اگر فرض بگیریم که «بدنام» طولانی شده، خب با گذشت هفت ماه از انتشار، این حرف دور از منطقی هم نیست. اما حجم واکنشها و کامنتها و تولید محتواهای صفحات مجازی خلاف این گزاره است که دیگر جذابیتی ندارد؛ چون با یک نگاه ساده به عدد واکنشها و حجم بحثهایی که زیر هر کدام از این مطالب، چه موافق و چه مخالف، در میگیرد و مقایسه آن با پستها و مطالب درباره دیگر محتواهای باقی آثار، میتوان به یک تحلیل جالب و متفاوت رسید و منصفانه پرسید: پس چرا هنوز تقریباً از تمام سریالهای در حال پخش خبرسازتر است؟ حتی منتقدان، که مخاطب عام کار هستند، همچنان درباره جزئیترین مسائل آخرین قسمتها هم بحث میکنند.
به گزارش سرویس فرهنگی جماران، مرضیه اسماعیل پور در یادداشتی نوشت:
همین اول بگویم در این روزهایی که میگذرانیم، حجم ناراحتیها و اضطراب به حدی است که شاید خود من نیز ترجیحم این باشد که کمتر علاقهمند غصه و مرگ و نالانی باشم. اما اینها نمیتواند دلیلی بر این باشد که از انصاف در انتقاد دور شویم.
طی هفته اخیر، برخی مخاطبان پیگیر و به تبع آن بعضی صفحات مجازی از طولانی شدن سریال نوشتهاند. نکتهها اغلب با این رویکرد است که «بدنام» طولانی شده و اتفاق هیجانی خاصی در داستان دیگر رخ نمیدهد. اما آیا این ادعا واقعی است یا صرفاً یک جریان احتمالاً هماهنگ ماجرا را پیش برده؟
اگر فرض بگیریم که «بدنام» طولانی شده، خب با گذشت هفت ماه از انتشار، این حرف دور از منطقی هم نیست. اما حجم واکنشها و کامنتها و تولید محتواهای صفحات مجازی خلاف این گزاره است که دیگر جذابیتی ندارد؛ چون با یک نگاه ساده به عدد واکنشها و حجم بحثهایی که زیر هر کدام از این مطالب، چه موافق و چه مخالف، در میگیرد و مقایسه آن با پستها و مطالب درباره دیگر محتواهای باقی آثار، میتوان به یک تحلیل جالب و متفاوت رسید و منصفانه پرسید: پس چرا هنوز تقریباً از تمام سریالهای در حال پخش خبرسازتر است؟ حتی منتقدان، که مخاطب عام کار هستند، همچنان درباره جزئیترین مسائل آخرین قسمتها هم بحث میکنند.
پس باید فارغ از یک نگاه اولیه، دلایل دیگری را جستوجو کرد. در نظرسنجیهای رسمی مانند متا و یا برخی رسانههای این حوزه معلوم است که «بدنام» چگونه پیش میرود. حتی الان هم که «بامداد خمار» در پایان فصل دوم، در یک نظرسنجی با یک درصد پیشی گرفته، شاید بد نباشد دوباره مخاطب به خود یادآوری کند که از ابتدا با داستانی آرام و عاشقانه طرف بوده است، نه یک کار معمایی و حادثهمحور. همین هم تا اینجا باعث گرایش خانوادهها بوده است. پس تعریف این دست منتقدان از پیشروی روایت در یک سریال چیست؟
سریالی که از ابتدا روایتش را نه در طول، بلکه در عرض و روابط حسی اشخاص، روایت پایهگذاری کرده؛ نه با مبهوتسازی و التهاب و معما. داستانی ساده و عامهپسند که در پی برانگیختن حسهای پنهان و لذت در خلوت بوده است و حالا وجه غمبار و تراژیکش غلبه کرده که از این بابت صاحب این قلم با مخاطب و منتقدان همداستان است.
