جماران ـ گروه اخلاق و عرفان: آنچه که در پی می آید متن کامل نخستین نشست از سلسله نشست های دکتر حبیب نبوی، مدرس دانشگاه و عرفان پژوه معاصر در تفسیر «منطق الطیر» است. گروه اخلاق و عرفان جماران با توجه به تخصص ویژه دکتر حبیب نبوی در تدریس عطار متن کامل این نشست ها را به خوانندگان محترم تقدیم می کند.
به نظر برخی از ادیبان، در ادبیات، کلمات مترادف نداریم
دکتر حبیب نبوی گفت: «در میان شاعران ایرانی، عطار نیشابوری از معدود شاعرانی است که در وصف شاهان شعر نسروده است.»
به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران، دکتر حبیب نبوی، مدرس دانشگاه و عرفان پژوه، در نخستین جلسه تفسیر منطق الطیر فرید الدین عطار نیشابوری گفت: « بعضی از ادیبان بزرگ به این نتیجه رسیده اند که اصلا در ادبیات ما زبان ترادف وجود ندارد؛ یعنی کلمات مترادف وجود ندارند. مثلا در ادبیات ما دو کلمه روز و روشنائی را مترادف تلقی می کنیم اما طبق نظر این ادیبان، این ها در واقع مترادف نیستند ؛چرا که روشنائی یک امر است و روز یک امر دیگر. چرا؟برای این که روشنایی را می شود در شب هم ایجاد کرد اما در روز خیر .طبق نظر این ادیبان هر کلمهای شخصیتی متفاوت و مستقل از کلمه های دیگر دارد. هیچ دوکلمه هممعنا نداریم همان طور که دو انسان یکسان پیدا نمیکنیم. همان طور که انسان ها متنوع هستند واژهها هم به مثابه انسان به موازنه انسان میتوانند همآوردی داشته باشند ولی یکمعنا نیستند. دو واژهی هممعنا وجود ندارد.»
وی افزود:«ولی آن هایی که سطحی به قضیه نگاه میکنند می گویند که روشنایی و روز یکی هستد . یا خیلی امور را مثل بشر و انسان، یکی تلقی می کنند.همان طور که جمال و زیبایی را مترادف می دانند. در حالی که این ها واقعا یکی نیستند و هر کدام، در فضای خاص خود معنایی انحصاری دارند. »
عمیق اندیشیدن، سبب لطافت طبع و خلق اندیشه های بدیع می شود
دکتر حبیب نبوی با بیان این که برای دفع ملالت طبع و ورود به صحنه بداعت، و گریز از تکرار، انسان باید عمیق بیندیشد، گفت :« همان طور که هراکلیتوس، فیلسوف یونان باستان، گفته است انسان نمی تواند در یک رودخانه دوبار شنا کند. بار دوم نه آن آب آن آبِ قبلی است و نه شما آن آدم قبلی هستید. مولانا در بیان همین معناست که گفته است:
شد مبدل آب این جو چند بار/ عکس ماه و عکس اختر برقرار
مولوی می گوید عکس ماه در آب می افتد و این آب همواره در حال تغییر است؛ ولی عکس ماه هم چنان سر جای خودش است. در واقع از نظر مولوی، ثابتاتی در عالم وجود دارد .به غیر از این ثابتات بقیه چیزها در جریان تبدل و تغییر هستند.»
حبیب نبوی ادامه داد: « به همین دلیل است که وقتی سخن از بزرگان اندیشه و معرفت کشور می شود هر چقدر هم این سخنان کثرت پیدا کند، مجال تکرار نیست. یعنی هر چه در عمق مطالب می رویم از آن تکراری بودن دور خواهیم شد. مثلا وقتی سخن از اندیشه ها و افکار خیام نیشابوری می شود هر چه دقیق تر شویم و با دقت تربنگریم جایی برای تکرار نخواهد بود و نکته های جدید و نو از آن اندیشه ها در می آوریم. البته خیام بیشتر به واسطه رباعیاتش است که در نزد مردم شهره است؛ رباعیاتی که بسیاری از آن ها از خود او نیست و در واقع به او منسوب هستند. اما این مرد بزرگ، کتب فلسفی مهمی هم دارد که علمش از آن ها به خوبی نمودار است.البته او در فلسفه، تابع فلسفه ابن سینا بوده است اما باید توجه داشت که او ابن سینا نیست خیام است؛ یعنی در آثارش امضای خودش را دارد.»
