حسام الدین شهرابی فراهانی، پژوهشگر فلسفه غرب و مدرس دانشگاه در یادداشتی اختصاصی پیرامون فیلم زندهشور برای جماران نوشت: «زندهشور» را میتوان فیلمی درباره «آخرین امکان معنا» دانست. معنایی که نه از اخلاق تحمیل میشود، نه از ایمان، نه از قانون؛ بلکه باید «در دل موقعیت» ساخته شود. این همان چیزی است که نیچه از انسان میخواست: انسانی که مسئول معنای زندگی خودش است، حتی اگر این معنا در لحظهای کوتاه و در آستانه نیستی شکل بگیرد.
«زندهشور» را میشود روایتی نیچهای از انسانِ رهاشده در مرز زندگی و مرگ دانست؛ جایی که هیچ معنا یا نجات متافیزیکیِ تضمینشدهای برای انسان وجود ندارد. فیلم از همان ابتدا تماشاگر را وارد وضعیتی میکند که در آن پاسخهای آماده از کار میافتند. نه ایمان بهعنوان پناهگاه قطعی عمل میکند، نه اخلاق رسمی، نه حتی امید به آینده. آنچه باقی میماند، انسانی است که باید در فاصلهای کوتاه تا پایان، نسبت خودش را با زندگی روشن کند.
محکومان فیلم نه «قهرمان اخلاقی»اند و نه «شر مطلق». آنها نه آنقدر پاکاند که مرگشان تراژدیِ معصومیت باشد، و نه آنقدر هیولاوار که حذفشان آرامش اخلاقی بیاورد. آنچه فیلم بهجای این دوگانهها نشان میدهد، انسانهایی است که باید در لحظه نهایی، خودشان تصمیم بگیرند که زندگی هنوز چه ارزشی برایشان دارد. این نقطه، دقیقاً همان جایی است که میشود از یک نسبت نیچهای با فیلم سخن گفت.
نیچه و انسانِ بیپناه
فریدریش نیچه از نخستین متفکرانی است که بهصراحت اعلام میکند که معنا دیگر چیزی نیست که از بیرون زندگی به آن افزوده شود. وقتی پشتوانههای متافیزیکی فرو میریزند، انسان با جهانی روبهرو میشود که در آن نه خیر تضمینشدهای وجود دارد و نه نجاتی از پیشنوشتهشده. در چنین جهانی، ارزش زندگی نه در «بیگناهی» و «پاکی اخلاقی»، بلکه در نحوه ایستادن در برابر سرنوشت شکل میگیرد.
در «زندهشور»، این وضعیت نه در قالب شعار، بلکه در دل موقعیتهای انسانی نمایش داده میشود. فیلم علاقهای ندارد ثابت کند که چه کسی مستحق مرگ است و چه کسی مستحق آن نیست. پرسش اصلی جای دیگری است: وقتی همهچیز به پایان نزدیک شده، آیا هنوز میتوان زندگی را خواست؟ آیا زندگی، با همه رنج، خطا و شکست، چیزی هست که بتوان به آن «آری» گفت؟
پرسشی که فیلم نمیپرسد
نکته مهم این است که «زندهشور» آگاهانه از پرسشی که انتظارش میرودُ فاصله میگیرد. فیلم نمیپرسد «آیا اعدام عادلانه است؟» یا «سیستم قضایی تا چه حد خطاپذیر است؟». این پرسشها البته در پسزمینه حضور دارند، اما فیلم خود را به آنها تقلیل نمیدهد. در عوض، پرسش بنیادیتری طرح میشود؛ پرسشی که به سطح وجودی زندگی مربوط است، نه صرفاً حقوقی یا سیاسی.
وقتی آینده حذف میشود، وقتی فرد میداند که فردایی در کار نیست، معنا دیگر نمیتواند به وعدههای دوردست تکیه کند. در چنین وضعیتی، معنا یا باید در همین لحظه ساخته شود یا اساساً وجود نخواهد داشت. این همان نقطهای است که فیلم بهشکلی عمیق، مخاطب را درگیر خود میکند؛ نه با ارجاع مستقیم، بلکه با قرار دادن انسان در برابر پرسشی که هیچ پاسخ تضمینشدهای ندارد.
