متحده هنوز در بین کشورهای خلیج فارس دست بالا را دارد و از طریق نفوذ خود روابط را کنترل و هدایت می‌کند. آیا این با منافع ایالات متحده در تضاد است؟ احتمالاً نه؛ واشنگتن و اسرائیل احتمالاً ترجیح می‌دهند که اجازه دهند قدرت‌های دیگر خطرات و هزینه‌های درگیری منطقه‌ای را متحمل شوند.

هیچ مدرک روشنی وجود ندارد که نشان دهد این صف‌بندی اسرائیل را هدف قرار داده است. اگر چنین چیزی وجود داشته باشد، این منطق جنگ معلق یمن را منعکس می‌کند: ایالات متحده و اسرائیل در صندلی عقب راحت‌تر هستند و مرزهای درگیری را شکل می‌دهند، در حالی که دیگران هزینه‌های آن را متحمل می‌شوند.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.