در حالی که تجربه سیاسی استارمر در نهادهای سنتی وستمینستر شکل گرفت، برنهام سالهای اخیر را در اداره منچستر بزرگ و رسیدگی مستقیم به مسائل حمل و نقل، مسکن، توسعه اقتصادی و خدمات عمومی گذراند. بنابراین، تجربه سیاسی او بیشتر به مدیریت شهرها و جوامع محلی مربوط میشود تا مدیریت توازنهای حزبی درون پارلمان.
به گزارش جماران به نقل از الجزیره، چند روز پیش، سوال مطرح در سیاست بریتانیا این بود که آیا مدل وستمینستر در مدیریت کشوری که با بحرانهای انباشته و اختلافات فزاینده روبروست، ناتوان شده است؟ اما امروز، این بحث با بازگشت اندی برنهام، ملقب به «پادشاه شمال»، به مجلس عوام، ابعاد جدیدی یافته است.
مردی که سالهای اخیر را به عنوان شهردار منچستر بزرگ و مدافع سرسخت حقوق شهرها و مناطق خارج از لندن گذرانده بود، با دیدگاهی متفاوت از آنچه در وستمینستر رایج است و همچنین متفاوت از مسیر خود کی یر استارمر، به قلب سیاست ملی بازمیگردد.
به عنوان مثال، در طول همهگیری کرونا، برنهام در دفاع از حمایت مالی اختصاصیافته به شمال انگلستان، علناً با دولت بوریس جانسون درگیر شد، که از نظر بسیاری، او را نماد مقاومت در برابر سلطه لندن بر تصمیمات سیاسی و اقتصادی ساخت.
اهمیت بازگشت برنهام نه در جاهطلبی صریح او برای رهبری حزب کارگر یا رسیدن به نخستوزیری است، بلکه در این است که او تشخیص متفاوتی از بحران بریتانیا ارائه میدهد. در حالی که بسیاری، ناآرامیهای دهه اخیر را به پیامدهای برگزیت یا شکستهای دولتهای متوالی نسبت میدهند، برنهام ریشههای بحران را عمیقتر از آن میداند و معتقد است که این ریشهها به مرکزیتگرایی مفرطی که دولت بریتانیا را برای دهههای طولانی اداره کرده و به حاشیهنشینی اقتصادی و سیاسی مناطق و نواحی خارج از لندن منجر شده است، بازمیگردد.
از این منظر، بازگشت او به مجلس عوام تنها یک رویداد سیاسی گذرا نیست، بلکه ممکن است آغازگر بحثی جدید درباره ماهیت دولت بریتانیا و نحوه اداره آن باشد.
بازگشت برنهام در لحظهای از آشفتگی بیسابقه در حزب کارگر اتفاق افتاد، پس از آن که نمایندگان حزب، کی یر استارمر را پس از یک سری شکستهای انتخاباتی و ظهور حزب «اصلاحات»، از کار برکنار کردند، که راه را برای یافتن رهبری جدیدی که قادر به بازگرداندن اعتماد رایدهندگان باشد، باز کرد.
آیا استارمر تنها یک مرحله انتقالی بود؟
برخی از مفسران سیاسی سوالی را مطرح میکنند که به طور گسترده در محافل کارگری تکرار میشود: آیا کی یر استارمر مرد مناسبی برای خارج کردن محافظهکاران از قدرت بود، اما لزوماً مرد مناسبی برای مدیریت مرحله بعدی نبود؟
استارمر خود را اینگونه نمیدید. در سخنرانی استعفای خود از مقابل مقر نخستوزیری در «10 داونینگ استریت»، او به مجموعهای از دستاوردهایی که دولتش در مدت زمان نسبتاً کوتاهی به دست آورده بود، اشاره کرد. او از اقتصادی که با سرعتی بیشتر از اقتصادهای مشابه رشد میکند، از افزایش دستمزدها با نرخی بالاتر از تورم، و از سرمایهگذاریهای جدید و پروژههای زیرساختی، و همچنین کاهش لیستهای انتظار در سازمان خدمات بهداشتی ملی و پایان دادن به دوره ریاضت اقتصادی صحبت کرد.
