یادداشت پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

یادداشت/

برای سیاستمدار فلسفی‌اندیش...

مرد ریاضی‌دان و فیلسوف در فراغت اداره جلسات بهارستان فلسفه می‌خواند و میان صدارا و سینا و نیز عقل دکارتی از پی معناکاوی بود و نیز راه برای انسان و چنان عمیق غور کرد که دنیا و آویختن و ابتلایش را هیچ و دون انسان در شمار آورد و سیاستی سالکانه ورزید...

 

به گزارش جماران، احسان اقبال سعید، نویسنده و روزنامه نگار، در سوگ دکتر علی لاریجانی نوشت:

باور ندارم آن صدای سترک و کلمات مهیب کنون خاک گشته و با هفت هزارسالگان سربه‌سر؛ باز می‌گردم و کلام را عتاب می‌کنم که مگر صاحب کلام و کلمه را پایان هست و ختام؟ و مگر مجلس ختم اندیشه را باور می‌توان؟

دکتر علی لاریجانی مرد آرام و عمیق در روزهای هیهات عبرانی و گاوچرانی، ناباورانه جهان را نهاد و رفت تا ایران زمین یکی از سیاستدان‌ترین‌ها را از کف بدهد و او حالا میهمان تاریخ است...

سال‌ها پیشتر که جام جم را هدایت می‌کرد، همیشه با صدای مهیب و متفاوت و آن نگاه عمیق فلسفی‌اندیش که از پوست می‌گذشت و از پی جان بود در خاطر می‌آوردمش.. انگار با همراهان و همگنانش توفیر به قدر نهایت داشت و در ماه رمضان شب قدر بود و انگار به قدر قدر ندید...

سال‌ها پیش محمود درویش در سوگ و رسای غسان کنفانی، نویسنده و رؤیاپردازی فلسطینی که به سنگ جنایت اهالی کوه صهیون ساکن تاریخ شد و بی‌جان نوشت، غسان، مرگ ما سند اصالت ماست و برگه رد اتهام هم...

بعدتر خواندم که دکتر لاریجانی سیاست را چونان مسأله ریاضی می‌داند و معتقد است نباید پیرامونش بال بال زد برای راه‌حل؛ باید به آن حمله کرد... مرد ریاضی‌دان و فیلسوف در فراغت اداره جلسات بهارستان فلسفه می‌خواند و میان صدارا و سینا و نیز عقل دکارتی از پی معناکاوی بود و نیز راه برای انسان و چنان عمیق غور کرد که دنیا و آویختن و ابتلایش را هیچ و دون انسان در شمار آورد و سیاستی سالکانه ورزید...

صدر مجلس دهم بود و به اسبابی در ساختمان کهنه و پرخون بهارستان به ملاقاتش رفتم... فروتنانه بی آنکه جز از قلم و اندیشه‌ام شنیده باشد تا پای پلکان به استقبال آمد و بدرقه هم و چون مکتوبات و نگاشته‌ها را دید، با همان طنین از خاطر نرفتنی گفت، آقا! خوش به سعادتتان که کار ماندنی می کنید... و وقتی جستارم پیرامون خودش و دورانش را زیر عنوان «روزگار فرزند میرزا هاشم» که در هفته‌نامه امید جوان طبع شده بود، پیش رویش نهادم. نگاهی آمیخته به درز گرفتن شادی نمود و گفت «آقا! من که کسی نیستم، وقتتون را هدر دادید...»

بزرگوار و نژاده دیدمش، فروتن و خوش کلام و کم گو، بزرگی از آن یافت کو پست شد...

 بعدتر که زمین سیاست سنگلاخ آمد و دشوار، نجابت گزید و گوشه نه، باز وفا کرد و ملامت کشید و فیلسوفی شد که در طریقتش کافریست رنجیدن، از پند و جهد برای بهبود دست نکشید و جهان و امکان را تنها در سریر و پاستور نیافت، عطش کلام اهل سیاست و معاشقه با منبر نداشت و کم می‌گفت، گاهی عباراتش از فرط دشواری و خوش‌نوایی در خاطر می‌ماند. سالبه به انتفاع موضوع، در غلتان دادیم و خروس قندی گرفتیم که در تفسیرش از مذاکرات سعدآباد گفت همیشه در خاطرم حک شد... در همان توفیقات مجالست و کلام برای پرخون شدن فضای گفت‌وگو به دوران نخست دبیری‌اش اشاره کردم و گفتم راهتان از بهاریون خزان زده جدا شد، آرام خندید و گفت عجب تعبیری! بهاریون خزان زده...

دوران سیاست‌ورزی‌اش چنان همیشه سیاست کشتی در معرض طوفان و تلاطم بسیار بود، هم مهر دید و هم مهر خورد، اما جسارت تردید در بافته‌ها و یافته‌های پیشتر و نیز آدم نو شدن و نگاه داشتن ریشه‌ها در خاک را یافت و مگر نه آنکه، عالمی از نو بباید ساخت و از نو آدمی...

پس از چندی که کشور درگیر دشواری شد، روی نگردانید و قهر نگزید و نگفت، خودتان می‌دانید و مملکتتان، شمشیر پولادین روزهای رزم شد و به میان و میدان آمد، بی سپر و با دانستن خدنگ‌ها، خدعه‌ها و البته خطرات...

و آخر داستان انگار باز مرد سیاستدان و دارای آن، جهان را پیش از هفتاد سالگی آرام گذاشت و گذشت و من می‌گویم کاش می‌شد در تاریخ و خاطره سفر کرد و مقابل آن مرد ایستاده در ارتفاع شکوهناک فروتنی، همین کلمات را خواند تا خنده را درز بگیرد و بگوید «آقا! ما که کسی نیستیم، وقتتون رو تلف نکنید...»

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.