پیش از ورود به مطلب اصلی اجازه دهید که به ذکر مقدمه کوتاهی درباره تقسیم بندی شعر بپردازم. سلیقههای گوناگون از قدیم به کار رفته و تقسیم بندیهای مختلفی صورت گرفته است ولی از میان این نوع تقسیم بندیها، دو گونه تقریبا پذیرفته شده و در آن اتفاق نظر هست 1- تقسیم بندی زمانی؛ 2- تقسیم بندی موضوعی.
از نظر زمانی همانگونه که حضار محترم اطلاع دارند شعر فارسی به سبکهای خراسانی یا سامانی، عراقی، هندی، دوره بازگشت، مشروطیت، معاصر و در نهایت ادبیات انقلاب اسلامی تقسیم میشود، که البته ما فرصت کافی برای صحبت بیشتر در این زمینهها نداریم. نوع دیگر تقسیم بندی موضوعی است که از دیرباز چهار شعبه اصلی در شعر پذیرفته شده است:
1- شعر غنایی یا بزمی،
2- شعر حماسی یا رزمی،
3- شعر تعلیمی یا اخلاقی،
4- شعر نمایشی.
از نمونههای شعر حماسی در میان آثار ارزنده و شاهکارهای ادبیات فارسی آثار فراوانی را میشناسیم که از آن جمله میتوان از شاهنامه فردوسی، گرشاسب نامه اسدی طوسی، اسکندرنامه نظامی، سام نامه خواجوی کرمانی و حمله حیدری که یک منظومه حماسی مذهبی است- یاد کرد.
از لحاظ نمونههای غنایی: غزلهای سعدی، حافظ، مثنویهای حکیم نظامی: خسرو و شیرین لیلی و مجنون، یوسف و زلیخای جامی و امثال اینها را میتوان نام برد. از نظر شعر تعلیمی میتوان به آثار معروفی نظیر بوستان سعدی و آثار دیگر اشاره کرد.
از نظر نمونههای شعر نمایشی چون سابقه طولانی در ایران نداشته است ما نمونههای شاخص و فراوانی سراغ نداریم و شاید در ضمن بعضی از منظومههای غنایی یا در خلال بعضی از داستانهای شاهنامه مثل بیژن و منیژه و خسرو و شیرین بتوانیم بخشهایی از شعر نمایشی ارائه بدهیم و آنچه امروزه به عنوان شعر یا آثار نمایشی نامیده میشود مربوط به قرن اخیر است که با توجه به سه قسم دیگر حماسی و غنایی و تعلیمی از نظر کمیت قابل توجه نیست. اما شاخه غنایی موضوعات فراوانی را در بر میگیرد: اوصاف طبیعت، هجویه، حبسیه، شکایت نامه، اشعار عرفانی و فتح نامهها و امثال اینها. این مقدمه کوتاهی برای ورود در بحث اصلی بود. محور صحبت ما سیری کوتاه در غزلهای عرفانی حضرت امام قدس سرهالشریف است. در تعریف شعر غنایی گفتهاند:
شعر غنایی شعری است که شاعر، خویشتن خویش را موضوع آن قرار میدهد. در عین حال غنایی جنبه شخصی محض ندارد بلکه شعری کاملاً اجتماعی است. موضوعات شعر غنایی به انسان، فرد و خانواده، طبیعت، وطن، خدا، شناخت حقیقت و مانند اینها مربوط میشود. در شعر فارسی وسیع ترین افق معنوی افق شعرهای غنایی است.