حبیب نبوی با بیان این که هیچ کس نمی تواند کس دیگری باشد، گفت : «البته فرد می تواند شاگرد کسی باشد ولی او نمیشود و هر گاه تلاش بکند و بخواهد که او بشود، در واقع خود را فرو کاسته است. وقتی انسان می خواهد دیگری بشود باید ابتدا منزلت، شان و نقش خودش را از بین ببرد. هیچ کس نباید آن دیگری باشد. البته می تواند از آن دیگری بیاموزد ولی به شرطی که خودش شود. خودی که نسخه ای منحصر به فرد و بینظیر است.»
مولانا متاثر از عطار نیشابوری است
دکتر نبوی با بیان این که با خواندن منطق الطیر عطار نیشابوری ممکن است گمان کنیم که این اثر همان مثنوی مولوی است گفت: « بدون تردید مولانا بسیار تحت تاثیر عطار نیشابوری بوده است و بسیار از او آموخته است و شاید بتوان گفت که بیشترین تاثیر را از او گرفته است. در واقع با خواندن مثنوی خواننده می پندارد این همان اندیشه و روش و سبک وسیاق عطار است که در مرحله متعالی تری نمودار شده است.»
وی تصریح کرد: «شاید بتوان گفت که اگر عطار و اندیشه های عطار در مولوی رسوخ و نفوذ نداشت دیدار مولوی با شمس هم دیگر آن تاثیر و جاذبه را نداشت و مولوی را مولوی نمی کرد. در واقع با رسوخ اندیشه های عطار در مولوی وی استحقاق و آمادگی آن را پیدا کرده بود که از تعالیم شمس تبریزی بهره مند شود.»
وی با بیان این که طبق روایات موجود صوفیه، مولوی در هنگام دیدار و برخود با عطار سیزده سال سن داشت گفت: « در روایات آمده است که عطار در دیدار با بهاء ولد پدر مولوی، یک نسخه از کتاب اسرار نامه خودش را به این نوجوان سیزده ساله هدیه می دهد. البته در برخی روایت ها این کتاب را مصیبت نامه و برخی الهی نامه دانسته اند. عطار ضمن تشویق و تحسین مولوی به پدرش می گوید زود باشد که این پسر آتش بر سوختگان عالم بزند. در وصف عطار نیشابوری، مولوی در دیوان شمس یا همان دیوان کبیرش گفته است:
عطار روح بود و سنائی دو چشم او/ ما از پی سنائی و عطار آمدیم
وی اضافه کرد: «خوب است قبل از آغاز شرح کتاب منطق الطیر، مختصری از احوال و زندگی نامه فریدالدین عطار نیشابوری را بیان کنیم. معروف است که عطار را به اعتبار شغلش عطار نام نهاده اند. محمدبن ابیبکر ابراهیم بن اسحاق، معروف به شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در قرن ششم می زیسته است؛ یعنی دوران کهولت یا میانسالی عطار مصادف با نوجوانی مولوی بوده است . بنابراین معاصر مولانا به حساب می آید. از 512 تا 540 فاصله و اختلاف روایات تولد عطار است. 512،513،537 و 540 به اختلاف روایات تولد عطار است و مرگ او هم دقیقا معلوم نیست؛ در حقیقت زمان دقیقی برای مرگ او معین نکردهاند.»
دکتر حبیب نبوی با بیان این که وجه تسمیه عطار به اعتبار شغلش که عطاری بوده یعنی دارو فروش یا طبیب، طبیب سنتی یا داروفروش بوده و گیاهان دارویی تهیه میکرده و میفروخته است، گفت:«درباره نحوه گرایش عطار به تصوف و عرفان سخنان متفاوت و بعضا افسانه واری گفته شده است .برخی گفته اند: مردی نزد عطار می آید و از او چیزی می خواهد. به عطار می گوید چرا نمی میری؟ این سخن سبب تعجب عطار می شود و عطار می گوید چرا خودت نمی میری؟ گفته اند که آن مرد کاسهای را که در دستش بوده بر زمین می گذارد و دراز می کشد و بر روی همان کاسه سرش را می گذارد و جان می دهد. در واقع به مرگ ارادی می میرد.»