اما باید توجه کرد در انتهای همین قسمت ۲۵، یکی از اصلیترین گرههای سریال در حال باز شدن است. داستان جایی تمام میشود که مخاطب احتمالاً بیصبرانه منتظر قسمت بعد میماند؛ گماشته حاج ابراهیم را به بازجویی بردهاند و روایت به یک نقطه عطف رسیده است. اتفاق در این دست داستانها دقیقاً چه شکلی باید باشد؟
بماند که تمام زمان سریال در همین قسمت مورد اشاره پرت نیست، روایت به طور معمول در حال عمق دادن است؛ عمق دادنی که احتمالاً با پایان سریال معنادارتر خواهد شد. در قسمتهای اخیر، سکانسهایی مفصل، دقیق و باحوصله که روی رابطه یلدا و اسماعیل تمرکز دارد را میبینیم، در کنار ماجراهای حاج ابراهیم در بازداشتگاه. دو داستان موازی که با هم پیش میروند؛ مسئله یلدا و اسماعیل، مسئله حاج ابراهیم و قتل عماد. توازن دو فضای متفاوت در دقایق اخیر سریال به خوبی حفظ شده است.
این البته هنر تدوین هم هست که میگویند کار سختی هم داشته؛ از این جهت که ممیزیهای بعضاً روایت را تحت فشار گذاشته و مجبور به حذف صحنههایی شدهاند و بافت کلی اثر آسیب دیده است.
از طرف دیگر، آنها که دستی بر آتش دارند میدانند که «بدنام» که توقیف چند هفتهای را تحمل کرده، حالا و هنوز دارد کارهایی میکند که آوردهاش برای دیگران خواهد بود. سکانس کلاهگیس گذاشتن یلدا را توجه کنید؛ این مرزها که جابهجا میشود، اصلاً اتفاقی نیست و البته تماماً لبریز از اتفاق است.
«بدنام» به شکلی فرامتنی دارد چیزی بیشتر از یک سریال میشود. همین کلاهگیس روزگاری «کاناپه» کیانوش عیاری را در توقیف نگه داشته بود؛ حالا در «بدنام»، با پیریزی درست و زمینهچینی مناسب طوری استفاده شده که میتواند الگوی دیگران باشد. در «بدنام»، نویسنده و کارگردان به سطحی از دیالوگ با ممیز رسیدهاند که قابل توجه است.
نکته بعدی این که به طراحی صحنه، سکانسهای داخلی اتاق یلدا و اسماعیل دقت کردهاید؟ استفاده درست از نور و اکسسوار را دیدهاید؟ چند کار عاشقانه و لطیف این مدلی سراغ دارید که در اوج تراژدی لطیف بماند؟
آن لحظههای مکث و انتظار اسماعیل برای سربرگرداندن و تماشای یلدا را، حتی اگر تا ابد ادامه بدهند، چه زیانی وارد میکند؟ دلتنگ خشونتهای بیدلیل سریالهای پرشمار این روزها هستید؟
این که «بدنام» بعد از ۲۵ قسمت هنوز دیده میشود و بحثبرانگیز است، خود آفتاب خود است. احتمالاً درصد قابل توجهی از مردم تأمل و تأنی موجود در سریال را دوست دارند. حتی «بامداد خمار» هم که پرمخاطب است، دقیقاً همین مؤلفهها را دارد؛ خشونتپرهیز است، در ستایش حوصله و ظرافت است.
وقتی نویسنده یک متن نمایشی انرژی زیادی را صرف شخصیتهای داستانش میکند، برای ادامه دادن روایت ظرفیتهای پرشمار و زیادی پیش رو دارد. این اتفاق در «بدنام» رخ داده است.
حتی کاراکترهایی مثل هدیه و شیوا هم قابلیت ادامه دادن دارند. عماد هم اگر زنده مانده بود، میشد تا روزهای زیادی ادامهاش داد. اینجا اسماعیل، ابراهیم و یلدا مثلث اصلی هستند که همچنان هر سه نبض دارند.
شاهدش آن سکانس مواجهه حاج ابراهیم با پسر پدرکش در کلانتری. او ترس و ابهام از فرجام خودش را در دیالوگهای آن پسر میدید و نبض داستان میزد.
اینگونه است که گاهی به برخی نقدها شک میکنیم؛ انگار آنچه که در سریال رخ داده، با آنچه که در برخی یادداشتها القا میشود، از دو فضای مجزا میآیند.