ایلان گلدنبرگ، مدیر سیاست‌گذاری «جی‌استریت»، در تحلیلی هشدار داده است که جنگ آمریکا علیه ایران نه‌تنها دستاورد راهبردی روشنی نداشته، بلکه با تقویت اهرم تهران در تنگه هرمز، افزایش بی‌ثباتی منطقه‌ای و تضعیف موقعیت واشینگتن، آمریکا را در برابر مجموعه‌ای از گزینه‌های پرهزینه و نامطلوب قرار داده است؛ وضعیتی که به گفته او، می‌تواند به یک «بحران دائمی» در خاورمیانه تبدیل شود.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، «ایلان گلدنبرگ»، معاون ارشد و مدیر ارشد سیاست‌گذاری مؤسسه «جی‌استریت»، در یادداشتی با عنوان «هیچ گزینه خوبی درباره ایران باقی نمانده است» نوشت: نزدیک به دو دهه است که بر مسائل ایران و خاورمیانه کار می‌کند و در این مدت، تقریباً همیشه گزینه‌های پیش‌روی آمریکا در قبال ایران را نامطلوب و پرهزینه دیده است؛ بااین‌حال، وضعیت کنونی به‌اندازه‌ای بحرانی و پیچیده شده که برای نخستین‌بار در دوران حرفه‌ای خود، حتی قادر به تشخیص «کم‌ضررترین گزینه» نیست. گلدنبرگ پیش‌تر مسئول پرونده ایران در وزارت دفاع آمریکا و مشاور امور خاورمیانه کامالا هریس در کاخ سفید بود.

 

ادعای ایرانِ تضعیف‌شده، اما تهاجمی‌تر

گلدنبرگ مدعی است در آغاز جنگ هشدار داده بود محتمل‌ترین نتیجه، وضعیتی شبیه پیامدهای جنگ اول خلیج فارس برای عراق خواهد بود؛ به این معنا که حکومت ایران باقی می‌ماند، اما درحالی‌که تضعیف و زخمی شده، خطرپذیرتر و تهاجمی‌تر از گذشته رفتار خواهد کرد. در چنین شرایطی، خاورمیانه وارد دوره‌ای تازه از درگیری‌های نظامی منظم، بی‌ثباتی مزمن و تنش‌های فزاینده می‌شود.

به گفته او، این پیش‌بینی تا حد زیادی درست از آب درآمده است؛ اما واقعیت نهایی حتی بدتر از آن چیزی بود که تصور می‌کرد. آنچه گلدنبرگ پیش‌بینی نکرده بود، میزان اهرم فشاری است که تهران از طریق کنترل مؤثر یا نسبی تنگه هرمز به دست آورده است. در نتیجه، آمریکا اکنون نه‌تنها با ایرانی تضعیف‌شده و تهاجمی، بلکه با کشوری روبه‌روست که یک برگ برنده بسیار بزرگ در اختیار دارد.

 

فروپاشی تفاهم‌نامه موقت بر سر تنگه هرمز

گلدنبرگ می‌گوید برای مدتی کوتاه، به نظر می‌رسید تفاهم‌نامه موقت میان واشینگتن و تهران می‌تواند راهی برای خروج از بحران ایجاد کند. این تفاهم از ابتدا توافق مطلوبی برای آمریکا نبود، اما با توجه به آسیبی که واشینگتن به موقعیت راهبردی خود وارد کرده بود، همچنان از گزینه‌های جایگزین بهتر به نظر می‌رسید.

بااین‌حال، مذاکرات ضعیف و ناتوانی دو طرف در تدوین شروطی دقیق و روشن، در نهایت باعث فروپاشی تفاهم‌نامه شد. متن توافق به‌اندازه‌ای مبهم بود که ایران آن را مجوزی برای حفظ بخشی از کنترل خود بر تنگه هرمز تفسیر کرد، درحالی‌که آمریکا تصور می‌کرد توافق به معنای بازگشایی کامل تنگه به روی کشتیرانی بین‌المللی است. همین اختلاف برداشت، سرانجام توافق را از بین برد.

گلدنبرگ با وجود انتقاد از نحوه مذاکره تأکید می‌کند مشکل اصلی، ضعف در تنظیم متن تفاهم‌نامه نبود؛ بلکه ریشه بحران به تصمیم «فاجعه‌بار» و غیرضروری دونالد ترامپ برای آغاز جنگ بازمی‌گردد. به اعتقاد او، ترامپ بدون وجود ضرورتی فوری وارد جنگی شد که راه خروج روشنی از آن وجود ندارد. 