در یک نگاه اجمالی شعرهای عاشقانه، فلسفی، عرفانی، هجاء، مدح و وصف طبیعت همگی مصادیق شعر غنایی هستند. شعر عرفانی فارسی در آغاز امر، بیشتر جنبه ذوق و حال داشت و عبارت از ترانهها یا قطعات کوتاهی همراه با عشق و اشتیاق بود که بیشتر در خانقاهها بر زبان مشایخ میگذشت. پرشورترین اشعاری که در این زمینه سروده شده ترانههای ابوسعید ابوالخیر و خواجه عبدالله انصاری است لیکن شعر عرفانی به صورت قصاید آمیخته با حکمت و موعظه غزلهای لطیف و مثنویهای دلنشین از شاعرانی مانند سنایی، عطار و مولوی است که با مباحث اجتماعی پیوندی استوار دارد.
ادب عرفانی از حیث تنوع و غنا اهمیت خاص دارد. این نوع ادب هم نظم دارد هم نثر، هم فلسفه دارد و هم اخلاق، هم تاریخ دارد و هم تفسیر، هم دعا دارد و هم مناجات، هم حدیث دارد و هم مضامین پر شور و حال. عرفا شعر فارسی را رنگ خاص داده و در نقد آن بر ذوق و تأویل بیش از صنعت ادبی تکیه کردهاند. قصیده را از گندزار تملق به اوج رفعت وضع وعظ و تحقیق کشانیده و غزل را از عشقهای شهوانی به شوق روحانی رسانیدهاند و مثنوی را نیز وسیلهای برای تعلیم عرفان و اخلاق کردهاند.
در حکمت کشف و اشراق را بر عقل و استدلال ترجیح داده و از قلمرو اسباب ظاهری گذشته و به سر حد سبب سوزیها راه یافتهاند. ذکر جهر و خفی و ورد و دعای صبح و شب را آبشخور روح خویش شناخته و در مناجات با خدا راز و نیازهای قلبی را از عشق و خوف رنگ بخشیدهاند. اما آنچه با ذوق و روح عارف سر و کار دارد شعر و غزل او با ادعیه و مناجاتهایش است. ذوق و هنر مجرد عارف در غزل عرفانی او مجال ظهور مییابد و از همین رو غزلهای عراقی، سنایی، مولوی و حافظ را از قید و بندهای لفظی و ظاهری جدا میکند و آن را مثل روح مجرد صاف و پاک مینماید.
مضامین غزل عرفانی در قالب اوزان مطلوب و دلنشین و در لباس تعبیرات و اصطلاحات خاص جلوه دیگر پیدا میکند. مأخذ عمده این اصطلاحات، قرآن کریم است که تلاوت و ختم آن همواره نزد عرفای متعبد رایج بوده است و اصلاحاتی مانند ذکر، سرّ، قلب، مو، تجلی، خلق، امر، حق، یقین و نظایر آنها مأخوذ از قرآن کریم است. بعضی اصطلاحات دیگر هم مانند حال و مقام و محو و اثبات و صبر و فنا و ظاهر و باطن هر چند مستقیماً به قرآن کریم اختصاص نداشتهاند لیکن ظاهراً با آنچه متکلمین و مفسرین قدیم از قرآن استنباط کردهاند ارتباط داشته است.
فنا در عرفان فنای ذات و صورت نیست بلکه فنای صفات بشریت است و آنچه در نظر صوفی و عارف حجاب راه وصول است همین صفات بشری است که تا سالک عارف از آنها فانی نشود به صفات حق تجلی نیابد و به سرچشمه بقاء به حق نرسد. باری آنکه سلوک وی منتهی به وصول و معرفت و شهود بلاواسطه میشود در نظر عرفا سالک مجذوب خوانده میشود. هدف این جذبه و عنایت ربانی وصول به حق است که عرفا از آن به محبت و عشق الهی تعبیر میکنند. یکی از ابعاد شخصیت امام رضوانالله تعالی علیه بعد عرفانی و شعر عرفانی ایشان است.