اما این دستاوردها، با وجود اهمیتشان، برای حفظ اعتماد نمایندگان حزبش کافی نبود.
دلیل آن فقط به عملکرد دولت مربوط نمیشود، بلکه به ماهیت رهبری سیاسی نیز بازمیگردد. استارمر از دنیای حقوق وارد سیاست شد، نه از راهروهای احزاب. او دهها سال را صرف ایجاد ائتلافها یا شکلدهی جریانهای فکری درون حزب کارگر مانند اسلاف خود نکرد. همچنین، او عمداً خود را به عنوان یک سیاستمدار عملگرا و نه ایدئولوژیک معرفی کرد و معتقد بود که عدم وجود «استارمیزم» نقطه قوت است نه نقطه ضعف.
با این حال، این بعدها به یکی از برجستهترین نقاط انتقاد از او تبدیل شد. با گذشت زمان، بسیاری از نمایندگان و فعالان بر این باور بودند که استارمر فاقد یک بینش سیاسی الهامبخش است که بتواند حزب را متحد کند و رأیدهندگان را متقاعد سازد. در عصری که توانایی برقراری ارتباط و ایجاد روایت سیاسی به اندازه کارایی مدیریتی اهمیت دارد، استارمر از دیدگاه منتقدانش، رهبری موفق در اداره کشور بود، اما در الهام بخشیدن به مردم یا ترسیم تصویری متقاعدکننده از آینده کشور، کمتر موفق بود.
شاید بزرگترین پارادوکس این باشد که همان ویژگیای که به او در رسیدن به قدرت کمک کرد – یعنی دوری او از قطببندی ایدئولوژیک – بعدها یکی از دلایلی شد که به کنارهگیری او سرعت بخشید.
برنهام چه چیزی میتواند ارائه دهد که استارمر از آن ناتوان بود؟
اینجاست که جوهر مقایسه بین دو مرد نهفته است.
در حالی که تجربه سیاسی استارمر در نهادهای سنتی وستمینستر شکل گرفت، برنهام سالهای اخیر را در اداره منچستر بزرگ و رسیدگی مستقیم به مسائل حمل و نقل، مسکن، توسعه اقتصادی و خدمات عمومی گذراند. بنابراین، تجربه سیاسی او بیشتر به مدیریت شهرها و جوامع محلی مربوط میشود تا مدیریت توازنهای حزبی درون پارلمان.
همچنین، برنهام برای بسیاری، صدای بریتانیا در خارج از لندن است. او جایگاه سیاسی خود را بر اساس دفاع از شهرهای شمالی و مناطقی که برای دههها احساس میکردند از نظر اقتصادی و سیاسی به حاشیه رانده شدهاند، بنا نهاد. از این رو، بازگشت او میتواند فرصتی برای حزب کارگر فراهم کند تا پلهای خود را با بخشهایی از رأیدهندگان که حزب از زمان همهپرسی برگزیت نفوذ خود را در میان آنها از دست داده بود، بازسازی کند.
اما مهمترین تفاوت بین این دو مرد در دیدگاه آنها نسبت به ماهیت خود دولت است. در حالی که استارمر بر یک مدل رهبری بسیار متمرکز و منضبط تکیه داشت، پروژه برنهام بر انتقال قدرت و منابع به شهرها و مناطق و دادن نقش بزرگتری به آنها در تصمیمگیری استوار است. او تمرکززدایی را صرفاً یک اصلاح اداری نمیداند، بلکه آن را پاسخی سیاسی به بحرانی عمیقتر میداند که بریتانیا سالهاست از آن رنج میبرد.