وی تصریح کرد: «شاید این داستان شبیه خرافه باشداما به هر حال گفته شده است که این صحنه موجب شد که عطار از آن سبک زندگیش و شغلش به ناگاه دست بکشد و به دامن عرفان و تصوف روی آورد. در واقع این داستان سبب یک جهش روحی در عطار می شود و به همین سبب است که متوسل به شیخ مجدالدین بغدادی، که از عرفای روزگار وی است، می شود و از او نکته ها می آموزد .»
خراسان سرزمین داستان ها و حکایت هاست
این عرفان پژوه با بیان این که خراسان بزرگ پر است از داستان ها و حکایت ها، ابراز داشت: « شاید بتوان گفت که سرزمین خراسان پرحکایتترین خطه کشور بوده است. چرا که مطابق شواهد و قرائن موجود، مردمان خراسان فراوان علاقه به حکایت گری و روایت گری و داستانگویی تاریخی دارند و فرهنگ خراسان پر است از حکایت های ساده ولی پرمضمون و پر محتوا. »
وی خاطر نشان کرد: « عطار نیشابوری به مدد و یاری تعالیم شیخ مجدالدین بغدادی و توانمندی های خودش و آگاهی از داستان هاو حکایت ها، دست به آفرینش روایت ها و حکایت هایی با مضمون عارفانه و صوفیانه زده است.شاید کسی را نتوانیم مانند عطار، به جهت خلق روایت و حکایت و داستان بیابیم. مرحوم بدیع الزمان فروزانفر گزارش گونهای از آثار عطار نیشابوری را در کتابی جمع آوری کرده تحت عنوان «نقد آثار و تحلیل اشعار و بررسی احوال عطار» که احتمالا توسط انتشارات دانشگاه تهران منتشر شده بود. این کتاب، کتاب قطور و پر حجمی است که از هر حکایت عطار ، در حد چند سطر گزارش داده شده است.»
دکتر حبیب نبوی با بیان این که در مورد آثار عطار باید توجه داشتیم که بیان این همه حکایت و داستان در آثار متعدد وی نشان از حافظه بالای وی دارد، گفت :«کتاب هایی چون منطق الطیر،مصیبت نامه،الهی نامه و یا مثلا تذکرة الاولیاء مشحون از حکایت های مختلف است که البته عطار از آن ها استفاده عرفانی کرده است .در واقع عطار از لحاظ قدرت حافظه دانشمند بی نظیری است .»
عطار نیشابوری هرگز وصف پادشاهی را نکرده است
دکتر حبیب نبوی با بیان این که عطار نیشابوری در مناعت طبع بی نظیر بوده است، خاطر نشان کرد: «فریدالدین عطار هرگز وصف هیچ پادشاهی و حاکمی را نگفته است .گرچه که عطار به شاهنامه فردوسی ارادت عمیق نشان داده است و شاهنامه را بهترین اثر در پهنه عالم در حوزه ادبیات میشناسد و فردوسی را منیع طبعترین شاعر روزگار تلقی می کرده با این وجود بر خلاف شاهنامه که در آن وصف و مدح شاهان آمده است، عطار هرگز به تمجید و وصف پادشاه و یا حاکمی اقدام نکرده است . خود او سروده است :
من ز کس بر دل کجا بندی نهم/ نام هر دونی خداوندی نهم
می گوید که من هرگز نام هیچ دونی را خداوند نخواهم نهاد؛ یعنی وصف هیچ پادشاهی و صاحب قدرتی و صاحب منزلتی را نخواهم کرد.
