آیتالله دکتر سید مصطفی محقق داماد دهم دی ماه مطابق با هفدهم صفر در انجمن حکمت و فلسفه ایران سخنانی را با موضوع «نهادهای کلامی مورد سوء استفاده در فاجعه عاشورا» ایراد کرد و به بررسی این قیام از منظر علم کلام پرداخت.
به گزارش پایگاه اطلاعرسانی و خبری جماران، متن کامل سخنرانی آیتالله دکتر مصطفی محقق داماد پس از ویرایش و افزودن برخی نکات توسط خود ایشان از نظر مخاطبان گرامی میگذرد:
برخی معتقدند پیدایش مکتبها و فرقههای مختلف کلامی، اصولا براساس انگیزههای سیاسی بوده است. این مطلب کاملا قابل توجه است. در این نوشتار بحث من بررسی اصل این سخن نیست، ولی آنچه برای من مسلم است این است که اگر کل نظریات کلامی هم به دست قدرتها به وجود نیامده باشد، بیشک قدرتهای دینی در طول تاریخ ادیان، چه اسلام و چه سایر ادیان از ابزارهای کلامی که به نفعشان بوده بهره گرفته و به ترویج به آن پرداختهاند.
موضوع محنه یکی از ننگهای معتزلیان است ولی باید توجه کنیم که این ننگ عارض دامان تفکر اعتزالی نیست، هرچند گروه پیروان این مکتب آلت دست قدرت عباسیان در زمان مأمون قرار گرفتند و جنایت مهیبی را مرتکب شدند. داستان از این قرار بود که مأمون عباسی به مکتب معتزلیان رسماً گروید و در سال 218 به موجب یک دستور رسمی محکمهای تشکیل شد و تمام فقها و محدثان را به محکمه احضار و تفتیش عقائد کردند. عدهای از ترس جانشان تسلیم شدند و عدهای مقاومت کردند و مورد مجازات قرار گرفتند.
به هرحال این جریان از نمونههای محکمه تفتیش عقائد است که لکه ننگی بر دامن این مکتب میباشد. این محکمه تا سال 234 یعنی سال مرگ مامون ادامه داشت. هدف سیاسی مامون از این کار تضعیف نیروی فقیهان، محدثان و مفسران آن زمان بود. وی میخواست قدرتی در مقابل قدرت دستگاه خلافت اظهار وجود نکند. به هرحال این نقطه سیاه به پای مکتب اعتزال ثبت شده است.
ولی تفکر اشعری با تمام مبانی و عقایدش به نحو عجیبی در اخلاق اجتماعی جهان اسلام و نیز در حرکتهای سیاسی موثر افتاده که به صراحت میتوان گفت همواره مبانی این مکتب با چهرههای مختلف بلایی به جان ملتهای مسلمان بوده و برخی از مورخین گفتهاند یکی از عوامل عمده انحطاط مسلمانان، غلبه تفکر اشعریگری بر عقلگرایی آنان بوده است. با کمال تاسف اکثر قدرتهای فاسد، شاخ و برگهای بسیار زیاد و ثمرات تلخی در روند سیاسی تاریخ اسلام به آثار کلامی همین مکتب زدهاند. در این سخن به چند نمونه از سوژههایی که در تاریخ، ابزار دست گروههای سیاسی و یا قدرتهای فاسد شده اشاره میکنم.
محور اصلی این طرز تفکر تعطیل کردن تعقل و تفکر در معرفت دینی است . و به عبارت دیگر مکتب اشعری دینداری بدون تعقل است. به هرحال این طرز تفکر هرگونه اندیشهورزی و چون و چرا را در محدوده دین مردود و مطرود میدانستند و دین را براساس تحقق اراده و قدرت مطلق حق متعال تفسیر میکردند.
به نظر ما بعید نیست این نظریه ریشه در تورات داشته باشد که درخت ممنوعه، درخت دانایی بوده است. عبارت به این شرح است: و خداوند آدم را امر فرمود و گفت از همه درختان بیممانعت بخور، اما از درخت معرفت و دنایی نیک و بد زنهار نخور، زیرا روزی که از آن بخوری هر آینه خواهی مرد(سفر پیدایش/16-17) در حالیکه در قرآن چنین نیست. در قرآن و به طور کلی ادبیات اسلامی، دینداری بدون معرفت و تعقل بیارزش دانسته شده است.
البته عقل را باید از منفعت طلبی و سود جویی تمییز داد. کما اینکه علم را نباید به معنای علمی دانست که امروزه به آن علم میگویند. علم امروز به معنای تعقل و حکمت نیست بلکه به معنای تکنولوژی، فناوری و صنعت است.
عقل دو عقل است، اول مکسبی
که در آموزد به مکتب آن صبی
عقل دوم بخشش یزدان بود
جوشش آن در درون جان بود
خلاصه آنکه از این شجره غیرطیبه یعنی دینداری غیر مبتنی بر معرفت، ثمرات و میوههای بسیار زیادی به بار نشست که هریک از آنها در طول تاریخ تمدن اسلامی شری شد به جان مردم مسلمان.
سوء استفاده از تفکرجبرگرائی وقضا وقدر
یکی از میوههای تلخ این تفکر، اندیشه جبرگرایی این طایفه است که مسئولیت را از بشرسلب میکردند و میگفتند هرچه اتفاق میافتد کار خدا و اراده اوست وب شر هیچ مسئولیتی ندارد. این گروه نشانه مشروعیت حکومت را توفیق در غلبه و تسلط میدانستند و میگفتند عزت را خدا میدهد و هر کس به هر وسیله و از هر طریق به قدرت رسید نشانه آن است که خدا خواسته است. این مبانی درست است که در قرون بعدی نتایج مکتب اشعری قلمداد شد ولی ریشههای آن از همان قرون اولیه با پیدایش قدرتهای غیر مشروع پدیدار شده است. ما اینک سخنمان در فاجعه عاشورا است.
یکی از اصول سیاست بنیامیّه، ترویج و حمایت از اندیشهها و باورهایی بود که کارهای ضد دینی و عوام فریبانه آنان را توجیه کند. مثلا معاویه برای قبولاندن جانشینی یزید به مسلمانان، از باور و اندیشه انحرافی جبرگرایی بهرهبرداری لازم را برد، چنان که وقتی کسانی، همچون عایشه و عبدالله بن عمر در این باره به معاویه اعتراض کردند، او با تمسک به همین اندیشه جبرگرایی، این امر را به قضا و قدر الهی مستند کرد تا به مردم وانمود کند که در آن هیچ اختیاری ندارند. هم چنین معاویه در ملاقاتش با شخصیتهای با نفوذ مدینه، در حالی که از مخالفت آنان با وی در مسئله جانشینی یزید به شدت خشمگین بود، به آنان چنین گفت: «شما کاری را میخواستید که خداوند آن را نمیخواست، لاجرم چنان شد که خدای میخواست!» [1] معاویه با این شیوه، توانست برخی از افراد یاد شده را تا حدودی قانع و مجاب کند[2].
