تیر و مرداد سال 1357 تصمیم گرفتیم دسته‌جمعی نماز جماعت بخوانیم. این نماز جماعت اثر خیلی خوبی داشت و مورد بغض، نفرت و کینه سازمان(منافقین) بود. 33، 34 نفری می‌ایستادیم و نماز می‌خواندیم یا دو سه نفری نماز جماعت برقرار می‌کردیم. مأموران می‌آمدند و سر نماز جماعت ما را هل می‌دادند یا گلیم زیر پایمان را می‌کشیدند و پرت می‌کردند. اخطار می‌دادند اما دیدند فایده‌ای ندارد و نماز جماعت ما در زندان تداوم پیدا کرد. برای همین مأموران گارد به بند زندانیان ریختند و همه ما 33، 34 نفر را همراه با مجاهدین و آنهایی که حتی کاری نداشتند، به بندهای مختلف زندانیان عادی انتقال دادند.

برشی از کتاب «مسافر وادی عشق» نوشته مرحوم ایرج صفاتی در خصوص وضعیت و فعالیت‌های زندانیان سیاسی پیش از انقلاب در زندان قصر را در ادامه می‌خوانید:

اطلاع از شهادت برادر

در بازپرسی شهریورماه 1356 در ساختمان دادرسی ارتش پرونده‌ای را جلوی من گذاشتند و آن را خواندم. نوشته بودند: «به دنبال معدوم شدن فردی به نام غلامحسین صفاتی دزفولی از بنیانگذاران ارتش انقلابی خلق مسلمان ... » وقتی این را خواندم شوکه شدم. اوایل دستگیری در زندان به امام زمان(عج) متوسل شده بودم برادرم غلامحسین را نگیرند یا دستگیر نشود و یا زنده دستگیر نشود. فکر می‌کردم اگر او را بگیرند، چه بلایی سر او خواهد آمد؟ همان‌طور که استغاثه و توسل داشتم، خوابم برد. آن شب فقط همین پنج دقیقه خوابم رفت. یک سید نورانی آمد کنار من نشست. ایشان چهره خیلی نورانی داشت و در ذهن من ماندگار است. من هر وقت این خاطره را به یاد می‌آورم، منقلب می‌شوم. آن چهره نورانی - تا به حال چنین چهره‌ای در عمرم ندیده‌ام - لبخندی بر لبش داشت و هیچ صحبتی هم با من نکرد. خوابم فوری تعبیر شد. گفتم برادرم را یا گرفته‌اند یا به شهادت رسانده‌اند. دیگر آن شب تا صبح نخوابیدم و بیدار ماندم.

 

نحوه تعامل با مارکسیست‌ها در زندان

بهزاد نبوی 13 روز در انفرادی بند شماره 4 زندان قصر بود. من را هم به بند 4 زندان قصر منتقل کردند. مارکسیست‌ها را نیز به آنجا آوردند. قبل از انتقال زندانیان سازمان مجاهدین به زندان قصر، علاوه بر زندانیان مسلمان زندانیان توده‌ای‌ و چپی‌ هم بودند. آنها که از اوین به زندان قصر آمدند، سُفره، مشترک تشکیل دادند. گفتند: «سُفره مشترک!» سازمان مجاهدین، چپی‌ها و همه با هم دور یک سفره می‌نشستند غذا می‌خوردند. مثل اینکه در زندان اوین هم همین‌طور بود و با هم غذا می‌خوردند.

اعضای سازمان مجاهدین خلق(منافقین) را که آوردند وضعیت تغییر پیدا کرد و سه گروه شدیم. یک جمع سازمان مجاهدین خلق(منافقین) حدود 32 یا 33 نفر بودند. مهدی ابریشم‌چی، موسی خیابانی و ابراهیم ذاکری نیز آمدند و مخلوط شدند و سر یک سفره جمع می‌شدند. فرد دیگری هم در این بند با اسم مستعار یا تخلص «منتظر» بود. او بعدها هم در جمهوری اسلامی 4 سال زندانی بود. جمع مارکسیست‌ها حدود 38 یا 39 نفر بود. جمع مسلمان‌ها هم زیاد بود و آقایان لاهوتی، گنجه‌ای، اکرمی و رفیق‌دوست بودند.