امام خود در تفسیر سوره مبارکه حمد میفرمایند: «ادعیه، قرآن و اینها همه با هم هستند. این عرفا و شعرای عارف مسلک و فلاسفه و اینها همه یک مطلب را میگویند و مطالب مختلف نیست. تعبیرات مختلف است و زبانهای مختلف.زبان شعر یک زبانی است، حافظ خودش زبان خاصی دارد. همان مسایل را میگوید که آنها میگویند و نباید از این برکات مردم را دور کرد، باید مردم را به این سفره پهن الهی که قرآن و سنت و ادعیه باشد دعوت کرد تا هرکس به اندازه خودش استفاده کند. این مقدمهای بود برای همه مسایلی که بعدها پیش میآید. اگر عمری باشد که ما هم یک چنین تعبیراتی یک وقت احتمال دادیم نگویید که این تعبیرات را شما دوباره در میدان آوردید. نخیر باید دوباره بیاید.» اینها بخشی از فرموده امام بوده است که از نوار پیاده شده و به صورت کتاب در تفسیر سوره مبارکه حمد آمده که بخشی از آن نقل شد.
سالها پیش اشعاری از امام انتشار یافته بود که مورد توجه ادیبان و صاحبنظران قرار گرفت. در کتاب بررسی نهضت امام خمینی(س) آمده است: امام در جوانی اشعار و قصیدههای جالب و زیبای در امور ادبی، اخلاقی، اجتماعی، و سیاسی سرودهاند که مورد تمجید و تحسین و شگفتی آنهایی که آن را خوانده یا شنیدهاند قرار گرفته است. مسمطی در مدح حضرت امام زمان(عج) که سراسر ذوق و عرفان میباشد و در آن منتهای فن و هنر شعرسازی و ترانه نوازی به کار رفته است از ایشان نقل شده. این مسمط دارای چند بند است که یکی از بندهای آن چنین است:
«مژده فروردین ز نو بنمود گیتی را مسخر
جیشش از مغرب زمین بگرفت تا مشرق سراسر
رایتش افراشت پرچم زین مقرنس چرخ اخضر
گشت از فرمان وی در خدمتش گردون مقرر
بر جهان و هرچه اندر اوست یکسر حکمران شد»
امام در چند بند از این شعر به شیوه شاعران قدیم به وصف بهار و باران بهاری و گلها و پرندگان پرداختهاند و در بندهای بعدی به مدح امام زمان(عج) تخلص نمودهاند. یکی از بندهای تخلص این است:
این اساس شادی اندر توده غَبرا مهیاست
یا که اندر بوستانهای زمینی عشق برپاست
خود در این نوروز اندر هشت جنت شور و غوغاست
قدسیان را نیز در لاهوت جشنی روح افزاست
چونکه این نوروز با میلاد مهدی(عج) توأمان شد
بعد از انتشار غزل معروف امام با مطلع: «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم، چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم» برخی از شاعران و صاحبان ذوق آن را استقبال یا تضمین نمودند و بعضی دیگر به شرح و تفسیر آن پرداختند. اخیرا اشعار دیگری از معظم له در جراید انتشار یافت و از سوی فرزند گرامی ایشان نوید چاپ آثار کامل حضرت امام(س) در اینده نزدیک داده شد.
بعدها مجموع هشت غزل منتشر شده در جزوه جداگانهای از سوی انتشار صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران با عنوان سبوی عشق در تیراژ200/000 نسخه طبع و نشر گردید که در مدتی اندک نایاب شد. در این گفتار نخست نگاهی اجمالی بر غزلهای یاد شده میافکنیم و سپس به شرح و تفسیر یکی از آنها میپردازیم، عمدتاً غزلهای امام از بار عرفانی بسیار قوی بهرهمند است و از خلال آنها رایحه کلام شاعران بزرگی همچون عطار، مولوی، شمس مغربی، عراقی و حافظ استشمام میشود. با این همه چاشنی کلام حافظ در اشعار ایشان محسوس تر به نظم میرسد. پیش از بحث درباره ویژگیهای ادبی و عرفانی غزلهای یاد شده لازم است یک بار معانی مجازی و رمزی و تعبیرات عرفانی مورد تأکید قرار گیرد.
