علی اکبر ناطق نوری نوشت: در دورهای که مسئولیت دفتر بازرسی ایشان را داشتم، گزارشی همراه با دستور رهبری برای پیگیری دریافت کردم که در ارتباط به یکی از افراد اهل تسنن در مهاباد کردستان بود. وی شاغل در بنیاد شهید آنجا بوده و به اتهامی دستگیر و در حین بازجویی در اداره آگاهی، متأسفانه فوت کرده بود. پدر متوفی که پاسبان بازنشسته زمان شاه بود، نامهای را خطاب به رهبری انقلاب نوشته و در صندوق پست انداخته بود...
به گزارش جماران، حجتالاسلام و المسلمین علی اکبر ناطق نوری در یادداشتی در نشریه خط حزب الله نوشته است:
در دورهای که مسئولیت دفتر بازرسی ایشان را داشتم، گزارشی همراه با دستور رهبری برای پیگیری دریافت کردم که در ارتباط به یکی از افراد اهل تسنن در مهاباد کردستان بود. وی شاغل در بنیاد شهید آنجا بوده و به اتهامی دستگیر و در حین بازجویی در اداره آگاهی، متأسفانه فوت کرده بود. پدر متوفی که پاسبان بازنشسته زمان شاه بود، نامهای را خطاب به رهبری انقلاب نوشته و در صندوق پست انداخته بود، به این امید که به دست رهبر کشور برسد و دادخواهی صورت گیرد. بسیاری از همشهریانش او را به استهزاء گرفته و سادگی او را مورد شماتت قرار داده بودند که زهی خیال باطل که این نامه این مسیر خیالی را طی کند و به دست نفر اول کشور برسد و او هم به آن رسیدگی کند! نامه در نهایت به دست رهبر شهید رسید و ایشان با وسواس به من دستور دادند که ببینید این قضیه چیست و با جدیّت رسیدگی شود.
هیئتی را تشکیل دادم و از رییس وقت قوه قضائیه هم درخواست کردم که یک قاضی با اختیارات تام برای همراهی در اختیار بگذارند و نهایتاً هیئت مذکور به مهاباد اعزام شد و خبر آن در شهر همچون بمب صدا کرد.
مردم شهر در کمال ناباوری و بُهت، شاهد یک پدیده عجیب بودند. پدر متوفی هم با غرور و شعف، همشهریانی را که او و باورش به تظلمخواهی- آنهم از طریق نامه پستی- را به تمسخر گرفته بودند، خطاب میکرد که دیدید من درست فکر میکردم، دیدید که این حکومت با دیگران فرق میکند. خلاصه اینکه هیئت به موضوع رسیدگی کرد و در نهایت، افسر خاطی اداره آگاهی به قصاص محکوم شد.
گزارش را خدمت آقا تقدیم کردم و البته به ایشان عرض کردم که گروهی را برای اخذ رضایت پدر متوفی مأمور کردهام تا بلکه قصاص را به دیه قتل تبدیل کنیم، ایشان تأیید نموده و همین مسیر طی شد. آخر ماجرا اینکه: افسر جوان که ناخواسته مرتکب قتل شده بود، از قصاص رها شد، مبلغی برای خانواده مقتول تهیه شد تا مغازهای راهاندازی کنند و در انتها گزارش کار را بردم و به آقا تقدیم کردم.
چهره ایشان از خوشحالی منقلب شد، اشک در چشمانشان حلقه زد و فرمودند: این کار شایسته، فراتر از بازرسی است و دعای خیر کردند و مورد تفقّد قرارم دادند.