 

هزینه‌های سنگین جنگ و دستاوردهای ناچیز

به ارزیابی گلدنبرگ، تصمیم به آغاز جنگ هزینه‌های بسیار سنگینی به همراه داشته است؛ قیمت جهانی نفت افزایش یافته، اقتصاد جهانی با شوک روبه‌رو شده و کشورهای خاورمیانه متحمل خسارت‌های اقتصادی گسترده و رنج بیشتر غیرنظامیان شده‌اند.

آمریکا همچنین بخش قابل‌توجهی از مهمات و تجهیزات دفاع موشکی خود را مصرف کرده است؛ تجهیزاتی که واشینگتن در دیگر مناطق و جبهه‌های احتمالی به آنها نیاز دارد. جنگ در عین حال موجب دورشدن متحدان از آمریکا و آسیب‌دیدن اعتبار بین‌المللی واشینگتن شده است.

در مقابل این هزینه‌ها، دستاورد روشن و پایداری به دست نیامده است. تأسیسات هسته‌ای ایران زیر آوار قرار گرفته‌اند، اما بازرسان بین‌المللی به آنها دسترسی ندارند و محل نگهداری حدود ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم با غنای بالا نیز مشخص نیست. بنابراین، هیچ تضمینی وجود ندارد که ایران نتواند برنامه هسته‌ای خود را بازسازی کرده و با سرعت به سمت تولید سلاح هسته‌ای حرکت کند.

گلدنبرگ جنگ ایران را با اشتباهات پیشین سیاست خارجی آمریکا، از جمله جنگ‌های عراق و ویتنام، مقایسه می‌کند. به گفته او، آن جنگ‌ها با وجود گمراه‌کننده و پرهزینه‌بودن، دست‌کم در فضای یک بحث راهبردی آغاز شدند که در آن، سیاست‌گذاران می‌توانستند از وجود منافع ملی یا نبود گزینه‌های بهتر سخن بگویند.

آنچه تصمیم ترامپ را از نظر گلدنبرگ غیرعادی‌تر می‌کند، این است که گزینه‌های بهتری آشکارا در دسترس بود و هیچ فوریت اجتناب‌ناپذیری برای آغاز جنگ وجود نداشت. بااین‌حال، ترامپ تقریباً بدون توضیحی قانع‌کننده وارد جنگ شد و یک بن‌بست راهبردی بدون مسیر خروج مشخص به وجود آورد. 

 

گزینه نخست؛ دادن امتیازات گسترده به ایران

نخستین گزینه پیش‌روی آمریکا، از نظر گلدنبرگ، پرداخت هزینه‌ای سنگین برای دستیابی به توافق با ایران است. این گزینه مستلزم کاهش گسترده تحریم‌ها، صدور مجوزهای وسیع برای صادرات نفت ایران، کاهش تحریم‌های بانکی و کنارگذاشتن بخش مهمی از اهرم‌هایی است که دولت‌های پیشین آمریکا برای مذاکرات هسته‌ای و مهار رفتار منطقه‌ای تهران حفظ کرده بودند.

گلدنبرگ یادآوری می‌کند که آمریکا پیش‌تر از این ابزارها با موفقیت استفاده کرده است و توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ نشان داد کاهش تحریم‌ها، در شرایط مناسب، می‌تواند ایران را به دادن امتیازاتی معنادار وادار کند؛ اما شرایط امروز با سال ۲۰۱۵ تفاوت اساسی دارد.

ایران اکنون بیش از ۴۰ روز جنگ را پشت سر گذاشته و مقام‌های ارشد آن هدف حمله قرار گرفته‌اند. در نتیجه، تهران دلیل اندکی برای اعتماد به آمریکا دارد و در مقابل، انگیزه زیادی دارد تا بیشترین امتیازات ممکن را مطالبه و ضعف واشینگتن را در برابر افکار عمومی داخلی و بین‌المللی برجسته کند.

از نگاه گلدنبرگ، موضوع دیگر صرفاً پول یا کاهش تحریم‌ها نیست. رهبران ایران احساس می‌کنند اهرم برتر را در اختیار دارند، از آمریکا خشمگین‌اند، بر مبانی ایدئولوژیک خود تأکید می‌کنند و می‌خواهند پیامی روشن برای واشینگتن و دیگر کشورهای جهان ارسال کنند.

احتمالاً سطحی از امتیازات وجود دارد که تهران در برابر آن حاضر شود تنگه هرمز را بازگشایی کرده و تنش‌ها را کاهش دهد؛ اما این امتیازات ممکن است به‌اندازه‌ای گسترده باشد که پذیرش آن برای ترامپ به شکستی تحقیرآمیز تبدیل شود و رئیس‌جمهور آمریکا حاضر به قبول آن نباشد.

 

گزینه دوم؛ افزایش فشار نظامی

گزینه دوم، ادامه مسیری است که به نوشته گلدنبرگ، ترامپ اکنون در حال دنبال‌کردن آن است: بمباران بیشتر، اعمال تحریم‌های شدیدتر و افزایش فشار و اجبار نظامی تا زمانی که ایران عقب‌نشینی کند.