عقیده به جبر هر چند پیش از رخداد کربلا بهرهبرداری بوده است، اما حسب اسناد معتبر در صدر اسلام، معاویه مجدّد آن بوده و طبق گفته ابوهلال عسکری، معاویه بانی آن بوده است[3] قاضی عبدالجبار نیز با اشاره به این که معاویه پایهگذار «مجبره» است، جملات جالبی در تأیید این مسئله از قول معاویه آورده است.[4] معاویه در مورد بیعت یزید میگفت:«إن أمر یزید قضاء من القضاء و لیس للقضاء الخیرة من أمرهم»[5] مسئله یزید، قضایی از قضاهای الهی است و در این مورد کسی از خود اختیار ندارد. این تعبیر برگرفته از یکی از آیات قرآن مجید است و به آن اشاره دارد که میفرماید:
وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَىاللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً (الاحزاب/36)
هیچ مرد مؤمن و زن مؤمن را سزاوار نیست که وقتى خدا و رسولش امرى را صادر فرمودند، باز هم در امور خود، خود را صاحب اختیار بدانند، و هر کس خدا و رسولش را نافرمانى کند، به ضلالتى آشکار گمراه شده است (36).
امویان سعی داشتند تمام کارهایی که انجام میگیرد ازسوی بشر به خدا منتسب سازند و از این رهگذر اعمال زشت و شنیع خود را توجیه کنند، کشتارها، خونریزیها و اصولاً تمام کارهایی که از خلفایشان سرمیزند به خدا منتسب میکردند، و از این رهگذر میخواستند آنان را مجریان اوامر الهی و در نتیجه بیگناه معرفی کنند.
مورخین نوشتهاند وقتی عمر بن سعد مورد اعتراض قرار گرفت که چرا به سبب حکومت ری، امام حسین(ع) را کشت؟ گفت: این کار از جانب خدا مقدّر شده بود.[6]
البته ناگفته نماند که موضوع قضا و قدر الهی یکی از نهادهای کلامی صحیح دراندیشه اسلامی است، ولی نه با برداشتی که بعدها اشعریان و قبل از آنان امویان و سایر قدرتهای فاسد ازآن داشتهاند. امویان قضا و قدر را پوششی برای غیرمسئول کردن و مبرا داشتن خود نسبت به جنایات و اعمال زشت ارتکابی خود قرارمیدادند. غافل از اینکه البته تمام حوادث و رویدادهای جهان بر اساس قضا و قدر الهی است ولی این بدان معنی نیست که بشر مسئول اعمال خویشتن نمیباشد. خود سیدالشهداء (ع) در روز عاشورا اینگونه با خدا مناجات میفرمود : الهی رضا بِرضائِکَ وَ صَبراً لِبَلائِک وَ تَسلیماً لِقضائک لا مَعْبود سواک یا غیاثَ المُسْتَغیثین.
امویان قضا و قدر الهی را با مسئله مجبور بودن بشر خلط کردند، درحالیکه به هیچ وجه این مسئله ربطی به جبر ندارد. قضا و قدر الهی سنت لایتغیر الهی در نظام هستی است و وجود یک نظام منسجم که بر پایه نظم علی و معلولی قراردارد نتیجهاش مجبور بودن بشر نیست. بشر در میان همه موجودات جهان دارای قدرت اراده است و آزاد آفریده شده و همواره اعمالش بر اساس اختیار است. امویان و بسیاری دیگر حتی عوامالناس خودمان به گونهای ازاین مفاهیم برداشت میکنند که در صورت صحت برداشتشان تمام ارسال رسل و انزال کتب و تشریعها و باید و نبایدهای الهی لغو و بیهوده خواهد بود!
سیدبن طاووس میویسد: در مجلس ابن زیاد در کوفه، نگاه ابن زیاد متوجه امام علی بن الحسین(ع) شد وگفت: این جوان کیست؟ گفتند: او علی پسر حسین بن علی است!ا بن زیاد گفت:مگر خداعلی بن الحسین را نکشت؟ امام سجاد(ع) که متوجه عوامفریبی ابنزیاد شد بلافاصله به منظور ایفای وظیفه روشنگری دینی فرمودند:«من برادری داشتم که نام او نیز علیبن الحسین بود و این قوم او را کشتند!» ابن زیاد گفت: بلکه خدا او را کشت! امام سجاد(ع) باز برای تبیین بیشتر فرمودند:« اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حینَ مَوْتِها وَ الَّتی لَمْ تَمُتْ فی مَنامِها(زمر/42) خداوند است که جانها را هنگام مرگ آنها میگیرد و کسانی را که نمرده اند، به هنگام خواب قبض روح میفرماید.»[7]!
همانطور که ملاحظه میکنید در تعبیرات فوق نیز رد پای مبانی کلام اشعری محسوس است. یزید کشتن شدن امام حسین(ع) را به خداوند نسبت میدهد. پاسخ امام سجاد(ع) هم آن است که ای ابن زیاد فهم و درک الهیات بالاتر از فهم و درک توست ولی میدانم که تو این مقدار میفهمی و برای عوامفریبی و گول زدن خلقالله جنایات خود را به خدا نسبت میدهی. آری جان همه را خدا میگیرد ولی نادان! این امر، عمل قاتل ستمگر را توجیه نمیکند! اگر چنین است همه قاتلها بیگناهند!!
ورود مبانی کلام اشعری دراندیشه های فقهی
به هرحال جریان این تفکر باطل در قرن دوم که مکاتب کلامی وفقهی شکل گرفت به مباحث کلامی و سپس به اجتهادات فقهی نیز سرایت کرد بدین معنا که مبنای فتوا قرارگرفت.
ابوالحسن اشعری بنیانگذار مکتب کلامی اشعری صریحا اعلام نظر کرد که هر مسلمان باید فرمانبردار بیچون و چرای حاکم باشد حتی اگر حاکم از دیانت و استقامت در دین بیرون رود، خروج و قیام علیه آنان با سلاح و شمشیر روا نیست و مسلمان باید از ورود دراین گونه فتنهها پرهیز کند.[8].اشعری تنها اجازه میدهد که امام مسلمین را به اصلاح دعوت کنند ولی به هیچ وجه خروج با شمشیر علیه او جائز نیست و از مصادیق فتنه است و غیر مشروع است.[9]
به موجب نظریه فوق پیروان مکتب اشعری موید بیچون و چرا و توجیه گر علی الاطلاق حاکمان شدند.
بوالخیر احمدبن اسماعیل قزوینی شافعی در نظامیه بغداد به وعظ میپرداخت و اصول فکری اشعری را ترویج و تبلیغ میکرد. درروز عاشورا به او گفتند: یزید بن معاویه را لعن کن! گفت او امام و مجتهد بود و در اجتهاد خود اشتباه کرده است {چرا لعن کنم؟} مردم با آجر به سوی او حمله کردند فرار کرد و پنهان شد و به قزوین کوچ کرد.[10]
گفتهی ابوالخیر در مورد یزیدبن معاویه پیروی از نظریه ابوالحسن رئیس مکتب اشعری در خصوص امامت یزید است. ابوالحسن اشعری میگوید:«دربین مردم مسلمان نسبت به امامت یزید اختلاف جدی وجود دارد. برخی به استناد اجماع مسلمانان او را امام خود و بیعت او را درست دانستند و تنها حسین بن علی بر او خرده گرفت. گروهی دیگر او را امام دانسته و قیام حسین بن علی را اشتباه دانستند و گروهی او را امام نمیدانند.[11]
از متن فوق مستفاد آن است که نظر شخص وی با توجه به اشاره به اجماع، بر تایید امامت یزید است.
