برخلاف ادعای برخی تحلیلها مبنی بر «حذف ایران از صفحه شطرنج ژئوپلیتیک»، تجزیه اجباری این کشور میتواند کل منطقه را وارد مرحلهای جدید از بیثباتی کند. واقعیت آن است که در سطح منطقه، اجماع نانوشتهای علیه فروپاشی ایران وجود دارد. کشورهایی مانند ترکیه، پاکستان و حتی برخی دولتهای عرب حوزه خلیج فارس، به دلایل امنیتی و ژئوپلیتیک، از حفظ ساختار کلی ایران—حتی در قالبی تضعیفشده—حمایت خواهند کرد.
در حالی که برخی محافل رسانهای و اندیشکدهای در آمریکا و اسرائیل بار دیگر ایده تجزیه ایران بر اساس خطوط قومی را مطرح کردهاند، «الدار ممدوف»، نویسنده این یادداشت با مرور تجربه عراق و ملاحظات ژئوپلیتیکی منطقه تأکید میکند که چنین رویکردی نهتنها منافع آمریکا را تأمین نمیکند، بلکه میتواند به بیثباتی گستردهتر، تشدید تهدیدهای امنیتی و پیامدهای انسانی جدی در منطقه منجر شود.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، The American Conservative نوشت:
به گزارش سرویس بینالملل جماران، The American Conservative نوشت:
در ماههای اخیر، همزمان با افزایش گمانهزنیها درباره آینده روابط ایران و ایالات متحده، بار دیگر بحثهایی در محافل رسانهای و تحلیلی غرب درباره احتمال مداخله نظامی آمریکا یا تغییرات بنیادین در ساختار سیاسی ایران مطرح شده است. پرسش اصلی اینجاست که چنین سناریوهایی، در صورت تحقق، چه پیامدهایی به همراه خواهند داشت؟
در این چارچوب، برخی صداها در رسانههای آمریکا و اسرائیل بار دیگر ایده قدیمی تجزیه ایران بر اساس خطوط قومی را احیا کردهاند. در یادداشتی که اخیراً در روزنامه والاستریت ژورنال منتشر شده، استدلال میشود که «ایرانِ متلاشیشده» میتواند روسیه و چین را در معادلات منطقهای تضعیف کند، سطح تهدیدها علیه اسرائیل را کاهش دهد و حتی با ایجاد یک دولت آذربایجانی بزرگتر، به نفع ترکیه تمام شود. در این تحلیل، خطرات فروپاشی دولت مرکزی و پیامدهای امنیتی آن، بهطور محسوسی کماهمیت جلوه داده شده است.
روزنامه اورشلیمپست نیز که پیشتر بر سناریوهای تغییر حکومت در ایران تمرکز داشت، اکنون آشکارا به حمایت از ایده تجزیه کشور روی آورده است؛ تغییری که نشاندهنده بنبست تحلیلی در بخشی از جریانهای فکری حامی فشار حداکثری علیه ایران است.
این رویکرد، از منظر راهبردی، نهتنها نادرست بلکه بالقوه بسیار خطرناک است. تجربههای پیشین نشان دادهاند که چنین نسخههایی اغلب بر پیشفرضهایی سادهانگارانه استوارند و پیامدهای واقعی آنها بهمراتب پرهزینهتر از اهداف ادعاییشان بوده است. فضای کنونی شباهت نگرانکنندهای به شرایطی دارد که پیش از مداخله آمریکا در عراق در اوایل دهه ۲۰۰۰ شکل گرفت؛ با این تفاوت که ایران از نظر وسعت، جمعیت، پیشینه تاریخی و وزن منطقهای، کشوری بهمراتب پیچیدهتر از عراق است.
پس از اشغال عراق در سال ۲۰۰۳، گروهی از نئومحافظهکاران و مداخلهگران لیبرال در آمریکا—از جمله جو بایدن، سناتور وقت—طرح موسوم به «تجزیه نرم» را مطرح کردند. بر اساس این طرح، عراق میبایست به سه منطقه خودگردان قومی-مذهبیِ کُردی، شیعی و سنی تقسیم میشد. این ایده بهعنوان راهحلی عملگرایانه برای مدیریت تنوع اجتماعی عراق معرفی شد، اما واقعیتهای تاریخی، اجتماعی و هویتی این کشور را نادیده گرفت.