زندانیان سازمان که آمدند من گفتم: «نمی‌توانم این‌طوری زندگی کنم.» با چند نفر از جمله حاج مهدی غیوران، رفیق‌دوست، رجایی و نبوی به همراه روحانیونی چون حسن محمودی، عسکری، آشوری و جوادی قمی از آنها جدا شدیم. چون زندگی و حتی سفره غذای‌مان را از افراد سازمان و مارکسیست شده جدا کرده بودیم، از این بابت آنها از ما خیلی ناراحت شدند.

ما غذای‌مان را با هم می‌خوردیم. در اتاقی بودیم که سهم غذای ما را از دیگی جدا از مارکسیست‌ها می‌آوردند و می‌گرفتیم. من اصلاً گوشت نمی‌خوردم. چون آن موقع گوشت‌ها همه منجمد بودند و از خارج می‌آمدند. آن موقع در خارج از زندان، مردم هم معمولاً آن گوشت را نمی‌خوردند چون می‌گفتند: «اینها ذبح غیر اسلامی است.» از همان ابتدا فقط برنج می‌گرفتم و چهار، پنج تا دانه خرما که با برنج می‌خوردم. تقریباً طی دو سالی که در زندان بودم - حدود 22 ماه - گوشت نخوردم.

 

فعالیت‌های زندان

مدیریت اول جمعی که زندانیان مسلمان در زندان قصر تشکیل دادند با شهید رجایی و بعد با «بهزاد نبوی» بود. شهید رجایی برنامه داشت. اول صبح ساعت 6:30 که می‌شد، در بند را باز می‌کردند و همه می‌آمدند در حیاط و ورزش می‌کردند. نیم ساعت دور حیاط می‌دویدند و بعد از آن هم نیم ساعت دسته‌جمعی همه با هم ورزش می‌کردند. یک ساعت بعد سفره‌ها را جدا از هم می‌انداختند. سه تا جمع جدا و زندانیان حدوداً تا ساعت 8 ناشتایی(صبحانه) می‌خوردند.

ساعت 8 هم برنامه‌ها شروع می‌شد. شهید رجایی «روش رئالیسم»، «نهج‌البلاغه» و «تفسیر قرآن» درس می‌داد. این درس‌هایی بود که از ساعت 8 صبح شروع می‌شد. هر یک ساعت به یک ساعت تا ساعت 12 ظهر با دو نفر می‌رفتند در اتاق بالا، می‌نشستند و به آنها آموزش می‌داد. بعد آن هم که نماز بود و معمولاً شهید رجایی نماز را اول وقت می‌خواند. ملزم هم بودند که به جماعت بخوانند. یعنی هر وقت که وضو می‌گرفت، بلافاصله نماز می‌خواند. اگر از جمع یک نفر به نماز می‌ایستاد، شهید رجایی سریع می‌آمد و اقتدا می‌کرد.

شهید رجایی بعد از ناهار هم تدریس می‌کرد که تا ساعت 8 شب ادامه داشت. گاهی در اتاقی یک میز پینگ‌پنگ گذاشته بودند که با شهید رجایی پینگ‌پونگ بازی می‌کردیم. آقای بهزاد نبوی هم تاریخ سیاسی درس می‌داد. به خصوص «تاریخ نهضت ملی شدن صنعت نفت»، «تاریخ مشروطیت» و «تاریخ نهضت‌های یکصد ساله اخیر» را تدریس می‌کرد. یادم هست آقای بهزاد نبوی از نظر تشکیلاتی به سراغ من آمد که در آن جمع قرار نگرفتم. بعد از اینکه ایشان مقداری با من صحبت کرد، به او گفتم: «محک من این است که شما موضع خود را نسبت به امام زمان(عج) بگویید تا موضع‌تان نسبت به امام زمان(عج) برای من مشخص شود.» تا دید مطالبی می‌گویم دیگر پی نگرفت و موضع خودش را مطرح نکرد. گاهی اوقات با شهید رجایی در حیاط زندان قدم می‌زدیم. یادم هست یک وقت گفت:

«فلانی می‌خواهم یک مطلبی به تو بگویم که تا حالا به هیچ‌کس نگفته‌ام. در مورد زندگی‌نامه مجاهدین است. اینها راجع به «مهدی رضایی» صحنه‌سازی کرده‌اند و کتابی نوشته‌اند که این زیر شکنجه مقاومت کرده، فلان و بهمان گفته. اینها همه داستان و ساختگی است. هیچ‌گونه مقاومتی نبوده. اینها در همان شکنجه‌های اول تسلیم شدند. همه چیز را لو دادند. اصلاً این‌طوری نبود. قبلاً من با آنها همکاری‌هایی داشتم. آیه «فضل الله المجاهدین علی القاعدین» را به اصرار من بود که بالای آرم خود آوردند. اینها نمی‌خواستند یک چنین چیزی بالای آرم خودشان باشد. ولی اصرار من باعث شد که این آیه را در رأس آرم خود بزنند.»

درباره تدریس آزادانه شهید رجایی در زندان باید بگویم زمانی که من را گرفته بودند، اواخر سال 1355 بود. کارتر – رئیس‌جمهور دموکرات آمریکا - تازه روی کار آمده بود. شعار فضای باز سیاسی که رژیم شاه را هم تحت فشار قرار داده بود، ناشی از همین تحول بود. اصولاً سیاست آمریکایی‌ها این بود که در کشورهای زیر سلطه خود می‌خواستند فضای باز سیاسی به وجود بیاورند و از اختناقی که به وسیله خود آنها در این کشور به وجود آمده بود، بکاهند. این فضای باز سیاسی از اواخر سال 1355 در ایران به وجود آمد و نوعاً کسانی را هم که پس از این تحولات می‌گرفتند، کمتر شکنجه می‌کردند.

 

مراسم فاتحه‌خوانی برای سیدمصطفی خمینی

اوایل آبان 1356 خبر آوردند «حاج مصطفی خمینی» شهید شده است. در هر اتاق بند زندان دو تا تخت بود. هر تخت دو طبقه داشت. در یک اتاق خیلی محدود چهار نفر بودیم؛ رفتیم بالای طبقه دوم تخت و مقرر شد که به خاطر شهادت آقا مصطفی جلسه فاتحه برگزار کنیم. یکی از دوستان گفت: «ما با سازمان مجاهدین(منافقین) صحبت کردیم، حاضر نشدند. گفتند به خاطر اینکه ما نمی‌خواهیم وحدت مبارزه را با کمونیست‌ها بشکنیم و آنها که اصلاً به این چیزها اعتقاد ندارند، لذا ما به خاطر آنها حاضر نیستیم جلسه فاتحه برگزار کنیم.» دوست ما گفت: «جمع ما می‌خواهد فاتحه‌ای برگزار شود. شما حاضرید قرآن بخوانید؟ ما جلسه‌ای تشکیل می‌دهیم، شما با صدای بلند قرآن بخوانید.» گفتم: «آره.»

استقبال کردم. گفت: «ولی بعد می‌آیند تو را می‌گیرند و به انفرادی می‌برند. پس اسباب‌های خود را جمع کن، آماده باش که گارد می‌ریزد و مخصوصاً شما را می‌گیرند و می‌برند.» گفتم: «مسأله‌ای نیست.» در یک اتاق 33، 34 نفر جمع شدند. زندانی‌های سازمان(منافقین) و سایر گروه‌ها همه به راهروها رفته بودند و کسی از آنها نبود. همه از جمله کمونیست‌ها از ترس به اتاق‌های خود رفته بودند. مأموران هم همین‌طور قدم می‌زدند. حداقل یک مأمور همیشه در هر بند بود. مراسم تشکیل شد. من هم مخصوصاً سوره «منافقین» را انتخاب کردم و با صوت خواندم.