مبانی کلامی اشعری در جریان تاریخ اندیشه اسلامی با اجتهاد و تفقه برای تنظیم مجموعه شریعت آمیخته شدند و خدمات متقابل به یکدیگر ارائه دادند. آنان که از نظر کلامی جبری مسلک بودند و قدرت، از هرکجا آمده را داده الهی میدانستند تسلیم بی چون چرا را برای مسلمانان از نظر فقهی واجب شرعی اعلام میداشتند. ابوالحسن اشعری میگوید: خلفای راشدین به ترتیب که حکومت کردهاند یعنی ابوبکر و عمر و عثمان و علی بر حق بودند، اطاعت از امام واجد شرایط واجب است، در صورت نبودن امام واجد شرایط اطاعت از سلطان و پادشاه وقت واجب است[12]
غزالی کتاب «نصیحة الملوک» را چنان که از نامش برمیآید برای پند و اندرز به پادشاهان نوشته است. وی دراین کتاب پادشاهان را همدوش با پیامبران قرار داده می نویسد: «خداوند پیامبران را فرستاد تا به بندگان خویش راه را بنماید و پادشاهان را برگزید تا ایشان را محافظت و نگاهداری کنند.» او با استناد به نص روایتی، «سلطان را سایه هیبت خدا بر روی زمین» میداند و همچنین با استناد به آیه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولوا الامر منکم» منازعات با ملوک را شایسته نمیداند. میگوید: «سلطان، بزرگ و برگماشته خدای است بر خلق خویش، پس بباید دانستن که کسی را که او پادشاهی و فرّایزدی داد، دوست باید داشتن و با ملوک منازعت نباید کردن و دشمن نباید داشتن که خدای تعالی گفته است: «اطیعواللّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» تفسیر این چنان است که مطیع باشید خدای را و پیامبران را و امیران خویش را.[13]
غزالی در تداوم همین اندیشه در کتاب فضائح الباطنیة (المستظهری) در باب نهم، در اقامه برهان شرعی بر امامت المستظهر بالله، مینویسد: «و مقصود از این باب(باب نهم) بیان امامت مستظهری است که بر وفق شرع میباشد و اینکه بر همه علماء بلاد واجب است فتوای بر وجوب اطاعت او و نفوذ قضاوت او بدهند[14]
غزالی در تقسیمبندی علوم اصرار زیاد میورزد تا قلمرو علوم ظاهری و دنیوی را از حوزهی علوم باطنی آخرت جدا سازد، و برای این منظور، تأکید بر آن دارد که حوزه «ولایت فقیه»[15] مربوط به ظاهر و دنیا است و مسائل قلب و آخرت، بیرون از این حوزه ی اختصاصی ولایت فقیه است.
به عقیدهی وی حوزهی فقه، همان قلمروی سیاست و قدرت است و در این قلمرو، ملاک زبان و ظاهر امر است. مستند غزالی در این مورد، روایتی است از پیامبر(ص) که پس از کشته شدن فردی که به زبان اظهار اسلام مینمود، آن حضرت قاتل را مورد عتاب قرار داد و عذر قاتل را که مقتول از ترس شمشیر اظهار اسلام نمود، نپذیرفت. این روایت به اعتقاد غزالی، دلیل بر آن است که فقیه باید در حکومت شمشیر، ظاهر را ملاک عمل قرار دهد و او را بر دلها ولایتی نیست. زیرا زور و شمشیر به جان و مال انسان کار دارد و زبان نگهدارندهی جان و مال است. و از این روست که پیامبر(ص) فرمود: امرت أن اقاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا الله فاذا قالوا فقد عصموا منی دمائهم و أموالهم[16]
من مأمور شدم تا بجنگم که مردم کلمهی توحید را بر زبان آورند، وقتی که آن را گفتند، از جانب من خون و مالشان مصون از تعرض خواهد بود.
ولی این حکم مربوط به دنیاست و تنها اثر زبان، مصونیت مال و جان است و اما در آخرت، در آن جا مال سودی نمیبخشد و تنها دل به کار آید، هرگاه دل نور و سر اخلاق حمیده داشته باشد و در این امور، فقه را کاری نیست و اگر فقیه در آن به بحث بپردازد، مانند آن است که به علم طبابت و کلام پرداخته است که از فن او بیرون است[17].
بدین ترتیب غزالی قلمروی فقه و حوزهی ولایت فقیه را به امور جسمانی و دنیوی انسان اختصاص می دهد و کلیهی امور مربوط به سیاست و دولت را در این حوزه میگنجاند و آن را ضرورت زندگی دنیایی تلقی میکند. به نظر غزالی: اسلام آوردن در چشم فقیه، کار زبان است و نه کار دل، چرا که دل از ولایت فقیه خارج است.[18]
اندیشه کلامی اشعری و رسوباتش دراجتهادات فقهی با مقاومتهای مختلفی روبرو شد. در راس نهضتهای مقاومت حرکت معتزلیان بود که در مکتبهای اجتهادی و فقهی قرن دوم تاثیر گذاشت.
سوء استفاده ازنظریه عرفانی تجلی اسماء وصفات
متاسفانه همین تفکر که پادشاهان و ارباب قدرت سایه خدا و یا مظهرقدرت خدا هستند مستند شد به نظریهای که در عرفان اسلامی تحت عنوان «تجلی اسماء وصفات الهی» مطرح است. متاسفانه عارفان بزرگ این بهانه را بدست قدرتمندان دادهاند آنگاه که به صراحت این مطلب را گفتند که پادشاهان مظهر صفت قدرت الهی هستند و ارباب قدرت نیز از گفته آنان به خوبی بهره گرفتند.
مولوی گفت:
خلق را چون آبدان صاف و زلال
اندر آن تابان صفات ذوالجلال
علمشان و عدلشان و لطفشان
چون ستاره چرخ در آب روان
پادشاهان مظهر شاهی حق
عالمان مرآت آگاهی حق
این صفت ها چون نجوم معنویست
دان که بر چرخ معانی مستویست
خوب رویان آینه خوبیّ او
عشق ایشان عکس مطلوبیّ او
هم به اصل خود رود این خدّ و خال
دایما در آب کی ماند خیال؟
جمله تصویرات عکس آب جوست
چون بمالی چشم خود ،خود جمله اوست
عارفی مانند جامی در مدح پادشاه زمان خویش گفته است:
سـایه عکس ذات صاحـب سـایه اسـت
وز صــفــات ذات او پـــر مــایــه اســت
هر چـه در ذاتـش نهان اسـت از صـفات
ــاشــد از ســایـه هـویـدا در جــهــات
ز شـــکـــوه خــــســـروان کـــامـــکـــار
مـــی شـــود فـــر الـــهــی آشـــکـــار
ور بــر ایــن دعــوی تــو را بـــایــد گــواه
رو نــظــر کــن در شــه عــالــم پــنــاه
شــهـریـاری کــان یـســار و یـم یـمـیـن
عــرصــه مـلــک جــمــش زیـر نـگــیـن
شـاه یعـقـوب آن جـهانداری که هسـت
ا عــلــوش ذروه افــلــاک پـــســـت
مـلـک هـســتــی فـسـحــت مـیـدان او
گـــوی گـــردون در خـــم چـــوگـــان او
سوء استفاده از توحید افعالی
برخی از عارفان با تفسیر غلط و ناروا از نهاد توحید افعالی باریتعالی و تمسک به این نهاد پرمعنا تنبلی و راحت طلبی خود را توجیه کردهاند و در قبال تمام جنایتهای قدرتمردان و سایر جنایتکاران با استناد به توحید افعالی کنار کشیده و به گوشهای نشستهاند. اما همه چنین نبودهاند. بزرگانی از عرفا همواره در کنار مردم ستمدیده بوده و با ظلم ستیزه کردهاند.