در پسزمینه این صحنه، نایجل فاراژ و حزب «رفرم» به عنوان بزرگترین بهرهبرداران از کاهش اعتماد به احزاب سنتی برجسته میشوند. در حالی که فاراژ به احساس گسترده به حاشیه رانده شدن و خشم نسبت به نخبگان سیاسی میپردازد، برنهام تلاش میکند تا پاسخی متفاوت به همان مشکل ارائه دهد که بر توزیع مجدد قدرت و منابع در بریتانیا، به جای اکتفا به گفتمان اعتراض به نظام سیاسی، استوار است.
اینجا دقیقاً برنهام از یک مزیت سیاسی نادر برخوردار است؛ او قادر است با رأیدهندگانی که در اعتراض به نخبگان سیاسی از برگزیت حمایت کردند، صحبت کند و در عین حال رابطه خود را با پایگاه سنتی حزب کارگر در شهرهای بزرگ حفظ کند. این یک معادلهای است که حزب بارها در دهه گذشته در دستیابی به آن شکست خورده بود و فاراژ و رهبران پوپولیست دیگر از آن سوءاستفاده کردند.
با این حال، بازگشت برنهام لزوماً به این معنی نیست که حزب کارگر راهحل جادویی برای بحرانهای خود را یافته است. بریتانیا هنوز با چالشهای ساختاری عمیقی روبرو است، از پیامدهای اقتصادی برگزیت گرفته تا بحران بهرهوری، مسکن و خدمات عمومی، علاوه بر تقسیمات فرهنگی و سیاسی فزاینده. بنابراین، توانایی تشخیص مشکلات لزوماً به معنای توانایی حل آنها نیست.
آیندهای نامعلوم
ممکن است اهمیت بازگشت اندی برنهام به مجلس عوام در این نباشد که او به محتملترین نامزد برای رهبری حزب کارگر یا رسیدن به نخستوزیری تبدیل شده است. مهمتر این است که او به قلب سیاست بریتانیا سؤالی را بازگرداند که از زمان همهپرسی برگزیت مطرح بوده است: آیا بحران کشور در افرادی است که قدرت را در دست دارند، یا در ماهیت سیستمی که آن را اداره میکند؟
اگر دهه گذشته محدودیتهای توانایی نخبگان سیاسی در مدیریت بحرانهای متوالی را آشکار کرده است، بازگشت برنهام میتواند بحث عمیقتری را در مورد اینکه آیا بریتانیا فقط به تغییر رهبران خود نیاز دارد، یا به بازاندیشی در مورد نحوه حکمرانی خود دولت، باز کند.
با این حال، برنهام با چالشی فوریتر از هر پروژه اصلاحی بلندمدت روبروست. به گفته آلیستر کمپبل، مشاور سیاسی کهنهکار تونی بلر، اولویت اول هر رهبر جدید کارگر، مدیریت حزب و بلوک پارلمانی آن خواهد بود که نگران آینده سیاسی خود در مواجهه با صعود مستمر حزب «رفرم» هستند. این نمایندگان فقط به آینده بریتانیا فکر نمیکنند، بلکه به فرصتهای بقای سیاسی خود نیز میاندیشند.
به همین دلیل، موفقیت برنهام، هنگامی که به عنوان رهبر حزب و نخستوزیر میشود، همانطور که انتظار میرود، فقط با توانایی او در ارائه یک چشمانداز جدید برای دولت بریتانیا سنجیده نخواهد شد، بلکه با توانایی او در دستیابی به دستاوردهای سیاسی سریع نیز سنجیده میشود تا به نمایندگان حزبش این اطمینان را بدهد که قربانی انتخابات بعدی نخواهند شد. در غیر این صورت، مردی که امروز به عنوان «پادشاه شمال» به وستمینستر بازگشته است، ممکن است فردا با همان سرنوشت سیاسی روبرو شود که کر استارمر را سرنگون کرد.