همت عالیم ممدوحم بس است/ قوت جسمم قوّت روحم بس است
همت عالی من مورد ستایش من قرار می گیرد. نه پادشاهی مورد ستایش قرار بگیرد تا او به من صله بدهد. من به جای این که پادشاهی را، حاکمی را،صاحب منزلتی را وصف کنم، همت عالی خودم را وصف می کنم که همت عالی من به من نان بدهد. همت بلند من به من گشایش بدهد نه مدح و ستایش، تملق و مجیزه گویی دیگران. همت عالیم ممدوحم یعنی همین بس است که همتم مرا ستایش کند تا همت به من نان بدهد. منزلت بدهد. شرف ببخشد.
قوت جسمم قوّتم روحم بس است. قوت جسم من هم قوت روحم باشد. آن چه که جسمم می خواهد بخورد ناشی از اقتدار روح من باشد.این سخن به این معنی است که به خاطر صله شعر نگویم و کسی را مدح نکنم که شایسته مدح نیست.»
وی افزود :«به همین دلیل است که در آثار عطار مدح هیچ پادشاهی نیست. البته از آثار عطار بر می آید که او مدح فردوسی از شاهان و برخی حاکمان را در واقع مدح تلقی نمی کرده است و هیچ گاه فردوسی را متهم به مجیز گویی نمی کند. بلکه او را بلند مرتبه ترین شاعر و منیع طبع ترین شعرا محسوب می کند.»
استاد اصلی و حقیقی انسان کسی است که بتواند استعدادهای وجودی آدمی را شکوفا نماید
دکتر حبیب نبوی با بیان این که عطار نیشابوری بعد از آشنایی با مجد الدین بغدادی و کسب فیض از محضر وی به عرفان روی آورد گفت :«انسان در طول زندگی خود با معلمان و اساتید مختلفی رو به رو می شود. اما استاد حقیقی کسی است که بتواند استعدادهای درونی و وجودی آدمی را شناسایی کرده و در شکوفا کردن آن ها به انسان یاری و کمک رساند. آدمی از همان کلاس اول ابتدایی که به مدرسه می رود تحت تعلیم و آموزش معلمان مختلف قرار می گیرد اما استاد حقیقی انسان آن کسی است که به کمک شکوفا کردن وجود آدمی بیاید.»
وی افزود: « کسانی هستند که شاگرد را شکل خودشان بار می آورند، به طوری که آدمی در برخورد با آن شخص احساس می کند که این شاگرد در حقیقت رشد نکرده و تنها از استاد تقلید کرده است. در واقع این استاد نتوانسته است آن فرد را رشد دهد و او را مقلد خودش بار آورده است؛ یعنی کپی خودش راتربیت کرده است ؛در حالی که استاد واقعی کسی است که شاگرد را به گونه ای پرورش می دهد که شاگرد دیگر او را تقلید نکند و خودش به رشد برسد.»
وی افزود:«حتما در موسیقی دیده اید که برخی از شاگردان هستند که بعد از تمرین و ممارست فراوان، در نهایت مانند استاد خود می خوانند و شما دیگر نمی توانید صدای او را از استاد باز شناسید .این البته رشد نیست. استاد بارز و شایسته کسی است که استعداد نهفته در ذات شاگرد را آن چنان شکوفا کند که او خودش باشد، به طوری که خود استاد در مقابل شکوفایی استعداد او شگفتزده بشود . شاید شاگرد از استاد خیلی بالاتر باشد. ولی باید دقت داشت که آن استاد باعث شده که شاگرد به این جایگاه بالاتر دست یابد.»