«شیخ نجمالدین کبراى خوارزمى از مشاهیر و اکابر عرفاست. بسیارى از سلاسل به او منتهى مىشود. وى شاگرد و مرید و داماد شیخ روزبهان بقلى شیرازى بوده است. شاگردان و دست پروردگان زیادى داشته است. از آن جمله است «بهاءالدین ولد» پدر مولانا مولوى رومى. در خوارزم مىزیست، زمانش مقارن است با حمله مغول هنگامى که مغول مىخواست حمله کند، براى نجم الدین کبرا پیام فرستادند که شما و کسانتان مىتوانید از شهر خارج شوید و خود را نجات دهید. نجم الدین پاسخ داد: من در روز راحت در کنار این مردم بودهام، امروز که روز سختى آنها است از آنها جدا نمىشوم. خود مردانه سلاح پوشیده و همراه مردم جنگید تا شهید شد. این حادثه در سال 616 واقع شده است»[19] .
توحید افعالی هرگز منافاتی با مسئول بودن بشر ندارد. جمیل دیدن همه مظاهر جهان منافاتی با مکلف بودن وانجام وظیفه انسانی وشرعی ندارد. معلم توحید افعالی شخص حسین بن علی(ع) است در گفتوگو با فرزدق فرموده است:
طبرى از قول عبدالله بن سلیم و مذرى نقل مىکند: ....آمدیم تا به منزل صفاح[20] رسیدیم. فرزدق شاعر را دیدیم. وى با امام دیدار کرد و گفت:مااعجلک عن الحج؟ چرا حج را ترک کردی؟ فرمود لو لم اعجل لاخذت. اگر ترک نمیکردم مرا میکشتند. فرزدق گفت: خداوند خواستهات را بدهد و به آرزوهایت برساند. امام پرسید:ماورائک؟ از اخبار مردم در پشت سرت بگو. گفت: علی الخبیر سقطت. از فرد آگاهى پرسیدى! قلوب الناس معک وسیوفهم مع بنی امیه. دلهاى مردم با تو و شمشیرهایشان با بنىامیه است، تقدیر از آسمان فرود مى آید و خدا هر چه بخواهد مىکند. امام فرمود: صدقت والله، لله الامر والله یفعل ما یشاء وکل یوم ربنا فی شان ان نزل القضاء بما نحب فنحمدالله علی نعمائه وهو المستعان علی اداء الشکروان حال القضاء دون الرجا ء فلم یعتد من کان الحق نیته والتقوی سریرته راست گفتى ،کار به دست خداست . آنچه خواهد مى کند و هر روز پروردگارمان در کارى است. اگر تقدیر الهى بر همان باشد که دوست داریم، خدا را بر نعمتهایش شاکریم و از او براى سپاس، یارى مىجوییم. و اگر تقدیر الهى بر خلاف امید ما بود، پس برای
کسى که نیتش حق و باطنش تقوا باشد، اهمیتی ندارد.
آنگاه فرزدق چند سئوال شرعی از امام پرسید وپاسخ شنید و سپس امام مرکب خویش را حرکت داد و با او خداحافظى کرد و از هم جدا شدند.[21]
به نظر من امام(ع) با جملات حکیمانه خویش مسئله توحید افعالی را تحلیل فرمودهاند. فرمودند که کسی حق نیت اوست وتقوی دارد باید به وظیفه عمل کند و تکلیف خویش را ادا کند ولی چنانچه مصالح پشت پرده الهی برآن تعلق گرفته باشد که سرش بالای نی رود و اهل بیتش اسیر شود صابر و تسلیم وخشنود باشد. در خرمی روزگار همان اندازه شاد باشد که در تلخی آن. ولی تسلیم سیدالشهدا (ع) در مقابل اراده حق نه تنها موجب سستی در حرکت او نشد که دقت درمتن فوق نشان میدهد که تسلیم فرد مسلمان عبارت است از اینکه تمام سویدای دلش حق باشد و تقوا سریره او باشد و چنین فردی تمام وجودش حرکت و جوشش علیه ظلم ومقاومت است. برای چنین فردی مقاومت وظیفه است عمل میکند و برای او تفاوتی ندارد که در این راه سرش بر پرقو نهاده و تنش برسریر باشد یا سربالای نی و تن درگودی قتلگاه پاره پاره شود.
انصافاً سعدی شیرازی توحید افعالی را خوب درک کرده است:
به جهان خرم ازآنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است
به ارادت بکشم درد که درمان هم ازوست
غم وشادی برعارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست
پادشاهی وگدائی برعارف چه تفاوت دارد
که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانه عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست
معنای توحید افعالی برای عبد صالح خدا به معنای نگاه به نظام هستی جهان« نظام احسن» یعنی زیبا دیدن حوادث جهان است. «نظام احسن»، یکی از مباحث مهم فلسفی است که در حکمت اسلامی، عموما، و در دستگاه فلسفی ملّاصدرا، به طور خاص، جایگاه ویژهای دارد. ملاصدرا میگوید:«کلّ وجود الهی بالضَّرورهْ یکون فی غایهْ الحسنُ و البَهاءِ»[22]. یعنی هر وجود الهی بالضرورة در نهایت زیبایی و جمال است. به نظر او هر عارفی این حقیقت را درک میکند که مجموعه جهان هستی به عنوان واحد، مجموعهای بینظیر و دارای بهترین نظام هستی است.
زیبا دیدن جهان برای یک انسان کامل هم صلابت و پایداری و پایمردی می آفریند و هم قدرت تحمل ناگواری ها را برای او میافزاید.
جالب است که ابن زیاد مزدور دست نشانده یزید نیز ازهمین نهادتوحید افعالی سوء استفاده کرد وبه عنوان یک نقطه منفی در خطاب به زینب(ع) گفت: «الحمدلله الذی افضحکم و قتلکم و اکذب احدوثتکم؛ شکر خدایی را که شما را رسوا کرد و کشت و افسانه شما را دروغ نمود».
ملاحظه میکنید که چگونه افعال قبیح و زشتی که مرتکب شدهاند به خدا منتسب میسازد و سپس گفت: کیف رایت صنع الله باخیک ؟ کشته شدن برادرت ویارانش کار خدا بود، چگونه دیدی کار خدا را؟
ابن زیاد با این جمله دستان جنایتکار خودش را عامل خدا معرفی کرده و میگوید چون کار خداست و ما امر الهی را ایفا کردیم و یک مقدمه دیگر هم میافزاید و می گوید کار خدا همیشه خوب و احسن است پس ما نه تنها هیچ گناهی نداریم که مامورین الهی هم بودهایم!!.
غافل از اینکه نظام احسن دیدن نظام هستی و زیبا دیدن جهان به معنای آن نیست که عوامل فساد بی گناهند هر چند که در گردونه نظام احسن باریتعالی هستند. خیر عامل شر وجنایت مغضوب الهی خدا است .
