در یادداشتی تحلیلی، دکتر آرش رئیسی‌نژاد، استاد ایرانی روابط بین‌الملل و پژوهشگر مدعو مرکز خاورمیانه در مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی لندن، با بررسی سناریوهای محتمل در تنش فزاینده میان آمریکا و ایران، استدلال می‌کند که گزینه محتمل نه تهاجم گسترده بلکه حمله‌ای محدود و حساب‌شده است؛ اقدامی که با هدف بازتنظیم معادلات چانه‌زنی و اعمال فشار پیش از مذاکرات جدی‌تر طراحی می‌شود، نه آغاز یک جنگ تمام‌عیار.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، آرش رییسی‌نژاد در یادداشتی برای فارن‌پالیسی نوشت: واشنگتن و تهران شاید بیش از هر مقطع دیگری در حافظه معاصر به رویارویی نظامی نزدیک شده باشند، اما در هیچ معنای متعارفی در آستانه جنگ قرار ندارند. محتمل‌ترین پیامد بن‌بست کنونی نه تهاجم گسترده آمریکا به ایران است و نه یک جنگ تمام‌عیار منطقه‌ای؛ بلکه ضربه‌ای محدود، دقیق و حساب‌شده است که هدف آن بازآرایی معادلات چانه‌زنی است، نه پایان دادن به آن.

در هفته‌های اخیر، این تناقض بیش از پیش نمایان شده است. ایالات متحده حضور نظامی خود را در خاورمیانه به‌طور چشمگیری تقویت کرده، در حالی که مقامات ایرانی تأکید دارند زیر فشار تسلیم نخواهند شد. با این حال، هر دو طرف همچنان ــ و گاه هم‌زمان ــ از مذاکره سخن می‌گویند. این تضاد نشانه سردرگمی نیست؛ بلکه بازتاب منطقی آشنا در سیاست بین‌الملل است: جنگ یا تهدید به جنگ به‌عنوان ابزار چانه‌زنی.

بر اساس «مدل چانه‌زنی جنگ»، استفاده از نیروی نظامی صرفاً برای شکست دادن دشمن نیست، بلکه برای تغییر برداشت‌ها درباره هزینه‌ها، میزان عزم و نیت‌های آینده به کار می‌رود؛ زمانی که دیپلماسی به‌تنهایی قادر به ایجاد تعهدات معتبر نیست. آنچه امروز شاهد آن هستیم، فروپاشی دیپلماسی نیست، بلکه نظامی‌شدن آن است.

این پویایی هم‌زمان با مذاکراتی آرام اما ادامه‌دار در عمان جریان دارد؛ جایی که نمایندگان ایران و آمریکا در حال آزمودن خطوط قرمز یکدیگر و میزان آمادگی برای مصالحه‌اند. این گفت‌وگوها با روند تشدید تنش در تضاد نیستند، بلکه بخشی از همان منطق‌اند. در چارچوب چانه‌زنی، دیپلماسی و فشار نظامی معمولاً به‌صورت موازی پیش می‌روند، نه به‌صورت مرحله‌ای.

از نگاه واشنگتن، ایران امروز ضعیف‌تر از هر زمان دیگری در دهه گذشته به نظر می‌رسد. طی دو سال اخیر، معماری بازدارندگی منطقه‌ای تهران ــ که حول آنچه «محور مقاومت» نامیده می‌شود شکل گرفته بود ــ به‌طور محسوسی فرسایش یافته است: حزب‌الله تحت فشار مستمر قرار دارد؛ حماس تا حد زیادی به‌عنوان یک نیروی نظامی از هم پاشیده شده؛ و رژیم اسد در سوریه سقوط کرده است. حتی حریم هوایی ایران در جنگ ۱۲روزه سال گذشته با اسرائیل آسیب‌پذیر نشان داده شد و بسیاری از فرضیات دیرینه درباره مصونیت دفاعی ایران را متزلزل کرد.

ایران همچنان از توانمندی‌های قابل‌توجه موشکی و پهپادی برخوردار است و حتی ممکن است بخش‌هایی از زرادخانه خود را گسترش داده باشد. مهم‌تر آنکه در جنگ اخیر، موشک‌های ایرانی تا حدی از سامانه گنبد آهنین اسرائیل عبور کردند. اما بازدارندگی صرفاً به تجهیزات سخت‌افزاری وابسته نیست؛ بلکه به «اعتبار» وابسته است. و این اعتبار ــ به‌ویژه توانایی ایران برای تحمیل هزینه‌های غیرقابل‌قبول بر دشمنانش در چندین جبهه ــ تضعیف شده است.

همین برداشت موجب شکل‌گیری بحثی جدی در واشینگتن درباره نحوه بهره‌برداری از این وضعیت شده است.