نبوی ادامه داد:«چه کسی گفته مولانا کمتر از شمس است؟ اما این شمس است که مولانایی او را برانگیخته است. چه کسی گفته که عطار کمتر از شیخ مجدالدین بغدادی است؟ ولی شیخ مجدالدین بغدادی است که عطار را این چنین کشف کرده یا عطار استعداد خود را به او عرضه کرده و او توانایی کار او را داشته است. »
نبوی با بیان این که آدمی نباید امور مهم زندگیش را به دست هر کسی بسپارد،گفت :«همان طوری که شما در امور مادی زندگی اجازه دخالت هر کسی را نمی دهید،مثلا حتی خانه اتان را نمی دهید هر کسی بسازد.در حالی که خانه از شماست، مصالح از شماست، پول از شماست، همه چیز از شماست، ولی به دست هر کسی نمی دهید. دنبال مهندس می گردید و با دیدن چند مهندس مختلف و نقشه ها و طرح هایشان به سراغ تصمیم گیری می روید. در امور معنوی زندگیتان هم باید همین گونه دقت داشته باشید»
وی ادامه داد:«ذات هر کدام از ما هم نقشه خلقتی دارد. یعنی قرار است که یک ساختمانی و کاخی در وجودش بنا شود. لذا به استادان مختلفی که آن ها معماران این کاخ درون ما هستند، این نقشه عرضه می شود.شاید خیلی از این استاد ها متوجه نقشه درون ما نشوند و این البته بیانگر عجز استاد نیست بلکه نشان دهنده تنوع استادها است.در میان این اساتید مختلف ناگهان مشاهده می کنید که یکی از آن اساتید متوجه نقشه درونی ما می شود. به طوری که در می یابید که تو را به خوبی فهم و درک می کند . آن چنان می فهمد که وقتی حرف می زند آدم احساس می کند که گویی حرفای خود او را بر زبان آورده است. لازم نیست که ما به او چیزی بگوییم یا چیزی بپرسیم چرا که قبل از این که سوال بکنیم به ما جواب می دهد. قبل از این که ما سوال مطرح کنیم خود او برای ما سوال ایجاد می کند. در واقع او ما را به دنیایی که مربوط به خودمان می شود می برد.این چنین کسی استاد واقعی انسان است.»
نبوی افزود: «برخی انسان ها به گونه ای هستند که همیشه باید از بیرون مطلب به آن ها برسد و هرگز در درون آن ها هیچ اتفاقی نمیافتد. آن مطلب بیرونی هم که به او می رسد او را آشفته تر می کند و باید آن را به سختی در ذهنش جا دهد. به همین علت است که گاهی می گوید دیگر ذهنم کشش ندارد.چرا که باید سعی کند که هر چه را که در ذهنش می آید بایگانی و انبار و تنظیم کند و همین امر سبب ملالت او می شود. اما انسان هایی هستند که تکیه شان به بیرون نیست و به فرد می گونید هر چه که از بیرون خودت تاکنون کسب کردی بس است و همین جا قطعش کن .من باید در درون تو کاری انجام دهم. توسط چنین انسانی فرد ساحت های جدیدی بر رویش باز می شود که قبلا با آن ها آشنا نبود و تازه متوجه می شود که چقدر توانایی داشته که تا کنون از آن بی خبر بوده است کتاب های وجودیش یک به یک باز می شود .»
وحی اسرار وجودی انسان ها را شکوفا می کند
نبوی با بیان این که در وحی نیز چنین اتفاقی می افتد گفت:«وحی هم همین طور است، وحی راز پنهان انسان و اسرار نهفته در ذات او را آشکار میکند .در واقع هر کس که قرآن نتواند ابعاد وجودی و ذات او را شکوفا کند لاجرم آن شخص هدایت نخواهد شد.چنان که می بینیم بسیاری سخن قرآن را شنیده اند اما در آن ها کارگر نیفتاده است.خود قرآن هم فرموده است که:.«یضلُّ بهِ کثیرا» .یعنی ممکن است خیلی ها گمراه شوند و به ضلالت بیفتند.»