از دوران دانش‌آموزی و از کلاس سوم و چهارم ابتدایی همیشه قرآن را با صوت و لحن خوب می‌خواندم. با صدای بلند سوره منافقین را خواندم: «اذا جاءک المنافقون.» 20 الی 25 دقیقه طول کشید تا این سوره را با قرائت و صوت خواندم. برخلاف انتظار که ما فکر می‌کردیم، گاردی‌ها می‌ریزند و می‌گیرند، می‌بندند و می‌برند؛ هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد سازمان(منافقین) خیلی گلایه‌مند و ناراحت بودند که فلانی سوره فلان [منافقین] را - صدای من بلند بود و می‌پیچید - به خاطر ما خوانده و هدف او ما بودیم. چون قبل از اینکه از زندان بیرون بیایند و مردم به اینها «منافق» بگویند، در سال 1356 و در زندان دیدگاه‌های آنها را متوجه شدیم. برادرم غلامحسین گفته بود: «اینها مارکسیست شده‌اند.» من در جریان بودم و دید بدی نسبت به سازمان مجاهدین خلق داشتم.

 

جذب ابراهیم ذاکری به سازمان مجاهدین خلق در زندان

بعد از این اتفاق‌ها «ابراهیم ذاکری» را از زندان اوین به زندان قصر آوردند. او به خاطر تردید‌هایی که داشت، بایکوت شده بود. به مجرد اینکه کسی را از بیرون به زندان می‌آوردند، همه به عنوان یک طعمه به او حمله می‌کردند تا جذبش کنند. خاطرم هست «مهدی ابریشم‌چی» سه روز تمام دور تا دور محوطه زندان همراه با ابراهیم ذاکری، دو نفری مرتباً پچ‌پچ می‌کردند. ابریشم‌چی چیزهایی مرتب در گوش ذاکری می‌خواند، وی بالأخره بعد سه روز جذب سازمان مجاهدین خلق شد. بدین ترتیب از بایکوت زندان خارج شد.

ابراهیم ذاکری فوق‌لیسانس مهندسی برق یا الکترونیک داشت و فرد مبتکری بود. روزنامه که می‌گرفتند آنها را لوله می‌کرد. لوله‌های خیلی باریک و «سیریش» آن هم از نان بود. خمیرهای نان را درمی‌آورد و در آب می‌گذاشت. بعد از سه روز مثل «سیریش» می‌شد. بعد آنها را به هم می‌چسباند. از لوله‌های روزنامه یک تخته درست می‌کرد و از آنها کمد می‌ساخت. هر چند وقت یکبار گاردی‌ها با کلاه خود، باتون و سپر برای ضرب و شتم می‌ریختند و همه زندانی‌ها را ردیف می‌کردند. اتاق‌های بند زندان را زیر و رو می‌کردند تا اگر چیزی در آنجا باشد با خود ببرند. یکبار به بند ابراهیم ذاکری ریختند و همه این کمدها و قفسه کتابخانه را که درست کرده بود، جمع کردند و بردند.

 

نماز جماعت زندان

تیر و مرداد سال 1357 تصمیم گرفتیم دسته‌جمعی نماز جماعت بخوانیم. این نماز جماعت اثر خیلی خوبی داشت و مورد بغض، نفرت و کینه سازمان(منافقین) بود. 33، 34 نفری می‌ایستادیم و نماز می‌خواندیم یا دو سه نفری نماز جماعت برقرار می‌کردیم. مأموران می‌آمدند و سر نماز جماعت ما را هل می‌دادند یا گلیم زیر پایمان را می‌کشیدند و پرت می‌کردند. اخطار می‌دادند اما دیدند فایده‌ای ندارد و نماز جماعت ما در زندان تداوم پیدا کرد. برای همین مأموران گارد به بند زندانیان ریختند و همه ما 33، 34 نفر را همراه با مجاهدین و آنهایی که حتی کاری نداشتند، به بندهای مختلف زندانیان عادی انتقال دادند.

