یادداشت پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

یادداشت/

آقا مصباح بهشتی

هوا بهاری بود، نم باران گرفته بود؛ گفتم آقا مصباح اینجا مثل بهشته؛ گفت «دعا کن بهشتی بشیم». مصباح الهدی باقری کنی بالأخره بهشتی شد. یادش گرامی و راهش پررهرو باد.

چهره‌اش جلوه‌ای از نام او  بود؛ درخشان و تابان؛ نور از سیمایش می‌بارید.

از آن آدم‌هایی بود که اخلاص در وجودش موج می‌زد.

ساده‌زیست و  بی شیله پیله، خوشرو و خون‌گرم، متواضع و وارسته و  مهربان و دلسوز!

آیت‌الله‌زاده و فرزند پدری بود که مظهر پاکدستی، صداقت و علم  است.

اهل مطالعه و صاحب‌نظر ارتباطات،

نواندیش و اهل گفت‌وگو بود و همواره دغدغه‌اش عدالت و در جست‌وجوی آن!

آقا مصباح را می‌گویم؛ آقازاده به معنای واقعی کلمه که هیچ نشانه‌ای از تکبر در رفتار و کردار و گفتارش نبود.

در حوزه‌های فرهنگی و اجتماعی معتمد و مشاور دلسوز رهبری شهید بود و حرف و نقل‌ها را بی روتوش منتقل می‌کرد؛ اما در هیچ قاب تصویری هم  عیان نمی‌شد و اهل جلوه‌گری نبود.

سعه صدری قابل تأمل داشت؛ می‌شد ساعت‌ها با او نشست، گفت‌وگوی انتقادی، گلایه و حتی با صدای بلند درد دل کرد؛ از کوره در نمی‌رفت! با ادب و صبر گوش می‌کرد و حتی گاهی با لحنی دلنشین دلداری می‌داد.

اهل پژوهش بود و حرف غیر مستند نمی‌زد؛ یافته‌های پژوهشی را منعکس می‌کرد.

حامی بود؛ از جوانان خوش‌فکر حمایت و برای آنها فرصت بروز و ظهور فراهم می‌کرد.

در جست‌وجوی رشد بود، همه وقتش را در مرکز رشد صرف طرح‌های  مؤثر اجتماعی می‌کرد.

تفاوت‌ها را به رسمیت می‌شناخت، بارها در خلوت از رادمردی بسیاری از کسانی که شاید در چهارچوب گفتمان رسمی نمی‌گنجند یاد و تحسین می‌کرد.

در روزهای پس از جنگ دوازده روزه برای تجلیل از دگراندیشانی که دل در گرو ایران داشتند و کنشگری کرده بودند پیش قدم بود.

در میان همه خاطراتی که از او در ذهن دارم یک خاطره با اوصاف امروزش انطباق دارد؛ یک بار که دلم از همه عالم و آدم گرفته بود زنگ زدم گفت:«امین بعد از ظهر بیا دانشگاه همدیگر را  ببینیم» از دروازه قرآن رد شدم و  در  دفترش رسیدم، دیدم قفل است، با تلفن همراهش تماس گرفتم جواب نداد! دقایقی در محوطه مصفای جلوی دفترش قدم زدم خبری نشد.

روی نیمکت چوبی نشستم؛ چرتم گرفت.

با صدایش که می‌گفت «مشتی مگه اینجا جای خوابیدنه» از خواب پریدم؛ من را در آغوش گرفت و با روی گشاده از تأخیر عذرخواهی کرد؛ آن روز مصباح شد سنگ صبور و من هرچه در دل داشتم گفتم و دست آخر با روی گشاده من را راهی کرد.

هوا بهاری بود، نم باران گرفته بود؛ گفتم آقا مصباح اینجا مثل بهشته؛ گفت «دعا کن بهشتی بشیم».

مصباح الهدی باقری کنی بالأخره  بهشتی شد. یادش گرامی و راهش پررهرو باد.

مصباح‌الهدی باقری کنی

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
2 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.