حضرت زینب(ع)در پاسخ فرمودند: ما رایت الا جمیلا هؤلاء قوم کتب الله علیهم القتل فبرزوا الی مضاجعهم و سیجمع الله بینک و بینهم فتحاج و تخاصم فانظر لمن یکون الفلج یومئذ هبلتک امک یابن مرجانه[23] من جز نیکی چیزی ندیدم. اینان مردمی بودند که خداوند کشته شدن را برای آن ها مقرر فرموده بود و آنان نیز به آرامگاه خود شتافتند. ولی [بدان که] به زودی خدا میان تو و ایشان جمع میکند و تو را بازخواست میکند. پس نگران باش که در آن روز پیروزی از آن کیست؟ ای پسر مرجانه! مادرت به عزایت بنشیند.»
جمیل به معنای زیبا است. یعنی من هرچه دیدم جمال حق بود.این واژه از تعالیم قرآن مجید است. قرآن مجید در داستان یوسف دوبار از قول یعقوب پیامبر بزرگوار دوبار این تعبیر را در خبر تلخ در مورد فرزندانش آورده است . بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمیل[24].
یعنی هجران فرزند برای من هرچند بسیار تلخ است ولی من نظام هستی را نظام احسن میبینم و صبر میکنم و نظام را زیبا میبینم.
جمله اخیر پاسخ حکمی و کلامی زینب کبری به ابن زیاد است. میگوید آری من آنچه دیدم زیبا بود ، ولی زیبا دیدن من به معنای بی گناهی تو نیست. برادرم و یارانش هم به تکلیف عمل کردند و به سعادت شهادت نائل شدند. شهادت زیبا و سعادت برای شهید است و خدا هم تکوینا خواسته ولی تشریعا شقاوت و هلاکت ابدی ازآن توست.
حسین بن علی (ع) در طلیعه این سفر، آرزو و اظهار امیدواری کرده بود که آنچه پیش می آید و آنچه اراده خداست، «خیر» برای او و یارانش باشد، چه به صورت «فتح » ، چه به شکل «شهادت »«ارجو ان یکون خیرا ما اراد الله بنا، قتلنا ام ظفرنا»[25]در آغاز حرکتش از مدینه فرموده بود «رضا الله رضانا اهل البیت »[26] ما رضایت خدا را میخواهیم.اما رضایت تکوینی الهی به معنای جواز برای اشقیا نیست.
سوء استفاده از نظریه عزت وذلت الهی
یکی دیگر از عناوینی که بیشتر از همه بهره گرفته این اصل است که عزت وذلت خدایی است. با دو مقدمه اول اینکه معنای عزت همین عظمت و شکوه دنیوی است پس به هرکس داده شده خدا داده است. دوم اینکه عزت دادن خدادلیل حقانیت شخص است که به او عزت داده شده است. و متقابلا ذلت به معنای شکست دردرگیریهای دنیوی است و هرکس شکست خورد نشانه باطل بودن اوست.
این نهاد از یک آیه قرآنی گرفته شده است. درآن آیه میگوید قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ (آل عمران/26)
بگو (اى پیامبر) بارالها اى خداى ملک هستى، به هر کس بخواهى ملک و سلطنت میدهى و از هر کس بخواهى میگیرى و به هر کس بخواهى عزت و اقتدار میبخشى و هر که را بخواهى خوار میکنى، خدایا هر خیر و نیکویى بدست تو است و تو بر هر چیزى توانایى (26).
این آیه مورد سوء استفاده افرادی مثل یزید و بسیاری از ظالمین دیگر قرار گرفته است . یزید با اشاره به سر مبارک امام حسین(ع) گفت: این مرد به خود میبالید و میگفت: پدر من از پدر یزید بهتر و مادرم از مادر او بهتر است. و جد من از اجداد یزید، و من خود از او بهتر هستم، و همین مسائل بود که وی را به کشتن داد! اما اینکه پدر او بهتر از پدر من است، کار به داوری کشید و خدا به نفع پدر من داوری کرد! اما اینکه مادر او بهتر از مادر یزید است به جانم سوگند که فاطمه(س) دختر رسول خدا بهتر از مادر من است.اما در مورد جد او، مسلم است هر کس به خدا و روز قیامت ایمان داشته باشد نمی تواندبگوید که جد من بهتر از محمد(ص) است. ولی در مورد خودش و من، شاید او این آیه را نخوانده است و آنگاه همین آیه را خواند.[27].
سوء استفاده ازنظریه کسب
کسب یک واژه قرآنی است. درقرآن مجید آیات زیادی وجود دارد که ظاهر آن این است که هر مصیبتی برکسی واردشود، خود انسان آنرا کسب کرده است. مثل این آیه:لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت( بقره/283 )
برخى از متکلمان، از جمله اشعرى در بیان راى خویش از این کلمه سود جستهاند. وى ضمن بیان معناى خاصى براى کسب، آن را محور نظریه خود در جبر و اختیار و توصیف فعل اختیارى انسان قرار داد. هر چند پیش از اشعرى، متکلمان دیگرى نیز در این باب سخن گفته بودند؛ اما پس از اشعرى، واژه کسب با نام او چنان پیوند خورد، که وقتى به کسب یا نظریه کسب اشاره مىشود، بى اختیار نام اشعرى را به یاد مى آورد.
محققان معاصر علم کلام نظیر «مونتگمری وات» و «ولفسن»، بر این نکته تاکید دارند که ابوالحسن اشعری و معاصر او ماتریدی واضع اصطلاح «کسب» نبودهاند. وات از ضرار بن عمرو(متوفی 190) و سلف او ابوالهذیل نام میبرد و ولفسن به شحام و ابوعبدالله حسین بن محمد نجار(متوفی220) نیز اشاره دارند.[28]
ابوالحسن اشعری نه به انگیزه روشن ساختن حیطه قدرت و مسئولیت انسان، بلکه به منظور تثبیت و احیای قدرت مطلقه خداوندی که نظر معتزلیان به گمان وی آن را مخدوش ساخته بودنظریه «کسب»را مطرح کرد. او معتقد بود قبول نگرش معتزلیان مستلزم آن خواهد بود که بپذیریم آنچه از افعال بندگان در جهت شر سر می زند خلاف اراده خداوند است و این مطلب وقوع فعلی در قلمرو قدرت خدا خلاف اراده و ثبت او عقیدهای شنیع است.[29] در سلطنت خداوند مجاز نیست که اکتساب عبد آن چیزی باشد که خالق را آن را نمیخواهد. بدین ترتیب وی مفهوم اسرارآمیز و پیچیده کسب یا اکتساب را به عنوان یکی از جهات اصلی علیه اعتزال گسترش داد و انسان مکتسب را در مقابل انسان خالق قرار داد[30].
ابوالحسن اشعری معتقد بود که خدا خالق افعال بشر حتی کارهای شر اوست، برای اینکه از تنگنای جبر فرار کند، و سهمی برای عبد در فعل قائل شود نظریه کسب را ارائه کرد البته سهم بیشتر را از آن خدا میداند و برای عبد در انجام فعل، سهم اندکی قائل است.
نظریه کسب اشعری به طور خلاصه این است که افعال بشر، هم به خداوند متعال منسوب است و هم به بشر، با این تفاوت که خدا خالق افعال بشر و بشر «کاسب» آن است. به عنوان مثال وقتی کسی سخن میگوید، خداوند خالق صوت است و گوینده سخن، کاسب آن میباشد، چنان که در قرآن هم آمده است: لَهَا مَا کَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ[. بقره/ 186 ].