غزالی درباره فهم معانی رمزی در کیمیای سعادت میگوید: «کسانی که ایشان به دوستی حق تعالی مستغرق باشند این بیتها ایشان را زیان ندارد که ایشان از هر یکی معنی فهم کنند که در خور حال ایشان باشند تا باشد که از زلف ظلمت کفر فهم کنند و از نور روی، نور ایمان فهم کنند.»
«گفتم بشمارم سر یک حلقه زلفش
تا بو که به تفصیل سر جمله برآرم
خندید به من بر سر زلفینک مشکین
یک پیچ بپیچید و غلط کرد شمارم»
چون حدیث شراب و مستی بود در شعر نه آن ظاهر فهم کنند. مثلاً چون شاعر گوید:
گرمی دوهزار رطل بر پیمایی
تامی نخوری نباشدت شیدایی
آن فهم کنند که کار دین به حدیث و تعلم راست نیاید که به ذوق راست اید و آنچه از بیتهای خرابات گویند هم چیز دیگر فهم کنند مثلاً چون گویند:
هر کو به خرابات نشد بی دین است
زیرا که خرابات اصول دین است
ایشان از این خرابات خرابی صفات بشریت فهم کنند که اصول دین آن است که این صفات که آبادان است خراب شود تا آنکه در گوهر آدمی ناپیدا است پیدا اید و آبادان شود و شرح و فهم آن دراز بود که هر کسی را در خور نظر خود فهم دیگر باشد. شیخ محمود شبستری در گلشن راز درباره اینکه این معانی مجازی انوار و پرتوهای عالم حقیقت هستند می گوید: «البته اینگونه معانی قابل فهم خواص است و عوام را بی حصول و احراز مقدمات امری دشوار است».
هر آن چیزی که در عالم عیان است
چو عکسی زآفتاب آن جهان است
جهان چون زلف و خال و خط و ابروست
که هرچیزی به جای خویش نیکوست
تجلی گه جمال و گه جلال است
رخ و زلف آن معانی را مثال است
صفات حق تعالی لطف و قهر است
رخ و زلف بتان را زان دو بهر است
ندارند عالم معنی نهایت
کجا بیند مر او را چشم غایت
چو اهل دل کند تفسیر معنی
به مانندی کند تعبیر معنی
به محسوسات خاص از عرف عام است
چه داند عام کاین معنی کدام است»
در میان علما مجتهدان و بزرگانی همچون ملامحسن فیض، حاج میرزا حبیب خراسانی، علامه طباطبایی و مرحوم الهی قمشهای در اشعار عرفانی خود این معانی را مدنظر داشته اند- اما در میان غزلهای منتشر شده حضرت امام اغلب آنها آنچنانکه گفته شد، یا به استقبال غزل های حافظ سروده شده یا متأثر از معانی و مفاهیم آنها است مانند این غزلها:
غزل امام با این مطلع:
جز سر کوی تو ای دوست ندارم جایی
در سرم نیست به جز خاک درت سودایی
مطلع غزل حافظ:
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
غزل امام با این مطلع:
کاش روزی به سر کوی توام منزل بود
که در آن شادی و اندوه مراد دل بود
غزل حافظ با این مطلع:
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
و غزل جامه دران از امام با مطلع:
من خواستار جام می از دست دلبرم
این راز با که گویم و این غم کجا برم
متأثر از غزل قصیده گونه حافظ است با مطلع: جوزا سحر نهاد حمایل برابرم...
و غزل حسن ختام ایشان با مطلع:
الا یا ایها الساقی ز می پر ساز جامم را
که از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را
یادآور نخستین غزل دیوان حافظ است که برخی ابیات آن ابیات غزل خواجه را تداعی می کند:
تو ای پیک سبک باران دریای عدم از من
به دریادار آن وادی رسان مدح و سلامم را
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
باز حافظ را در نظر خواننده و شنونده ترسیم میکنند. در غزل خلوت مستان که حال و هوای غزلهای شمس مغربی و خواجه شیراز را دارد مفاهیم عرفانی که حاکی از وارستگی و انقلاب درونی ایشان است چنان موج میزند که در اشعار عرفانی غزالی و حافظ و امثال آن محسوس و مشهود است.
