یادداشت پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

یادداشت:

درنگی کوتاه بر نهان لایه های صلح

خیانت آن‌جاست که دل‌ها به دشمن سپرده شود؛ اما صلح پس از جنگ، اگر در چارچوب عقل و مصلحت باشد، نه خیانت است و نه ضعف؛ بلکه گونه‌ای دیگر از شجاعت است. شجاعتی که می‌داند گاهی حفظ فردا مهم‌تر از انتقام امروز است. بنابراین، آنان که پس از جنگ با دشمن سخت‌دل مذاکره می‌کنند، اگر در پی دوستی نیستند و تنها در پی صلح‌اند؛ اگر مرز میان صلح و دوستی را پاس می‌دارند؛ اگر با شرط شرافتمندی تیغ را غلاف می‌کنند تا زمین سوخته دوباره شعله نکشد؛ چنین کسانی نه سزاوار تهمت، بلکه شایستهٔ تقدیرند.

 واژه‌ها گاه بیش از آن‌که حامل معنا باشند، جهان‌هایی پنهان را در خود نهفته دارند؛ جهان‌هایی که اگرچه در زبان مردم جاری‌اند، اما ژرفای حقیقی‌شان در هیاهوی کاربردهای روزمره نادیده گرفته می‌شود. برخی الفاظ در گذر زمان چنان شهرت می‌یابند که بار سنگین معنایی‌شان از یاد می‌رود؛ واژه‌هایی که در ظاهر ساده‌اند، اما در باطن، تاریخ تجربه‌ها، داوری‌ها و مسئولیت‌ها را بر دوش می‌کشند. در چنین میدان لغزانی، اهل سیاست و بیش از آنان، متدیّنین و عالمان دین، ناگزیرند در به‌کارگیری این الفاظ، دقتی مضاعف و احتیاطی ژرف روا دارند. واژه‌ها گاه همچون تیغ‌اند: اگر در جای نادرست به کار روند، حقیقت را می‌برند و مسیر فهم را دگرگون می‌سازند.
 
۱. چهره پنهان صلح
 
«صلح» از همین دست واژه‌هاست؛ لفظی که در ظاهر آرام و روشن می‌نماید، اما در باطن، لایه‌های متعدد و لرزش‌های معنایی فراوان دارد. به‌ویژه هنگامی که در بحبوحهٔ پیچ تاریخیِ مشکلاتِ حینِ جنگ بر زبان می‌آید؛ جایی که هر سخن وزنی ویژه دارد و هر واژه می‌تواند در سرنوشت‌ها اثرگذار باشد. صلح در چنین لحظه‌هایی صرفاً یک اصطلاح سیاسی نیست؛ بلکه سایهٔ تاریخیِ تجربه‌ها، پژواک شمشیری غلاف‌شده و امید فردایی است که از میان دود و خاکستر سر برمی‌آورد. با این همه، واژهٔ صلح در چنین فضای لغزانی گاه به خطا به معنای دوستی و قرابت فکری تفسیر می‌شود؛ چنان‌که برخی، میان خاموشیِ شمشیر و گرمیِ آغوش خلط می‌کنند. هنگامی که سخن از «صلح با معاندان» به میان می‌آید، برخی ذهن ها بی‌درنگ به سوی دوستی با آنان می‌لغزد؛ گویی صلح، هم‌نشینی دل‌هاست نه تدبیر عقل‌ها.
 
۲. گذری به حدیبیه
 
حال آن‌که چنین برداشتی نادرست است. به عنوان نمونه صلح پیامبر در حدیبیه را نمی‌توان انتخاب دوستی با مشرکان دانست. آن صلح نه از جنس قرابت فکری بود و نه از سنخ هم‌سویی قلبی؛ بلکه تدبیری بود در دل تنگنای تاریخ، خاموشیِ شمشیری که اگرچه توان برکشیدن داشت، اما در آن لحظه آرام گرفتنش حکمت داشت. صلح حدیبیه نه مهرورزی با دشمن، بلکه مهار طوفان بود؛ فرصتی برای کاهش خون‌ریزی و فراهم شدن مجال روییدن فردا.
 