اشعری میان خلق افعال و کسب آنها امتیاز قائل شد و خداوند را خالق افعال و انسان را کاسب آن معرفی کرد که این کسب به قدرت محدثه انجام میگیرد.[31] زیرا قدرت موثر فقط قدیم است،(خدا) و نه قدرت حقیقی خداوند، خلق و نتیجه قدرت حادث انسان اکتساب است. برای فهم این سخنان اشعری دو مقوله متمایز فعل اضطراری و فعل اختیاری را طرح کرد.[32]
به هرحال ردههایی از نظریه کسب قبل از تاسیس مکتب اشعری در جریان عاشورا دیده میشود به سندهای زیر توجه فرمایید:
حسب نقل مورخین وقتی اهل بیت را به مجلس یزید آوردند یزید به امام سجاد علیه السلام گفت: اى پسر حسین! پدرت رابطه خویشاوندى را نادیده گرفت و مقام و منزلت مرا در نیافت! و با سلطنت من در آویخت و خدا آنگونه که دیدى با او رفتار کرد!
على بن الحسین علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: ما اصاب من مصیبة فى الارض و لا فى انفسکم الا فى کتاب من قبل ان نبرأها ان ذلک على الله یسیر(حدید 22) .
منظور امام(ع) از تلاوت این آیه این بود که البته همه کارها دست خداست و قضای الهی هم کاملا حق وصدق است و ماهم به قضای الهی راضی هستیم. ما در قبال همه مصائب بردباریم. ولی تو میخواهی با منتسب کردن وقایع و جنایاتی که مرتکب شده ای به خداوند.
یزید به فرزند خود خالد گفت: پاسخ او را بده! ولى خالد ندانست چه جوابى گوید! یزید به او گفت: بگو
ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم و یعفو عن کثیر(شوری/30)
و آنچه مصیبت که به شما میرسد به خاطر اعمالى است که به دست خود کردهاید، و خدا از بسیارى از گناهان درمیگذرد (30)
امام سجاد(ع) به دنبال قرائت آیه شریفه فوق به نقل ابن شهر آشوب مطالبی فرمودهاند که پاسخی دندان شکن به برداشت غلط یزید است. ابن شهر آشوب گفته است: پس از آن على بن الحسین علیه السلام فرمود: اى پسر معاویه و هند و صخر! نبوت و پیشوایى همیشه در اختیار پدران و نیاکان من بوده پیش از آنکه تو زاده شوى! به راستى که در جنگ بدر و احد و احزاب، پرچم رسول خدا در دست جدم على بن ابى طالب، و پرچم کافران در دست پدر و جد تو بود!
یزید از کلمات امام سجاد برآشفت ونتوانست تحمل کند گفت: راست گفتى اى جوان، ولى پدر و جد تو خواستند امیر باشند و خداى را سپاس که آنان را کشت و خونشان را ریخت!!
یزید بازهم خواست با جملات فوق جنایت خودرا به خدا نسبت دهد. امام(ع) با خواندن اشعاری پاسخ حکمی وکلامی خودرا ارائه فرمودهاند و برداشت غلط وسوء استفاده فریبکارانه و عوامفریبانه یزید را پاسخ داد.اشعار این است:
ماذا تقولون اذ قال النبى لکم
ماذا فعلتم و انتم آخر الامم
بعترتی و باهلی بعد مفتقدی
منهم اسارى و منهم ضرجوا بدم .[33]
یعنی ای یزید تو و سربازانت میخواهید با منتسب ساختن افعال بشر به خدا خودرا غیر مسئول و از گناه مبرّا سازید؟ هرگز! روز جزا همه مورد باز خواست قرار خواهی گرفت و نخستین کسی که باید به او پاسخ دهید رسولالله(ص) است که از شما سئوال میکند که چه کردید با عترت و اهل بیت من؟ برخی را کشتید و برخی را اسیر کردید؟!
ما اینک در مقام آن نیستیم که این مباحث کلامی را به نحو مستوفی تحلیل کنیم. مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان تحلیل فلسفی بسیار خوبی ارائه دادهاند و همین روایتی که مرحوم مفید در خصوص مجلس یزید نقل کرده و استناد او به این آیات را آوردهاند. آنگاه ایشان روایتی ازکتاب کافی[34] از قول عبدالاعلی مولی آل سام و نیز روایتی دیگر از تفسیر عیاشی[35] از قول داودبن فرقد که هردو از روایات معتبر هستند، نقل کردهاند که این دو بزرگوار همین سئوال را -یعنی اینکه پاسخ استدلال امثال یزید چیست؟ - از امام صادق(ص) پرسیدهاند و امام(ع) پاسخ و توضیح دادهاند[36].
جای تحلیل فلسفی نیست ولی اجما لا باید بدانیم که یزید و امثال او میان هیبت و قدرت ظاهری را با «عزت» به معنای واقعی است، خلط کردهاند. هیبت با آدمکشی و خون ریزی تحصیل میگردد ولی جایگاه عزت، قلب است و ربطی به ظاهر ندارد. افراد عزیز بر قلوب حکومت دارند و قلوب مردم از عشق آنان میتپد ولی افراد مهیب مردم ازآنان میترسند و قلوبشان ازآنها میلرزد. افراد عزیز مردم با دیدنشان اشک شوق بر گونههای شان میلغزد درحالی که افراد مهیب رنگ از چهرههایشان می پرد. قرآن در باره اشک شوق میگوید:
وَ إِذَا سَمِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلىَ الرَّسُولِ تَرَى أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُواْ مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنَا ءَامَنَّا فَاکْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِینَ(مائده/83)
یزید هیبت ناشی از آدمکشی دارد و برروی خون نشسته است. معاویه با حمام خون ساختن برای وی بیعت گرفته وسپس خودش باشمشیر آخته به جان مردم افتاده است، آیا این عزت است؟ هرگز. به سند زیر توجه کنید:
معاویه ، ضحّاک بن قیس و مسلم بن عَقَبه را فرا خواند و به آن دو گفت : آنچه را در بالش من است، بیرون بیاوری. آن دو، نوشتهاى را بیرون آوردند که معاویه، پیشتر به خطّ خودش در آن نوشته بود :
بسم اللّه الرحمن الرحیم.