گلدنبرگ این گزینه را حتی بدتر از دادن امتیازات گسترده به ایران می‌داند. نخست آنکه این مسیر هزینه بسیار زیادی دارد و ممکن است آمریکا را وارد یک «جنگ همیشگی» دیگر در خاورمیانه کند؛ جنگی که از ابتدا نیز ضرورتی برای آغاز آن وجود نداشت.

او این پرسش را مطرح می‌کند که چنین جنگی تا چه زمانی ادامه خواهد یافت و هزینه‌های آن نه‌فقط برای آمریکا، بلکه برای تمام کشورهای منطقه چه خواهد بود. دوم آنکه فشار نظامی تاکنون نتوانسته ایران را به دادن امتیازی معنادار وادار کند و نشانه‌ای وجود ندارد که ادامه همین مسیر، نتیجه متفاوتی ایجاد کند.

از سوی دیگر، خود ترامپ نیز ظاهراً حاضر نیست هزینه‌های یک تشدید کامل و نامحدود را بپردازد. او محدودیت‌هایی برای جنگ تعیین کرده و از جمله تلاش کرده است اسرائیل را خارج از درگیری مستقیم نگه دارد. ترامپ همچنین اشتیاق چندانی به اجرای سیاست‌های حداکثری مورد حمایت برخی جریان‌های اسرائیلی نشان نداده است.

این سیاست‌های حداکثری شامل تلاش برای تغییر حکومت ایران، حمایت از جدایی‌طلبان کُرد، اجرای تهاجم زمینی گسترده یا تلاش برای نصب حکومتی جدید در تهران است. گلدنبرگ بیشتر این ایده‌ها را خیال‌پردازانه می‌داند که در بهترین حالت، بی‌ثباتی عظیمی در داخل ایران به وجود خواهند آورد.

از منظر برخی جریان‌های اسرائیلی، ایرانی ضعیف و گرفتار در بحران‌های داخلی شاید نتیجه‌ای نامطلوب نباشد؛ اما از دید آمریکا و تقریباً تمام کشورهای همسایه ایران، فروپاشی و بی‌ثباتی گسترده در این کشور یک فاجعه خواهد بود.

افزایش فشار نظامی همچنین خطر تشدید درگیری را به همراه دارد؛ از جمله حملات بیشتر به نیروهای آمریکایی در سراسر منطقه، ورود گسترده‌تر اسرائیل به جنگ و آغاز یک درگیری فراگیر منطقه‌ای. گلدنبرگ در نهایت نتیجه می‌گیرد که این گزینه پرهزینه، خطرناک و فاقد چشم‌انداز جدی برای موفقیت است. 

 

گزینه سوم؛ سپردن ابتکار عمل به کشورهای خلیج فارس

گزینه سوم، واگذاری ابتکار دیپلماتیک به کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس است. عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر و دیگر کشورهای منطقه بیش از هر بازیگر دیگری از ادامه بحران تأثیر می‌پذیرند و می‌توانند برای ایجاد یک نظم امنیتی جدید با تهران وارد مذاکره شوند.

این کشورها می‌توانند از طریق توافق‌های دوجانبه یا چندجانبه با ایران، برای کاهش تنش‌ها و ایجاد ثبات در خلیج فارس تلاش کنند. چنین توافقی احتمالاً شامل ادغام بیشتر ایران در اقتصاد منطقه، کاهش تنش‌های سیاسی و امنیتی و نوعی عقب‌نشینی آمریکا از منطقه خواهد بود.

این عقب‌نشینی حتی می‌تواند کاهش حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه را در بر بگیرد؛ موضوعی که یکی از مطالبات اصلی ایران محسوب می‌شود. گلدنبرگ می‌پذیرد که دلایل و استدلال‌های قابل‌توجهی در حمایت از چنین ترتیباتی وجود دارد.

بااین‌حال، کشورهای خلیج فارس رویکرد واحدی در قبال ایران ندارند. عربستان، امارات و قطر دارای منافع، محاسبات و راهبردهای متفاوتی هستند و هم‌زمان با برخی تنش‌ها و اختلافات داخلی میان خود نیز مواجه‌اند. ازاین‌رو، ممکن است هرکدام به‌صورت جداگانه با تهران به توافق برسند و یک راهبرد منطقه‌ای هماهنگ شکل نگیرد.

مشکل مهم‌تر این است که بحران موجود، در اساس یک درگیری میان آمریکا و ایران است. دشوار است تصور شود تهران بدون دریافت امتیازات قابل‌توجه از واشینگتن، با یک چارچوب منطقه‌ای موافقت کند. بنابراین، آمریکا ناگزیر باید در هر سازوکار دیپلماتیکی که در آینده شکل می‌گیرد، نقش مهمی ایفا کند.