نتیجه این مداخله، نه ثبات، بلکه زنجیرهای از بحرانهای امنیتی و سیاسی بود: تشدید شکافهای فرقهای، گسترش تروریسم، قدرتگیری گروههای افراطی مانند داعش و تبدیل عراق به میدان رقابتهای نیابتی منطقهای. پس از هزینههای سنگین انسانی و مالی، منطقه همچنان از تبعات آن تصمیمات شتابزده رهایی نیافته است.
ایده تکهتکهسازی قومی یا «بالکانیزاسیون» سابقهای طولانی دارد. این نگاه سالهاست در برخی محافل راهبردی اسرائیل مطرح بوده است. «طرح اودد ینون» در سال ۱۹۸۲، تنوع قومی و مذهبی کشورهای عرب پیرامون اسرائیل را بهعنوان نقطهضعفی راهبردی معرفی میکرد که میتوان از آن بهرهبرداری کرد. بعدها، تاریخدان نئومحافظهکار، برنارد لوئیس، همین الگو را درباره ایران به کار گرفت.
با این حال، چنین تحلیلی ماهیت ایران را بهدرستی درک نمیکند. ایران یک سازه مصنوعی چندقومیتی نیست که صرفاً با زور یک قدرت مرکزی کنار هم نگه داشته شده باشد. تمرکز صرف بر تنوع قومی—از جمله آذریها (بزرگترین اقلیت ایران با جمعیتی برآوردشده بین ۱۵ تا ۲۳ میلیون نفر)، کُردها، بلوچها و عربها—در حالی صورت میگیرد که نیروی قدرتمند ملیگرایی ایرانی و پیوندهای عمیق تاریخی و تمدنی این جامعه نادیده گرفته میشود؛ پیوندهایی که ریشه در تمدنی چند هزار ساله و تجربه دولتملتسازی مدرن دارند.
ایرانیان معاصر، فارغ از تعلقات قومی، پیوندی عمیق با سرزمین و تاریخ خود دارند. هرچند مطالبات و نارضایتیهایی در بخشهایی از جامعه وجود دارد، اما تحولات اجتماعی ایران در دهههای اخیر عمدتاً حول مفاهیمی چون حقوق عمومی، کرامت انسانی و نقش مردم در ساختار حکمرانی شکل گرفته است، نه جداییطلبی قومی. فروکاستن واقعیت پیچیده ایران به نقشهای از مناطق قومیِ جدا از هم، نوعی سادهسازی خطرناک و خطای تحلیلی آشکار است.از منظر منافع ایالات متحده نیز، فروپاشی یا تجزیه ایران دستاوردی راهبردی به همراه ندارد. اولویتهای واشنگتن در قبال ایران محدود و مشخص اس
در این چارچوب، برخی صداها در رسانههای آمریکا و اسرائیل بار دیگر ایده قدیمی تجزیه ایران بر اساس خطوط قومی را احیا کردهاند. در یادداشتی که اخیراً در روزنامه والاستریت ژورنال منتشر شده، استدلال میشود که «ایرانِ متلاشیشده» میتواند روسیه و چین را در معادلات منطقهای تضعیف کند، سطح تهدیدها علیه اسرائیل را کاهش دهد و حتی با ایجاد یک دولت آذربایجانی بزرگتر، به نفع ترکیه تمام شود. در این تحلیل، خطرات فروپاشی دولت مرکزی و پیامدهای امنیتی آن، بهطور محسوسی کماهمیت جلوه داده شده است.
روزنامه اورشلیمپست نیز که پیشتر بر سناریوهای تغییر حکومت در ایران تمرکز داشت، اکنون آشکارا به حمایت از ایده تجزیه کشور روی آورده است؛ تغییری که نشاندهنده بنبست تحلیلی در بخشی از جریانهای فکری حامی فشار حداکثری علیه ایران است.
این رویکرد، از منظر راهبردی، نهتنها نادرست بلکه بالقوه بسیار خطرناک است. تجربههای پیشین نشان دادهاند که چنین نسخههایی اغلب بر پیشفرضهایی سادهانگارانه استوارند و پیامدهای واقعی آنها بهمراتب پرهزینهتر از اهداف ادعاییشان بوده است. فضای کنونی شباهت نگرانکنندهای به شرایطی دارد که پیش از مداخله آمریکا در عراق در اوایل دهه ۲۰۰۰ شکل گرفت؛ با این تفاوت که ایران از نظر وسعت، جمعیت، پیشینه تاریخی و وزن منطقهای، کشوری بهمراتب پیچیدهتر از عراق است.
