آیا می‌توان لرزه‌هایی که بر پیکره‌ی «اعتماد جهانی» وارد شده را با متر و معیارِ تعداد هواپیماها سنجید؟

به گزارش جماران، اکبر ببری در یادداشتی به تحلیل جنگ امریکا علیه ایران و شکست هایی که متحمل شده است، پرداخت. وی در این یادداشت آورده است:

در تحلیل‌های نظامی، افتادن در تله‌ی «کمّی‌گرایی» ساده‌ترین راه برای رسیدن به نتایج اشتباه است. 

اخیراً در محافل استراتژیک، با استناد به تعداد جنگنده‌های منهدم‌شده ایالات متحده در تقابل اخیر، این‌گونه استدلال می‌شود که از دست دادن حدود ۲۰ فروند هواگرد از مجموع ناوگان ۱۳ هزارتایی آمریکا (حدود ۰.۱ درصد)، تأثیری بر توانمندی این ابرقدرت ندارد.

 اما این نگاه، ماهیتِ «دارایی‌های استراتژیک» را با «کالاهای مصرفی» اشتباه گرفته است.

در یک نبرد تمدنی، خسارت‌ها از دو جنس متفاوت‌اند:

ایران با خسارت به «بدنِ» اقتصادی و زیربنایی خود روبروست، در حالی که آمریکا با جراحت در «روحِ» اقتدار و اعتبارش مواجه شده است. 

اولی با ظرفیت تولید فولاد و پتروشیمی سنجیده می‌شود و دومی با مدل‌های دومینوی ژئوپلیتیک.

بر اساس گزارش‌های Flight Global منتهی به ۲۰۲۶، ناوگان هوایی آمریکا ۱۳,۰۳۲ فروند هواگرد فعال دارد.

اما این ناوگان، یک «کوی قطعات یدکی» نیست. 

هر فروند آواکس (E-3 Sentry) که ساقط می‌شود، در واقع از دست رفتنِ یک «گره حیاتی» در شبکه نظارتی است که می‌تواند کل یک جبهه را کور کند. 

طبق گزارش Breaking Defense در اکتبر ۲۰۲۵، نیروی هوایی آمریکا همین حالا با کمبود ۲۸۷ فروند جنگنده برای مأموریت‌های جهانی‌اش روبروست و خطوط تولید به دلیل بحران‌های زنجیره تأمین، توان جایگزینی سریع این تلفات را ندارند. 

در چنین شرایطی، هر سقوط، نه یک عدد، بلکه یک «شکافِ عملیاتی» است که تا سال‌ها ترمیم نخواهد شد.

علاوه بر این، خسارت انسانی آمریکا را نباید نادیده گرفت.

بیش از ۳۰۰ نظامی در ماه اول درگیری دچار آسیب‌های تروماتیک مغزی (TBI) شده‌اند؛ جراحاتی که طبق آمارهای پزشکی، ریسک خودکشی را در کهنه‌سربازان به شکل معناداری افزایش می‌دهد.

اما پرسش بنیادین این است: آیا می‌توان لرزه‌هایی که بر پیکره‌ی «اعتماد جهانی» وارد شده را با متر و معیارِ تعداد هواپیماها سنجید؟

این یادداشت در پی تکریم جنگ نیست؛ بلکه در پی فهمِ این نکته است که چرا محاسباتِ خطی تحلیلگران در میدان واقعیت دچار خطای شناختی شده‌اند.

پیش از ورود به تحلیلِ خسارات ساختاری آمریکا، باید با واقع‌بینیِ تمام به هزینه‌ی هولناکی که بر پیکره‌ی ایران وارد شده نگریست.

این تحلیل به دنبال نادیده گرفتن فاجعه نیست.

واقعیتی تلخ در میان است: بمبارانِ زیرساخت‌های حیاتی، دستاوردهای ۳۰ ساله‌ی اخیر ایران در حوزه‌های نفت، پتروشیمی، فولاد، هسته‌ای و فناوری‌های نوین نظیر هوش مصنوعی و IT را به خاکستر تبدیل کرده است. 

حتی با فرضِ خوش‌بینانه‌ی بازگشت سرمایه‌گذاری خارجی و پیوند دوباره با جهان، بازسازی این حجم از ویرانی دهه‌ها به طول خواهد انجامید.