این، عهدى است که معاویة بن ابى سفیان، امیر مؤمنان، براى پسرش یزید مىنویسد و با او بیعت مىکند و سفارش کارها را به او کرده و خلافت را پس از خود، براى وى قرار داده است و او را به مراقبت از رعایا و قیام به کارهایشان و نیکى به آنان، فرمان داده و او را «امیر مؤمنان» نامیده و به او دستور داده است که به شیوه دادگران و منصفان رفتار کند. بر جنایت، کیفر کند و بر نیکى، پاداش دهد. این تیره از قریش را به خصوص حفظ کند و قاتلان دوستان را برانَد و بنىامیّه و خاندان عبد شمس را بر بنى هاشم، مقدّم بدارد و خاندان مظلوم مقتول، امیر مؤمنان، عثمان بن عفّان را بر خاندان ابو تراب و فرزندانش، پیش اندازد. پس هر کس این نوشته بر او خوانده شد و آن را پذیرفت و به اطاعت از فرمان روایش یزید بن معاویه شتافت، آفرین و صد آفرین به او ! و هر کس که از آن سرپیچى کرد و امتناع ورزید، گردنش زده شود. این حکم، همیشگى است تا حق به اهلش باز گردد . و سلام بر آن کس که این نوشته بر او خوانده شود و آن را بپذیرد ![37]
وقتی مردم اعتراض به جریان کربلا کردند وقایعی به دست یزید رخ داد که بشریت را ننگین کرده است. مورّخان از جمله «ابن قتیبه دینورى» آمار کشتهشدگان مدینه را بیش از 10 هزار نفر اعلام کردهاند که از این تعداد 80 تن از اصحاب پیامبر و 700 نفر از مهاجرین و انصار و 10 هزار نفر از تابعان و موالى بودهاند[38]
ابن کثیر نوشته است: گروهى از بزرگان صحابه مانند جابر بن عبدالله و أبوسعید خدرى براى حفظ جانشان به کوه پناه برده و أبوسعید در غارى مخفى شد[39]
به نقل از ابن کثیر و مورّخان دیگر آمده است که؛ سپس مسلم بن عقبه نماینده یزید همانگونه که یزید فرمان داده بود، سربازانش را سه روز در شهر مدینه آزاد گذاشت تا به کشتار و غارت و اعمال زشت و شهوترانى بپردازند. [40]
نتیجه این آزادى تجاوز به حریم دختران و زنان مسلمان و هتک عفّت آنان بود که بنا بر نقل مدائنى، هزار زن پس از واقعه حرّه فرزندان نامشروع به دنیا آوردند، هزار زن از أهالی شهر مدینه بعد از واقعة حرّه بدون این که شوهر داشته باشند وضع حمل کردند.[41]
یاقوت حموى مىگوید: سربازان یزید وارد مدینه شدند و اموال را غارت کردند و فرزندانشان را اسیر کردند و زنان براى آنان آزاد شد که در این جسارت هشتصد زن باردار شده و فرزندان نامشروع به دنیا آوردند که به آنان فرزندان حَرّه مىگفتند. [42]
مسعودى مىنویسد: مسلم بن عقبه سه روز شهر مدینه را غارت کرد و با بازماندگان از مردم بیعت کرد تا بنده و برده یزید باشند، یعنى نه تنها خود او برده مىشد، بلکه پدر و مادرش نیز برده مىشدند، فقط دو نفر از این بیعت استثنا شدند یکى امام سجّاد(ع) و دیگرى على بن عبد اللّه بن عباس[43]
این عزت است یا هیبت و وحشت از روی درندگی؟ اگر این ملک و عزت است پس بالاترین ملک از آن پلنگ و شیر است!! پادشاهانی که با شکنجه ملت خود برگرده آنان سوار میشوند این عزت و مُلکِ خدایی است ؟ هرگز!!
البته همه جریانات سنت الهی است، زور شیران و پلنگان و همه درندگان را خدا داده است. اصلا شیر و پلنگ و عقرب سالم و کامل آن است که خوب بدرد و خوب بگزد و خداوند این خصلت را به او داده است زیرا خداوند هر موجودی را بر شاکله و سریره خودش جریان تکاملی میدهد.
مه فشاند نور و سگ عوعو کند
هرکسی برطینت خود میطند.
ولی سخن در عزت خدایی است که جاودان است. قلوب چگونه تسخیر میشود، آن هم تسخیری که روز به روز افزون شود نه خاموش؟. ممکن است افرادی نوعی جاذبههای موقت داشته باشند ولی پایان دارد. اما چراغی را که ایزد برفروزد خموشی ندارد فزونی دارد. یکاد زینها یضیئی(نور/35).
عزت حسین(ع) خدایی است فزونی دارد نه پایانی.
از رسول االه (ص) منقول است :إنَّ لِلحُسَینِ فى بَواطِنِ المُؤمِنینَ مَعرِفَةً مَکتومَةً . در نهاد مؤمنان ، شناختى پنهان از حسین، وجود دارد[44]
این معرفت همراه با محبت است. محبتی که خدا برای افراد دلها ایجاد میکند در تعبیر قرآن ودّ است. خداوند ودود است. این واقعیتی است که قرآن به صراحت فرموده است. إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا (مریم/96)
کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته کردهاند خداى رحمان براى آنها محبتى قرار خواهد داد (96).
در تفسیر الدر المنثور است که ابن مردویه و دیلمى، از براء، روایت کردند که گفت:
رسول خدا(ص) به على فرموده، با خدای خود اینگونه بگو:" اللهم اجعل لى عندک عهدا، و اجعل لى عندک ودا، و اجعل لى فى صدور المؤمنین مودة" بعد از این جریان، خداى تعالى این آیه را فرستاد:" إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا[45]
به سند زیر توجه کنید: عبداللّه و عبیداللّه پسران یزید بن ثُبَیْط عبدى بصرىّ.
ابو جعفر طبرى روایت کرده که جماعتى از مردم شیعه بصره جمع شدند در منزل زنى از عبدالقیس که نامش ماریه بنت منقذ و از شیعیان بود و منزلش مجمع شیعه بود و این در اوقاتى بود که عبیداللّه بن زیاد به کوفه رفته بود و خبر به او رسیده بود از اقبال و توجّه امام حسین علیه السّلام به سمت عراق، ابن زیاد نیز راهها را گرفته و به عامل خود در بصره نوشته بود که براى دیدهبانها جایى درست کنند و دیدهبان در آن قرار دهند و راهها را پاسبانان گذارند که مبادا کسى ملحق به آن حضرت شود پس یزید بن ثبیط که از قبیله عبدالقیس و از آن جماعت شیعه بود که در خانه آن زن مؤ منه جمع شده بودند، عزم کرد که به آن حضرت ملحق شود، او را ده پسر بود، پس به پسران خود فرمود که کدام از شماها با من خواهید آمد؟ دو نفر از آن ده پسر مهیّاى مصاحبت او شدند، پس با آن جماعتى که در خانه آن زن جمع بودند فرمود که من قصد کردهام ملحق شوم به امام حسین علیه السّلام و اینک بیرون خواهم شد. شیعیان گفتند که مىترسیم بر تو از اصحاب پسر زیاد، فرمود: به خدا سوگند! هر گاه برسد شتران یا پاهاى ما به جادّه ، و راه دیگر سهل است بر من و وحشتى نیست بر من از اصحاب ابن زیاد
که به طلب من بیایند؛ پس از بصره بیرون شد و از غیر راه بیابان قفر و خالى سیر کرد تا در ابطح به امام حسین علیه السّلام رسید، فرود آمد و منزل و ماءواى خود را درست کرد، پس رفت به سوى رحل و منزل آن حضرت و چون خبر او به حضرت امام حسین علیه السّلام رسید به دیدن او بیرون شد به منزل او که تشریف برد، گفتند: به قصد شما به منزل شما رفت ، حضرت در منزل او نشست به انتظار او، از آن طرف آن مرد چون حضرت را در جایگاه خود ندید احوال پرسید، گفتند به منزل تو تشریف بردند. یزید برگشت به منزل خود، آن جناب را دید نشسته . پس آیه مبارکه را خواند . بِفَضْل اللّهِ و بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفرَحوُاهوخیرمما یجمعون) یونس/58) پس سلام کرد به آن حضرت و نشست در خدمتش و خبر داد آن حضرت را که براى چه از بصره به خدمتش آمده ، حضرت دعاى خیر فرمود براى او پس با آن حضرت بود تا در کربلا شهید شد با دو پسرش عبداللّه و عبیداللّه
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
[1] .بلاذری، الفتوح/ج4ص347
[2] .همان
[3] عسکری، ابو هلال، الاوائل، ج2، ص 125.