یک جناح معتقد است اکنون بهترین زمان برای تشدید فشار است. از دید آنان، ایران در تنگنای راهبردی قرار گرفته و انعطاف‌پذیری بیشتری نشان می‌دهد. بنابراین؛ مذاکرات باید نه برای تثبیت وضع موجود، بلکه برای اخذ حداکثر امتیازات در حوزه هسته‌ای، برنامه موشکی و شبکه نیروهای نیابتی منطقه‌ای{جماران: تعبیر غربی ها برای متحدین جمهوری اسلامی ایران در منطقه که نویسنده به نقل آنان به کار برده} به کار گرفته شود. برخی در این طیف حتی آشکارا از تغییر رژیم به‌عنوان هدفی دست‌یافتنی در صورت اعمال نیروی کافی سخن می‌گویند. منطق آنان صریح است: بازدارندگی ایران کاهش یافته، متحدانش تضعیف شده‌اند و رهبری آن آسیب‌پذیر است. چرا باید در چنین شرایطی به جمهوری اسلامی فرصت تنفس داد؟ چرا به دستاوردهای محدود رضایت داد وقتی توازن قوا به نفع آمریکاست؟

جناح دوم تفسیر متفاوتی ارائه می‌دهد. بله، ایران تحت فشار است، اما دقیقاً به همین دلیل است که مذاکرات می‌تواند به نتیجه برسد. این گروه یادآور می‌شود که دونالد ترامپ همواره با مداخلات نظامی گسترده و «جنگ‌های بی‌پایان» مخالفت کرده است. از این منظر، شرایط کنونی فرصتی است تا ترامپ بدون کشاندن آمریکا به یک درگیری تازه در خاورمیانه، ادعای پیروزی کند. توافقی که تحت فشار حاصل شود، به واشنگتن امکان می‌دهد ایران را مهار کند و هم‌زمان روایت دیرینه ترامپ را تقویت کند: اینکه قدرت، نه جنگ، نتیجه می‌آورد.

با این حال، ترامپ با معضلی مواجه است که خود ایجاد کرده است. او با وعده‌های مکرر حمایت از معترضان ایرانی و توصیف رهبری ایران به‌عنوان نامشروع، سطح انتظارات داخلی و بین‌المللی را فراتر از دیپلماسی هسته‌ای برده است. این مواضع دامنه مانور او را محدود می‌کند. بی‌عملی می‌تواند نشانه ضعف تلقی شود؛ اما ورود به جنگی تمام‌عیار نیز با هویت سیاسی او در تضاد است.

در این چارچوب، راهبرد «صلح از طریق قدرت» مطرح می‌شود. در این منطق، نیروی نظامی هدف نهایی نیست، بلکه ابزاری برای واداشتن طرف مقابل به مذاکره در شرایط مطلوب است. اقدام محدود و قاطع قرار است هم بازدارندگی ایجاد کند، هم متحدان را مطمئن سازد و هم عزم آمریکا را نشان دهد، بی‌آنکه این کشور را وارد درگیری طولانی‌مدت کند.

همین پویایی‌ها توضیح می‌دهد که چرا در نگاه سیاست‌گذاران آمریکایی، «ضربه محدود» جذاب‌ترین گزینه است. چنین اقدامی بیش از خویشتن‌داری صرف یا اشغال نظامی با این چارچوب همخوانی دارد. این گزینه هم عزم آمریکا را نشان می‌دهد، هم رضایت جناح‌های تندرو داخلی را جلب می‌کند، هم اعتبار ترامپ به‌عنوان مخالف جنگ‌های بی‌پایان را حفظ می‌کند و مهم‌تر از همه، محیط چانه‌زنی را پیش از مذاکرات جدی‌تر بازتعریف می‌کند.

ضربه محدود زمانی محتمل‌تر می‌شود که ایران از ارائه امتیازاتی که ترامپ برای اعلام پیروزی به آن نیاز دارد، خودداری کند.

عملیات ایالات متحده در ونزوئلا نیز به تقویت امکان‌پذیری این الگو کمک کرد. پرونده ونزوئلا نمونه‌ای گویا ــ هرچند ناقص ــ به شمار می‌رود؛ زیرا ایده هدف قرار دادن مستقیم یک رهبر حاکم را عادی‌سازی کرد و یکی از تابوهای دیرپای نظام بین‌الملل را تضعیف نمود. با این حال، توالی وقایع در آن پرونده با سناریویی که می‌تواند در ایران رخ دهد تفاوتی اساسی دارد. در ونزوئلا، واشنگتن پیش از بازداشت مادورو، گفت‌وگوهای محرمانه‌ای با عناصر درون حاکمیت انجام داد. اما در ایران، این ترتیب می‌تواند معکوس باشد: ابتدا مذاکرات علنی، سپس ضربه به رأس هرم رهبری، و پس از آن ازسرگیری چانه‌زنی با چهره‌های جانشین. با وجود این تفاوت‌ها، سابقه ونزوئلا در تهران بازتابی عمیق داشت؛ زیرا این پیام را منتقل کرد که هدف قرار دادن رأس ساختار فرماندهی یک دولت دیگر نه دیگر غیرقابل تصور است و نه لزوماً هزینه‌ای بازدارنده دارد. همین برداشت اکنون بر ادراک تهدید در ایران سایه انداخته است.