وی افزود:« در واقع وحی، ره جویی به مکنونات باطنی انسان هاست به طوری که انسان احساس می کند آن چه که سخن خداوند است از درون خودمان جوشیده و در واقع سخن خود ماست »
نبوی با بیان این که هر شخصی نمی تواند برای انسان استاد باشد،گفت:« شیخ مجدالدین بغدادی تنها کسی نیست که عطار با او مواجه شده بود. او با استادان دیگر هم در ارتباط بوده و از آن ها کسب فیض کرده بود اما تنها مجدالدین بغدادی استاد اصلی او تلقی می شود. مولانا نیز تنها با شمس تبریزی مواجه نبوده است بلکه بنا بر تواریخ مدت ارتباطش با او بسیار هم کم بوده است اما با این وجود استاد اصلی مولوی محسوب می شود.در واقع شمس تبریزی هیچ گاه به مولوی تعلیم مدرسی نداد بلکه او مولانا را کشف کرد و استعدادهای درونی وی را شکوفا نمود.مولوی داستان ارشادات و خطابات شمس تبریزی به خودش را این گونه تصویر کرده است:
گفت که دیوانه نهای لایق این خانه نهای /رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نهای رو که از این دست نهای /رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نهای در طرب آغشته نهای /پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی /گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی /جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری /شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
چنان که می بینیم مولوی با این همه عظمت و شکوه مدرسی،در برابر شمس شکسته می شود و به راحتی می گوید امر تو را بنده شدم. این چنین استاد مسلمی خطاب به شمس می گوید:
ای چشمه آگاهی شاگرد نمی خواهی/چه چاره کنم تا من خود را به تو در دوزم
در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه /این پهلو و آن پهلو بر تابه همیسوزم
گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی /کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم
وی افزود:« مولوی به شمس می گوید چه کار کنم که بتوانم خودم را بدوزم به تو از و از تو جدا نشوم. ماهی را وقتی در تابه می اندازید به سبب بلندی دم ماهی، کج می شود. می گوید من را هم در تابه بینداز تا جز و جز کنم و دنبم را آن جا کج کن»
نبوی با بیان این که استاد به جایی می رسد که شاگرد او را مانند خودش می بیند و جدایی میان خود و او قائل نمی شود، گفت:« این استاد اصلی به مقامی می رسد که مولوی از او تعبیر به "من تر" می کند :« در دو چشم من نشین ای آن که از من منتری. » در واقع استاد از خود آدمی خودتر می شود»
وی ادامه داد:« مولوی دربیتی می گوید که برخی نکته ها را از خود عطار شنیده است :
آن چه که گفتم در حقیقت ای عزیز/ آن شنیدستم من از عطار نیز
درد نزد عطار مقام ارزشمندی دارد
نبوی با بیان این که داشتن درد نزد عطار اهمیت زیادی دارد گفت: « با آن که عطار طبیب بوده اما عجیب است که همواره از درد سخن می گوید :
هرکه را دردیست درمانش مباد/ هر که درمان خواهد او جانش مباد
مرد باید تشنه و بی خورد و خواب/ تشنهای که نارسد هرگز به آب
نبوی ابراز داشت: «سختترین امری که عطار با آن آشتی کرده است درد است و متوجه شده که درد هر اندازه آشتی ناپذیری دارد، به همان اندازه وقتی که انسان با آن خو بگیرد آشتی می کند. در واقع زمانی که انسان توانست با درد آشتی بکند چیزی مهربان تر از درد برای او نخواهد بود.»
ای گرفتار تعصب ماندهای/ دائما در بغض و در حب ماندهای
دکتر نبوی با بیان این که سخنان متفاوتی درباره مذهب عطار ذکر شده است، گفت: « برخی او را از علمای اهل سنت و عده ای او را شیعی دانسته اند برخی هم که اصلا او را به کفر متهم نموده اند، شاید بتوان گفت که خود عطار باعث این گمان ها شده است و گویا خود چندان تمایل نداشته که به وضوح مذهبش را ذکر کند.» عطار می گوید:
من نه کافر نه مسلمان ماندهام/ در میان هر دو حیران ماندهام
کفر کافر را و دین دیندار را/ ذرهای دردت دل عطار را
می گوید اگر ذره ای درد از آن من باشد این کافی است. بگذار کافران کافر باشند و دین داران دین دار. من نه از آن طایفه هستم نه از این طایفه. لذا مذهب عطار را در حقیقت از همین طریق، گاهی به کفر منتهی میکنند.