پس از اشغال عراق در سال ۲۰۰۳، گروهی از نئومحافظهکاران و مداخلهگران لیبرال در آمریکا—از جمله جو بایدن، سناتور وقت—طرح موسوم به «تجزیه نرم» را مطرح کردند. بر اساس این طرح، عراق میبایست به سه منطقه خودگردان قومی-مذهبیِ کُردی، شیعی و سنی تقسیم میشد. این ایده بهعنوان راهحلی عملگرایانه برای مدیریت تنوع اجتماعی عراق معرفی شد، اما واقعیتهای تاریخی، اجتماعی و هویتی این کشور را نادیده گرفت.
نتیجه این مداخله، نه ثبات، بلکه زنجیرهای از بحرانهای امنیتی و سیاسی بود: تشدید شکافهای فرقهای، گسترش تروریسم، قدرتگیری گروههای افراطی مانند داعش و تبدیل عراق به میدان رقابتهای نیابتی منطقهای. پس از هزینههای سنگین انسانی و مالی، منطقه همچنان از تبعات آن تصمیمات شتابزده رهایی نیافته است.
ایده تکهتکهسازی قومی یا «بالکانیزاسیون» سابقهای طولانی دارد. این نگاه سالهاست در برخی محافل راهبردی اسرائیل مطرح بوده است. «طرح اودد ینون» در سال ۱۹۸۲، تنوع قومی و مذهبی کشورهای عرب پیرامون اسرائیل را بهعنوان نقطهضعفی راهبردی معرفی میکرد که میتوان از آن بهرهبرداری کرد. بعدها، تاریخدان نئومحافظهکار، برنارد لوئیس، همین الگو را درباره ایران به کار گرفت.
با این حال، چنین تحلیلی ماهیت ایران را بهدرستی درک نمیکند. ایران یک سازه مصنوعی چندقومیتی نیست که صرفاً با زور یک قدرت مرکزی کنار هم نگه داشته شده باشد. تمرکز صرف بر تنوع قومی—از جمله آذریها (بزرگترین اقلیت ایران با جمعیتی برآوردشده بین ۱۵ تا ۲۳ میلیون نفر)، کُردها، بلوچها و عربها—در حالی صورت میگیرد که نیروی قدرتمند ملیگرایی ایرانی و پیوندهای عمیق تاریخی و تمدنی این جامعه نادیده گرفته میشود؛ پیوندهایی که ریشه در تمدنی چند هزار ساله و تجربه دولتملتسازی مدرن دارند.
ایرانیان معاصر، فارغ از تعلقات قومی، پیوندی عمیق با سرزمین و تاریخ خود دارند. هرچند مطالبات و نارضایتیهایی در بخشهایی از جامعه وجود دارد، اما تحولات اجتماعی ایران در دهههای اخیر عمدتاً حول مفاهیمی چون حقوق عمومی، کرامت انسانی و نقش مردم در ساختار حکمرانی شکل گرفته است، نه جداییطلبی قومی. فروکاستن واقعیت پیچیده ایران به نقشهای از مناطق قومیِ جدا از هم، نوعی سادهسازی خطرناک و خطای تحلیلی آشکار است.از منظر منافع ایالات متحده نیز، فروپاشی یا تجزیه ایران دستاوردی راهبردی به همراه ندارد. اولویتهای واشنگتن در قبال ایران محدود و مشخص اس
ت: جلوگیری از دستیابی این کشور به سلاح هستهای، حفظ ثبات در بازار جهانی انرژی و کاهش تنشهای مستقیم با آمریکا.
اقدامات نظامی محدود آمریکا علیه تأسیسات هستهای ایران در مقاطعی، برنامه هستهای این کشور را با وقفههایی مواجه کرده است، هرچند بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که مسیر دیپلماتیک میتوانست و میتواند گزینهای کمهزینهتر و پایدارتر باشد. در عین حال، خودداری آمریکا از ورود به یک جنگ فراگیر با ایران، نشاندهنده درک هزینههای یک درگیری بلندمدت است.