ارزش زندگی در مواجهه، نه در نتیجه
یکی از ایدههای محوری نیچه این است که ارزش زندگی را نباید در نتیجهها جستوجو کرد، بلکه باید در نحوه مواجهه با آن دید. زندگی ممکن است که عادلانه نباشد، ممکن است پر از رنج باشد، ممکن است حتی پایان ناعادلانهای داشته باشد؛ اما اینها بهتنهایی تعیینکننده ارزش آن نیستند. آنچه اهمیت دارد، این است که انسان چگونه با این وضعیت روبهرو میشود.
نیچه در کتاب Twilight of the Idols جمله معروفی دارد که بهخوبی این نگاه را خلاصه میکند:
“What does not kill me makes me stronger.”
(آنچه مرا نکشد، نیرومندترم میکند). این جمله نه دعوت به رمانتیزهکردن رنج است و نه انکار خشونت زندگی؛ بلکه تأکید میکند که ارزش زندگی در توان ایستادن در برابر آن شکل میگیرد. «زندهشور» دقیقاً در همین نقطه میایستد. فیلم، رنج را زیبا نمیکند، اما آن را پنهان هم نمیکند. رنج هست، مرگ هست، پایان هست؛ اما پرسش این است که انسان با دانستن اینها چه میکند.
معنا به مثابه انتخاب
در «زندهشور»، معنا نه امری کلی و انتزاعی، بلکه چیزی عمیقاً شخصی است. هر شخصیت، بهنحوی متفاوت، با لحظه نهایی مواجه میشود. یکی در سکوت، یکی در خشم، یکی در پشیمانی، و دیگری در نوعی پذیرش سرد. فیلم هیچکدام را بر دیگری ترجیح نمیدهد و قضاوت نمیکند. همین پرهیز از داوری است که به تماشاگر اجازه میدهد با پرسش اصلی تنها بماند.
از این منظر، «زندهشور» را میتوان فیلمی درباره «آخرین امکان معنا» دانست. معنایی که نه از اخلاق تحمیل میشود، نه از ایمان، نه از قانون؛ بلکه باید «در دل موقعیت» ساخته شود. این همان چیزی است که نیچه از انسان میخواست: انسانی که مسئول معنای زندگی خودش است، حتی اگر این معنا در لحظهای کوتاه و در آستانه نیستی شکل بگیرد.
تراژدی بدون تطهیر
فیلم همچنین از یک دام رایج فاصله میگیرد: تبدیل رنج به ابزار تطهیر. محکومان با نزدیکشدن به مرگ لزوماً پاک نمیشوند، قهرمان نمیشوند و بخشوده هم نمیشوند.(کاراکتر امیر جعفری و حامد بهداد) آنها فقط انساناند؛ انسانهایی که مجبور شدهاند با حقیقت زندگی خود روبهرو شوند. این نگاه، کاملاً با فهم تراژیک نیچه همخوان است؛ تراژدیای که قرار نیست ما را تسلی بدهد، بلکه قرار است ما را بیدار نگه دارد.
در این معنا، «زندهشور» تماشاگر را در موقعیت امن قرار نمیدهد. فیلم نه تسلی میدهد و نه حکم صادر میکند. تنها کاری که میکند این است که پرسش را بهشکلی عریان جلوی ما میگذارد: اگر تو جای آنها بودی، اگر فردایی در کار نبود، آیا هنوز میتوانستی زندگی را بخواهی؟
نتیجه
«زندهشور» فیلمی است که بهجای پاسخ دادن، مسئولیت پرسش را به دوش تماشاگر میگذارد. نسبت نیچهای فیلم دقیقاً در همینجاست: در کنار زدن معناهای آماده و واداشتن انسان به ایستادن در برابر زندگی، بیهیچ تضمینی. فیلم نشان میدهد ارزش زندگی نه در پاکبودن، نه در عادلانهبودن پایان، بلکه در نحوه مواجهه با آن شکل میگیرد.
در نهایت، «زندهشور» ما را با پرسشی تنها میگذارد که عمیقاً انسانی است: وقتی همهچیز از دست میرود، آیا هنوز میتوان به زندگی «آری» گفت؟