افزون بر این، هر توافقی که در شرایط کنونی حاصل شود، به احتمال زیاد ایران را در موقعیتی راهبردی بهتر از جایگاهی قرار خواهد داد که پیش از آغاز جنگ در اختیار داشت. 

 

محتمل‌ترین سناریو؛ شکل‌گیری «وضعیت عادی جدید»

گلدنبرگ معتقد است هیچ‌یک از سه گزینه یادشده احتمال موفقیت بالایی ندارند و حتی در صورت موفقیت نیز همگی نامطلوب و پرهزینه خواهند بود. ازاین‌رو، محتمل‌ترین سناریو آن است که شرایط کنونی به «وضعیت عادی جدید» در خاورمیانه تبدیل شود.

این وضعیت شامل وقوع منظم درگیری‌های نظامی میان ایران و آمریکا، حملات دوره‌ای واشینگتن به اهداف هسته‌ای ایران در صورت مشاهده هرگونه تلاش برای احیای برنامه هسته‌ای و کنترل کامل یا نسبی تهران بر عبور کشتی‌ها از تنگه هرمز خواهد بود.

در چنین شرایطی، حملات ایران در نقاط مختلف منطقه ادامه خواهد یافت و هزینه و خطر بیشتری را به تمام کشورهای خاورمیانه، به‌ویژه کشورهای خلیج فارس، تحمیل خواهد کرد. قیمت جهانی نفت نیز بالا باقی می‌ماند و آمریکا ناچار خواهد شد برای مدتی طولانی‌تر، حضور نظامی گسترده‌تری در خاورمیانه حفظ کند.

حفظ این حضور نظامی، منابع و تجهیزات آمریکا را از دیگر مناطق مهم جهان دور خواهد کرد و توان واشینگتن برای تمرکز بر اولویت‌های راهبردی دیگر را کاهش خواهد داد.

 

اهرم هرمز دائمی نخواهد بود

تنها نکته امیدوارکننده به ادعای گلدنبرگ این است که اهرم ایران در تنگه هرمز، دارایی دائمی و همیشگی نیست و به‌تدریج ارزش خود را از دست خواهد داد. کشورهای مختلف می‌توانند خطوط لوله جایگزین احداث کنند، منابع انرژی خود را متنوع سازند و مسیرها و زیرساخت‌های تجاری جدیدی توسعه دهند.

عربستان سعودی پیش‌تر برخی مسیرهای جایگزین را فعال کرده، امارات در حال سرمایه‌گذاری برای ایجاد ظرفیت‌های تازه است و دیگر کشورها نیز اقدامات مشابهی را دنبال می‌کنند. در بلندمدت، اقتصاد جهانی خود را با شرایط تازه تطبیق خواهد داد.

بااین‌حال، این فرایند سریع نخواهد بود. ایجاد زیرساخت‌ها و مسیرهای جایگزین ممکن است چند سال و حتی یک دهه زمان ببرد. تا آن زمان، کشورهایی که نمی‌توانند مسیر دیگری برای انتقال کالا و انرژی خود ایجاد کنند، احتمالاً ناچار خواهند شد مستقیماً با تهران به توافق برسند.

ممکن است در نهایت همه بازیگران از تداوم این وضعیت فرسوده شوند. ایران شاید به این نتیجه برسد که کنترل تنگه هرمز در شرایط محاصره نظامی آمریکا، منافعش را تأمین نمی‌کند. واشینگتن نیز ممکن است به ضرورت ارائه امتیازات بیشتر پی ببرد.

کشورهای خلیج فارس نیز شاید اختلافات خود را کنار بگذارند و یک چارچوب دیپلماتیک منسجم، متحد و قابل‌اجرا ارائه کنند؛ چارچوبی که آمریکا نیز حاضر باشد ابتکار عمل در آن را به کشورهای منطقه واگذار کند. در چنین شرایطی، ممکن است سرانجام امکان دستیابی به توافق فراهم شود.

بااین‌حال، گلدنبرگ تأکید می‌کند نباید در آینده نزدیک انتظار چنین توافقی را داشت. منطقه وارد دوره‌ای طولانی از بی‌ثباتی شده است که کاملاً قابل‌اجتناب بود، اما اکنون بازکردن گره‌های آن و بازگشت به ثبات ممکن است سال‌ها طول بکشد.

جمع‌بندی او این است که شاید فرسودگی ایران، آمریکا و کشورهای خلیج فارس سرانجام زمینه یک توافق را فراهم کند؛ اما در شرایط کنونی، هیچ راه خروج خوب، روشن و کم‌هزینه‌ای درباره ایران باقی نمانده است. 

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.