در حلقه درویش ندیدیم صفایی
در صومعه از او نشنیدیم ندایی
در مدرسه از دوست نخواندیم کتابی
در مأذنه از یار ندیدیم صدایی
در جمع کتب هیچ حجابی ندریدیم
در درس صحف راه نبردیم به جایی
در جرگه عشاق روم بلکه بیابم
از گلشن دلدار نسیمی، رد پایی
و امام محمد غزالی در یکی از رباعیات می گوید:
ما جامه نمازی به سرخم کردیم
وز خاک خرابات تیمم کردیم
شاید که در این میکده ها دریابیم
آن عمر که در مدرسه ها گم کردیم
و خواجه شیراز گفته است:
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
و امام همین معنی را در غزل معروف «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم» تایید و تأکید می کنند:
«در میخانه گشایید برویم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم»
منظور بیزاری از علوم ظاهری است. در غزلهای امام واژه ها و ترکیبات عرفانی فراوانی وجود دارد:
صومعه، درویش، خرقه، رهرو، منزل، صوفی، عرفان، خرابات، پیر صومعه، خلوتگه رندان، شیخ، شاهد، میکده، خرقه سالوس و... آنچه بیش از همه جلب توجه می کند تأکید ایشان بر دوری از سالوس و زهد ریایی است:
دست من گیر و از این خرقه سالوس رهان
که در این خرقه بجز جایگه جاهل نیست
جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم
اینک یکی از غزلهای حضرت امام قدس سره را نقل و آن را شرح و تفسیر میکنیم.
این عزل معروف با مطلع:
کاش روزی به سر کوی توام منزل بود
که در آن شادی و اندوه مراد دل بود
پیش از شرح ابیات غزل معانی واژههای عرفانی آن را به اختصار نقل میکنیم تا راه برای فهم معانی کلی غزل هموار شود:
علم یعنی نفس ناطقه، مخزن الاسرار، قلب، خلوتخانه محبت خداست که هر گاه از آلودگی های طبیعت پاک و منزه شود انوار الهی در آن تجلی کرده و متجلی به جلوات معبود گردد.
ظلمت: جهل و کفر و گناه
ظلمتکده یا ظلمت آباد: علم سفلی و جهان طبیعت، کدورتهای جهان مادی
می زده: آنکه دچار غلبات عشق است، عاشق سرمست.
حجاب: پرده. آنچه مانع تجلی حقایق بود و مانع و اسباب پوشیدگی میان فیوضات و تجلیات حق و انسان باشد.
فنا: نهایت سیر الی الله سقوط اوصاف مذمومه. تبدیل صفات انسان است به صفات الهی.
عشق: میل مفرط. مهم ترین رکن طریقت که این مقام را تنها انسان کامل درک کند.
عشق حقیقی الفت رحمانی است که پایه و اساس زندگی و بقاء عالم است. البته اینها شرح و تفسیر بیشتری دارد و من بعنوان کلید جهت آشنایی بیشتر با این غزل بطور فهرست وار عرض کردم.
و اکنون تفسیر بیت اول:
1- کاش روزی به سر کوی توام منزل بود
که در آن شادی و اندوه مراد دل بود
با توجه به معانی دل و توضیحاتی که داده شد از شعر چنین برداشتی می شود:
کاش ای معبود در آن روزی که با نظر عنایتت مرا در حریم قدس و کبریایی تو آسایش و آرامش واقعی حاصل میشود این آمادگی و شایستگی را پیدا کرده باشم که هر چه از تو بر من وارد میشود آن را به جان پذیرا گردم، شادیها را در دل جای دهم و غمها را به جان خریدار باشم: آنچنانکه شیخ اجل سعدی گوید:
«به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است
به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین قم از اوست
2- کاش از حقله زلفت گرهی در کف بود
که گره باز کن عقه هر مشکل بود
الهی کاش پرتوی از انوار تجلیات و حدت تو ظلمت سرای غیبت و تفرقه مرا روشن میساخت که در آن صورت همه مشکلات به آسانی حل شده پرده رازها به یکسو خواهد رفت.