در این میان، سیاست تجزیه ایران میتواند تمام این محاسبات را بههم بزند. فروپاشی یا تضعیف شدید دولت مرکزی، خلأ امنیتی خطرناکی ایجاد میکند که بازیگران مسلح و افراطی بهسرعت از آن بهرهبرداری خواهند کرد. افزون بر این، هر ساختار سیاسی باقیمانده در چنین شرایطی، انگیزهای جدی برای حرکت بهسوی ابزارهای بازدارندگی حداکثری خواهد داشت؛ مسیری که میتواند چرخهای جدید از تنش و درگیری را رقم بزند.
از سوی دیگر، تحولات آتی در ساختار قدرت ایران میتواند زمینهساز رویکردهای منعطفتری در سیاست خارجی این کشور شود. تجربه گذشته نشان داده است که حتی در چارچوبهای سختگیرانه، امکان تصمیمگیریهای عملگرایانه وجود داشته است. از این منظر، صبر راهبردی و پرهیز از اقدامات شتابزده، میتواند برای آمریکا و منطقه کمهزینهتر باشد. هیچ تهدید فوری و غیرقابل مهاری وجود ندارد که اقداماتی رادیکال مانند تجزیه یک کشور را توجیه کند.
برخلاف ادعای برخی تحلیلها مبنی بر «حذف ایران از صفحه شطرنج ژئوپلیتیک»، تجزیه اجباری این کشور میتواند کل منطقه را وارد مرحلهای جدید از بیثباتی کند. واقعیت آن است که در سطح منطقه، اجماع نانوشتهای علیه فروپاشی ایران وجود دارد. کشورهایی مانند ترکیه، پاکستان و حتی برخی دولتهای عرب حوزه خلیج فارس، به دلایل امنیتی و ژئوپلیتیک، از حفظ ساختار کلی ایران—حتی در قالبی تضعیفشده—حمایت خواهند کرد.
ترکیه که با مسأله جداییطلبی کُردی مواجه است، بهطور طبیعی با هر پروژهای که چنین گرایشهایی را تقویت کند، مخالفت خواهد کرد. پاکستان نیز با توجه به چالشهای امنیتی در مناطق بلوچنشین خود، خواهان جلوگیری از سرایت بیثباتی است. این همترازی منطقهای نشان میدهد که تجزیه ایران نهتنها به انزوای این کشور منجر نمیشود، بلکه میتواند همکاریهای جدیدی برای حفظ وضع موجود ایجاد کند.
افزون بر پیامدهای ژئوپلیتیک، باید به تبعات انسانی چنین سناریویی نیز توجه داشت. تجربه عراق نشان داد که فروپاشی نظم دولتی چگونه میتواند اقلیتهای دینی و قومی را در معرض آسیبهای جدی قرار دهد. در ایران نیز، جوامع کهن مسیحی—از جمله ارامنه و آشوریان که جمعیتی حدود ۲۵۰ هزار نفر دارند و از برخی حمایتهای قانونی برخوردارند—در صورت بروز بیثباتی گسترده، با مخاطرات جدی روبهرو خواهند شد.
همچنین، تشویق ملیگراییهای افراطی در پیرامون ایران—بهویژه در مناطق قفقاز—سابقهای پرهزینه دارد. تجربه جمهوری آذربایجان نشان داده است که چنین روندهایی میتوانند به پاکسازی قومی و نابودی میراث تاریخی و مذهبی منجر شوند. دفاع از سیاستهایی که خطر تکرار چنین سناریوهایی را افزایش میدهد، نه نشانه تدبیر، بلکه خطایی اخلاقی و راهبردی است.
تجربه پرهزینه عراق باید بهعنوان هشداری جدی تلقی شود. منافع امنیتی ایالات متحده در قبال ایران محدود، مشخص و قابل مدیریت است و بیتردید شامل بازترسیم خشونتآمیز نقشه این کشور نمیشود. تجزیه ایران نه راهحل، بلکه نسخهای برای بیثباتی گستردهتر در منطقه خواهد بود.
