این روزها صدای انفجار و غرشِ جنگندهها نیست که بندِ دلم را پاره میکند؛ من به تپشهای تندِ قلبِ دخترم و وحشتِ نشسته در چشمانِ معصومش خو گرفتهام، هرچند که هر تپشِ نامنظمِ او، خنجری است بر جانم؛ اما آنچه امانم را بریده، زخمی است که از درون میخوریم؛ زخمی که نامش را «روشنفکری» گذاشتهاند و با آن تیشه به رگ و پیِ این خاک میزنند.
این روزها صدای انفجار و غرشِ جنگندهها نیست که بندِ دلم را پاره میکند؛ من به تپشهای تندِ قلبِ دخترم و وحشتِ نشسته در چشمانِ معصومش خو گرفتهام، هرچند که هر تپشِ نامنظمِ او، خنجری است بر جانم؛
اما آنچه امانم را بریده، زخمی است که از درون میخوریم؛ زخمی که نامش را «روشنفکری» گذاشتهاند و با آن تیشه به رگ و پیِ این خاک میزنند.
با تمامِ وجودم میفهمم که چرا امروز عدهای با تلخکامی، نگاهشان را از پرچم برمیگردانند؛ من به مردمی که زیر بارِ تبعیض، فقر و برخی سیاستهای نادرست، آسیب دیده اند، حق میدهم که خشمگین باشند؛ من در جایگاه یک مادر، دردِ مادرانی را که در دیماه فرزندانشان را از دست دادند، با بند بندِ وجودم درک میکنم و خود را غمخوارِ همیشگیشان میدانم.
من هم سهمِ خودم را از این «ناچاری» بر دوش کشیدهام و میدانم چه راهِ دشواری را طی کرده ایم تا به این نقطهرسیدیم؛ نقطهای که در آن، خشمِ فروخفته، گاهی راهش را به سوی استقبال از ویرانی کج میکند.
چطور میتوان زخمهای کهنهی مدیریتی و بیتدبیریها را با مرهمِ بمب و موشکِ بیگانه درمان کرد؟
چه شد که ناراحتی و حتی نفرت، بر انساندوستی و ایراندوستیِ ما غلبه کرد؟
درد دارد که در سرزمینِ خودت، برای دوست داشتنِ وجب به وجبِ این خاک، متهم شوی؛ درد دارد که بگویی «وطنم» و برخی پاسخت را با نیشخندی به نشانه «سادگی» بدهند.
چطور میتوان ویرانیِ خانهای را که در آن قد کشیدهایم، نشانهی آزادی دانست؛
چطور میتوان مرگِ کودکانِ بیگناه را «هزینهی رسیدن به دموکراسی» نامید و شب را سر بر بالینِ راحت گذاشت؟
من از چه دفاع میکنم؟ از سیاستهای غلطی که ما را به این اینجا رسانده؟ ابدا!
من از حرمتِ یک ملت، از امنیتِ روح و روان دخترم و از شرافتِ خاکی دفاع میکنم که نباید زیرِ پای هیچ بیگانهای تحقیر شود.
وطن اگر قرار است دوباره وطن شود باید با دستانِ من و تو، با دستانِ «ما» ساخته شود؛ نه با دخالتِ بیگانه و رگبارِ بیامانِ موشک بر شهرهایمان.
من از حقیقتی دفاع میکنم که این روزها در بازارِ هزاررنگِ سیاست، «بیکلاسی» یا «وابستگی» خوانده میشود؛
اینکه دموکراسی از لولهی توپِ دشمن بیرون نمیآید و آزادی، با خونِ کودکِ هموطنم معامله نمیشود.
سخت است که لرزشِ صدایت را نبینند و اشکِ چشمت را با انگ و برچسب پاسخ دهند.
اما من دقیقاً در همین نقطه ایستادهام و خواهم ایستاد؛ با جانی سوخته، با قلبی که برای ایران میتپد و روحی که از تماشای این «افتخار به ویرانی»، تکه تکه شده است.