اما سوی دیگر این ترازوی خونین، خسارتی از جنسِ «اعتبار جهانی» است که آمریکا با آن دست‌به‌گریبان است. 

«قدرت نرم» که جوزف نای آن را توانایی جذب بدونِ اجبار می‌نامید، در این چند روز جنگ ضربات مهلکی خورده است. 

چهار ستونِ قدرت آمریکا یعنی:

«اخلاق‌گرایی استثنایی»، 

«اعتبار دلار»، 

«وفاداری به متحدان» و 

«افسانه شکست‌ناپذیری تکنولوژیک» 

 همگی به لرزه درآمده‌اند.

در بازارهای مالی، سقوط ۳۱ تریلیون دلاریِ ارزش بازار S&P500 (رقمی فراتر از تولید ناخالص داخلی آلمان و بریتانیا روی هم)، نشان‌دهنده‌ی یک «عدم اطمینانِ سیستماتیک» است. 

سرمایه‌گذاران دیگر دلار را آن پناهگاهِ امنِ مطلق نمی‌بینند.

از سوی دیگر، وقتی متحدان منطقه‌ای مانند عربستان و امارات می‌بینند که چتر امنیتی آمریکا نتوانست از تأسیساتِ «راس‌لفان» قطر یا زیرساخت‌های انرژی آن‌ها در برابر حملات تلافی‌جویانه محافظت کند، «قرارداد امنیت در برابر نفت» (پترودلار) عملاً کارکرد خود را از دست می‌دهد. 

جهش سهم یوآن در معاملات نفتی چین و عربستان از ۲۰٪ به ۴۰٪ در این بازه‌ی زمانی، زنگ خطری برای «امتیازِ انحصاری» دلار است. 

آمریکا شاید در کوتاه‌مدت پیروزِ میادینِ سخت‌افزاری به نظر برسد، اما در حال از دست دادنِ ابزاری است که دهه‌ها به او اجازه می‌داد با چاپ پول، جهان را اداره کند.

از سوی دیگر بزرگ‌ترین دارایی یک قدرت جهانی، نه تسلیحات، بلکه «تصویرِ شکست‌ناپذیری» اوست. 

بزرگ‌ترین خسارت آمریکا در جنگ با ایران، نه در ترازنامه‌های مالی نهفته است و نه در تعدد لاشه هواپیماها، بلکه در فروپاشیِ جهانیِ «ترس» است. 

دهه‌هاست که بقای منافع آمریکا بر افسانه‌ی «شکست‌ناپذیری» استوار بوده است.

این باور که تکنولوژی آمریکایی غیرقابل نفوذ و اراده‌ی آن غیرقابل تقابل است. 

اما وقتی تصاویرِ سرنگونیِ F-15 Strike Eagle بر فراز فلات ایران منتشر می‌شود و وقتی ناوهای هواپیمابر ناچار به عقب‌نشینی از بُردِ موشک‌های ساحل‌به‌دریا می‌شوند، این افسانه در ناخودآگاهِ جمعیِ جهان می‌شکند.

این «ترک خوردنِ هیمنه»، پیامدِهای ویرانگری برای واشینگتن در پی دارد.

از جمله این پیامدها، انفجارِ انگیزه در بنیادگراییِ مذهبی و جنبش‌های رهایی‌بخش و بازتعریفِ «اراده‌ی مقاومت» در جهان اسلام، به‌ویژه در میان جریانات بنیادگرای سنی‌مذهب نهفته است. 

دهه‌ها بود که هیمنه نظامی آمریکا به عنوان سدی روانی، مانع از تقابل‌های مستقیم و پرهزینه می‌شد.

اکنون که این هیمنه توسط یک قدرت منطقه‌ای به چالش کشیده شده، باور به «امکانِ ایستادگی» در میان گروه‌های رادیکال و جنبش‌های ضدآمریکایی تقویت می‌شود. 

(کافی است به مناظره ‌های تلویزیونی این روزهای شبکه‌های عرب زبان و مصاحبه های اساتید دانشگاهی و تحلیلگران عرب طی دو هفته اخیر توجه کنید.)

در جهان اسلام، به‌ویژه در میانِ توده‌های اهل سنت که دهه‌ها تحت فشارِ حضور نظامی آمریکا بوده‌اند، خرقِ عادتِ ایران و نمایشِ ضعفِ ایالات متحده، به مثابه‌ی یک «الهام‌بخشِ استراتژیک» عمل خواهد کرد.