[4] . فضل الاعتزال و طبقات المعتزله، ص 143.
[5] .دینوری، ابن قتیبه، الامامة و السیاسة، ج1، صص 183،187.
[6] . ابن سعد، طبقات الکبری، ج5، ص 148.
[7] .مقتل ابی مخنف، یوسفی غروی، محمدهادی، ص195-197؛ لهوف، ص220-221؛ نفس المهموم،ص526-528؛ زینب عقیله بنی هاشم، ص85-86
[8] . اشعری، ابوالحسن /الابانه ،ج1/ص31
[9] . اشعری، ابوالحسن،/مقالات الاسلامیین/1369/ق/ج1ص259
[10] . ابن اثیر، ابوالحسن شیبانی /الکامل فی ا لتاریخ / تحقیق عبدالله قاضی/ج2بیروت/دارالکتب العلمیه/1415ق)
[11] اشعری/ابوالحسن/ مقالات الاسلامیین/تحقیق محیی الدین عبدالحمید/قاهرة/مکتبة النهضة المصریة/1369ق/ج1ص471.
[12] .تاریخ شیعه و فرقههای اسلام تا قرن چهارم-دکتر محمد جواد مشکور-ناشر اشراقی-چاپ ششم-صص69-70
[13] . نصیحة الملوک، صص 81ـ3
[14] . غزالی، فضائح الباطنیة، چاپ اول، بیروت، مکتبة العصریة، 1421ق، ص 153) «الباب التاسع فی اقامه البراهین الشرعیه...و المقصود من هذا الباب، بیان امامته علی وفق الشرع، و أنه یحب علی کافة علماء الدهر الفتوی، علی البت، و القطع، بوجوب طاعته.(این کتاب دو نام دارد یکی فضائح الباطنیه است ودیگری المستظهری.غزالی این کتاب را برای توجیه اعمال المستظهر بالله خلیفه عباسی ورد عقائد اسماعیلیان که آنروز آنانرا باطنیه میخواندند وبا خلیفه درگیر بودند تالیف کرده است)
[15] .تعبیر از غزالی است.
[16] . احیاء علوم دین، ج 1، ص 42.
[17] . همان.
[18] . همان
[19] .مطهری،مرتضی ،آشنائی با علوم اسلامی ،ج2ص129
[20] .برخی منابع منزل زباله وبرخی منزل شوق نوشته اند.
[21] .طبری،تاریخ،ج3ص296، انساب الاشراف ,ج3ص 164اعیان الشیعه،ج1ص594، کامل ابن اثیر,ج4ص40
[22] . ملّاصدرا، الاسفار الاربعه فی الحکمهْ المتعالیهْ، ج7ص73 و74
[23] . بحارالانوار، ج 45، ص 116 . ارشاد مفید، ص 244; تاریخ طبری، ج 6، ص 263 و لهوف، ص 160.
[24] .یوسف/18و83
[25] . اعیان الشیعه، ج 1، ص 597 .
[26] موسوعة کلمات الامام الحسین، ص 328 .
[27] .ارشاد شیخ مفید 2/ .119 ص130؛ ونیز الدمعة الساکبة/5/94؛بحار الانوار 45/ .135؛المیزان،ج3ص142
[28] . فلسفه و کلام اسلامی-ویلیام مونتگمری وات-ترجمه ابوالفضل عزتی-ص 99 -فلسفه علم کلام -هری اوسترین ولفسن-ترجمه احمد آرام -ص 716.
[29] تفتازانی-شرح العقائد النسفیه-ص 83.
[30] . فلسفه و کلام اسلامی-ویلیام مونتگمری وات-ترجمه ابوالفضل عزتی -ص98
[31] . مقالت اسلامیین-اشعری-ص 196
[32] . مقالات الاسلامیین-اشعری-ص196
[33] .ارشاد مفید2ص120
[34] .کلینی،روضه کافی،ج8ص222حدیث389
[35] .تفسیر عیاشی،ج1ص166
[36] .رک: المیزان ذیل آیه فوق
[37] . الفتوح : ج ۴ ص ۳۴۷( دَعا مُعاوِیَةُ بِالضَّحّاکِ بنِ قَیسٍ ومُسلِمِ بنِ عُقبَةَ ، فَقالَ لَهُما : أخرِجا ما فی وِسادَتی ، فَأَخرَجا کِتابا کَتَبَ فیهِ مُعاوِیَةُ بِخَطِّهِ قَبلَ ذلِکَ : بِسمِ اللّه ِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ ، هذا ما عَهِدَهُ مُعاوِیَةُ بنُ أبی سُفیانَ أمیرُ المُؤمِنینَ إلَى ابنِهِ یَزیدَ ، أنَّهُ قَد بایَعَهُ وعَهِدَ إلَیهِ ، وجَعَلَ لَهُ الخِلافَةَ مِن بَعدِهِ ، وأمَرَهُ بِالرَّعِیَّةِ وَالقِیامِ بِهِم وَالإِحسانِ إلَیهِم ، وقَد سَمّاهُ «أمیرَ المُؤمِنینَ» ، وأمَرَهُ أن یَسیرَ بِسیرَةِ أهلِ العَدلِ وَالإِنصافِ ، وأن یُعاقِبَ عَلَى الجُرمِ ، ویُجازِیَ عَلَى الإِحسانِ ، وأن یَحفَظَ هذَا الحَیَّ مِن قُرَیشٍ خاصَّةً ، وأن یُبعِدَ قاتِلِی الأَحِبَّةِ ، وأن یُقَدِّمَ بَنی اُمَیَّةَ وآلَ عَبدِ شَمسٍ عَلى بَنی هاشِمٍ ، وأن یُقَدِّمَ آلَ المَظلومِ المَقتولِ أمیرِ المُؤمِنینَ عُثمانَ بنِ عَفّانَ عَلى آلِ أبی تُرابٍ وذُرِّیَّتِهِ . فَمَن قُرِئَ عَلَیهِ هذَا الکِتابُ وقَبِلَهُ حَقَّ قَبولِهِ وبادَرَ إلى طاعَةِ أمیرِهِ یَزیدِ بنِ مُعاوِیَةَ ، فَمَرحَبا بِهِ وأهلاً ، ومَن تَأَبّى عَلَیهِ
وَامتَنَعَ ، فَضَربَ الرِّقابِ أبَدا حَتّى یَرجِعَ الحَقُّ إلى أهلِهِ ، وَالسَّلامُ عَلى مَن قُرِئَ عَلَیهِ وقَبِلَ کِتابی هذا)
[38] . الامامة والسیاسة، جلد 1، صفحه 216
[39] . البدایة والنهایة، جلد 8، صفحه 241
[40] . همان.
[41] .همان
[42] معجم البلدان، جلد 2، صفحه 249.
[43] التنبیه والإشراف، مسعودی، صفحه 262
[44] . الخرائج و الجرائح: ج ۲ ، ص ۸۴۲، ح ۶۰ ، بحار الأنوار : ج ۴۳ ص ۲۷۲ ح ۳۹ .
[45] .تفسیرالدرالمنثور، ج4، ص387؛ تفسیرالمنیز ذیل آیه فوق.