شیخ فخر الدین عراقی را است در همین معنی:
ای دل چو در خانه خمار گشادند
می نوش که از می گره کار گشادند
تا باز گشادند سر زلف ز رخسار
از روی جهان زلف شب تار گشادند
ما را که صبا کرد پریشان سر زلفین
کز بوی خوشش نافه تاتار گشادند
حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه میفرماید: خداوندا آنانکه به تو دل دادهاند انسی مهربان و دوستی روشن مهر و نازنین یافتهاند. الهی هر آن دم که از وحشت تنهایی به تنگ آمدند با یاد تو سرگرم می گردند و با دورنمای وصال تو خوشحال و شادمان می شوند. خوشند که شب هجران به پایان خواهد آمد و طلیعه دلنواز وصل آشکار خواهد شد.
3- دوش کز هجر تو دل حالت ظلمتکده داشت
یاد تو شمع فروزنده آن محفل بود
دوش: یعنی در گذشته و قبل از این
تیرگی و کدورت ظلمتکده چنانکه گفته باشد تیرگی و کدورت عالم مادی و جهل
خواجه عبدالله انصاری در رساله الهی نامه میگوید:
«به نام آن خدای که نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح است و ذکر او مرهم دل مجروح است.
دانی که زندگی خوش کدام است؟
آن کس که بر زبان و دل او ذکر حق مدام است».
شرح بیت: قبل از این آدینه دل که مخزن اسرار الهی و خلوتخانه محبت حق بود بر اثر کدورتهای عالم مادی زنگ ملال گرفته بود تنها یاد تو و نام تو بود که زنگها را میزدود و آن را روشن میساخت. استاد فقید جلال الدین همایی در همین معنی در ضمن غزلی گفتهاند:
«دل سودا زده ام تیره شد از زنگ ملال
صیقلی کو که برد ازدل من زنگاری»
و فخرالدین عراقی را است در همین معنی:
«چو یاد او شود مونس ز جان اندوه بنشیند
چو اندوهش شود غم خور ز دل تیمار برخیزد»
4- دوستان می زده و مست وز هوش افتاد
بی نصیب آنکه در این جمع چو من عاقل بود.
در کوی دوست دوستان همه دلباخته بودند و سر از پا نمیشناختند. تنها من و تنی چند بی نصیب دیگر در جمع مستان هشیار بودیم و نظاره میکردیم.
شیخ اجل سعدی در همین معنی گوید:
گر کسی وصف او ز من پرسد
بی دل از بی نشان چه گوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند
بر نیاید ز کشتگان آواز
نظاره گر کوی دوست در این اندیشه بود که
«مگر بویی از عشق مستت کند
طلبکار عهد الستت کند»
و این جمله آن است که سالکان صاحب بصیرت را کشف شود در مقام ارائت:
«سنزیهم ایاتنا فی الآفاق و فی انفسهم»
نظاره گران روی خوبت چون در نگرند از کرانها
در اینه نقش خویش بینند، این است تفاوت نشانها
«آنکه بشکست همه قید ظلوم است و جهول
آنکه از خویش و همه کون و مکان غافل بود»
5- ظلوم و جهول اشاره به انسان است. آنچنانکه قرآن کریم میفرماید:
«و خلقنا الانسان انه کان ظلوما جهولا» میفرمایند: آدم ظلوم و جهول بیخبر پا به میدان نهاد، پذیرای امانت الهی شد غافل از آنکه در علم سابق قرعه قسمت به نام او زدهاند.
«آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال بنام من دیوانه زدند»
برداشتن بار امانت الهی را مجموعهای میبایست از هر دو عالم روحانی و جسمانی که هم آلت محبت و بندگی به کمال دارد و هم آلت علم و معرفت به کمال دارد تا بار امانت مردانه و عاشقانه در سفت جان کشد. ظلومی و جهولی از لوازم حال انسان آمد زیرا که بار امانت جز به قوت ظلومی و جهولی نتوان کشید. اگر چه جز به نور و صفای روحانی باز نتوان دید. چون انسان مجموعه دو عالم روحانی و جسمانی بود او را به کرامت حمل امانت مکرم گردانیدند. لقد کرمنا بنی آدم و حملنا هم فی البر و البحر.
6- در بر دلشدگان علم حجاب است حجاب
از حجاب آنکه برون رفت به حق جاهل بود
علم ناسودمند حجاب راه سالک است. چه علم چندانکه بیشرت خوانی چون عمل در تو نیست نادانی علمی که انسان را از خودپرستی بدر نبرد علم نیست همچنانکه حکیم سنایی گوید:
علم کز تو تو را بنستاند
جهل از آن علم به بود صدبار
آنکس که بر هواها غالب شد و پرده های جهل و خود پرستی را پاره کرد او به حق عاقل است. علمی که سالک را به سوی هواهای دنیوی و حرص دنیای فریبنده سوق دهد به منزله چراغی است که در کف دزد شب رو قرار گرفته باشد.
چو علم آموختی از حرص آنگه ترس کاندرشب
چو دزدی با چراغ اید گزیده تر برد کالا
7- عاشق از شوق به دریای فنا غوطه ور است
بی خبر آنکه به ظلمتکده ساحل بود
عاشق از شوق وصال معشوق محو جمال اوست و در دریای فنا غوطه ور است باشد تا گوهر وجود محبوب فراچنگ آورد. چه بی توفیق است آن به ظاهر عاشقی که در ساحل ناز و تعنم غنوده است و در ظلمتکده دنیای تاریک و محدوده تنگ اندیشههای مادی و حقیر خویش خود را محبوس ساخته است. خواجه عبدالله انصاری در همین معنی گوید.
اگر بستهای خلاص مجوی و اگر کشته عشقی قصاص مجوی که عشق آتشی سوزان است و بحری بی پایان است هم جان است و هم جان را جانان است نشان محبت آن است که غرقه جمال محبوب بود. باید که در مقابل دوست هستی از خود نبیند و دوست را جز به دوست نبیند. دل از جان پرسید که اول این کار چیست و آخر این کار چیست؟ جان جواب داد که اول این کار فنا است و آخر این کار بقا است و ثمره این کار وفا است.
دل پرسید که فنا چیست و وفا چیست و بقا چیست؟
جان جواب داد که فنا از خودی خود رستن است و وفا دوست را میان بستن است و بقا به حق پیوستن است.
شیخ اجل سعدی گفت: حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر، به سر نکوفته باشد در سرایی را، وهم او راست در این معنی عجب است با وجودت که وجود من بماند توبه گفتن اندر ایی و مرا سخن بماند
بیت آخر:
چون به عشق آمدم از حوزه عرفان دیدم
آنچه خواندیم و شنیدم همه باطل بود
زمانی که خود را شناختم به معرفت حق نائل شدم که من عرف نفسه فقد عرف ربه پس سعادت ملازمت درگاه عشق نصیبم شد آنگاه بود که به خود آمدم و دانستم که به جز درس عشق هرچه خوانده و شنیدهایم بیهوده بوده است.
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
عاشقان را با خود و با هیچ کس تدبیر نیست
عین و شین و قاف را اندر کتب تفسیر نیست
منبع: فصلنامه حضور، تابستان و پاییز سال 1371، شماره 5 و 6