۳. پرده نازک میان خاموشی و مودت
 
میان صلح و دوستی پرده‌ای نازک اما ژرف وجود دارد؛ پرده‌ای که اگرچه در باد واژه‌ها می‌لرزد، در حقیقت از دو جهان متفاوت سخن می‌گوید. صلح، فرزند خاموشیِ شمشیر است؛ لحظه‌ای که تیغ از خون خسته می‌شود و در نیام آرام می‌گیرد. دوستی اما زادهٔ گشودگی دل است؛ نسیمی که از باغ اعتماد می‌گذرد و بر جان می‌نشیند. صلح، سکوت پس از طوفان است؛ دوستی، آواز پیش از سپیده‌دم. البته صلح مراتبی دارد؛ از خاموشیِ لرزانی که تنها تیغ را از کار می‌اندازد تا آرامشی ژرف که بر ویرانه‌های جنگ سایه می‌گستراند و دشمنان را، اگرچه نه دوست، اما از بیم شمشیر یکدیگر رها می‌کند؛ و تا مرتبهٔ نهایی که به دوستی تنه می‌زند.
 
۴. صلح پساجنگ
 
با این حال، صلح پس از جنگ و مذاکره پس از نزاع، برآیند گفت‌وگوی دل‌ها نیست؛ بلکه نتیجهٔ گفت‌و شنود عقل‌هاست. صلح پس از جنگ، برخلاف دوستی، با کاغذها آغاز می‌شود؛ با امتیاز، با شرط، با تضمین. صلح گاه از سر ناچاری است، اما دوستی همواره از سر انتخاب. بر این اساس، مذاکره در چنین لحظه‌هایی نه برای هم‌نشینی باورهاست و نه برای هم‌سویی قلب‌ها؛ مذاکره، توقف نزاع است نه تولد مودّت. این حرکت نه از جنس دوستی، بلکه از سنخ حکمت است؛ حکمت مهار خون، حفظ فردا و جلوگیری از گسترش جنگ و بلعیده شدن نسل‌ها.
 
۵. لغزش داوری در غبار معنا
 
از همین‌رو، اگر کسی این حرکت حکیمانه ـ که هدفش رفع تنازع نظامی و جلوگیری از فاجعه‌ای بزرگ‌تر است ـ را به معنای دوستی با معاندان تفسیر کند، نه تنها در فهم معنا لغزیده، بلکه به نوعی در داوری کوتاهی کرده است؛ کوتاهی که حقیقت را از جای خود می‌کَند و بر چهرهٔ حکمت، نقاب توهّم می‌نشاند.
اگر این مرز روشن نشود، واژه‌ها می‌لغزند و معناها از جای خود کنده می‌شوند؛ آنگاه صلح حکیمانه به خطا رنگ سازش بی‌جا می‌گیرد و تدبیر، ناحق، خیانت خوانده می‌شود.
 
۶. پرسشی بنیادین
 
در پایان این مسیر پرپیچ، پرسشی بنیادین رخ می‌نماید؛ پرسشی که همواره در پسِ هر مذاکرهٔ پس از جنگ، همچون سایه‌ای بر دیوار تاریخ ایستاده است: هنگامی که مردانی پس از خون و خاکستر پای میز مذاکره با دشمن می‌نشینند؛ هنگامی که در برابر چشمان مردمی زخمی، با دشمن قدّار سخن می‌گویند و از در گفت‌وگو وارد می‌شوند؛ آیا باید آنان را متهم کرد؟ آیا باید در رفتارشان خیانتی جست؟ یا باید دریافت که آنان در پی همان معنای صلح‌اند که شرح آن گذشت؛ صلحی که نه از جنس دوستی، بلکه از سنخ مهار طوفان است؟
 
اگر کردار و گفتار آنان نشان می‌دهد که دل در گرو دشمن ندارند؛ اگر روشن است که نه به دنبال قرابت فکری‌اند و نه در پی آغوشی گرم با آنان؛ اگر پیداست که تیغ را از سر حکمت در نیام نهاده‌اند، نه از سر دلبستگی؛ چگونه می‌توان آنان را خائن دانست؟ خیانت آن‌جاست که دل‌ها به دشمن سپرده شود؛ اما صلح پس از جنگ، اگر در چارچوب عقل و مصلحت باشد، نه خیانت است و نه ضعف؛ بلکه گونه‌ای دیگر از شجاعت است. شجاعتی که می‌داند گاهی حفظ فردا مهم‌تر از انتقام امروز است. بنابراین، آنان که پس از جنگ با دشمن سخت‌دل مذاکره می‌کنند، اگر در پی دوستی نیستند و تنها در پی صلح‌اند؛ اگر مرز میان صلح و دوستی را پاس می‌دارند؛ اگر با شرط شرافتمندی تیغ را غلاف می‌کنند تا زمین سوخته دوباره شعله نکشد؛ چنین کسانی نه سزاوار تهمت، بلکه شایستهٔ تقدیرند. زیرا آنان نگهبانان فردای عزتمندند؛ پاسداران نفسی که جهان پس از هیاهو می‌کشد و می‌گوید: والصلح خیر.

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.