نبوی با بیان این که تکبّر، خودنمایی و خودبزرگ بینی در عطار وجود ندارد و او پر از تواضع است، گفت:«با این که اشعار عطار سرشار از مضامین و مفاهیم عمیق و بلند است و در اوج بلاغت است و با حافظه خوبش تصاویر شگرفی را به تصویر کشیده،اما هیچ گاه غرور و کبر او را فرا نمی گیرد.» عطار به مخاطبش می گوید:«
در کتاب من مکن ای مرد راه /از سر شعر و سر کبری نگاه
از سر درد به کتابم بنگر، چون اینجا کبری به کار نرفته تو هم از سر کبر نگاه نکن. می گوید من این را نه از سر فضل و خودستایی که از سر درد نوشته ام. یعنی پر معلوماتی و زیاد دانی مرا به آفریدن این اثر وا نداشته است، پر دردی این اثر را آفریده است، منشآ آفرینش آن مجموعه آگاهی های صرف نیست، بلکه اصل، درد من است.
از سر دردی نگه کن دفترم /تا زصد یک درد داری باورم
می گوید اگر از صد، یک درد من چیزی در تو هست و در این جهت و راستا من را باور داری از سر درد، کتاب و دفتر من را بخوان
نبوی با بیان این که احتمالا عطار به تبعیت آثار کسانی چون ابن سینا و دیگر صاحبان آثاری که منطق الطیر نوشتهاند،منطق الطیر را بر زبان مرغان نوشته است،گفت: «پیش از عطار هم چندی از شخصیت های بلند پایه از مقامات طیور صحبت کردهاند، یعنی منویات خودشان را در قالب داستان مرغان در آوردهاند. مثلا همین که مقامات طیور ابن سینا و شیخ سهروردی وجود دارد. می دانید که گفته اند که حضرت سلیمان زبان مرغ می دانسته و این نشان می دهد که صحبت کردن با طیور گویا در ذهن بشر بوده است .»
وی افزود: « عطار توانسته انبوهی از دردمندی های خودش را که منشأ آگاهی های اوست، به صورت داستان مرغان بیاورد. در واقع داستان های مرغان به بهترین وجه توانسته منویات انسانی عطار را نشان دهد. او هفت وادی را که وادی مرغان است در منطق الطیر تصویر می کند. این وادی ها به تعبیر مولوی هفت شهر عشق نام دارد:
هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خم یک کوچهایم
نبوی با بیان این که به نظر می رسد که مولانا در ستایش عطار، مبالغهآمیز سخن گفته است. خاطر نشان کرد: « در واقع مولانا چندان اهل مبالغه نیست بلکه عطار را در چنین مقام شایستهای می دانسته و می دیده که می گوید او هفت شهر عشق را گشته است، همه راز و رموز آن شهر و آن کوچه و بازار آن شهر را طی کرده است و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم. به این معنی که حتی از یک شهر عشق و سلوک هم عبور نکردهایم .»
وی افزود: « این سخن نشان گر تواضع مولانا نیست بلکه به نظر می رسد که او واقعا درباره مقام و منزلت عطار چنین می اندیشیده است.»
نبوی با بیان این که بهتر است که قبل از شروع منطق الطیر بر سبیل مقدمه عرض کنیم که در میان منزل اول که در منطق الطیر عبارت است از حرکت آغازین مرغ ها؛ تا منزل و مقصد نهایی که همان سیمرغ است؛ چه چیزها و چه رویدادهایی بر سالک طریق روی می نماید،گفت: «این حرکت عبارت است از حرکت همه کائنات به سوی مقصد نهائی کمال و حرکت انسان از ابتدائیترین نقش تا آن جایی که انسان به کمالی می رسد که در آن کمال احساس آزادی می کند؛ بالش بال سیمرغ می شود نه بال گنجشک. یعنی بال همه مرغان. باید دقت داشت که مراد ازسیمرغ یعنی همه. در این مراتب هم از وحدت وجود سخن گفته می شود و هم از جمعیت و تفرقه. ببنیم که به یاری خداوند در طی این جلسات تا کجا خواهیم رسید و چقدر می توانیم از این معارف عرفانی سخن بگوییم. به سخن خود عطار غرض رسیدن نیست:
مرد باید تشنه و بیخورد و خواب/ تشنهای که نارسد هرگز به آب
می گوید نرسیدن راه ماست نه رسیدن. این مسیری است که عطار پیش روی ما ترسیم می کند.
ادامه دارد...