 وقتی یک قدرت منطقه‌ای می‌تواند بینیِ ابرقدرت را به خاک بمالد، چرا گروه‌های دیگر نتوانند؟ 

این امر، هزینه‌ی حفظ امنیتِ منافع آمریکا را از خاورمیانه تا آفریقا به شدت افزایش می‌دهد. 

از این پس، آمریکا برای هر مأموریتِ ساده، باید چندین برابرِ گذشته هزینه کند، چرا که دیگر «هیبتِ» او برای عقب راندنِ حریف کافی نیست و باید مستقیماً وارد نبردِ پرهزینه شود.

وقتی این تصویر تاریخی در آسمان ایران با سرنگونیِ پرنده‌هایی نظیر F-15 Strike Eagle ترک برمی‌دارد، معادلاتِ هزینه-فایده در سراسر جهان تغییر می‌کند.

 این «خسارتِ ادراکی»، بسیار فراتر از ۲۰ فروند هواپیماست.

این تغییری در ناخودآگاهِ بازیگرانِ بین‌المللی است.

این یعنی واشینگتن از این پس برای حفظ منافع خود در خاورمیانه و آفریقا، دیگر نمی‌تواند به «قدرت ترس‌آفرینی» تکیه کند و مجبور است هزینه‌های گزافِ جانی و مالیِ بیشتری را برای تأمین امنیتِ پایگاه‌ها و خطوط انتقال خود بپردازد.

تصویر بزرگتر اما در اتاق‌های فکر پکن و مسکو ترسیم می‌شود. 

در حالی که پنتاگون در باتلاقِ فرسایشیِ خاورمیانه دست‌وپاز می‌زند، چین در دریای جنوبی و در حوزه‌ی هوش مصنوعی و نیمه‌هادی‌ها، فرسنگ‌ها جلو می‌افتد.

جنگ ایران ثابت کرد که «تعداد ناوها» در برابر «جغرافیای سخت» شکست‌خورده است.

بستنِ شریان ۲۰ درصدی نفت جهان در تنگه هرمز، قدرتی به ایران بخشید که با هیچ اسکادرانِ هوایی قابل خنثی‌سازی نیست. 

این زلزله‌ی ژئوپلیتیک، مرزهای ایران را درنوردیده است. 

در پکن، استراتژیست‌های حزب کمونیست با دقتِ میکروسکوپی در حال تحلیلِ ناتوانیِ آمریکا در مدیریتِ یک بحرانِ منطقه‌ای و توان مدیریتِ همزمانِ یک جنگِ منطقه‌ای و حفظ ثباتِ بازارهای مالی توسط امریکا هستند. 

شکستِ افسانه‌ی برتری تکنولوژیک در برابر پدافندهای میان‌رده و نابود شده ایران، به چین این جسارت را می‌دهد که در پرونده‌ی تایوان، گزینه‌ی نظامی را نه به عنوان یک قمار، بلکه به عنوان یک «فرصتِ ممکن» بررسی کند.

همچنین در بخش تقابل‌های روسیه و ناتو، مسکو با مشاهده‌ی تحلیل رفتنِ ذخایر استراتژیک و تمرکزِ نظامی آمریکا در خاورمیانه، فضا را برای پیشروی در جناح شرقی ناتو مهیاتر می‌بیند.

لذا باید گفت اگر جنگِ ایران و آمریکا هیچ برنده‌ای هم نداشته باشد؛ علی‌رغم اینکه ایران بخش بزرگی از کالبد تمدنی و زیرساختیِ خود را برای دهه‌ها از دست داده است، اما آمریکا نیز با واقعیتی روبرو شد که در آن «جادوی قدرتِ» او باطل شده است. 

هزینه حفظ منافع آمریکا در جهانِ پسا-جنگ ایران، به شدت افزایش خواهد بافت. 

دیگر هیچ جنگی «غیرمحتمل» نیست و هیچ قدرتی «شکست‌ناپذیر» به نظر نمی‌رسد.

این، خسارت واقعی برای آمریکا است. خسارتی که با هیچ متر و معیارِ عددی قابل جبران نخواهد بود و جهان را به سمتی می‌برد که در آن، واشینگتن باید میانِ «عقب‌نشینیِ تدریجی» یا «ورشکستگیِ استراتژیک»، یکی را برگزیند.

 

 

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.