تهاجم گسترده به ایران از منظر راهبردی اقدامی غیرعقلانی خواهد بود. هزینه‌ها بسیار سنگین، پیامدهای منطقه‌ای غیرقابل‌کنترل و حمایت داخلی به‌شدت نامطمئن خواهد بود. ایالات متحده از نظر نظامی توانایی حمله به ایران را دارد؛ آنچه ندارد، توجیه سیاسی و راهبردی لازم برای چنین اقدامی است. تجربه عراق همچنان بر محاسبات واشنگتن سنگینی می‌کند و اندک کسانی باور دارند که بتوان ایرانِ پهناور، پرجمعیت و پیچیده از نظر ساختار داخلی را بدون گرفتار شدن در بی‌ثباتی طولانی‌مدت مدیریت کرد.

فراتر از هزینه‌های فوری نظامی و سیاسی، تهاجم آمریکا به ایران در چارچوب رقابت قدرت‌های بزرگ، نوعی خودزنی راهبردی خواهد بود. جنگ زمینی فرسایشی در ایران به‌طور اجتناب‌ناپذیر منابع نظامی، مالی و سیاسی آمریکا را از اولویت اصلی راهبردی آن ــ رقابت با چین ــ منحرف خواهد کرد. درگیری طولانی در خاورمیانه می‌تواند قیمت جهانی انرژی را افزایش دهد، تورم داخلی آمریکا را تشدید کند، اتحادهای واشنگتن را تحت فشار قرار دهد و توان این کشور برای نمایش قدرت در حوزه هند–اقیانوسیه را کاهش دهد.

از منظر پکن، چنین جنگی یک انحراف راهبردی محسوب می‌شود که تمرکز آمریکا را درگیر می‌کند، در حالی که چین موقعیت خود را در قبال تایوان، دریای چین جنوبی و زنجیره‌های تأمین فناوری‌های حیاتی تحکیم می‌کند. حتی یک تهاجم اولیه موفق نیز تضمینی برای فروپاشی نظام سیاسی ایران نخواهد بود، زیرا ساختار قدرت در ایران شبکه‌ای و تاب‌آور است؛ اما تقریباً به‌طور قطع آمریکا را درگیر مأموریتی پرهزینه برای تثبیت اوضاع با بازده راهبردی رو به کاهش خواهد کرد. برای سیاست‌گذارانی که بیش از پیش نگران گسترش بیش از حد تعهدات جهانی آمریکا هستند، این امر تهاجم را نه‌تنها نامطلوب، بلکه اساساً ناسازگار با اولویت‌های بلندمدت این کشور می‌سازد.

برنامه‌ریزان نظامی این واقعیت را درک می‌کنند و رهبران سیاسی نیز چنین‌اند. به همین دلیل، بحث‌ها از گزینه تهاجم فاصله گرفته و به سمت استفاده‌های جراحی‌گونه و محدود از نیروی نظامی متمایل شده است.

در سناریویی که در واشنگتن مورد بحث است، محتمل‌ترین گزینه نه اشغال، بلکه «قطع سر» است. چنین ضربه‌ای مجموعه‌ای محدود از اهداف را هدف خواهد گرفت: رهبر عالی، چهره‌های ارشد نظامی و سیاسی، برخی تأسیسات هسته‌ای منتخب، زیرساخت‌های موشکی و گره‌های فرماندهی و کنترل.

احتمالاً پس از آن، آمریکا راهبرد «برتری در تشدید تنش» را دنبال خواهد کرد؛ مشابه رویکردی که پس از ترور قاسم سلیمانی در سال ۲۰۲۰ اتخاذ شد و هدف آن بازداشتن ایران از تبدیل انتقام وعده‌داده‌شده به جنگی تمام‌عیار بود. هدف، نابودی کامل توانمندی‌های ایران ــ که اساساً غیرممکن است ــ نخواهد بود، بلکه نمایش برتری قاطع در سطوح بالاتر تشدید تنش خواهد بود.

در این سناریو، پیام روشن خواهد بود: ایالات متحده می‌تواند به قلب نظام ایران ضربه بزند، واکنش محدود را جذب کند و همچنان نردبان تشدید تنش را کنترل نماید.

