پایگاه خبری جماران، محمود عارفی قوچانی، در آستانه ماه مهر، ماه بازگشایی مدارس نوشت: 

 

 مهر که نزدیک می‌شود، شهر حال‌وهوای دیگری پیدا می‌کند. ویترین‌ها پر می‌شوند از کیف و کفش و دفترهای رنگارنگ و خیابان‌ها دوباره صدای بچه‌هایی را می‌شنوند که صبح زود، با چشم‌های خواب‌آلود، راه مدرسه را در پیش می‌گیرند.


برای خیلی‌ها، مهر یعنی بوی دفتر نو، مداد تراشیده، روپوش و لباس تازه و شوق دیدن دوباره دوستان. اما برای بعضی بچه‌ها، مهر با یک سؤال سخت شروع می‌شود: «امسال چطور به مدرسه بروم؟»


این روزها که شرایط اقتصادی دشوارتر شده و فشارهای معیشتی، پس از جنگ، بر زندگی بسیاری از خانواده‌ها سنگینی می‌کند، خرید یک کیف یا چند دفتر ساده هم برای بعضی خانواده‌ها به مسئله‌ای جدی تبدیل شده است. پشت هر پنجره و در هر محله، ممکن است خانواده‌ای باشد که میان هزینه‌های ضروری زندگی و هزینه‌های مدرسه فرزندش، ناچار به انتخاب شده باشد.


اینجاست که قصه «بابا لنگ‌دراز» دوباره به یادمان می‌آید.در داستان جین وبستر، مردی ناشناس، بی‌آنکه بخواهد دیده شود، هزینه تحصیل جودی ابوت را می‌پردازد. جودی او را نمی‌شناسد؛ فقط می‌داند کسی آن سوی قصه ایستاده که به آینده او ایمان دارد. شاید زیبایی قصه همین باشد؛ گاهی مهم نیست چه کسی دستت را گرفته است، مهم این است که دستی تو را گرفته باشد.


این نگاه به کمک کردن، برای ما هم ناآشنا نیست. در فرهنگ و دین خودمان، بخشش بی‌نام و بی‌ریا جایگاه ویژه‌ای دارد؛ همان حکمت ساده و زیبایی از روسل اکرم (ص) که می‌گوید اگر با دست راستت بخشیدی، کاری کن دست چپت باخبر نشود. کمک، وقتی زیباتر است که برایش تماشاگر نخواهی؛ وقتی نامی روی آن نباشد و دستی که بخشیده، منتظر تشویق نماند.


حالا، در آستانه مهر، شاید بد نباشد هر کدام از ما به این فکر کنیم که می‌توانیم بابا لنگ‌دراز یک کودک باشیم. نه لزوماً با کار بزرگی. شاید یک کیف مدرسه باشد، چند دفتر و مداد، یک جفت کفش، یک لباس ساده یا هر چیزی که بتواند آغاز سال تحصیلی را برای یک خانواده کمی آسان‌تر کند. و قرار نیست کسی هم بداند!


مهم این است که کودکی بتواند به مدرسه برود، درس بخواند، رؤیا داشته باشد و آینده‌ای برای خودش بسازد. چرا که بابا لنگ‌دراز بودن، یعنی کسی را به خودت وابسته نکنی؛ کمکش کنی تا روزی روی پاهای خودش بایستد.


این شاید مهم‌ترین معنای کمک کردن باشد؛ اینکه قرار نیست کسی را برای همیشه زیر سایه خود نگه داریم. قرار است فرصتی بدهیم تا خودش قد بکشد، راه برود و یک روز، بی‌نیاز از دست ما، مسیر خودش را پیدا کند.


جودی ابوت هم سرانجام از سایه بابا لنگ‌دراز بیرون آمد؛ همان دختری که روزی به کمک او محتاج بود، بزرگ شد، نویسنده شد و روی پای خودش ایستاد. شاید قصه از همین‌جا زیباتر می‌شود؛ اینکه بهترین کمک، کمکی است که روزی دیگر به آن احتیاجی نباشد.


مهر نزدیک است و روزگار سخت. جنگ و پیامدهای اقتصادی آن، فشار زندگی را برای بسیاری بیشتر کرده است. اما شاید درست در همین روزهای سخت، مهربانی ارزش بیشتری پیدا می‌کند.


بیاییم اگر از دستمان برمی‌آید، بابا لنگ‌دراز یک نفر باشیم؛ بی‌نام، بی‌ادعا و بی‌سر‌و‌صدا. شاید سال‌ها بعد، کودکی که امروز دستش را گرفته‌ایم، بزرگ شده باشد و ما حتی ندانیم به کجا رسیده است. اما کافی است یک روز، در جایی از این شهر، انسانی ایستاده باشد که اگر آن روزهای سخت کسی دستش را نمی‌گرفت، شاید امروز اینجا نبود. آن‌وقت قصه بابا لنگ‌دراز هنوز ادامه دارد...

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.