 

وضعیت بندهای عادی زندان قصر

بند زندانیان عادی وضعیت عجیب و غریبی داشت. ما را در بندهای مختلف پخش کردند. بند یک را قبلاً دیده بودم. 700 نفر زندانی که اکثراً هروئینی بودند. بند 4، چهارصد نفر در آن بود که آنها هم معتاد به هروئین بودند. یک وقت دیدیم در این بندها، دیگ‌ها را به هم می‌زنند. از به هم خوردن آنها صدایی عجیب و غریب ایجاد می‌شد. بعد از مدتی که دیگ ‌زدند، آرام ‌شدند. ‌پرسیدیم: «جریان از چه قرار است؟» ‌گفتند: «هروئین وارد زندان می‌شود، وقتی که هروئین نمی‌رسد شروع می‌کنند ظرف‌ها را به هم می‌زنند.» هروئین که می‌رسید، صدا قطع می‌شد. حدود یک ماه آنجا بودم.

در زندان انفرادی هر کدام از ما را در یک سلول انداختند. سلول آنجا خیلی بدتر از سلول کمیته مشترک بود. سلول زندان قصر خیلی مرطوب، تاریک و کوچک‌تر بود. چند تا اعدامی هم اطرافمان بود. در سه روز ابتدایی زندان انفرادی فردی به نام «یزدانی» که در کرج چند تا قتل انجام داده بود را آورده بودند تا بعد ببرند او را اعدام کنند. او به سبک «کوچه‌باغی» می‌خواند و مرتب زیر آواز می‌زد. در یکی از این سه شب، ساعت دو نصف شب به سراغ او آمدند تا برای اعدام ببرند. او رفته بود و ته سلول چسبیده بود و هر چه صدایش می‌زدند: «بیا بیرون» نمی‌آمد. او را به زور گرفتند، کشاندند و بردند اعدام کردند.

بعد از سه روز ما را به بند چهار زندان قصر بردند. یک ماه در بند چهار بودیم. در هر بندی، چند نفر بودیم. وقت نماز به حیاط جلوی زندانی‌های عادی می‌آمدیم و به نماز جماعت می‌ایستادیم. یک ماه در بند چهار بودم. زندانی‌ها از طیف‌های مختلف در این بند بودند. کسانی که سابقه تجاوز داشتند، افراد لات و لوط با بدن‌های خالکوبی شده در این بند حضور داشتند. در این بند هم پیغام‌هایی به شکل باز ‌رسید. گفتند: «در هر کجا که هستیم، نماز را به جماعت اقامه کنیم.»

 

بند هشت

مدتی زندانیان سیاسی را از بندهای مختلف زندان در بند 8 تجمیع کردند. در بند 8 با شهید رجایی بودم. ایشان را چند روز به بند 2 برده و حدود سه، چهار روز آنجا نگه داشته بودند. بند 2 فقط یک سالن سیاه و تاریک بود. زندانی‌های عادی و روانی که شرارت می‌کردند را به این بند می‌بردند. یعنی زندانیان سیاسی و عادی را به بند 2 تبعید می‌کردند. چپی‌ها می‌گفتند: «بیشتر از نیم ساعت در آن بند تاب نمی‌آورد.» اما شهید رجایی تاب آورده بود. بعد از این جریان من به ایشان رسیدم و گفتم: «حالت چطور است؟» گفت: «خوبم.» هیچ شکوه‌ای نداشت و هیچ وقت ندیدم در زندان از کسی غیبت کند. در زندان باب بود همه غیبت همدیگر را می‌کردند. ولی تنها کسی که دیدم غیبت نمی‌کند شهید رجایی بود و اصلاً بد هیچ‌کس را نمی‌گفت. شهید رجایی خیلی مقید بود. نماز را سر موقع می‌خواند و روزه خود را می‌گرفت. نماز شب هم می‌خواند. ایشان همیشه بشاش، وجیه، سنگین و متین بود و در سخت‌ترین شرایط تعادلش را از دست نمی‌داد.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.