اقدامات نظامی محدود آمریکا علیه تأسیسات هستهای ایران در مقاطعی، برنامه هستهای این کشور را با وقفههایی مواجه کرده است، هرچند بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که مسیر دیپلماتیک میتوانست و میتواند گزینهای کمهزینهتر و پایدارتر باشد. در عین حال، خودداری آمریکا از ورود به یک جنگ فراگیر با ایران، نشاندهنده درک هزینههای یک درگیری بلندمدت است.
در این میان، سیاست تجزیه ایران میتواند تمام این محاسبات را بههم بزند. فروپاشی یا تضعیف شدید دولت مرکزی، خلأ امنیتی خطرناکی ایجاد میکند که بازیگران مسلح و افراطی بهسرعت از آن بهرهبرداری خواهند کرد. افزون بر این، هر ساختار سیاسی باقیمانده در چنین شرایطی، انگیزهای جدی برای حرکت بهسوی ابزارهای بازدارندگی حداکثری خواهد داشت؛ مسیری که میتواند چرخهای جدید از تنش و درگیری را رقم بزند.
از سوی دیگر، تحولات آتی در ساختار قدرت ایران میتواند زمینهساز رویکردهای منعطفتری در سیاست خارجی این کشور شود. تجربه گذشته نشان داده است که حتی در چارچوبهای سختگیرانه، امکان تصمیمگیریهای عملگرایانه وجود داشته است. از این منظر، صبر راهبردی و پرهیز از اقدامات شتابزده، میتواند برای آمریکا و منطقه کمهزینهتر باشد. هیچ تهدید فوری و غیرقابل مهاری وجود ندارد که اقداماتی رادیکال مانند تجزیه یک کشور را توجیه کند.
برخلاف ادعای برخی تحلیلها مبنی بر «حذف ایران از صفحه شطرنج ژئوپلیتیک»، تجزیه اجباری این کشور میتواند کل منطقه را وارد مرحلهای جدید از بیثباتی کند. واقعیت آن است که در سطح منطقه، اجماع نانوشتهای علیه فروپاشی ایران وجود دارد. کشورهایی مانند ترکیه، پاکستان و حتی برخی دولتهای عرب حوزه خلیج فارس، به دلایل امنیتی و ژئوپلیتیک، از حفظ ساختار کلی ایران—حتی در قالبی تضعیفشده—حمایت خواهند کرد.
ترکیه که با مسأله جداییطلبی کُردی مواجه است، بهطور طبیعی با هر پروژهای که چنین گرایشهایی را تقویت کند، مخالفت خواهد کرد. پاکستان نیز با توجه به چالشهای امنیتی در مناطق بلوچنشین خود، خواهان جلوگیری از سرایت بیثباتی است. این همترازی منطقهای نشان میدهد که تجزیه ایران نهتنها به انزوای این کشور منجر نمیشود، بلکه میتواند همکاریهای جدیدی برای حفظ وضع موجود ایجاد کند.
افزون بر پیامدهای ژئوپلیتیک، باید به تبعات انسانی چنین سناریویی نیز توجه داشت. تجربه عراق نشان داد که فروپاشی نظم دولتی چگونه میتواند اقلیتهای دینی و قومی را در معرض آسیبهای جدی قرار دهد. در ایران نیز، جوامع کهن مسیحی—از جمله ارامنه و آشوریان که جمعیتی حدود ۲۵۰ هزار نفر دارند و از برخی حمایتهای قانونی برخوردارند—در صورت بروز بیثباتی گسترده، با مخاطرات جدی روبهرو خواهند شد.
همچنین، تشویق ملیگراییهای افراطی در پیرامون ایران—بهویژه در مناطق قفقاز—سابقهای پرهزینه دارد. تجربه جمهوری آذربایجان نشان داده است که چنین روندهایی میتوانند به پاکسازی قومی و نابودی میراث تاریخی و مذهبی منجر شوند. دفاع از سیاستهایی که خطر تکرار چنین سناریوهایی را افزایش میدهد، نه نشانه تدبیر، بلکه خطایی اخلاقی و راهبردی است.
تجربه پرهزینه عراق باید بهعنوان هشداری جدی تلقی شود. منافع امنیتی ایالات متحده در قبال ایران محدود، مشخص و قابل مدیریت است و بیتردید شامل بازترسیم خشونتآمیز نقشه این کشور نمیشود. تجزیه ایران نه راهحل، بلکه نسخهای برای بیثباتی گستردهتر در منطقه خواهد بود.
کپی شد