نکته کلیدی آن است که این اقدام با خویشتن‌داری همراه خواهد بود. ضربه به‌گونه‌ای طراحی می‌شود که سریع پایان یابد و نشان دهد واشینگتن به دنبال اهرم فشار است، نه جنگی گسترده.

از منظر چانه‌زنی، دقیقاً همین نکته اهمیت دارد. ضربه‌ای به سبک «قطع سر» توازن ادراک‌شده عزم طرفین را بازتعریف می‌کند؛ هزینه‌های سرپیچی را افزایش می‌دهد و در عین حال درِ مذاکرات را دوباره می‌گشاید ــ اما این بار با شروطی تغییر یافته.

با این حال، واکنش ایران بزرگ‌ترین متغیر نامعلوم باقی می‌ماند. تهران می‌تواند پاسخ محدود و نمادینی را انتخاب کند؛ پاسخی که برای حفظ بازدارندگی و اعتبار داخلی تنظیم شده، اما از تشدید غیرقابل‌کنترل جلوگیری کند. چنین واکنشی ممکن است شامل اقدام غیرمستقیم از طریق شرکای منطقه‌ای یا حملات موشکی و پهپادی محدود و دقیق باشد که عزم را نشان دهد، بی‌آنکه به درگیری مستقیم با نیروهای آمریکایی منجر شود. این مسیر با ترجیح دیرینه ایران برای ابهام و انتقام‌گیری تدریجی همخوانی دارد.

در مقابل، ایران می‌تواند منطق «برتری در تشدید تنش» آمریکا را به‌کلی رد کند. در این سناریو، تهران ممکن است به این جمع‌بندی برسد که خویشتن‌داری صرفاً فشار بیشتر را به دنبال دارد و بنابراین به‌گونه‌ای پاسخ دهد که عمداً دامنه درگیری را گسترش داده و توان واشینگتن برای کنترل سرعت و گستره تشدید تنش را به چالش بکشد. این می‌تواند شامل هدف قرار دادن دارایی‌های آمریکا در چندین جبهه منطقه‌ای، تهدید گلوگاه‌های دریایی یا تسریع فعالیت‌های هسته‌ای برای تغییر محاسبات راهبردی باشد.

خطر دقیقاً در همین نقطه نهفته است. چانه‌زنی از طریق زور ذاتاً ناپایدار است. حتی زمانی که هر دو طرف قصد اجتناب از جنگ تمام‌عیار را دارند، خطای محاسباتی، سوءبرداشت از میزان عزم طرف مقابل یا فشارهای داخلی می‌تواند آنان را فراتر از حدود مورد نظر سوق دهد. وقتی خشونت به ابزار ارتباط تبدیل می‌شود، سیگنال‌ها به‌آسانی تحریف می‌شوند و اقداماتی که با هدف بازدارندگی انجام می‌شوند، ممکن است به تحریک متقابل بینجامند. در چنین محیطی، مرز میان تشدید کنترل‌شده و درگیری افسارگسیخته باریک است و اغلب تنها در بازنگری‌های پسینی قابل مشاهده است.

به همین دلیل است که لحظه کنونی تا این اندازه بی‌ثبات و حساس است. توالی محتمل نه مذاکره و سپس استفاده از زور، بلکه استفاده از زور و سپس مذاکره است: ضربه‌ای وارد می‌شود؛ ایالات متحده بر برتری خود در تشدید تنش تأکید می‌کند؛ ایران پاسخ می‌دهد؛ و تنها پس از آن گفت‌وگوهای جدی آغاز می‌شود، زمانی که هر دو طرف احساس کنند فضای چانه‌زنی بازتنظیم شده است.

در این معنا، ضربه نشانه شکست دیپلماسی نخواهد بود؛ بلکه پیش‌شرط تلخ آن خواهد بود. و پرسش دیگر این نیست که آیا زور به کار گرفته خواهد شد، بلکه این است که آیا می‌توان از آن استفاده کرد بی‌آنکه درگیری‌ای را آزاد کند که هیچ‌یک از طرفین واقعاً قصد آن را ندارند، اما هر دو در مهار آن با دشواری روبه‌رو خواهند شد.

این پارادوکس چانه‌زنی از طریق زور است: برای پرهیز از جنگ به کار گرفته می‌شود، اما جنگ را نزدیک‌تر می‌کند. ایران و ایالات متحده اکنون در راهرویی باریک حرکت می‌کنند که در آن هر سیگنال اهمیت دارد، هر لغزش پیامد دارد و حاشیه خطا به‌شدت محدود شده است.

پرسش نهایی دیگر این نیست که آیا زور استفاده خواهد شد یا نه؛ بلکه این است که آیا می‌توان آن را به کار گرفت بی‌آنکه درگیری‌ای را شعله‌ور کند که هیچ‌یک حقیقتاً خواهان آن نیستند، اما هر دو در مهار آن ناتوان خواهند بود.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
1 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.